26 ژانویه 2022

بچه ها سلام.
آقا دیگه سرعتم داره خوب میشه تو پست نوشتن ها :)
 
پنجشنبه که پستم رو نوشتم هر چی تا شب بدو بدو کردم باز به همه کارهایی که میخواستم بکنم نرسیدم اما کلا از خودم راضی بودم.
کتاب اول امسالم رو تموم کردم و چقدر دل انگیز بود برام...  درمان شوپنهاور :)
 
اینکه کوروش نصف غذاش رو خورده بود هم کلی باعث خوشحالیم شد.
 
جمعه رو از هفت صبح شروع کردم. برای کوروش سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم آب پز شه. با نمک دوست داره.و بعد از اینکه رسوندمش مدرسه رفتم یه سوپرمارکت هندی حسابی خرید کردم.
خوب جمعه ها کوروش تا دوازده و نیم مدرسه است و دیگه تا رسیدم خونه و کامنتهای پست قبلم رو تایید کردم و برای گواهینامه ی رانندگیم درخواست آنلاین دادم و به مامانم برای تولدش زنگ زدم و لیست واکسنهایی که تا به حال کوروش زده رو از اینترنت درآوردم و انگلیسی هاشو پیدا کردم و نوشتم که بفرستم برای تکمیل ثبت نام درمانگاهش  ساعت شده بود یازده و نیم!
دیگه تندی پاشدم که ببینم چه کارهایی رو میتونم تو نیم ساعت انجام بدم و خوب خریدها رو مرتب کردم و رفتم دنبال گل پسر قند عسلم.
خوب روز جمعه کلا به چشم هم زدنی تموم شد ولی استرس های من شروع شده بود بابت اینکه از هفته ی پیشترش با سیاوش قرار داشتم که آخر هفته کوروش رو ببرم جایی تا ببینه.
براش یه لوکیشن فرستادم و بلافاصله زنگ زد که اولش درمورد پیدا کردن آدرس حرف زد و بعدش باز زد تو فاز حرف زدن درمورد زندگی .
اونجا بهش گفتم که تو همه ی راهها رو بستی. بهش گفتم چرا پشت من اون حرف رو زدی.
بعد بچه ها زد زیرش! گفت نه من نگفتم! منم وارد جزییات بیشتر نشدم.
 
واقعا شنبه همه اش استرس یکشنبه رو داشتم.
کوروش هم بهونه میگرفت همش .نشست گفت یه لیست مینویسم بریم خرید کنیم. خوب واقعا یکی اینکه چیزی احتیاج نداشتیم یکی اینکه نمیدونید خرید رفتن با کوروش چقدر سخته .بهش گفتم میتونیم بریم قدم بزنیم و پارک ببرمت.
به زور راضی شد.رفتیم پارک و با هم بازی کردیم .با حضور کامل. تا اینکه یه خانواده اومدن دو تا بچه داشتن.
 
بخدا من حظ میکنم انقدر اینها بچه هاشون رو باحال بار میان.بچه هاشون همیشه بیرون تو کالسکه ان. حتی من به ندرت دیدم بچه ها رو موقع گریه از کالسکه درارن بغل بگیرن.بعد بیرون میبینی یه چیز میشه انقدر قشنگ با هم مکالمه میکنن و بچه ها هم قبول میکنن! بعد اصلا اینهمه هم زود بچه ها رو از خودشون جدا میکنن برای خواب و فلان.
بعد ما...  دایم بغلش کن از محبت اشباع شه بچه ی مهربونی شه. زود جدا نکنش آسیب میبینه. تا یه سال و نیمگی باید بچسبه مامانش. تا سه سالگی هم مادر کنارش باشه . آزادش بذار هر کار میخواد بکنه.بکن نکن بهش نگو بذار کشف و فلان کنه ... من که واقعا فکر میکنم کوروش از بس آزادی داشته الان اصلا نمیتونم بکنمش تو چارچوب خاص.
حالا این خانواده اومده بودن کوروش رفت با دختره که احتمالا پنج سالش بود بازی کنه.
دختره نگاش میکرد میگفت وای چه کاپشن خوشرنگی پوشیدی از تیپت خوشم اومد. یا آفرین چه باحال اون حرکتو انجام دادی. یا مرسی که کمکم کردی اینجا دستمو گرفتی تو واقعا مهربونی ...  من همش حس میکردم یه آدم بزرگ داره با کوروش مکالمه میکنه!
خلاصه که بچه ها کیف کردن و بعدش ما برگشتیم خونه.
یکشنبه هم حدود ساعت دو رفتیم یه مرکز بازی سرپوشیده و باباشم اومد.
از یه بابت خوشحالم.
بچه ای که با فریاد و عصبانیت داد میزد و خطاب به باباش میگفت بهم دست نزن. منو نگاه نکن باهام حرف نزن .الان میره بغلش.خوب البته که سیاوش هم هر بار دیده تش با کیفیت ترین اخلاقشو ارایه داده براش .(این هم زمان ناراحتم هم میکنه )
توی مرکز بازی هم باباش یه مدتی رو کنارش بود بعد اومد پیش من نشست.
از اینکه سعی میکرد فاصله فیزیکی رو به زور از بین ببره و شوخی های بدنی بکنه و خیلی خودمونی طور یهو آدمو بکشه تو بغلش خوشم نمیومد و معذب بودم.
ولی خیلی خیلی خیلی زیاد حرف زدیم.
اونجا بهش گفتم باید با شوهر آبجیم رو به رو شی تا من تکلیفم روشن شه که کی اون حرفو زده. اونم سر حرفش موند و گفت نه من نگفتم.
حرفهامون به جایی نرسید.
ولی دیدار بدی نبود .میدونید برنامه هایی که سیاوش میگفت خیلی خوب بودن.
برگرد تا سه ماه دیگه یه خونه تو منچستر اجاره میکنم برات و نمیذارم تو خونه های دولتی اینجا باشی.هر ماشینی دوست داری برات میخرم. با هم فلان و بهمان کارو میکنیم. میگه میخواد طراحی داخلی ساختمون بخونه بعد از اینکه دوره زبانش رو تموم کرد.
من بارها از خودم پرسیدم مینا حست چیه ؟ و مینا هنوز نه پشیمون بود نه میخواست یه قدم به عقب برداره. بهش گفتم خوشحال میشم اونجایی که میگی ببینمت ولی من نیستم دیگه.گفتم نمیتونم اصلا تو یه خونه زندگی کردنمون رو تصور کنم. و اینکه نمیتونم با برگشتن قمار کنم. باید فکر کنم اگه برگردم و دوباره به این نقطه برسیم چی میشه. و خوب نمیخوام اصلا تو موقعیتی قرار بگیرم که احتمال این باشه من همه این چیزا رو دوباره تجربه کنم.خصوصا که کوروش هم داغون میشه اینجوری.
 
و حسم اینه همه این اتفاقات خوبی که میتونه برای شخص سیاوش بیفته با برگشتن من ممکنه براش خراب شه چون همیشه تو زندگی با من خودشو ول میکنه و به یه نقطه رضایت میچسبه و دیگه تکون نمیخوره. بلکه اینجوری برای اونم بهتر باشه.
سیاوش لیاقتشو داره درس بخونه و برای خودش کسی باشه.
گفت کسی رو جز تو نمیتونم دوست داشته باشم.
گفتم ما برای اینکه آدم دیگه ای رو دوست داشته باشیم مگه عجله داریم؟
چرا باید بهش فکر کنیم اصلا؟
بذاریم زمان زخم ها رو درمان کنه.
 
مشکلم فقط اینه سیاوش یه درصد هم به جدایی فکر نمیکنه . همه اش درمورد بعد برگشتن من حرف میزد و من هرچی سعی کردم مکالمه رو به اون سمت ببرم که بیا فکر کنیم بعد جدایی چیا میتونه بشه راه نمیداد...
برای همین مثلا پیشنهاد داد با هم دوست باشیم. زیاد بریم بیرون وقتی کوروش مدرسه است. میگه اینا باعث میشه همه چیز درست شه. نتونستم حالی اش کنم که این ها که تو میگی اولویت های من نیستن.حتی برام ناخوشایند هم هستن.من انقدر باهاش حرف داشتم که در طول سالها پشت گلوم موند الان دیگه اصلا برام بی ارزش شده که دعوتم کنه به حرف زدن. انقدر شروع کننده ی مکالمه بودم و اون با گفتن اینا غر زدنه .اینا کش دادنه. تو زیاد از زندگی میخوای خفه ام کرده که حالا دیگه نمیتونم خوب... بعد از پارکه هم رفتیم چند تا نون برای من خرید و من و کوروش برگشتیم خونه خودمون اون هم رفت خونه خودش...
یه کمی بعدش پریشون بودم.
خوب اینجا که منو میشناسید همه. اینکه میل به در رابطه بودنم چقدر بالا بوده همیشه. خوب معلومه الان هم دوست داشتم با سیاوش میبودم. با هم زندگی درستی میداشتیم. بدون اینکه تن و بدنم بلرزه. بدون اینکه جنگ های حاد داشته باشیم. چی میشد اینجا واقعا نقطه ی شروع میشد برامون. برای رابطه و احساسمون. کلی فکر میکنم اینهمه از خدا میخواستم بیام پیش سیاوش و اندازه یه قدم زدن و خرید رفتن باهاش باشم چی شد؟؟
من فقط میدونم ریشه ارتباط ما ضعیف و بید زده شده بود.
خیلی بده با یکی باشی ولی عمیقا حس کنی بدون اون بودن چقدر آرامش داره برات. بخوای جلو چشمت نباشه. حرفی نباشه که بزنید. اگه حرفی باشه از زدنش بترسی. مرتب مورد قضاوت باشی. مرتب ترس از اون فضای غیر صادقانه داشته باشی. از کارهایی که میکنه و حرفایی که میزنه و مدلی که خودش رو اداره میکنه خجالت بکشی .
خوب چرا باید برم عقب ؟ تنها جای زندگیم که بخوام بهش برگردم دوران حاملگیمه. دیگه هیچ کجاشو دوست ندارم دوباره تجربه کنم.
 
دوشنبه کوروش رو که گذاشتم مدرسه یعنی تا خود ساعت سه بعد از ظهر کار سرم ریخته بود. رفتم براش یه دوچرخه خریدم و آوردم خونه. رفتم کالج جدید برای زبانم جدول زمانی گرفتم. رفتم ساعتمو درست کردم. رفتم کارت واکسنم رو بصورت الکترونیکی ثبت کردم. و بعد هم دو تا قرار تلفنی و حضوری درمورد خونه داشتم. دیگه فقط برگشتم خونه یه سالاد درست کردم و غذا خوردم و تندی رفتم دنبال کوروشم.
همش میخوام یه کم احوال کوروش رو با کیفیت کنم نمیتونم.
از مدرسه که میاد بیست الی چهل دقیقه با گوشی من بازی میکنه و دو ساعت هم کارتون میبینه. باقیشو همش بد خلقی میکنه. گریه میکنه. جیغ میزنه .
بعد من همش بهش میگم بیا نقاشی کنیم که گاهی میاد ولی به ندرت. یا بیا منچ بازی کنیم. راه نمیده. فوتبال رو راه میده اما خوب چقدر میتونیم مگه ؟
 
دیروز که از مدرسه اومد چشماشو بستم و دوچرخه رو گذاشتم جلوش و سورپرایزش کردم. فکر میکردم خیلی خیلی خوشحال شه اما فکر میکنم اونجور که باید نبود.
 
حالا نمیدونم به پریودم ربط داره یا نه اما احوال خودمم خوش و خرم نیست.
تو این چند روز یه عالمه دفعه گریه کردم. بیخودی یهو...
یکی تو اینستا دایرکت داده بود نمیترسی. گفتم میترسم. گفت شبیه اونایی که میترسن عمل نمیکنی...
خوب خودمم فکر میکنم به همه این چیزا میبینم خیلی جسارت و افسار گسیختگی و قدم بزرگ برداشتن ازش معلومه. ولی خوب فکر میکنم که چرا میترسم.
صادقانه حتی از اینکه درست تصمیم نگرفته باشم میترسم اما خوب انتخابم اینه عقبگرد نکنم.
 
دیروز هم روز خیلی بدی داشتم. این روزها کلا یه پام مدرسه ی کوروشه. کوروش کلاس رو به هم میریزه.کوروش به یه بچه حرف بد زده. کوروش لباسشو درآورده به بچه ها گفته بیاید قلقلکم بدید.کوروش این کارو کرده. کوروش اون کارو کرده.
دیروز هم رفته بودم باز با یه خانمی درمورد کوروش حرف بزنیم.
میگفت بنظر میرسه همش دنبال جلب کردن توجه ماست. یعنی میخواد یه چیزی رو ما در موردش متوجه بشیم ولی نمیتونه به زبان ساده بگه .برای همین این کارا رو میکنه. ازم درمورد دیدار با پدرش پرسید. و گفت شاید این برای کوروش خوب نباشه الان ولی خوب من موافق نیستم. یعنی من دیگه چاره ی دیگه ای ندارم که .نمیتونم بگم خوب باباش تو نبینش حالا فعلا...
بعد هم گفت امروز صبح برم با یکی دیگه حرف بزنم.
خوب جلسه امروز هم اینجوری بود که دوباره دونه به دونه مشکلات کوروش رو توی مدرسه و خونه بررسی کردیم و قرار شده با هم یه چارت تشویقی براش طراحی کنیم.که یه کپیشو من تو خونه داشته باشم یکی هم تو مدرسه باشه که آموزش هامون در یه جهت باشه و کمکش کنیم هر چی که هست بهتر بشه.
 
دیشب باهاش حرف میزدم. دیگه اصلا حاضر نیست با این دخترای همسایه ام ارتباط برقرار کنه. سرشون داد میزنه جوابشونو نمیده پیششون نمیره.
دیشب بهش گفتم به مامان بگو چرا عصبانی هستی.چرا داد زدی.
گفت عصبانی ام. نمیخوام اونا با ما زندگی کنن
گفتم دوست داری کی با ما زندگی کنه؟ تو دلم گفتم حتما الان اسم باباشو میاره و من باید بشینم خون گریه کنم.
گفت هیچ کس. یه خونه برای خودمون داشته باشیم . دوتایی زندگی کنیم. نقاشی های جدیدش همش دو تا آدمکه (خودم و خودش) با یه خونه.
میگه برای خونمون میریم گل میخریم پشت پنجره ها میذاریم. اتاق خودش رو میخواد و دوست داره اتاقش رو رنگ بزنیم ...
میگه عکسامونو بزنیم دیوار...
من اینا رو میشنیدم و داشتم داغون میشدم.
حرفامون که تموم شد یه دل سیر گریه کردم...
خدایا چرا من نمیتونم کوروش عزیزمو خوشحال بکنم؟
اینجا باید خیلی منتظر شم تا بهم خونه دولتی بدن.
ولی هر چی به خونه اجاره کردن فکر میکنم بیشتر میترسم. فکر کنم برای من و کوروش دولت تا سقف 500 پوند ماهانه برامون اجاره میده. اما خوب یه خونه مناسب ما کرایه اش مثلا هفتصد پونده. بقیه شو چه کار کنم؟
دیشب داشتم با یه دوستی حرف میزدم. گفتم خوب چی کار کنم. انگار باید قید کالج مالج رو برای همیشه بزنم. خوب شنبه یکشنبه که نمیتونم کار کنم.سه شنبه و چهارشنبه هم که کالج دارم. چجوری میتونم با این اوضاع کار پیدا کنم؟ عملا نا ممکنه. مگر اینکه اون دو روز هم خالی شه بتونم کار کنم.
وای یعنی دارم روانی میشم...
چشم درد و سر درد داره از پا درمیاردم و از اینکه ذهنم بسته شده و هیچی به فکرم نمیرسه اعصابم خرده...
تنها خبر خوب اینه که امروز یکی از معلمای کوروش بهم زنگ زد برای همدلی با من. گفت میدونم نگرانشی اما بذار بهت بگم با تمام این یه جا ننشستن و گوش ندادنش کوروش همه ی آموزشا رو میگیره و به سرعت داره زبانش هر روز بهتر میشه و من خیلی از اینکه میبینم هر چی میگم رو یاد میگیره راضی ام.
 
همینا دیگه. جمعه باید برم منچستر. تولد خواهرمه. خودش پول فرستاده که بلیط بخرم .
وای چقدر احتیاج دارم دو روز اینجا نباشم. ایشالا که شوهرشم خیلی کم ببینم. حال من و کوروش جانم عوض شه ایشالا.
خدایا کمکم کن.
کمکم کن.
به آرزوهاش برسونم این بچه رو. و رویاهای خودم هم نابود نشه...
خدایا جلو پام راه درست بذار.ازت ممنونم و شکر میکنمت.
 
بچه ها من برم نهارمو بخورم. یه قرار تلفنی طولانی دیگه دارم یه ساعت دیگه...
مرسی که همراهمید
 
 
 
 
۰ نظر

20 ژانویه 2022

دوست جانها سلام.
 
میگم جوهر پست قبلی خشک نشده بود که تلفنم زنگ خورد. همسر بود و برای بار چندم بعد مکالمه من به خودم گفتم چه راهی میتونم پیدا کنم که مدت طولانی دیگه جوابش رو ندم ؟؟
 
با این شروع کرد که شوهر خواهرت بهم زنگ زده و گفته مامانت به اون زنگ زده و پشت سر من فلان و بهمان چیز رو گفته ! 
گفتم خوب به من چه؟ تلفنو بردار زنگ بزن مامانم بپرس چرا گفته . چرا به من میگی؟
بعدش هم باز حرفهای تکراری رو یک ساعت تمام برام زد. منم حرفای تکراریمو براش زدم.
آخرش هم به زور قطع کردم. یعنی اصلا نمیخواد از تکرار مکررات عقب نشینی کنه!
 
زنگ زدم به خواهرم و بهش گفتم نظرت چیه شماره شوهر منو تو گوشی شوهرت بلاک کنی؟ چرا شوهرش آخه باید به سیاوش اینا رو میگفته؟؟؟؟
وای چقدر دلم میخواد از همه ی اینها بی خبر و دور بمونم بچه ها...
خواهرمم گفت مامان زنگ زده گفته ما بیایم تو و سیاوش رو بشونیم نصیحت کنیم و حرف بزنیم و برگردونیم سر زندگیتون.
حالا خدا رو شکر خواهرم گفته من این کارو نمیکنم و مینا تصمیمشو گرفته دیگه ولش کنید.وگرنه من هرگز نمیرفتم تو چنین جلسه ابلهانه ای شرکت کنم. من کلا درک نمیکنم هیچوقت چجوری اختلافات زناشویی رو میان میشینن تو جمع خانوادگی میگن که بزرگترها ببرن و بدوزن و راهنمایی کنن! این دیگه از هر توهینی به شعور آدم بدتره.
یعنی قشنگ طرف با خودش میگه من شعور رابطه در حدی ندارم که مساله بین خودم و همسرم بین خودمون حل بشه و حتما باید ایل و تبارمون بیان بینمون قضاوت کنن و راهو نشونمون بدن!
 
 
خوب از مامانم خیلی دلخور شدم. یعنی همیشه کارهاش همینجوری زیر زیرکی طوره. تو روی من نگاه میکنه میگه هر چی خودت میگی همون باشه. بعد دلش طاقت نمیاره واقعا بیکار بشینه.
البته که تو دلم دلخور شدم. از اونطرف با خودم فکر کردم باید بیشتر بهش زنگ بزنم که احوالمو ببینه و نگرانم نشه. و همون موقع بهش زنگ زدم و گپ زدیم.
 
سیاوش خیلی باحاله. پیش همه آدمها نشسته گفته من اصلا نمیدونم و خبر ندارم مینا برای چی رفته ما مشکلی نداشتیم!
حتی چند وقت یه بار از خودم میپرسه آخه چرا ؟ اون روز هم پرسید و گفتم چند بار باید همه چیزو از نو برات بگم ؟
حتی یه ارگانی بهم زنگ زد روز سه شنبه و گفتن سیاوش بهشون گفته همسرم بی دلیل ول کرده رفته و من الان نمیتونم بچمو ببینم!
من اینها رو که میبینم دیگه وحشی میشم و دلسوزی هام براش از بین میرن.با مشاورش که حرف میزدم اون خانم یه جا به من گفت حداقل یکی از خوبی های سیاوش اینه که صادقه. من بهشون گفتم دقیقا یکی از دلایل جدایی ما دروغهای سیاوش بود ... و براشون که توضیح دادم تو افق محو شد...
 
بعد باز من همون روز فهمیدم سیاوش به شوهر خواهرم بارها گفته مینا سر و گوشش میجنبه و میخواد یه شوهر از ایران برای خودش بیاره.
(جریان اینجوریه که همون هفته ی اول رسیدنم به انگلیس که خونه خواهر بودیم شوهر آبجیم داشته درمورد یه خانمی که با یه آقایی تو ایران ازدواج کرده و آوردتش انگلیس حرف میزد و یه چیزی تعریف میکرد و سیاوش هم منو زیر نظر داشته و حدس زده این بحث خیلی برای من جذابه و من دارم توجه ویژه میکنم و حتما نقشه ای تو سرم دارم.)فکر کن؟؟ همون روزای اول...
همون روزای اول که من هنوز اونقدری دوستش داشتم که برم بی هوا ببوسمش. که چند دقیقه یه بار برم بغلش کنم.که خوراکی بچینم که بشینیم یه گوشه با هم بخوریم!
 
خواهرمم به شوهرش گفته بود مینا اگه انقدر بدکاره است و سیاوش هم اینو میدونه خوب طلاقش بده چرا داره خودشو میکشه برش گردونه خونه ؟  خوب واقعا چرا؟؟
 
خلاصه من با شنیدن این چیزهای جدید حسابی دوشنبه ی پکر طوری داشتم.یعنی از شدت چرخش افکار تو سرم فلج شده بودم.یه دلم میگفت با سیاوش رو به رو کنم و بگم چرا پشت سر من حرف بی جا زدی. چرا به من تهمت بستی . چرا اینجوری قاطعانه گفتی مینا یکی رو داره ؟ چی از من دیدی؟
خوب قلبم تیکه شد واقعا.
چرا میخواد منو پیش خانواده ی خودم خراب کنه چرا ؟
 
سه شنبه کوروش جانم باید اولین اردوشو میرفت. شش صبح پاشدم براش نهار اینا درست کردم. کوله پشتیشو چیدم .خدا رو شکر که خودش اتوماتیک بیدار شد. خیلی هم خوش اخلاق بود و برای همین من هم خیلی انرژیم بالا اومد سر صبحی.
صبحانه رو بازی بازی و شوخی شوخی خوردیم. وسط هر لقمه ای که دهنش میذاشتم دستمو میگرفت میبوسید. عشققققققم ووووییی
بعد هم با عشق و خنده و شعر و شوخی رفتیم مدرسه. اولش تو بغلم بود و همو بوس میکردیم و من راه میرفتم. بعد اومد پایین و یه مسافت حسابی مسابقه ی دویدن گذاشتیم. هی اون برنده میشد من مدال مینداختم گردنش و بهش کاپ میدادم هی برعکس...
بعدش هم درمورد جایی که میرفت و سوار اتوبوس شدن و اینها گپ زدیم.
 
قلبم پر از خوش حالی بود وقتی گذاشتمش مدرسه و به سمت خونه سرازیر شدم.
توی راه به خانواده ام فکر کردم.
گفتم مینا از مامانت انتظار جز این داشتی؟ خوب این مامانته .همینه که هست. کنار وایسا. بذار اونا به هم زنگ بزنن. بذار همو فحش کش کنن اصلا. به تو چه؟ تو ورود نکن به اون قسمت. دور شو. یه مدت میگذره اینم درست میشه.
تکلیف شوهر آبجیمم معلومه. وای که دیدنش چقدر سخته برام ولی چقدر همزمان باعث میشه من اون بعد قوی وشجاع وجودم رو کشف کنم و بیرون بکشم و نشونش بدم...
 
و سیاوش؟؟؟
هنوز کینه ای حس نمیکنم. نمیدونم چرا. میدونم اگه قبلا بود باید خودم رو سر این جریان پاره پاره میکردم. زنگ میزدم بهش با فریاد ازش میپرسیدم چه دردی داری آخه ؟ ولی خوب نه..
الان این هم برام مهم نیست.الان با خودم میگم سیاوش واقعا از هم پاشیده حتما. نه که بهش حق بدم چون رو به راه نیست منو به گند بکشه. فقط میتونم ببینم حالش رو.میتونم درک کنم اگه حالش خوب بود این بازی ها رو درست نمیکرد. اگه عاقل بود فلان نمیکرد. اگه دانا بود بهمان نمیکرد.نمیدونه که این کارا رو میکنه و خوب من که با حرف اون عوض نمیشم. اون بذار بگه حرفاشو و منم زندگی خودمو بکنم و هر روز بابت اینکه دیگه باهاش نیستم آرامشم بیشتر شه.هر روز درهای بینمون بسته تر شه.
البته نمیتونم اینو انکار کنم که وقتی سه شنبه صبح بهم زنگ زدن گفتن سیاوش به اون ارگان دولتی اونجوری گفته دیوونه نشدم. اونجا هم گفتم همسرم بارها از من دلایلم رو شنیده و من حاضر نیستم به شما چیزی بگم و نمیدونم چرا دوست داره به کل جهان بگه خبر نداره چرا من رفتم و این مشکل من نیست اصلا.
و همون روز برای گرفتن وکیل خانواده اقدام کردم.
تا حالا هم که نکرده بودم نه که مطمین نبودم به تصمیمم .بودم. فقط نمیخواستم سیاوش رو داغون کنم. گفتم بذار یه مدت جدا باشیم اون این حقیقت رو بپذیره . حالش بهتر بشه بعد حرف طلاق رسمی بزنم. ولی خوب نمیتونم صبر کنم تا منو له کنه و از روم رد شه که؟
 
همچنان خیرخواهشم ولی یه کم بیشتر مراقب خودم و پسرم میشم از این به بعد.
 
وای کی خونه بگیرم بچه ها . یه یخچال فوق کوچک دارم که فریزرش خرابه و همش پر از قندیل میشه نمیشه چیزی راحت ازش دراورد... تخت و تشک ها اصلا راحت نیستن. جای کافی برای لباسا ندارم. اما با این وجود رفتم برایی پشت پنجره ام یه گلدون بزرگ برگ انجیری خریدم. خیلی دوستش دارم .هر لحظه نگاهش میکنم جیگرم حال میاد...
دلم پر میکشه برای خونه و وسایلی که خودم قراره داشته باشم. راستش دقیقا تو همین لحظه دارم از خودم میپرسم چرا لندن رفتنم رو باید انقدر عقب بندازم چون نگرانم سیاوش برای دیدن کوروش دچار زحمت بشه؟ خوب بشه. به من چه؟ هفته ای یه بار سه ساعت طی راه برای دیدن پسرش کار خیلی زیادیه مگه ؟ در عوض شرایط امکانات برای خودم و کوروش بیشتره.موقعیت های شغلی برام بیشتره . و اینکه لامصب لندنه. دوستش دارم.
 
عصر سه شنبه که رفتم دنبال کوروش خیلی بهش خوش گذشته بود. منم براش شکلات مورد علاقه اش رو برده بودم و سورپرایز طوری که چشماتو ببند دستاتو بیار جلو بهش دادم و دیگه خوشحال تر هم شد.
راه خونه از داخل اون پارکه که توی پست اینستاگرامم گذاشتم میگذره. ویلا پارک.
دیگه چند روزیه موقع برگشت کوروش میگه بیا 10 مینِتس قایم باشک بازی کنیم.
اون روز هم بازی کردیم و رفتیم خونه.شب هم تو خونه تقریبا هر شب باهاش فوتبال بازی میکنم.
شبا هفت و نیم الی هشت و نیم میخوابونمش. بعد میگم خوب الان میتونم بشینم یه کاری برای خودم کنم اما خصوصا روزهای اخیر همش خودم هم بیهوش میشم.
خسته ام خسته و در عجبم چطوری کوروش نصف منم خسته نمیشه؟ تا ثانیه ی آخر خوابیدنش ورجه وورجه میکنه. نود و نه بار بهش میگم بخواب  :/
 
چهارشنبه صبح که رسوندمش مدرسه برگشتم و مراسم حمام فلان داشتم برای خودم و تندی رفتم کالج .گفتم که این ترم برای من خیلی سخت به نظر میرسه. خصوصا که تو روزهای فاصله ی دو جلسه کلاس هیچ تمرین و خوندن و فلانی انجام نمیدم و حتما باید این جریان رو حل کنم. وگرنه رک بگم میفتم این ترم رو.
بچه ها اینا اینجا جدول ضرب فلان تقریبا بلد نیستن. این خیلی کمکشون میکنه مثل خنگا باشن. الان تو کلاس هر بار ضربی تقسیمی چیزی داریم اسم منو صدا میزنن که مثلا شش هشت تا چقدر میشه :/
موقع برگشتن قطار دیر اومد و تقریبا بدو بدو خودمو رسوندم مدرسه کوروش...
وقتی هم رسیدم دو نفر اومدن باهام حرف زدن .یکیشون گفت کوروش بعضی روزا خیلی با دانش آموزای دیگه زد و خورد میکنه .یکیشون هم مربی ژیمناستیکش بود که گفت تمام کلاس رو یه تنه بهم میریزه انقدر بدو بدو میکنه :( گفت اگه اینجوری پیش بره من دیگه نمیتونم قبولش کنم تو کلاسم...
برای امروز صبح یه قرار با یکی از پرسنل گذاشتن برام که من دیگه سکته کردم تا امروز رسید .
 
بچه ها اینجا کسی هست بچه یا اطرافیان بیش فعال داشته باشه؟ قراره کوروش رو ارجاع بدن یه جایی برای چک شدن از این لحاظ .بماند اولین باری که اینو گفتن بهم من میخواستم بمیرم...  الان ولی خوب گاردی ندارم .اما اگه کسی رو میشناسید برام تعریف کنید چجوری ان و اگه این بچه ها دارو میخورن تاثیر دارو به چه صورته روشون ؟
براشون توضیح دادم یکی دو تا بچه سیاه پوست ظاهرا دارن کوروش رو اذیت میکنن طبق گفته های کوروش و اسمشونو گفتم.
ای خدا کی میشه من یه مدرسه انگلیسی با بچه های انگلیسی پیدا کنم.
من همش فکر میکردم بچه های اینجا خیلی تخسن. ولی به خدا تا جایی که باهاشون برخورد داشتم همشون آروم و موجه بودن.
بعد کوروش جدیدا اصلا تو مدرسه غذا نمیخوره که در مورد اینم باهام حرف زدن گفتن هزار بار درخواست میوه میکنه چون گرسنشه...
وای الان دوست دارم بشینم خون گریه کنم :)
میگه ماکارونی میپزم میره دست نخورده میاره میگه خیلی بد بود
میگه زرشک پلو .میپزم میاد میگه توش چکن داشت. چکن آشغاله :/ مرغو میگه .
قاطی پلو ها رو خیلی دوست داشت الان هیچکدومو مگر به زور من تو خونه نمیخوره .
خورشت که اصلا دیگه ...
من دیگه دارم میمیرم بخدا نمیدونم چ کنم.
امروز بهش گفتم امروز اگه غذا نخوری بیای خونه بازیتو از گوشیم حذف میکنم.
فردا هم میخوام اولویه براش بذارم ببینم میخوره یا نه. نکنه هر روز برنج براش یکنواخت شده.
 
آقا من یه کالج دیگه که صبح بتونم برم برای زبانم پیدا کردم :) هورا خیلی خوشحالم.
یه سوال هم کردم بهم گفتن دانشگاه و هزینه هاش ربطی به تعداد سالهای اقامتم اینجا نداره...
همین روزها باید یه تصمیم قطعی درموردش بگیرم. ببینم چه رشته ای میخوام. خوب همه چیزهایی که واقعا دوست دارم رشته های پیراپزشکی ان... ببینم دقیقا چیا هست برم یه دانشگاه سوال کنم به جز این ریاضی و زبان چه پیش نیاز دیگه ای داره . برم دنبالش دیگه.
 
سیاوش الان پیام داده بیا با هم بریم یه پارکی جایی :/
شنبه یا یکشنبه بهش گفتتم بیاد یه جا کوروشو ببینه. دیگه نمیخوام خودم تنهایی باهاش بیرون برم. همین که پیاماشو میخونم بسه.
دیروز سر کلاس ریاضی بارها پیام داد و زنگ زد :/
 
 
همینا دیگه اینم یه پست زود به زودی ... من دیگه برم .
 
 
خدایا خدایا شکرت بخاطر همه چیز به همین صورتی که هست.
مرسی کمکم میکنی روحیه ام رو حفظ کنم.
خدایا شکرت که فرصت درس خوندن دارم.
شکرت به خاطر پسرم.کمکش کن حالش خوب باشه خدایا ...
کمکم کن مادر بهتری باشم.
فقط به تو پناه میارم و فقط از تو کمک میخوام خدای خوبم :)
۱۸ نظر

17 ژانویه 2022

قشنگ جان ها سلام.

 

حداقل یه هفته ای میشه که دوست دارم بیام و بنویسم. هر بار به نحوی میسر نشده.

 

الان دیگه تازه نشسته ام به استراحت بعد نهار و تا دو ساعت دیگه هم بیکارم.گفتم بیام و پست بذارم.

 

هر چند که این روزها نقطه ی عطف برای زندگی منن و حقش بود با جزییات ازشون مینوشتم ولی همش یه چیزی مانع از جزیی نویسی و به یادگار گذاشتم تمام آنچه گذشت بود برام.

نمیخوام هیچوقت برگردم عقب جزییات روزهایی که گذشت رو بخونم. حتی دلم نمیخواد بشینم بهش فکر کنم و یادم بیارمشون.

 

یک ماه و نیم گذشته از روزی که رسما خونه رو جدا کردم...

 

یک ماه و نیم عجیب و غریبی بوده.

 

هنوز هم بابتش احساس تایید درونی دارم و مشکلی با اصل تصمیمم ندارم.

 

کریسمس هم اومد و رفت و من جز اینکه دو سه شب لندن بودم کار خاص دیگه ای نکردم.

یعنی یه حس قوی داشتم و اون هم اینکه چقدر تصویری که دارم از اولین کریسمس اروپا مشاهده میکنم با تصویری که وقتی ایران بودم و امیدم زندگی با سیاوش بود فرق میکنه...  این همش با من بود...

خود لندن با شکوه و کم نظیر و دوست داشتنی بود...

خیلی دوستش داشتم.

کوروش هم کلی از این طرف و اون طرف هدیه کریسمس گرفت و خوب خیلی خوشحال بود.

خیلی هم با این دخترای هم خونه ایمون جور شده بود و بهش خوش میگذشت.

 

یه بخشی از کریسمس رو سیاوش برام سیاه کرد رسما. خیلی حال و روز بدی رو گذروندم.

ولی خوب ببین که بعد یه ماه و نیم تنهایی مطلق الان همه ی خانواده ام تصمیم منو رسما پذیرفتن و بهش احترام میذارن.

بعد از هزاران بار تماس و پیام و پشت سرم حرف زدن و چیزهای نامربوط به آدمهای نامربوط در موردم گفتن ، تا اونجایی که اطلاع دارم سیاوش هم دیگه با خانوادم تماس نمیگیره. البته نمیخوام بدجنسی کنم و فکر میکنم اون هم از بدجنسیش نبوده بیشتر چنگ زدن به جای غلط بوده.. بایت اون حرفهای اشتباهش هم چی بگم جز اینکه اشتباه کرده همین!

 

راستش اصلا ظرفیت اینکه از کسی بدم بیاد و فریاد بزنم بابت فلان و بهمان کسی رو نمیبخشم و این نبخشیدن رو روی شونه های حمل کنم ندارم. برای خاطر خودم اینهمه انعطاف خرج میدم. من میخواستم آرامش داشته باشم فقط که الان هم کسی جلوی آرامشمو نگرفته. باقی چیزها عملا مهم نیستن.

کم کم هم یاد گرفتم اون اتفاقات و تماس ها و پیامهایی که سنگ میندازن تو دریاچه ی آرامشم رو چجوری مدیریت کنم.

کمتر جواب میدم به تماس ها و کمتر توجه میکنم به فهوای پیامها. میخونم و میگذرم همین.

ظرفیتم همین جاست دقیقا. بیشتر از این در توانم نیست...

روی سخت زندگی رو هم دارم میبینم و این در کشور و شهر غریب بودن رو به معنای واقعی کلمه دارم زندگی میکنم. با اینکه به غربت معتقد نیستم.به اون حس دور افتادن از جای خاصی به اسم وطن...

ولی این حجم بزرگ تنهایی رو اولین باره دارم زندگی میکنم !

حالم بالا و پایین میشه .

وقتی بالا بودم برنامه ی سال 2022 رو نوشتم. ازشم راضی ام و تا اینجا هم تا حدودی خوب پیش رفتم.

وقتهایی هم که پایینم احساسات در هم زیادی تجربه میکنم که غالبش خشمه...

خشم از اینکه این اتفاق برای زندگی من افتاده. از سیاوش عصبانی میشم. از خودم عصبانی میشم. از اینکه این زندگی نبوده که میخواستم عصبانی میشم و میرممم اون پایین مایین های وجودم...

چند روزی میمونم و برمیگردم به معمولی بودن.

به این تمرکز میکنم که یه بار عاطفی سنگین از روی دوشم زمین گذاشتم.به اینکه احوالم طبیعیه. خودم رو دوست میدارم و همش میگم خیلی اوکیه که این احساسات توست. میشینم دل سیر گریه میکنم.بعدش بدن خودم رو نوازش میکنم و سعی میکنم یادم بمونه این ها میگذرن .

با مشاور سیاوش هم حرف زدم. یک روز تماس گرفتیم و حرف زدیم. خانم نازنینیه. اونجا باز از تصمیمم مطمین شدم. اون هم بهم گفت بهت حق میدم ولی آرزو میکردم کمی دیرتر این اتفاق براتون میفتاد. سیاوش ازم خواسته بود اگه این خانم بهم گفت برگردم و تلاش کنیم از نو بسازیم من بگم باشه.

چنین چیزی نشد. ازم نخواست. حرفهامو شنید و فهمید. آخر بهش گفتم مرسی که کنار سیاوشی. اون هم گفت یه روزی سیاوش سر پا میشه. مثل همه ی آدمهایی که بعد طلاقشون سرپا شدن . من از شنیدن این حرف کلی خوشحال شدم.

هنوز دلم میخواد این ارتباط قطع نشدنی ما در قالب یه چارچوب سلامت اتفاق بیفته و پیش نیاز این سلامتی فردی هر کدوممونه. هنوز فکر میکنم اصالت جدایی لزوما به فحاشی و بلاک و اینها نیست. حتما راههای کمترین آسیب به طرفین هم هست...

 

از همسایه ام بخوام بگم خیلی خوبه آدم مهربونیه که مثل خیلی از آدمهای دیگه زمین تا آسمون با من فرق داره و برای همین یه وقتهایی زندگی سخت میشد.

خیلی ساعت ها قران میذاره رو اسپیکر و خودش بلند بلند همخوانی میکنه بعد مثلا همون موقع ما در حال آشپزی دوتایی هستیم یا من درحال نوشتن جزوه های کالجم یا تو گوشم هندزفریه که هر چی صداشو زیاد میکنم به صدایی که از بیرون میاد غالب نمیشه.

بدترین قسمتش شلختگی بی اندازه خودش و دو تا دخترشه.انقدر که آبمیوه میخورن همونجوری پاکت و نی رو ول میکنن زیر مبل تو پذیرایی و میرن تو اتاقشون!

تو پذیراییمون بعضی اوقات جای نشستن نمیمونه انقدر که لباساشونو پخش مبل و زمین میکنن.

آشپزخونه هم که نگم دیگه...

از اونجا که من آدمی نیستم مستقیم بگم لطفا مثلا لباساتونو جمع کنید یا ظرفاتونو جمع کنید و فلان ، کارایی که ازم برمیاد رو خودم انجام میدم.

لباساشون اگه رو مبل قسمت من باشه میذارم رو مبل خودشون. کیسه زباله ها رو عوض میکنم.و یه سری خرده کار اینجوری.

در عوض وقتی باهام حرف میزنه خوشم میاد. از اینکه بچه هاش هستن و کوروش باهاشون بازی میکنه بی اندازه خدا رو شکر میکنم.

همین که اگه ببینن من حالم واقعا بده و کم آوردم حمایت عاطفی میکنن ازم یا یه لیوان آب دستم میدن خدا رو شکر میکنم.

بهم میگه اجازه ی سفرت که اومد یه سال میبرمت نروژ . خانواده اش اونجان.خلاصه کلیتش خیلی آدم خوبیه...

دیگه اینکه شروع کرده بودم پادکست گوش دادن. جافکری گوش میدادم. خیلی از اپیزوداشو گوش  دادم اما از وقتی دیگه مصاحبه با دایی تموم شد هر روز بیشتر حس کردم به دردم نمیخوره. یه جوری بود حس میکردم حالا که شروع کردم نیمه نذارمش ولی دیگه نتونستم حس کردم ارزشی که میخواستمو نداره .الان دارم پادکستای دکتر شیری رو گوش میدم. و کتاب درمان شوپنهاورم عن قریبه که تموم شه. و سریال اسکویید گیم رو شروع کردم .

توی کالج ریاضی رو رفتم یه لول بالاتر و کلاسم عوض شده و خیلی برام سخته. خیلی . همش فکر میکنم تنها آدم بی مخ کلاس منم...

کلاس زبانم چون که ساعتش با ساعت مدرسه کوروش هماهنگ نبود از دست دادم و زحمت سه ماهه ام هدر شد. الان در به در دنبال یه کالج دیگه ام. این ترم که احتمالا از دست رفت و باید از سپتامبر شروع کنم...

دیگه همینا خلاصه.

کاش بیام زود زود تر بنویسم. غیر از مسایل جدایی دوست دارم از زندگی تو اینجا زود زود تر و با جزییات بیشتر بنویسم...  چون که واقعا ارزشش رو داره ...

هر صبحی که دارم از مدرسه کوروش برمیگردم شدیدا با حس بی نظیر شکرگزاری برمیگردم. گاهی از خودم بیرون میام و از بالا نگاه میکنم میگم وای من اینجام واقعا و همینقدر حسم نسبت به این جا بودنم مثبته . تا خونه میگم خدایا شکرت که فلان. خدایا شکرت که بهمان...

 

میبوسمتون دیگه. حالا یه ساعت وقت برام مونده که میخوام برم ظرفای نهارمو بشورم و بعدم بشینم برنامه هفتگیمو بنویسم.

به خدا میسپارمتون.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲۳ نظر

از جدایی ها...

دوستان جانم سلام .

 

خیلی وقته ننوشتم و جا داره یه آنچه گذشت ببینیم با هم .

زندگی که به جان دوست میداشتمش کم کم باعث عذاب شد! و چقدر این عجیبه...

چقدر این تغییر راه عجیبه...حالا که از دور نگاهش میکنم میتونم ببینم کجاها بد بودم . کجاها بد بوده. کجاها باید حرف میزدیم و نشده. کجاها باید عشق رو دو دستی میچسبیدیم و نشده. میگم نشده چون دارم فکر میکنم درسته همه چیز یه انتخابه ولی من واقعا نمیدونم اونچه مثلا سیاوش رو به اون انتخاب ها سوق دادن چی بوده و ما تحت چه شرایطی دست به انتخاب های غلط زدیم و در طول سالهای سال یه زندگی خلق کردیم که عذابش و ناراحتی ش و روح خراش بودنش ، کاملا به آرامشش بچربه ؟

 

فردا میشه دومین هفته ای که دیگه با هم زندگی نمیکنیم...

من این رو با اشک و خون دل مینویسم. با این که آرزوم شده بود که اون روزها تموم شن اما در کنارشون تموم شدن خیلی چیزهای دیگه واقعا قلبم رو به درد میاره هنوز.

سه روز آخر فقط جنگ و بحث و احساسات بد بینمون بود...

روز قبل تولدم کوروش رو که گذاشتم خونه رفتم تو یه خیابون دوست داشتنی به اسم هالفورد درایو و هر چی فکرم رو ، عقل و منطقم رو و احساساتم رو زیر و رو کردم دیدم دیگه نمیخوام برگردم خونه...

برای خداحافظی و برداشتن مدارکم رفتم خونه...

اصلا دلم نمیخواد بازش کنم که چی شد و چی نشد.کاش اصلا اون چند ساعت از حافظه ی من قیچی بشه برای همیشه .

بعد مدتها میخواستم با تمام وجود بغل بگیرمش موقع خداحافظی...

و بعد مدتها بدون داد و فریاد و تهدید باهام حرف میزد...

 

دلم میخواد به این فکر نکنم جدایی از کسی که پیشینه ی عشق و عاشقی باهاش داشتی چقدر چیز کثافتیه. ولی هست

 

زیاد با خودم حرف نزد.زنگ زد به شوهر خواهرم که من عارم میاد بگم خانوادمه ... تا لحظه ای که چمدون و سنتورم رو توی آژانس گذاشتم داخل خونه داشت با تلفن حرف میزد... وقتی میخواستم سوار شم اومد...

خیلی کوتاه بود... بهم یه چیزی از گذشته رو یاد آوری کرد... بهش چیزی رو یاد آوری کردم... با یه دست فقط برای یه لحظه کشیدمش توی بغلم و بعد قلبم رو از سینه ام کندم و سوار ماشین شدم و زار زدم.... 

 

کوروش رو از مدرسه برداشتم و رفتیم یک جایی درخواست خونه دادم. فرستادنم هتل و چند روزی اونجا بودم...

دو روز اول خیلی خیلی خیلی بی اندازه سخت بود... تولد سی و یک سالگی ام بود و تنها بودم... تنها بودم و زار میزدم... تنها بودم و حسرت میخوردم... تنها بودم و فکر میکردم. تنها بودم و از خودم میپرسیدم من اینجا چه غلطی میکنم؟

تنها بودم و از خودم میپرسیدم خدایا چی شد زندگی ام ؟ عشقم ؟ شورم؟ ذوقم ؟ و یارم ؟ به سیاوش فکر میکردم و بیشتر میشدن گریه هام... چی شده بود که منی که تحمل نداشتم نوک دماغش از بغض قرمز بشه حالا میدونستم اون هم تو خونه ی خودش داره زار میزنه...

با آدمهایی که روزهای مثل من رو گذرونده بودن حرف زدم. کم کم آروم شدم... در واقع من با تمام حال بدم میدونستم این اتفاق باید میفتاد. پشیمون نبودم.عذاب وجدان نداشتم. ولی برام خیلی سخت بود و هست...

 

الان بیشتر سعی میکنم از خودم دور شم و از بالا به خودم و حالم نگاه کنم. یه وقتهایی از دستم در میره اما بیشتر اینجوریه.

میدونم صرف احساسات عمیقی که داشتیم دلیل بر اینکه نباید جدا میشدیم نیست.

اغلب سعی میکنم کمتر احساسی به ماجرا نگاه کنم.وقتهایی که کم میارم دلایلم رو یکی یکی با خودم مرور میکنم و آروم میشم .

 

حالم خیلی آرومه... شبها که میخوام بخوابم آروم و بی استرسم.

با کوروش خیلی بهتریم.

کوروش دیگه یهو ناخن نمیخوره.

بهانه باباش رو هم نمیگیره .یه بار تو هفته پیش گفت دلم براش تنگ شده و من زنگ زدم که با هم حرف بزنن. یه سلام و خداحافظی کرد و تمام شد.

یکبار هم قرار گذاشتیم و سه تایی بیرون رفتیم و شام خوردیم و یه مقدار وسایل رد و بدل کردیم.

 

هر بار هم دارم خیلی به زیر میرم باز سیاوش یه رفتاری میکنه که میگم پس من تو راه درستی قدم برداشتم...

همین دیروز که زنگ زد کلی توهین بارم کرد. یعنی سیاوش فحش نمیده. ولی خوب قشنگ میزنه به ریشه آدم  به اون چیزهایی که خط قرمزهای منن...

 

حالم آرومه. خوب نه خیلی آروم و نه حتی پیوسته آروم... ولی دارم جلو میرم خوب...

پی اینکه فعلا نمیتونم کار کنم رو به تنم زدم اما خیلی خیلی برام سخته

پی اینکه یه واحد خونه رو با یه خانم سودانی و دو تا بچش شریکم به تنم مالیدم اما خوب تجربه ای نیست که بگم خوبه.

پی تنهای تنها بودن رو به تنم مالیدم و خیلی سخته باز... خصوصا که ماشین هم ندارم و رفت و آمد ها با اتوبوس خودش یه دنیا آدم رو له میکنه وقتی چند روز پشت هم باشه.

-

سیاوش مرد خوبی بود.قلبش خوب بود. من هم همینطور... ولی خوب نشد .بی اندازه خیر خواهشم. بی اندازه این حرفهای گاه و بی گاهش رو میذارم پای زخم قلبش. بی اندازه میخوام حالش خوب باشه.پول جلسات مشاوره اش از ایران رو میدم .با این که ناراحتیش به جونم میمونه اما وقتایی که قرار نیست پاشو از گلیمش دراز کنه باهاش حرف میزنم.میخوام رنج اون رو کم کنم یه جوری. میخوام از همین دور وایسم بهش بگم تو میتونی سرپا باشی و بسازی زندگیتو و لااقل برای بچه ات پدری کنی.

امیدوارم این جدایی سبب خیر و سر آغاز راه بهتری تو زندگی جفتمون باشه...

 

کریسمس هم خیلی خیلی نزدیک شده...

یه کم احوالم یه جوریه... یعی یه میل عجیب به از سر جام بلند شدن . ترکوندن دارم.ولی همزمان ذوقم رو از دست میدم گاهی...

به پست هدفگذاری سال جدید هم فکر کردم. حتی یه بخشی از دفتر سالم رو درست کردم اما خوب یه خوب که چی هم میاد تو ذهنم.

 

بی اندازه دوست دارم بگذرن این روزها. تو خونه ی خودم باشم.

راستش برای زندگی خیلی به لندن فکر میکنم.

از اون طرف سیاوش میگه میخواد بره منچستر زندگی کنه.

نمیدونم اینا چی میشن.

فقط میدونم دیگه دوست ندارم منچستر زندگی کنم. بابت یه جریانات خانوادگی که این روزها که احتیاج به حمایت داشتم برعکس شد. دلم از اونا شکسته .

علنا گوشی رو برداشتن زنگ زدن گفتن اصلا رو ما هیچ حسابی باز نکن و فکر کن ما اینجا نیستیم :))

 

کلا این روزها زهرا خیلی پا به پای منه. حالم رو پرسیده . حواسش بهم بوده. امید هم همینطور. و احمد هم همینطور. دیگه هیچکدوم از خواهرام هیچ دلگرمی و اصلا یه پیام که مینا ما هستیم همیشه برات. متاسفیم بابت این اتفاق تو زندگیت... هیچی. خواهر بزرگه هم یه بار یه وویس داد که امیدوارم به خیر بگذره این جریانات...

مامانم هم انگار میدونه اما خودش رو به ندونستن زده فعلا...

اینا همه بگذرن خلاصه.

من این تنهایی قشنگ خودم رو بردارم و به یه مقصد قشنگی برسونمش.یا در ابتدای یه راه درخشان قرار بگیرم.

الهی آمین

 

بچه ها ممنونم که منو میخونید :) میبوسمتون

 

 

۲۹ نظر

بوی کریسمس

بچه ها جان ها سلام.

 

شش و نیم غروب به وقت انگلیسه و همین لحظه ایران ساعت ده شبه.آخ که دلم برای اون خونه ی توی شمال لک زده. برای دید زدن دریا از پشت پنجره . برای باغ پرتقال همسایه که از اتاق خواب معلوم بود. برای گلهای تو راه پله و اون کنج امنی که خودم درست کرده بودم برای خلوت های شبانگاهی. برای تماشای بارون وبرف از روی تختم با اون رو تختی قرمزش... برای اون پوتوس آویزون بالای اوپن آشپزخونه ... برای بنفشه آفریقایی هام و اون گلهای ارغوانیشون...

برای طلوع آفتاب هایی که تماشا میکردم. برای اون شالیزار ها...

برای صبح های بیدار شدن و رفتن خونه ی مامان. برای قدم زدن تو حیاطشون و بو کردن شمعدونی ها... تازه الان حتما نرگسهایی که خودم با دستای خودم کاشتم گل دارن.

خلاصه که دلتنگ اون حس آرامشه ام...

 

ای کاش یکی اون موقع نشونم میداد که اینجا چه اوضاعی قراره باشه و میتونستم اونهمه خودزنی نکنم.یعنی خوب نمیگم همه اش دلتنگ و اینها بودم .نه یه بخش بزرگی از کلافگی ام واقعا بابت بلاتکلیفی بود. 

 

درهر صورت که اون تنها زندگی کردنه برای من سبب خیر شد. من باید اون زمان رو میگذروندم که امروز بدونم باز تنها از پسش برمیام.

 

این روزها احوالم بیشتر ثبات داره بچه ها...  حتی از اون روز که نوشتم توی تصمیمم یک دله شده ام هم احساس بهتری دارم توی عمق وجودم . و یک اتفاق خیلی عظیم خوشایند برای من افتاده اون هم اینکه بعد از سالها تشنه وار به دنبال خود دوستی گشتن و کمتر پیدا کردن ، حالا یک ارتباط خوبی با خودم داره ایجاد میشه که من بی اندازه دوستش میدارم.

الان معنی حرفهای مایده رو که مینا بنویس. برای مینای درونت بنویس و باهاش حرف بزن رو میفهمم... 

راستش که یک شب خیلی وحشتناکی بود که با سیاوش شدیدا بحث میکردم. هیجان شدیدی بابت همه ی اون شجاعانه حرف زدن ها و روی حرف خودم موندن ها و گوش دادن حرف هاش توی خودم حس میکردم. انقدر زیاد که طبق معمول بدنم دچار رعشه شد. این تجربه رو بارها قبلا داشتم. احساسات ناخوشایند خیلی عمیق که یه جایی تو بدنم رو انتخاب میکنن و حالا نلرزون کی بلرزون.

اون شب هم بغضم گرفته بود. اما تو همون لحظه آگاه بودم نمیخوام گریه کنم وسط حرفهام و میتونم که نکنم و حرف بزنم! برخلاف همیشه! 

و وسط حرفهام یک سمت صورت و غبغبم و یک سرسینه و بازوم شروع کردن لرزیدن. حالا غیر اون بغضه میخواستم اون لرزشها رو هم کنترل کنم. احساس میکردم دارم متلاشی میشم .

اما دووم آوردم و حرفها تموم شدن و سیاوش رفت تو جای همیشگیش روی مبل ها و من توی تختم باقی موندم.

اشکها رو رها کردم و صورتم گرم میشد.

گلوله شدم توی خودم و با دو تا دستم خودم رو بغل گرفته بودم که لرزشها تموم شن. واقعا بغلم از روی حمایت بود و یک آن حس کردم چقدر میخوام دیگه مواظب خودم باشم و چقدر میتونم دوست داشته باشم خودم رو...  و این اتفاقه دیگه انگار دستشو داد به دست اون یه دله شدنم در تصمیم و رها شدنم از ترحم منفی و حالم رو روز به روز بهتر کرد. این حالم در عمق و بیخ جانم رو...

ولی خوب از اونجایی که همش نمیتونم تو عمق خودم زندگی کنم احساسات تلخ و ناراحتی ها و گریه های عجیب و غریب و خستگی ها رو هم هنوز تو پوسته ی ظاهری ام تجربه میکنم. با این تفاوت که اون شعله ای که درونم روشن شده هر بار بهش فکر میکنم میدونم اون داخل همه چیز درسته و مهم هم همونه. این شرایط میگذرن و میرن و من میمونم و اون گرمای خوشایند مطبوع که قراره زندگی خودم و پسرم رو باهاش گلستون کنم :)

توی همین مدت کوتاه غذا خوردنم بهتر شده .تو همین چند روز کوتاه احساس میکنم زیباتر شدم.توی کلاسام با حال بهتر شرکت میکنم و دوباره اونجا تمام خودم میشم .

 

رابطه ی حال حاضرم با سیاوش خیلی عجیبه.تقریبا حرف نمیزنیم. بیشتر اوقات از غذاهایی که من میپزم نمیخوره .یه بار غذا درست کرده و اونم دقیقا به شکلی که میدونه من نمیخورم.اکثر روزهاشو عصرها یا غروبها حسابی میخوابه که شبها بتونه بازی کنه. گاهی میپرسه چیزی باید برای خونه بخره یا نه. گاهی میپرسم دنبال کوروش میره یا نه. همین و هیچ چیز دیگه. مایده بهم گفته میتونم جدا شم اگه اطمینان دارم رو تصمیمم. من موندم ببینم سیاوش تا کی میخواد اینجوری زندگی کنه. یادمه که گفته بود دوستم نداشته باش اصلا ولی بمون .ولی همش به خودم میگم یعنی مشکلی با این جور زندگی نداره ؟ یعنی نمیاد یه روز که بیاد بگه مینا من دیگه بریدم جمع کن و برو به سلامت؟

دو بار بهم اون وقتی که میگفت بمون درست کنیم زندگی رو  ، گفت دنبال کاره... ولی هنوز من که هیچی ندیدم.

حالا نه که اصلا مساله ی الان من کار و فلان باشه. فقط یه جوری همه چیز آروم و بی صدا شده که من نمیدونم چجوری یهو بگم خوب دیگه خدافظ من میخوام برم :/ 

یعنی واقعا فکر نمیکردم یه روز مدل رفتم دغذغه ام بشه .انگار که تو ذهنم همه ی رفتنها یا اینجوری ان که با توافق کامل دو طرف باشن یا اینکه بعد یه دعوا باشن.خیلی برام عجیبه این مدلی که الان دارم توش زندگی میکنم!

 

 

روزهای کالج دوباره خوب به نظر میرسن. اون دختر ایرانی که باهاش آشنا شدم هنوز نمیدونم حس دقیقم بهش چیه. شرایط رفت و آمد هم از لحاظ همسر الان ندارم ولی یه روز زودتر از ساعت کلاس با هم توی کالج قرار گذاشتیم و گپ زدیم یه مقدار. از این آدمها نیست که بگم خودشه ... این دوست خوبی برای من میشه. ولی میخوام آهسته آهسته باهاش آشنا شم ببینم چطور میشه. 

کریسمس هم که از بیخ گوش بهمون نزدیکتره... فکر نمیکنم خونه ی خواهرمم برم. مدیریت دو تا بچه به سن کوروش و خواهرزاده ی من کنار هم برای چند روز متوالی سخته واقعا.ولی خواهرم اصرار میکنه بیا. میبرمت بیرون و موسیقی زنده و فلان که حالت بهتر بشه...

ولی خوب طفلی اونهایی که حالشون بده و فکر میکنن یه رستوران برن. یه سفر برن . یه کسی رو ببینن و چه میدونم از این جور کارها ، دیگه حالشون خوب میشه. 

من لااقل یاد گرفتم اینها مسکن هستن. دیگه دنبال مسکن نیستم. میخوام از ریشه درمون شه. حالا نمیخوام بگم حالم بده ها. ولی خوب تو جمع بودن منو از درونم که الان نیاز دارم برای خوب بودنم بهش وصل بمونم، میاره به اون پوسته ظاهریه که هنوز توش درد و ناراحتی داره برای همین هنوز تصمیم به رفتن نگرفتم.

 

حال کوروش جانم هم خیلی بهتره شکر خدا . خیلی خیلی خودزنی هاش کم شده . خیلی اون یهو خشمگین شدنهاش کم شده . من نمیدونم چجوری داره حالش بهتر میشه فقط میتونم خدا رو شکر کنم...

 

همین ها دیگه. چیز خاص دیگه ای برای گفتن ندارم. دوشنبه امتحان ریاضی دارم و باز شده دقیقه ی نود طوری و بگی نگی استرس دارم. اون کنفرانسم هم مونده باید ارایه اش بدم برای زبان. یه کلمه شو هم ننوشتم....

دیگه بدو ام برم. کوروش انگار حسابی خسته است.داره بداخلاقی میکنه.

یه کار مسخره ی دیگه ای هم که سیاوش جدیدا میکنه اینه هیچ وقتی برای کوروش نمیذاره .هیچ بازی مشترکی ندارن. ولی تا من به کوروش یه اخم بکنم یهو سر میرسه کوروشو اغراق آمیز بغل میکنه و میبوسه و جانم بابا جانم بابا راه میندازه. 

آقا من رفتم... 

 

۸ نظر

کج دار و مریز...

بیست و یک آبان بود که پست قبلی رو نوشتم.دارم سعی میکنم زود به زود تر بنویسم. هر چند که این چیزها سعی کردنی نیست و آدم وقتی نوشتنش نیاد هیچ جوره نمینویسه!

اون روز با همون احوال خودم رو کشوندم تو آشپزخونه...

دیدم انگار شتر با بارش توش گم شده.

آشپزخونه های اینجا خیلی کوچکن اما من این آشپزخونه رو خیلی دوست دارم. چون که تازه تعمیراتش کردن تنها جای خیلی تمیز و بی نقص این خونه است.کابینتهای کم اما تمیز و سفید داره.دیوارش اگرچه تازه رنگ نشده اما تمیزه و تا نصف سرامیک سفیده.رنگ سنگ مرمرهای روی کابینت ها خاکستری تیره است و پارکت کف یه درجه روشن تره.یه شیشه رو به بالکن داره که قابل باز شدن نیست.و یه پنجره خوب جلو ظرفشویی رو به خیابون و حیاط جلویی داره که هم نور خوشگلی میده به آشپزخونه هم خوب من همیشه آرزوم بود تو خونه ام یه پنجره جلو ظرفشویی داشته باشم.یه درخت آلبالو یا گیلاس سمت پنجره است که الان شاید لطفی نداشته باشه اما فکر کن وقتی به شکوفه میفته چی میشه....


تنها بدی اش اینه که شیر آب سرد و گرمش جداست !!!

یعنی سازنده ی این سیستم جای مغز تو سرش چی داشته؟ این خصلت مشترک اکثر خونه های انگلیسیه! بابا به خودتون بیاید و اجازه بدید این ننگ تو سیستم خونه سازیتون به خاطره ها بپیونده. فکر کن شیر دستشویی و حمامم همینه.یعنی دو تا آپشن دارید. یا از آب یخ استفاده کنید. یا آب داغ! گزینه ی ولرم وجود نداره. البته اون شیرها که ولرم دارن هم موجودن ولی خوب اکثر خونه ها همینیه که گفتم.


خلاصه که اون روز آشپزخونه رو سر و سامون دادم. کابینتا رو چیدم. ظروف اضافه رو جمع کردم. کثیف ها رو شستم و جای واقعی برای چای ساز و توستر در نظر گرفتم بعد که همسر اومد یه عالمه گوشت و مرغ بود که باید میشستم و پاک میکردم و فریز میکردم.هی به خودم گفتم بذار برای فردا اما موتورم روشن بود گفتم انجام بدم بره.


مایه شامی فرداش رو هم درست کردم و گذاشتم یخچال و بیهوش شدم.


کوروش جانم شب تب داشت و تا صبح تو بغلم وول خورد . منم تا صبح خوابای خوب و بد دیدم...


چرا وقتی به جای اصلی و حساس خوابام میرسم باید به یه ترتیبی هر بار بیدار شم واقعا؟؟؟


صبحش که بیدار شدم کوروش جانم بهتر بود .از اول صبح گیر داد میخوام گوشی بازی کنم.صبوری و مهربونیامو گذاشتم تو طبق اخلاص.باهاش حرف زنان و بازی کنان صبحانه شو دادم و خودم هم خوردم.دلم میخواست یه کم به بدن بیچاره ام برسم.این روح هنوز میخواست تو این بدن ساکن باشه.
صبحانه رو که خوردم نفیسه ازم خواسته بود درمورد از شیر گرفتن بچه بهش مشورت بدم...

ای خدا من کی فکر میکردم از دوستای به این خوبی جدا میشم :( خلاصه اول به نفیسه زنگ زدم و حسابی حرف زدیم. کیف داد.خوشگل شده . همه آدمهایی که مرحله نوزادی بچه هاشونو پشت سر میذارن یهو خوشگل میشن :) چون که از اون مرحله سخت صفر تا یه سالگی رد میشن.خواب و خوراکشون سر و سامون میگیره و روحیه شون کم کم بهتر میشه.


بعدش گوشی رو دادم به کوروش و رفتم آشپزخونه... لپ تاپ رو گذاشتم رو کانترو پلی لیست داریوشمو روشن کردم و ادامه کارای شب گذشتمو دادم.نعنا و گلپر و لیمو تو شیشه هایی که شسته بودم ریختم و سبزی سوپ پاک کردم و شستم و خرد کردم و شامی درست کردم با سالاد شیرازی.یه دیتاکس واتر هم درست کرده بودم.

من اگه یه روز حواسم به آب خوردنم همیشگی شه نصف مشکلات مو و پوستم حل میشن... 


خلاصه که همه چیز تو اون فضای کوچک آشپزخونه آروم و قشنگ به نظر میرسید.رویاهای خوب میبافتم... رویای خودم تو آینده... خودم که شاده و سرزنده و گذشته اش گذشته و ثروتمند و خود دوست و با اعتماد به نفسه... خیلی رویابافیه کیف داد..


یه کم احساس زندگی گرفتم. هم شامی درست کردم هم آبگوشت هم سوپ.یکی از یکی لذیذتر... برای اولین بار دم گاو گرفته بودیم. آقا خیلی لذیذ بود.
شبش کم کم دوباره حالم بد شد.یه مساله ای با سیاوش پیش آمد.


بخاطر همین فرداش هم با حال بد از خواب بیدار شدم... روز خوبی نداشتم.چند بار وسط روز تا شبش رفتم تو آشپزخونه گریه کردم...
تا دوباره شب شد.باز با سیاوش دعوا شد.به نظرم رسید منم کاش میشد با تراپیستش حرف میزدم.کاش بهش میگفتم من تصمیممو گرفتم و کمک کنه سیاوش آماده شه.چون از لحظه ای که حرف زده بود تریپ این که بین ما هیچی نشده و همه چیز گل و بلبل و عادیه برداشته بود.و من تحمل این رفتار انکار پیشه رو نداشتم.


شبش باز با گریه خوابیدم و صبح دوشنبه بیدار شدم و کارای کوروش رو کردم و بردمش مدرسه.برگشتن شده بود یه پروژه ی دیوانه کننده.

 

فکر اینکه الان برمیگردم و باهاش تنهام. ولی چاره ای نداشتم باید برمیگشتم که به برنامه های روزم برسم.


برگشتم.

 

خوب قبلا تو اینستا از اینکه خونه ای که دادن داغونه گفتم براتون. خوب نه اونقدر داغون اما خوب هم کفش مشکل اساسی داره هم دیوارهای هالش. 
اومدن کاغذ دیواری های قبلی رو کندن این دیوار رو همینجوری گذاشتن و رفتن. ما هم که کوفتم نداشتیم پهن کنیم.من گفتم بذار خودمون موکتش کنیم. موکت دست دوم میخریم و یه رنگ اکریلیک هم بزنیم دیوار. قابل سکونت بشه. اما از اونجا که تصمیمات ما باید از نظر رفقاش هم اوکی باشه با اونها مشورت کرد و اونام گفته بودن نکنید این کارو. زندگ بزنید شهرداری بیاد براتون درست کنه مجانی.خوب من روز اول اینو امتحان کردم. تماس گرفتم.با سه تا ارگان ولی گفتن چون که اینجا اقامتگاه موقته ما نمیتونیم درخواست تعمیر وفلان براش کنیم. خوب چی کار میشه کرد؟ بریم بست بشینیم جلو شهرداری بگیم درستش کنید ؟


خلاصه که وقتی برگشتم باز گیر داد بیا زنگ بزن شهرداری گفتم سیاوش اگه یه درصد بخوان قبول هم کنن هفته ها طول میکشه. چرا بخاطر صد پوند خون ما رو تو شیشه میکنی ؟ 
این یه دعوا شد و بعد ترش یه دعوای دیگه شد سر یه مساله خصوصی...


تا اینکه زد بیرون و من یه کم گریه کردم و بعدش آروم و قرار گرفتم.


فرزاد جانم زنگ زد باهاش حسابی حرف زدم. داداش خوبم. میگفت چرا انقدر شلخته ای به خودت برس.. بعد بهم میگفت ناخناتو کی کاشتی خیلی قشنگ شدن به موقع ترمیم کن... (برات بمیرم فرزاد که همیشه داغی که تو بچگی به دلم گذاشتی از حضورت ،تازه است و هیچوقت نمیتونم بی بغض باهات حرف بزنم.خیلی دوستت دارم خوب )


بعدم با مامان حرف زدم. میفهمه من خوب نیستم. میدونه همه چیز ردیف نیست. ولی از اینکه مرتب بهم میگه تو هیچ کسو نداری اونجا با شوهرت دعوا معوا نکن حرصم میگیره. براشون دوام این ازدواج خیلی مهمتر از کیفیتشه.


راستش با خودم فکر میکنم تا خونه مو جدا نکردم دیگه اصلا باهاشون چیزی نمیگم. جای من نیستن وایسادن دور از من نظر میدن و بیشتر هم فکر دوست و دشمنن به قول خودشون!!!


یه روز میگم جدا شدم و تمام...


دیگه دوشنبه بعد آروم کردن خودم باقیمونده آبگوشتو خوردم و یه حمام حسابی کردم... و تا به خودم اومدم همسر برگشت خونه .دنبال کوروش رفته بود و عزیز قلبم باز برای مامانش گل آورده بود.
بعدم مادرپسری گوشی بازی کردیم و دیگه من رفتم سراغ شام درست کردن.
سیاوش هم عصبانی بود. باز وسط بازیش کوروش پریده بود رو پاش و ... قاطی کرد شارژر لپ تاپ بیچاره من دم دستش بود پرتش کرد پایین و قلب من و کوروش وایساد .
من که با عصبانیت زل زده بودم بهش کوروش اون وسط میگفت مینا میبینی چه سیاوش بدی شده؟؟  یعنی من از زبون شیرین کوروش یهو خندم گرفت و دیگه زود فراموش کردم...

با هم نشسته بودیم رو یه مبل دو نفره و نون ببر کباب بیار بازی میکردیم.تا اینکه یهو کوروش دیوانه وار از کوره در رفت و شروع کرد با مشت زدن من...

این روزها دوباره از مادری کردن خودم راضی ام. خودم مرده ام اما هرچند که کافی نیست با حال بد بهش رسیدگی کنم اما بهش میرسم. حواسم به حالش هست. سعی میکنم آرومش کنم و نتیجه هم میگیرم.

دستاشو گرفتم گفتم مامان خیلی عصبانی هستی انگار؟

گفت آره خیلی و تلاش میکرد بزنه. 

فورا بالش مبل رو گرفتم جلوش گفتم بیا به این مشت بزن.

زد ... حسابی... یه عالمه... 

ولی آروم نگرفته بود. خسته شده بود. 

گفتم به نظرت عصبانیتت اگه آدمک بود چه شکلی بود؟ حرف نمیزد. دفترمو باز کردم .یه مداد دست خودم یکی دست کوروش.گفتم بیا عصبانیت تو رو نقاشی کنیم. دو تا آدمک عصبانی کشیدیم. بهم گفت مثل بابا سیاوش شده :/ نشنیده گرفتم...

شروع کردیم داشتان گفتن و نقاشی... نرم شد اوضاع. گل و خونه و ابر و بارون و برف و آفتاب و ....

آخرش بهش گفتم وقت خوابه.

یه آدمک کشید گفت دیگه الان خوشاله :)

من؟؟؟ رو ابرا سیر میکردم.
دیگه وقت خواب که شد من چپیدم تو تخت کوروش و خوابیدیم.
دیدید هر چی زحمت توی شمال بابت جدا کردن اتاق جای خوابش کرده بودم دود شد و هوا رفت ؟؟؟ :(

 

امروز صبح خواب موندم و یه ربع دیر رسیدیم مدرسه اش. با دو تا مددکار اجتماعی خفن قرار داشتم و حسابی حرف زدیم.

 

خیلی احساس خوبی دارم بچه ها... همینکه دیگه تو دو راهی نیستم خیلی حالم بهتره. از اینکه تصمیم و حسم یکیه و به نظر نمیرسه شل باشه. 

میدونم هنوز خیلی گریه ها مونده که نکردم و هیچی به این سادگی ها پیش نمیره اما میدونید ؟ اون بار ترحم کردن و خود خوری کردن خیلی برای شونه های من سنگین بودن...

هنوزم از اینکه اینجام و مجبورم حواسمو به خرید وسیله هاش بدم.حواسمو به گرفتن داروهایی که نمیخوره بدم.حواسمو به رفت و آمدای شبانه اش از اتاق خودش به اتاق خودم بدم ناراحتم...

 

الان تنهام. کجاست؟ نمیدونم.

سفارش یه موکت و یه ست کمد و دراور د یه لباسشویی داده بودیم. تازه رسیدن و دو تا مرد بی اندازه مهربان و محترم برام آوردنشون.موقع رفتنشون کلی حرفای خوب و آرزوهای خوب برام کردن. واقعا مهربونیشون قشنگه.

 

من هنوز نتونستم روانپزشک و اینها پیدا کنم. احساسات عجیبی تجربه میکنم. سطح جدیدی از اضراب که باعث تپش قلب و بی قراریم میشه.

ولی میدونید؟ عیبی نداره. 

من وسط اوضاع خوبی ام. جای خوبی ام. پسری مثل کوروش دارم. خودم عقل و بصیرت دارم. برام یه مقدار که برای رفتن راهم لازم باشه شجاعت و اراده مونده. 

من این اتفاقات بدی که دارن میفتن رو به سلامت پشت سرم میذارم. 

هر روز خدا آدمهای خفن تری سر راهم سبز میکنه. 

دوستایی که از ایران بهم میگن اگه حتی مجبور شدم خونه خصوصی اجاره کنم میتونم برای اجاره چند ماه اول روشون حساب کنم. این برای من خیلی خیلی عظیم و بزرگه... و همش از لطف خدای خوبمه...

حس میکنم پوسته ام کبره بسته و شدیدا سخته. دارم ازش بیرون میام و این تیکه تیکه چاک خوردن این پوسته ی سی ساله خیلی درد داره ولی داره اتفاق میفته...

دوستای مجازی خوبی دارم که حرفها و حمایتهاشون شدیدا برام الهام بخش و باعث مسرته...

این روزها که من پریشونم تموم میشن. فکرش هم دلم رو گرم میکنه... مثل حس دراز کشیدن رو چمن های حیاط پدری وسط بهاره... اونجا که آفتاب ملایم میتابه و نسیم خیلی ناز میوزه و از زمان و زمین عشق میباره...

 

دوباره خونه ی رویاییم رو میبینم. بوی کیک کدویی که سال بعد میپزم تو دماغمه. انگار که زمان معنی نداشته باشه و من یه حافظه ی حسی از آینده داشته باشم...  کریسمس سال بعد رو میبینم که درخت میخرم و با کوروش جانم ریسه بندونش میکنیم.

به آرامش موقع خواب فکر میکنم. بدون نگرانی خوابیدن و بدون دردی که توی دلمه الان...

میره این درد. من شفا پیدا میکنم. 

برای سیاوش هم عینا همین آرزو رو دارم. 

نمیدونم تا کی تو زندگیم هست. از خدا میخوام توان تحمل این اوضاع رو تا زمانش برسه بهم بده. از خدا میخوام قلبش رو بزرگ کنه و روحش رو پذیرا...

این تلخی رو از سر بگذرونه.

چقدر خوب شد که نوشتم بابا... جیگرم حال اومد. حتی اگه دو ساعت بعد تو اتاق نشسته باشم و گریه کنم هیچ اشکال نداره. این لحظه رو حالم به معنی واقعی خوب بوده و به معنی واقعی حضور داشتم. همین کلی ارزشمنده.

آسته آسته بهتر هم میشم ...

العی آمین :)

۳۰ نظر

گفتم آب اَر به جوی باز آید ، ماهی مرده را چه سود کند ؟

دوستان جانم سلام...

تنها نشسته ام توی سالن پذیرایی خونه ی موقتیمون و عین سنجاب ها یه گاز به شاه بلوط های کنار دستم میزنم و یه دستم به وبلاگه...

امیدوارم کلیشه ای نباشه که باز از همه کسایی که برام به هر نحوی که دستشون رسیده ، تو این مدت پیامهای دلگرم کننده گذاشتن تشکر کنم...

اینستا رو که حذف کردم و این مدت وبلاگ نیومدنم هم نه از مشغول بودن بود نه از سرگرمی های خوب نه هیچی... دلمرده شده ام...

به مغز استخوانم رسیده و وا دادم حسابی... تا همین سی مهر که پست قبلی رو نوشتم باورم این بود افسرده نیستم اما الان در به در دنبال روانپزشک ایرانی ام تا دوباره یه دوره ی دارویی بگیرم و این پیشنهاد مایده بوده که دو هفته یک بار با هم حرف میزنیم ...

اگه کوروش نبود جنازه ام میرفت سینه ی قبرستون... ولی هست. هست و خدا رو شکر... آدم تا وقتی هنوز یه شعله ی مربوط به عشق تو قلبش باشه چجوری میتونه سرشو بذاره و بمیره آخه؟؟؟

 

این مدت از زندگیم واقعا نقطه ی عطف طور بوده... یک سری پرده ها از جلو چشمم کنار رفتن و به من دید روشن تری از اونچه واقعا قلبم بهش مایله  دادن...

 

طبق پیشنهاد مایده عزیزم من این پیشنهاد رو با همسر مطرح کردم که بیا یک مدت نزدیک هم ولی تو خونه های جدا زندگی کنیم .با هدف از بین رفتن اون سطح از تنش و اضطراب و حال بد که برای هر سه تامون وجود داشت... عکس العمل همسر هم داد و بیداد و بعدش کارهای ترحم برانگیز بود... 

من هم این ضعف رو دارم که ترحم کنم. ترحم چیز مزخرفیه بچه ها. توش اثری از شفقت نیست .از روی مهر و عشق نیست. فقط یه دلسوزیه و احساس اینکه اگه من کوتاه نیام و بلایی سرش بیاد چه کنم ؟ 

این جوری و با این حس و با یه رنج مضاعف من قبول کردم که از هتل باهاش بیام خونه ی موقت و این تجربه ی تو یه خونه ی مستقل زندگی کردن رو به قول خودش از خودمون نگیرم... 

امروز شده یک هفته که اومدیم.تا الان سخت ترین یک هفته ی عمرم بوده و هست... 

اینجا بود که یهو دیدم قیافه ام تکیده و بی روح شده. دیگه نه تنها سلفی نمیگیرم بلکه از آینه هم متنفرم... ما زندگیمون کاملا از هم جداست. فقط این سقف مشترکه... 

تجربه های جدیدم رو تو جلسه ی دوشنبه به مایده گفتم. اونجا دیگه چراغ سبز رو گرفتم و گفت مینا اگه اینجوریه جدا شو.ولی ته اون مکالمه درمورد حس ترحمم که حالم رو بد میکنه حرف زدم . اونجا گفت پس جدا نشو. بمون...

گفت انقدر بمون که تصمیمت پخته بشه. تو اگه تصمیم جدایی ات پخته بود و اصالت داشت ترحم تو دلت نمیومد. باید انقدر بمونی که تنها فکرت و حست بشه.وگرنه جدا میشی و از اونجا که تو پروسه ی طلاق نبات پخش نمیکنن ، وقتی حال همسرت رو بعدش ببینی هزاران بار از الان بد حال تر میشی و از دست میری... 

 

در حالی که مستاصل بودم گفتم باشه. برام تو مغزم حرفش درست و منطقی بود. پس موندم.

ولی بعدش همش به فاصله ی یکی دو روز اتفاقی افتاد که اون ترحم از بین رفت.

تونستم تو روش فریاد بزنم که دیگه من و تویی وجود نداره و من تنها چیزی که میخوام جداییه

تونستم تهدیدهاش رو به خودم نگیرم . ناراحت نشم بابتشون. اصلا چرا بشم ؟ من این روشو سالهای پیش یه بار دیدم. من یه بار دیدم تا به کجا پایین میره وقتی میخواد منو تنبیه کنه .دیگه الان نباید جا بخورم. تونستم برام مهم نباشه و جواب ندم وقتی منو با کوروش تهدید میکنه. وقتی منو با خونه ای برای زندگی نداشتن تهدید میکنه. میدونم همه چی در درست ترین حالتش برای من و کوروش اتفاق میفته آخر... ما نه بی خونه میمونیم نه بی هم ... 

فقط فقط چیزی که منو میخکوب کرد و دهنم رو باز کرد که فقط نگاهش کنم با دهن باز تواناییش توی دروغ گفتن و باور کردن دروغ های خودشه. یک جوری که از خودم پرسیدم خدایا واقعا حقیقت رو یادش رفته ؟ یا به عمد واروونه میکندش؟ واقعا گذشت زمان دچار سو تفاهمش کرده ؟ آخه چجوری چندین دروغ رو میتونه با این ایستادگی و قطعیت تو روی منی که خودم تجربه شون کردم فریاد بزنه؟

بعد یهو گفت من میدونم مایده زیر پات نشسته و حتما مشاوره غلط بهت میده.و چیزهایی از این دست رو به کسایی که حتی وجود هم ندارن نسبت داد!

بعد مسایلی رو وسط کشید که هشت سال پیش قرار بوده حل شده باشن!  یعنی میبینم اونهمه مشاوره رفتن تکی و دوتایی باور اشتباهی که داشته رو نشسته ببره . فقط همه این سالها نقاب زده و اگه من اینو الان میشنوم یعنی ده سال بعدم باز همینه . بیست سال دیگه و تا آخرین روزی که نفس میکشم هم ...

بعد از تمام اینها یکهو از در تضرع درومد و میدونید چی؟؟؟ دیگه ترحمی وجود نداشت برام... اصلا برام مهم نبود... بلکه چندشم هم شد... 

اون شب با خودم گفتم مینا بفرما .... این هم این سد که برداشته شد...

حالم خیلی بد بود خیلی. اون روز دز دوم واکسنم رو زده بودم . خسته هم بودم یه روز پرکار رو شب کرده بودم .حالا ساعت شده بود سه شب و سیاوش بالا سر من به وحشتناک ترین حالت درخواست میکرد میخواد با مایده حرف بزنه و زوج درمانی بگیریم!!!!!!!!!!!!!!

 

سالهاست این خواسته ی من بوده ... خصوصا پارسال یک جایی از رابطه مون خود مایده گفت باید با سیاوش حرف بزنم و قبول نکرد. قبل اومدن اینجا هم بهش گفتم میخوام زوج درمانی بگیریم سیاوش .این بار فرصت زندگیمون رو قشنگ جلو ببریم. گفت من اعتقادی به این چیزها ندارم...

برای همین این پیشنهاد الانش نه تنها خوشحالم نکرد که حالم رو به هم زد... 

روز بعدش که با مایده حرف زدم گفت من نمیتونم با سیاوش حرف بزنم ولی این شماره یکی دیگه است. بهش گفتم مایده من نمیخوام وارد پروسه زوج درمانی بشم. من حوصله ندارم قصه زندگیمو از اول با یکی که نمیشناسم بگم و طبق نسخه ی این جور و اونجور رفتار کنید زندگی کنم. واقعا نمیخوام... سیاوش برای همیشه از قلب من رفته . دارم میمیرم برای اون شبی که تو خونه ای نفس بکشم که نیست توش...

گفت تو مجبور نیستی حرف بزنی و سیاوش باید اول خودش تراپی بگیره .ولی بیا به این بعنوان یه فرصت نگاه کن که اتفاقا ممکنه سیاوش آماده بشه برای جدایی و با تصمیم تو محترمانه برخورد کنه و بی دردسر انجام شه براتون.این وسط اون هم به یکی که بتونه کمکش کنه وصل شه.

باز دیدم منطقیه...

منطقیه ولی اینکه ممکنه ماهها طول بکشه داره روانمو نابود میکنه. خدایا یه لحظه کنارش بودن هم سخته برام. میخوام این زندگی یازده ساله رو بالا بیارم وسط همین خونه و بذارم برم. پشت سرمم نگاه نکنم.کوروش رو هم با یه پرستار کودکی چیزی بفرستم باباش رو ببینه که هیچ جوره مجبور نباشم ببینمش دیگه. این آدم قایم شو پشت حرکات نمایشی ببین من چقدر مظلومم و تو رحم نداری و چجوری میتونی با بدکردن حال من زندگی کنی رو ...

این آدمی که میگه برام مهم نیست دوستم نداری ولی بمون تو خونه ای که من هستم چون من تحمل ندارم جدایی رو تجربه کنم.

این آدم که براش مهم نیست کوروش پیشمونه و داد و بیداد میکنه.

این آدم که بارها این روزها خوبی هایی که درش دوست داشتم رو با خودم مرور کردم که قلبم براش باز شه ولی الان هیچ کدومشون یک ذره حتی مجابم نمیکنن که باز میشه ادامه داد...

فقط و فقط یه آرزوی بزرگ الان دارم و اون اینه که بیاد بگه مینا من آماده ام. بیا حرف بزنیم که چه جوری جدا شیم که هر سه تامون کمترین آسیب رو ببینیم.این چیزیه که دوست داشتم. ببینید میشه من تو خونه با کوروش بمونم و همسر بره و تقاضای مجدد برای خونه بده. ولی با این که میدونه من باید کوروش رو داشته باشم میگه تو باید بری.میگم سگ خورد یه خونه است دیگه.ولی تفکر پشتش اذیتم میکنه واقعا.دوست دارم بگه خوب چه کار کنیم کوروش حالش از این که هست بد تر نشه؟ ولی عوضش تبر به ریشه ی ارتباطشون میزنه. اصلا دعوای دوم ما از همین شروع شد. همسر یه کلیپ رو گوشیش داشت که با کوروش میدید و من ندیده بودم .اون روز یهو یه کلیپ با همون صدا باز کرد و کوروش رو صدا زد (برای چی غیر نشون دادنش آخه؟) من تا کلیپ رو دیدم بغضم و خشمم ترکید و من شروع کننده ی دعوا بودم.

کلیپ چی بود؟ کودک آزاری ! یه ابلهی دست و پا و چشم یه بچه ای به سن کوروش رو بسته بود و بعد بسته بودش به درخت و اینطور وانمود میکرد که ولش کرده اونجا در حالی که داشت از بچه ای که اسمش رو صدا میزد فیلم میگرفت...  اولش این سو تفاهم به وجود اومد که همه این مدت که کوروش تو گوشیش کلیپه رو میدید این رو میدیدن.تا گفت که نه صدای این رو رو یه چیز دیگه گذاشته بودن...  خیلی برام سخته که باور کنم اون روز هم که کوروش رو صدا زد که بابا بیا فلانی رو پیدا کردم نمیخواسته نشونش بده. چون با کلیپ نه بعنوان تراژدی بلکه بعنوان یه چیز خیلی با مزه رفتار میکرد . برای همین من کنجکاو شدم این چیه که انقدر خنده داره؟
 

کوروش عزیز من مدتیه دچار یه خشم درونی شده که من مطلقا اینجا نمیخوام سیاه نمایی کنم فقط به خاطر پدرشه. خوب مهاجرت. محیط و زبان جدید . یکهو مدرسه و قوانینش. کم کم بد حال شدن من و انرژی بد فضای خونه... و رابطه با پدرش هم قاظی همینا...

 

بابت تمام اینها خودزنی و ناخن جویدن تا جایی که انگشت ملتهب بشه  انجام میده... البته الان برای اون هم یه درمانگر کودک پیدا کردم و قراره مساله پسرمم حل بشه

 

امروز به زور داشتم همسر رو میفرستادم بره وسیله خوردنی برای غذا بخره. خالی خالی شدیم.

کوروش هم خوب گیر که ما هم بریم بیرون . دوست دارم سوار اتوبوس شم. بهش گفتم من نمیام.ولی تو میتونی بری با بابا.قراره ببرتت رستوران بهت کباب بده. برید خوش بگذره.خوب وقتی اومدیم تو همون یکی دو هفته اول بابت کارهای باباش کوروش ازش به شدت فاصله گرفت.داد میزد که تو دستم نزن و باهام حرف نزن و نگاهم نکن... بعد این یه مقدار ملایم تر شد. بعد باز بدتر شد. الان دیگه بعد از تذکرات شدیدی که به همسر دادم مثلا سعی میکنه براش وقت بذاره و پدری کنه.ولی خوب تو یه سفینه بده به من بگو باهاش برو فضا . میتونم ؟؟ نه . برای همین سیاوش هم به جایی نمیرسه.چون که نه تنها بلد نیست بلکه به بلد نبودن خودش اعتماد داره.. یعنی هیچ میلی به یاد گرفتن نداره. بعد الان یه وقتهایی با کوروش توپ شوت میزنه ( تنها کار مفید.) یا گوشی دستش میده. بعد کوروش تا وقت اون کارها تموم میشه باز جبهه هاش شروع میشه. مرتب به من میگه بابا داره اذیتم میکنه و من دارم خل میشم. با این که جلو کوروش همیشه میگم مواظب رفتارت با بابا باش. دوست ندارم بزنیش. ما تو این خونه باید مواظب هم باشیم نباید آسیب بزنی بهش.یا با زبونی که بلدم بهش بگم دلیل این کار بابات که تو دوست نداشتی این بوده و این مثلا داد و عصبانیت نداره . باهاش حرف بزن فقط...

ولی نهایتا راه به جایی نبردیم .حالا امروز شوق بیرون رفتن و اتوبوس سواری و کباب از یه طرف مستش کرده بود از اون طرف تا لحظه ی رفتنش هزاران بار منو با مینای عزیزم بذار بازم ببوسمت تو آغوشش فشرد. حتی وقتی در رو بستم دستش رو از لای اون درز پاکت های پستی روی در داده بود داخل و میگفت دستمو بگیر ... بهش گفتم برو بهت خوش بگذره و بعدش که دیدمشون دارن از خیابون رد میشن صدای گریه ام خونه رو پر کرد....

میدونم حتما پدر باباشو درمیاره ولی سیاوش هم وقتی بهش تو خلوت میگفتم قلق کوروش اینه و اونه و میگفت تو به من نگو چی کار کنم خودم میدونم باید بفهمه یه من ماست چقدر کره داره....

 

بچه ها حالم تا بیخ جونم خرابه... دیگه حتی به خونه ی رویایی و مبل قرمزش و پرده ی توریش فکر نمیکنم.... مرده ی متحرکم. خدایا زود بگذرن این روزا... من و کوروش روزی که تموم بشه این چیزها باید باز بریم یه مدت تو یه هتل زندگی کنیم. باورتون نمیشه الان فکر یه اتاق برام بهشته. فقط حالمون خوب باشه. 

دیروز بلایی به سرم آورد که تمام راه کالج رو تو اتوبوس زار زدم و تمام کلاس لال بودم. بعد فکر کن کلاس تموم شد و استادم گفت تو بمون. 

که ازم بپرسه اون خنده های قشنگت کوشن؟ و من چه کار میتونم برات بکنم ؟؟  مردم اینجا خیلی مهربون و قشنگن بچه ها... فقط این نیست... یه روز که این سیاهی ها رفتن باید از کیفی که از آدمها و مدل کمک کردنشون میکنم بگم براتون... از چیزای خوب بگم... 

من اگه الان ایران بودم هم میخواستم جدا شم. ولی خدا رو هزار بار شکر میکنم که نیستم. خدا رو شکر میکنم که حداقل مساله حضانت بچه چیزی نیست که بخوام فکرم و انرژیم رو سرش بذارم... چون میدونم سیاوش انقدری استعداد پایین رفتن داره که بچمو ازم میگرفت دست مامانش میداد و زندگی بچمو حروم میکرد ولی همین که من از دیدن روی بچه ام محرومم بهش لذت و جسارت و قدرت میداد.... 

 

امروز داشتم فکر میکردم خوب من قبول کردم صبر کنم تا ببینم این اقدام به تراپی برای سیاوش به کجا میرسه. تو پرانتز اینم بگم چشمم از اینم آب نمیخوره چون همسر فقط قصدش اینه دوتایی بشینیم جلو یکی گپ و گفت کنیم و اونم بگه حیفه برید زندگی کنید و خانم شما از خر شیطون بیا پایین. الانشم از این که بهش گفتم فعلا تنها حرف بزن تا خود دکتر بخواد با من حرف بزنه جبهه داره ولی چون این روی قاطع منو دیده فعلا داره انعطاف خرج میده... خلاصه داشتم میگفتم که با خودم میگفتم حالا که من قبول کردم صبر کنم تا سیاوش هم آماده شه باید یه کاری کنم وقتی همه چی تموم شد من نمرده باشم. باید یه کاری کنم انرژی شروع دوباره داشته باشم...

ولی نمیدونم چه کار کنم از این حال بیرون شم :(

حتی دلم نمیخواد یه بشقاب تو این خونه جا به جا کنم. با این حال کامنت ریحانه روی پست قبلی رو که خوندم گفتم همینه... باید همینجوری باشه...

 

الان میخوام برم آشپزخونه رو برق بندازم فعلا...

 

بعضی اوقات که تو آشپزخونه ام و ظرف میشورم یه سنجاب درست میاد جلو پنجره و زل میزنیم به هم ... قشنگ نیست؟؟

تو حیاطمون هم سه تا سنجاب هستن که روزای آفتابی میان بازی بازی میکنن و من از پشت پنجره نگاهشون میکنم... 

سه تا هم فاخته هست که باز میان تو حیاط...  با اون سینه های قلمبه ی با مزه شون....

میرم دیگه... برم ببینم آشپزخونه چی میگه... 

آخ دلم چقدر آرامش و لبخند میخواد.... این روزا تموم میشن؟؟؟؟؟؟

 

نهایتا لازم میدونم یه بار دیگه خواهههههش کنم وقتی وبلاگ ندارید لطفا موقع ثبت کامنت دقت کنید که خصوصی نشه وگرنه به خاطرات میپیونده :/ 

۳۵ نظر

از کاشتن گل تو حیاط آدمایی که قرار نیست بهش آب بدن دست بردار!

ادامه مطلب ۳۹ نظر

از این هوای غم گرفته...

ادامه مطلب ۳۲ نظر

تازه چه خبر ؟

ادامه مطلب ۴۳ نظر

چهاردهمین روز

ادامه مطلب ۱۲ نظر

این من مهاجر...

ادامه مطلب ۴۸ نظر

گزارشات قبل رفتن

ادامه مطلب ۲۱ نظر

دوم مرداد 1400

ادامه مطلب ۲۲ نظر

ثبت سه شنبه 22 تیر 1400

:)

ادامه مطلب ۹۰ نظر

از ییلاق ....

18 تیر 1400

ادامه مطلب ۱۱ نظر

پناه بر شب...

چهارشنبه 9 تیر 1400

 

ادامه مطلب ۸ نظر

دریا کنار

ادامه مطلب ۱۲ نظر

نوزدهم ژوئن

ادامه مطلب ۹ نظر

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود...

ادامه مطلب ۱۳ نظر

بعد عمل

عزیزای دلم سلام....

 

به به به این لحظه که دارم چراغ این خونه ام رو که مثل جان پناه میمونه دوباره روشن میکنمش :)

 

الان دقیقا هفده روز از عمل بینی من گذشته بچه ها و خدا رو شکر میکنم که گذشته...

 

یک مدت تقریبا زیادی پیش ،من اینجا با یکی از دوستایی که برام کامنت میذاره یه آشنایی مختصری پیدا کردم.پای قصه ی زندگیش نشستم و همیشه یادم بود که یه همچین آدمی هست. اما هیچ ارتباط خاص دیگه ای نداشتیم. یه بار شمارشو برام گذاشته بود که خوب من به سبب کاهلی زیادم گذاشتم لا به لای باقی کامنتها گم بشه.گفتم یه روز پیام میدم. همین چند وقت پیش داشتم کامنتهای خصوصی ام رو چک میکردم. دیدم دو سه نفر دیگه برام شماره گذاشتن که اصلا یادم نمیاد چرا. حتما من خواستم بذارن. یا حتما در خلال یه صحبتی چیزی گفتن به فلان دلیل شمارمونو میذاریم. الان هیچ ایده ای ندارم دربارشون .تو رو خدا منو حلال بکنید اگه این تجربه رو با من داشتید :/

 

خلاصه که چند وقت قبل از عمل مجددا یکی دو تا کامنت از اون دوست داشتم که گفت اومده رشت زندگی کنه.و شمارشو گذاشت برای یه وقتی که قرار بذاریم.

(الان یادم اومد یه دختری بود به اسم شمیم که رشت بود. طفلی چند بار شماره و راه ارتباطی به من داد که ببینمش. من سر همین امروز فردا کردنام هیچ وقت ندیدمش و دوستی باهاشم از دست رفت انگار. غیب شد دیگه .)

به هر ترتیب من این بار رو به سارا پیام دادم  و قرار اولین دیدار رو گذاشتیم صبح عمل من جلوی کلینیک :) 

 

صبح اون روز من و خواهرم با شوهرش که رشت سر کار میره راس ساعت شش راه افتادیم و ساعت هفت رشت بودیم. حدودا نزدیکای هشت سارا رسید.

برام آبمیوه اینای بعد عمل آورده بود و منم بهش دو تا اسکاچ از اونا که بافته بودم هدیه دادم.

دیگه با هم نشستیم رو نیمکت بیرون کلینیک و همینجور که پشمای درختا میریخت رو سر و رومون حسابی جیک جیک کردیم :)

و با من بود تااااا وقتی من پذیرش شدم و لباس صورتی بیمارستانم پوشیدم و نشستم رو تختم و اونجا هم جیک جیک کردیم تا اینکه پرسنل کلینیک گفتن هر بیمار یه همراه داشته باشه و چون آبجی بزرگه هم باهام بود سارای مهربون خدافظی کرد و رفت... 

آخیییش اصلا دیدار وبلاگی خونم پایین اومده بود :)

 

بعدش هم دیگه صدام زدن بریم اتاق عمل. جلو آسانسور یه پرستار بود و یه آقای جوان و من.

پرستاره با صدای بند گفت آقا شیو کردی؟ (نمیدونم چه عملی داشت)

آقا گفت بله

گفت لباس زیرتو درآوردی؟

آقا گفت بله

یهو به من گفت تو هم درآوردی ؟

و من اومدم بگم بله اما آقا یهو برگشت منو نگاه کرد و من یهو بووووم خندم ترکید و از کف کلینیک جمعم کردن دیگه....  یعنی خیلی باحال بود.

آخه این چه وضعشه لعنتیا ....

 

دیگه من رفتم اتاق عمل و یه آقویی اومد که بیهوشم کنه گفتم اول بذارید دکترمو ببینم.

دکترمم اومد خلاصه و من باز بهش گفتم مساله ام اصلاح تنفسم و یه ذره باریک کردن پهنی بینیمه . نه سر بالا میخوام نه خیلی قلمی و اینها. و دیگه یادمه که در حالی به هوش اومدم که گرمم بود. چون برق رفته بود و من تو اتاق ریکاوری بودم و یه آقایی رو برانکارد چسبیده به مال من ناله میکرد که غلط کرددددم... منو از اینجا ببرید... و هر کی از کنارش رد میشد بلافاصله تغییر مود میداد میگفت خانم تو رو خدا ببین خوشگل شدم؟؟؟ دماغم خوب شده ؟؟؟ یعنی مغزمونو خورد تا من بهش گفتم آقا حرف زدن بعد عمل بینیتو خراب میکنه . یهو شات دان شد اصلا :) 

 

خوب من اصلا از کلینیکی که توش بودم و از خود دکترم راضی نیستم بچه ها. یعنی انگار آدمها چقدر بی اهمیتن براشون. کلینیک جراحی خصوصی بود اما نگم که اصلا تمیز نبود .پتوی روی تخت ها مثل پیژامه ی مادر بزرگا بود. و همه چیز بی رنگ و رو و یه وضعی اصلا. بعدشم عمل کرده نکرده فقط میخواستن آدم رو بیرون کنن سریع.

بعد فکر کنید من ساعت یازده رفتم اتاق عمل و ساعت چهار و نیم عصر اومدم بخش. یعنی حداقل دو ساعت تو بی برقی تو اتاق ریکاوری بودم بدون اینکه بگن همراه من کمپرس یخ منو بیاره که بذارن برام. من وقتی اومدم خودمو تو آینه دیدم دو تا بادمجون زیر چشمم بود . بعدشم که اونجا تا لحظه ی بیرون اومدن از کلینیک من داشتم از سرگیجه میمردم. ولی رسما گفتن همینه دیگه برو خونتون...

بعد من از خیلی ها شنیدم که اصلا درد نداره آدم بعد عمل در حالی که من از درد چشم و بینی و و داخل صورتم داشتم میمردم...

 

به هر صورت باز همسر خواهر اومد دنبالمون و ما رفتیم که برگردیم خونه ...

یعنی چشمتون روز بد نبینه من از گرما هلاک بودم. التماس میکردم کولر بزنن. یه کم میزد یه کم خاموش میکرد. نگو ماشین خرابه.که آخرم تو خروجی رشت آمپر چسبوند و دیگه روشنم نشد و ما زنگ زدیم امداد خودرو... 

من از درد ... از تهوع ... از گرسنگی .. از گرما ... هلاک بودم هلاااک... و فقط با خودم میگفتم این چه بلاییه که ما آدمها سر بدن های نازنینمون میاریم . من اون موقع که مشکل تنفسی هم نداشتم مثلا از ده سال پیش باز از عمل بینی برای خودم که نوکشو باریک بکنم خوشم میومد ولی هیچوقت دنبالش نرفتم چون هم اولویتم نبود هم میترسیدم قیافم عجیب بشه. ولی الان واقعا فکر میکنم آدم اگه واااقعا با زیبایی کلی صورتش مشکلی نداشته باشه و شکل بینیش واقعا اذیتش نکنه جراحی یک دیوونگی محسوب میشه... 

 

خلاصه که یک ساعت طول  کشید امداد خودرو اومد و یک ساعت هم طول کشید که ماشین رو تعمیر کردن و رفتن...

من من تو اون دو ساعت دیگه داشتم میمردم اما خوب اهل نالیدن نیستم. فقط ازم میپرسیدن چطوری میگفتم دارم میمیرم... و هر لحظه بیشتر ورم میکردم و روتون گلاب کلی هم بالا اوردم که داشتم سکته میکردم چون کلی هم از دماغم خون میومد و درددددد داشت منو میکشت.

قشنگ بگم فکر نمیکردم اون لحظه ها تموم شن و نجات پیدا کنم من...

اما به هر صورت رسیدیم شهرمون و من مهمون خونه ی مامانم شدم و روز اول مامان قاشق قاشق غذا دهنم میذاشت.

غذایی هم نبود فقط سوپ میخوردم. جای شکرش هست که من عاشق سوپم وگرنه چی کار باید میکردم واقعا؟؟؟

ببین دو روز اولش برای من اینجور بود که انگار بین مرگ و زندگی ام... درد و سنگینی صورت وحشتناک بود. تا رفتم تامپونها رو درآوردم و قشنگ بعد از اون خیلی بهتر شدم. ولی کلا چهار پنج روز اول سخت بود.تا ورم چشمام کم شد و روز هفتم هم رفتم و بخیه ها رو کشیدم و گچ رو باز کردم و اونجا هم یه سکته دیگه کردم... آقا ورمش خیلی زیاد بود و من اصلا خوشم نیومده بود و تو دلم خودمو فحش میدادم فقط و هی میگفتم من اون دماغ تپل با مزه ی خودمو میخوام... 

ولی خوب بعد از اون روز واقعا حالم کم کم بهتر شد.اولا که دیگه برگشتم خونه ی خودم و خوب کجا بهشت تر از کنج امن خود آدم ؟؟؟

بعدم که حمام میتونستم بکنم..بعدم که از رخت خواب درومده بودم دیگه. و الان هم تا حد زیادی بهتر از روز اولی ام که دماغم رو بی چسب دیدم.الان هر بار چسبش رو باز میکنم بیشتر حس رضایت میکنم.فکر میکنم یه سال دیگه خیلی هم دوست بدارم دماغم رو .

ولی دکترم تنها هنرش پول گرفتن و عمل کردن بود. اصلا تو مراقبتای بعدش راهنماییم نکرد. و من هنوز بعد عملم موفق نشدم ببینمش. مثلا به من نگفته بود آناهیل بخورم. نگفته بود نخندم. تامپون رو منشیش درآورد و من مردم و زنده شدم. روز هفتم تازه منشیش بهم گفت فلان آمپولو زدی؟ گفتم نه. گفت باید بعد عمل میزدی بلافاصله و خوب به من نگفته بودن... تو این مدت دو بار رفتم لاهیجان مطب خودش که تشریف نداشته. خوب رفت و آمد خیلی برام سخته .چند روز پیش با منشیش حرف زدم که میخوام تو رشت ببینمش. چون خودشون روز اول بهم گفتن دیگه نیاز نیست بیای لاهیجان و دکتر رشتم مریض میبینه. ولی الان بهم میگه برو رشت. اگه دیدیش که دیدیش و بعید میدونم ببینیش. اگه موفق نشدی هم دیگه نمیدونم چه کار کنی  !!! یعنی بکوب بیا لاهیجان !

خلاصه که این از پرونده ی عمل بینیم بچه ها ...

مرسی که خیلی تو اینستا حضور فعال داشتید و استوریهامو ریپلای میزدید و دلگرمی میدادید و جویای احوالم بودید و راهنمایی میکردید...

 

اصل حالمم الان بد نیست. خوبم نیست. خیلی معمولی ام... خیلی پرانرژی نیستم واقعا. خیلی به بطالت میگذرونم به نظر خودم. از دیروز دوباره برای چند روز آینده برنامه نوشتم که کمی برگردم به روال آروم آروم درست کردن خودم...

روح و روانم نازک نارنجی شده خیلی. فعلا زدم تو کار جذب حرفها و کارهایی که ناراحتم میکنن...

چند وقت پیش خونه ی آبجی بزرگه فهمیدم آبجی ها برنامه گردشی خریدی رشت دارن به زودی. گفتم منم میام. به شوخی گرفتن و شوخی شوخی گفتن تو رو نمیبریم. من همونجا خودمو جمع کردم گفتم باشه خیلی هم مهم نیست. چون شوهر آبجیم برای یه فروشگاهی بن های خرید مجانی داره و من نمیخواستم فکر کنن میخوام بخاطر اونها برم باهاشون. گفتم بین خودشون تقسیم کردن من که احتیاجی ندارم. همونجا خواهرزاده ام گفت خاله مینا بینتون مثل یتیما میشه گاهی... که به خنده گرفتم... اونجا گفتن نه شوخی کردیم همه میریم.

امروز به آبجی صاحبخونه پیام دادم برم از درختش شاه توت بچینم مربا کنم. گفت ما داریم میریم رشت برات کلید میذارم ...

نتونستم تحمل کنم. گفتم آخر منو جا گذاشتید و رفتید خوش بگذره بهتون.

واقعا از تحملم خارجه اینها.

این دومین باره تو این دو سال و نیم این کارو با من میکنن... 

از صبح تا حالا سه بار گریه کردم... چند بار با خودم حرف زدم. خوب من دیگه کلاس هم نمیرم .دلم یه کاری یه جایی یه تنوعی میخواد... اینو با خانوادم خواسته بودم .نشستم لیست دوستام رو مرور کردم.چند بار گفتم ای کاش الهه پیشم بود . کاش با هم تو یه شهر بودیم. بهش فکر کردم که چقدر خوب میشد.

به این فکر کردم که با نسیم تو یه شهر بودیم . گاهی مینشستیم از اینکه پسرامون چقدر باحالن میگفتیم و میخندیدیم.

به سونیا فکر کردم که یه دیدار کوتاه جدیدا باهاش داشتم و چقدر دوست خوبیه و چقدر دوستش دارم.

به نرگس فکر کردم که کاش انقدر نزدیک بود که زنگ میزدم بیاد با بچه ها بریم کنار دریا.

به زهره و نفیسه فکر کردم که امروز دور همی داشتن.

و به چند تا دوست دیگه ام فکر کردم... به یک شهر دیگه ای بودن و زندگی کردن فکر کردم. به سیاوش فکر کردم که چقدر دلم تنگ شده برای باهاش بودن.

بهش زنگ زدم و دو ساعت حرف زدیم. حرف های خوب .میگفتم گوشیم خیلی خیلی خرابه. شاید اینجا یکی بخرم اگه جایی پیدا کنم که قسطی بدن. میگفت بیا اینجا یه گوشی خوب برات میخرم.

گفتم نمیخوام. تا وقتی تمام بدهی هامو بدم نمیخوام. از بدهی های اینجا باهاش حرف زدم و کمی دو دو تا چهار تا کردیم. 

کوروش رفته بود با احمد بازی کنه تو حیاطشون . دیگه کوروش که اومد منم روی ماه همسر رو از دور بوسیدم و قلبم آروم شده بود و همه چیزهایی که ندارم و همه سختی ها و دلشکستگی ها و جفا ها رو دایورت کرده بودم. کوروشو فرستادم حمام و خودم اومدم که این پست رو بنویسم. 

شامم از الان آماده است.

هوا هم خوبه. دست کوروشو میگیرم میبرمش پارک و مثل همیشه بعدش یه بستنی دستگاهی براش میخرم کیف کنه و بر میگردیم خونه.... 

چند روز پیش هم رفتیم کنار دریا.... خیلی خوش گذشت... حسابی و طولانی و بی عجله نشستیم و بازی کردیم و خوراکی خوردیم.... 

امروزمون هم اینجوری شب بشه... تا ببینم روزهای آینده چی پیش میاد برامون :)

 

دوستتون دارم بچه ها...  برام مثل همیشه حرف بزنید ... امشب حتما میشینم پای وبلاگ چون فردا تو برنامه ام نوشتم روز بدون اینترنت .و اگر کامنتی باشه تایید میکنم و به خونه هاتون میام و نوشته هاتونو میخونم حسابی .... دلتنگتونم حسابی.

خیر پیش :)

 

۲۸ نظر

قبل عمل

ادامه مطلب ۲۰ نظر

قصه های من و جوجه 4

ادامه مطلب ۱۱ نظر

8 اردیبهشت 400

سلام دوستان جانم...

 

خوب من فکر کنم با یه پست بلند بالا اومده باشم...

هر چند که کوروش جلوم نشسته و بعد از یه گریه حسابی که تو اتاقش کرده و جواب نگرفته الان نشسته رو به روم و با گفتن آخه من دوستت دارم چرا نمیذاری کارتون ببینم چشم دوخته به من !

 

صبح جمعه هفته ای که گذشت با آغوش پر مهر و بوسه های پر حرارت کوروش  به سر و روم و صدای صبح بخیر کفتنش بیدار شدم.پسرک شیرین من :)

 

ده و نیم بود و ما یک صبحانه ی مفصل عسل و گردو خوردیم... 

 

بعدش من نشستم و کتاب بامداد خمار رو شروع کردم و تا ساعت یک پای اون بودم. همچنان که در دلم غوغا بود که چرا خودت رو دوست نداری؟ 

خونه سرد شده بود . کلا شمال دو روزی بود که سرد شده بود. شوفاژ رو روشن کردم و یه بافت آستین کوتاه نازک هم پوشیدم.

کتاب رو کنتر گذاشته بودم.کوروش بهم نچسبیده بود.شروع کردم سرگردان وار توی خونه ام قدم زدن و توی سرم حرف زدن...

تصمیم گرفته بودم یه قرعه کشی بذارم برای پرداخت یه قسمتی از بدهی ولی به در بسته خورده بودم.یه کم عصبی بودم.

دیدم کتاب هنر عشق ورزیدن روی دراور افتاده. کار کوروش بود لابد.. برش داشتم و از اونجا که جاهای جالبش رو هایلایت کرده بودم گفتم اتفاقی بازش کنم ببینم چه صفحه ای میاد که کمی بخونم.

بعد چی باز شد؟؟  جایی که مربوط به عشق به خود بود!!! 

دو خط خوندم و کتاب رو با یه جیغ خفیف غیر ارادی بستم و کوبیدم روی دراور و رفتم یک جای تنگ و تاریکی از خونه پناه گرفتم. یه جایی که از تکیه دادن تشک طبی تخت به کتابخونه درست شده بود.خودم رو توی کودکی ام دیدم که خونه بالشی درست میکردم... حس اون زمان برام متجلی شد.کمی آروم شدم. خودم رو به صبر و توکل دعوت کردم و رفتم برای نهار.

لذت نهار دوتاییمون رو با سالاد شیرازی دو برابر کردم و باقی عصر رو به مرتب کردن خونه گذروندم .

بعدش آبجی صاحبخونه پیام داد که میاد تا من ابروهاشو اصلاح کنم و اومد... یه مقدار کاهو از باغش آروده بود.توی یه سکوت بی مزه من کارمو انجام دادم و بعدش با دمنوش زعفرون گلاب پذیرایی کردم و رفت... 

بعدم احمد اومد و توری پنجره هامو وصل کرد و با کوروش کمی بازی کرد و رفت... من حوصله حرف زدن نداشتم. سرمو به کارای خودم گرم کردم. کلا تو این جهان حوصله حرف زدن با هیچ کسو ندارم. دلم سکوت میخواد فقط... 

 

شبش شب سختی شد.

 

برای شام دو تا اردک ماهی پختم که برای اولین بار بود میخوردیم و خیلی برام لذیذ بود.البته یکی و نصفش رو کوروش خورد.

این روزها از لحظه ای که کوروش میخوابه و من تو تاریکی خونه طول بین اتاقش تا اتاق خودم رو طی یکنم انگار جهان تموم میشه.

لحظه ای که خودم میمونم و خودم.

تا حدود ساعت دو شب بیدار بودم... 

 

صبح شنبه میخواستم برم بانک اما نرفتم.

دوست داشتم برای نهار برم خونه ی مامان تا بعدش ولو شم توی حیاط و تا وقتی آفتاب میتابه به اون گلهای ریز بنفش ملایم خیره بشم و عطر بهار نارنج ها رو به جانم بریزم و بچه اردک و غاز ها رو با نگاهم دنبال کنم و خنکای نسیم رو روی پوست تنم حس کنم ... اما نرفتم. موندم خونه و غمبرک زدم. تا عصر که یه کم کتاب خوندم و بعدش کوروش رو به مامان سپردم و رفتم موهامو کوتاه کردم و پیاده روی کردم.

 

شام رو کنار مامان خوردم و بعدش با کوروش قدم زنان برگشتیم خونه و خیلی زود در حالی که سرش تو بغلم بود و عشق میکردم خوابید...

قبلش همینجوری تو هوا یه عطسه کرده بودم و بلافاصله گفته بود جلو دهنتو بگیر مینا وگرنه منو مریض میکنی :/

 

دیگه وقتی خوابید من از اون تونل تاریکی رد شدم و خودمو انداختم تو تخت خودم.

یادتونه گفته بودم همیشه پول میاد به سمتم ؟ 

یادتونه گفته بودم تو این دو سال و نیم به مو رسیده اما پاره نشده ؟

 

خوب این بارم همین شد...

 

از طرف یک آدمی که اصلا فکرشم نمیکردم... همینجور صاف از آسمون افتاد پایین و گره رو با دستش باز کرد... 

هر چند که بدهی روی بدهی شد اما من خوشحالم. بدهی خواهرم اینا رو میدم. هر چند که هنوز دارم با احمد بحثشو میکنم و اون میگه نه اصلا الان ازت چیزی نمیگیرم اما من میخوام یک سری حرف تموم شن .میخوام زنجیر طلایی که تازه خریده بودمم بفروشم.برای نوزدهم نوبت جراحی بینی دارم و اگه تا اون وقت ویزا نیومده باشه میرم و انجامش میدم اگه اومده باشه که تا سال آینده کنسلش میکنم.

 

یکشنبه روز اول کلاس شنیون بود .

یک تومن بیشتر دادم و کلاس رو خصوصی کردم. که هم تو جمعیت نباشم هم زود تموم شه. 

الان مامان من که دختر داییم سرطان گرفته و مرتب تو مطب ها و بیمارستانهاست و هزار نفر میان ملاقاتش هفته ای لا اقل دو بار میره خونه اش. وسط اونهمه آدم. شک ندارم چون فک و فامیل عزیزشن همه رو از دم بغل هم میکنه... بعد الان زنگ زده میگه اصلا اجازه نمیدم بهت بری کلاس.کلا خانواده من رعایت نمیکنن. تنها کارشون ماسک زدن و بیرون رفتنه. دو تا خواهرام اینجا مرتب دورهمی های فامیلی دارن . بعد باز ماها همو میبینیم. بعد مامانم هوس کرده اجازه ی منو بگیره دستش... کی واقعا تموم میکنن ؟ این کاراشونو... میخوام دیگه شده آژانس بگیرم برای رفت و آمدم هم کوروشو با خودم ببرم و بیارم .ولی یه جورایی با عقلم جور نیست. کوروش باید بمونه خونه مامانم ولی چه کنم اگه پا بذاره رو گردنم ؟ چه کنم اگه نخوام باهاشون سر و کله بزنم ؟ چه کنم اگه نخوام وایسم تو روش ؟

 

دوشنبه هم کلاس رفتم. تولد کوروش جانم نزدیکه و رفتم براش یه ریسه و کلاه تولد و استند بادکنک خریدم. ازش چند تا عکس بگیرم لااقل . 

بعد شبش خونه بابا ، با بابام دعوامون شد. میگه تو به کوروش نگو بالا چشمت ابروست. میگم خوب من نگم کی بگه؟ وقتی داره کار بدی میکنه چون گریه میکنه من ادبش نکنم ؟ بابا شروع کرده بود داد و فریاد .میگفت تو روانی هستی... داری اذیت میکنی کوروشو...  در حالی که من فقط داشتم با کوروش که دهنشو سه متر باز کرده بود قاطعانه حرف میزدم و کوتاه نمیومدم  جلو گریه اش. منم رفتم لباس تن کردم که برگردم خونه. به بابا اینا گفتم دیگه بسمه ولم کنید .گفت کوروش توجه و بازی تو رو میخواد. گفتم من بهش توجه کردم. باهاش بازی هم کردم. نمیفهمم شما چرا دخالت میکنید تو کار من تو مادری کردن من. بعدم بابا کوله پشتیمو از روی دوشم برداشت گفت نرو.

 

نرفتم. شبم خوابیدم اونجا . کتاب بامداد خمار رو اونجا تموم کردم. دوستش داشتم...  دیروز بعد نهار برگشتم خونه خودم.

 

امروز تو آینه خودمو نگاه میکردم. به خودم زل زدم. و گفتم این حق منه ؟ این حال و احوال و این مدل زندگی ؟

از خودم پرسیدم این خونه ایه که مینا باید توش زندگی کنه ؟ 

همه چیز در کمال بی حوصلگی پراکنده است اطرافم.

 

به خودم گفتم مینا که اینهمه نه فقط زنده بلکه سربلند از کلی اتفاقات بیرون اومده الان میخواد با این اوضاع ذهنی ادامه بده ؟

باید فلج و راکد باشه؟

باید از خودش طرد بشه و تشنه ی محبت بمونه ؟

صورت نازنینش اینهمه غمگین و بی فروغ باید باشه؟

اون دل عاشقش اینهمه باید سرد باشه؟

رو به روی آینه بهش خیره شدم.

اشکهاشو پاک کردم . گفتم سعیمو میکنم که شاد و خوشبختت کنم دختر.

 

زنگ زدم به سیاوش و ازش خواستم شعر شاملو رو که برام خونده و ضبط کرده بود برام دوباره بفرسته چون از گوشیم پاک شده بود.

اینستا رو موقتا حذف کردم.

با کوروش کمی وقت گذروندم.بوس و بغلش کردم.نگاهش کردم. با هم نشستیم و سیب و پرتقال خوردیم.

یک اپیزود از حرفای مجتبی شکوری رو گوش دادم و بعد رفتم روی تخت دراز کشیدم.تو خنکا و نیمه تاریکی اتاق کمی چشمامو بستم.

تنهایی خودم رو بعنوان یه امر بایسته در جهان و بعنوان یه موهبت نگاهش کردم.

چند تا آز آثار سباستین باخ رو گوش دادم و حظ بردم. 

پرنده ی خیالم رو پرواز دادم به سمت آینده و لبخند به لبم اومد...

دو تا جلد کتابای به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن رو گذاشتم دم دستم که بخونم.

با خدا نیایش کردم و حرف زدم و دستمو سمتش دراز کردم. خیلی آرامش گرفتم.

نقاشی های کوروشو نگاه کردم و آرامش گرفتم.

به خودم از پس یک عالمه سیاره و کهکشان و چهان های احتمالی دیگه مثل یک ذره ی کوچک نگاه کردم و باز به خودم بعنوان یک موجودی که خالقم اراده کرده باشم و زندگی رو تجربه کنم مثل یک عظمت واقعی نگاه کردم و آرامش گرفتم. 

به سی سالگی ام نگاه کردم و راهی که اومدم...  به پیری ام نگاه کردم و راهی که پیش رومه...

 به دایره ی خیلی محدود اما امن دوستای خیلی نزدیکم نگاه کردم .

به احساسات خوبی که از بودن کنار خانواده ام به تجربه ام اومده نگاه کردم.

به تلاشم برای زندگی رو زیستن نگاه کردم و آروم و قرار گرفتم.

دچار پذیرش و تسلیم شدم.

قلم به دستم گرفتم و توی دفتر تازه ای شروع کردم به نوشتن... 

اوهوم زندگی ام همینه و من باید توش رشد کنم. توی همین رنج ها... 

من همینم و حتی حالا که حس خود دوستی ندارم باز به اینکه دوست داشتنی هستم اشراف دارم...

 

پس حالا که نشستم و دارم چراغ وبلاگمو روشن میکنم کمی نفس میکشم و تلاش میکنم داستان زندگی ام رو بنویسم. با همه چیزی که داره. 

تلاشمو میکنم که زنده باد زندگی گویان برقصم . حتی وقتی جانم غمینه... حتی وقتی اشکهام میچکن جلوی پام... حتی وقتی چشمهام از گریه های دیشب هنوز چشم معمولی خودم نشده.

 

چون که میدونم نهایتا برای هیچ چیز جز رقصی شادمانه میانه ی میدان ، توی این دنیا نیستم... 

 

اوووم نوشتنم تموم شد الان... میرم فعلا. 

 

مواظب خودتون باشید

۱۶ نظر

3 اردیبهشت 1400

ادامه مطلب ۲۱ نظر

23 فروردین

 

ادامه مطلب ۱۷ نظر

وای که چقدر نبودم!!!

ادامه مطلب ۲۲ نظر

نُه روز به عید

ادامه مطلب ۲۲ نظر

7 مارچ

ادامه مطلب ۹ نظر

دو هفته به نوروز 1400

ادامه مطلب ۱۷ نظر

کلبه ی احزان شود روزی گلستان...

ادامه مطلب ۸ نظر

جمعه نامه

ادامه مطلب ۱۱ نظر

ای بی بصر من میروم؟ او میکشد قلاب را

ادامه مطلب ۲۰ نظر

12 فوریه 2021

ادامه مطلب ۱۲ نظر

16 بهمن 99

ادامه مطلب ۱۵ نظر

PMS

ادامه مطلب ۱۶ نظر

بگذرد ایام هجران نیز هم

ادامه مطلب ۲۳ نظر

مثل رویا

ادامه مطلب ۷۰ نظر

بهمن جان سلام :)

ادامه مطلب ۱۱ نظر

دل بی غم در این عالم نباشد

ادامه مطلب ۱۶ نظر

22 دی

ادامه مطلب ۲۱ نظر

لحظه های آخر بیداری

ادامه مطلب ۱۶ نظر

مهمانِ مامان

ادامه مطلب ۱۱ نظر

2021

ادامه مطلب ۱۵ نظر

9 دی

ادامه مطلب ۱۴ نظر

ای زرد رویِ عاشق تو صبر کن وفا کن !

ادامه مطلب ۲۲ نظر

Merry Christmas

ادامه مطلب ۱۷ نظر

2 دی

ادامه مطلب ۲۳ نظر

WINTER 2020

ادامه مطلب ۱۳ نظر

Too close,Too far

ادامه مطلب ۲۹ نظر

01 : 01

ادامه مطلب ۱۸ نظر

گذر سریع زمان

ادامه مطلب ۲۰ نظر

به وقت ۲۱ آذر

ادامه مطلب ۱۸ نظر

زندگی با طعم شجریان و قهوه و نوشتن...

ادامه مطلب ۲۰ نظر

دختر همساده

ادامه مطلب ۱۷ نظر

سی سالگی و داستانِ نا تمومش...

ادامه مطلب ۲۵ نظر

ماهِ آخرِ پاییز

ادامه مطلب ۱۷ نظر

آتشی در سینه دارم جای دل ...

ادامه مطلب ۱۷ نظر

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

 

ادامه مطلب ۱۸ نظر

غمِ زمانه خورم یا فراقِ یار کشم؟

ادامه مطلب ۱۶ نظر

هیچ نَندیشَم به جز دلخواه تو ...

ادامه مطلب ۲۱ نظر

آخرین پست مهر 99

ادامه مطلب ۵ نظر

26 مهر 99

ادامه مطلب ۲۰ نظر

22 مهر 99

ادامه مطلب ۱۲ نظر

تردید.‌‌..

ادامه مطلب ۲۵ نظر

7 مهر 99

ادامه مطلب ۸ نظر

سلام به پاییز

ادامه مطلب ۲۰ نظر

28 شهریور 99

ادامه مطلب ۱۴ نظر

24 شهریور 99

 

ادامه مطلب ۱۳ نظر

20 شهریور 99

ادامه مطلب ۱۹ نظر

از منزل پدری

ادامه مطلب ۸ نظر

14شهریور 99

ادامه مطلب ۱۴ نظر

07 شهریور 99

ادامه مطلب ۱۲ نظر

28 مرداد 99

ادامه مطلب ۱۶ نظر

29 سال و 8 ماه

ادامه مطلب ۱۵ نظر

28 تیر 99

ادامه مطلب ۲۰ نظر

23 تیر 99

ادامه مطلب ۱۸ نظر

19 تیر 99

ادامه مطلب ۲۱ نظر

00 : 00

ادامه مطلب ۸ نظر

نیمه ی تاریک وجود

ادامه مطلب ۹ نظر

بامداد 27 خرداد 99

ادامه مطلب ۲۵ نظر

غیبت

ادامه مطلب ۱۵ نظر

سلام به خرداد

ادامه مطلب ۱۸ نظر

ای بابا

angryangry

 

ادامه مطلب ۱۸ نظر

:)

ادامه مطلب ۱۷ نظر

شروع ماه مِی

ادامه مطلب ۱۷ نظر

شبونه

ادامه مطلب ۱۳ نظر

اردیبهشت نوشت

ادامه مطلب ۱۵ نظر

پست سوم

ادامه مطلب ۱۵ نظر

شماره دو

ادامه مطلب ۱۱ نظر

یادگیری زبان انگلیسی در خانه 1

ادامه مطلب ۱۵ نظر

اولین پست 1399

ادامه مطلب ۹ نظر

پایان 1398

ادامه مطلب ۱۷ نظر

برای مهربان

دوست خوبم مهربان... ممنونم بخاطر کامنت هات.

عزیزم شما کامنتها رو برای من خصوصی میفرستی بخاطر همین نمیتونم جواب بدم و تایید کنم. سوء تفاهم شده گلم. من ازت ممنونم💋

ببین چقده خاطرت عزیزه یه پست گذاشتم برات 🥰

۳ نظر

19 روز به عید

ادامه مطلب ۳۱ نظر

دومین شب بدون کوروش

ادامه مطلب ۱۰ نظر

بنویسیم سی و دو روز.بخوانیم قدرِ یک چشم بر هم زدن

ادامه مطلب ۱۱ نظر

نصفه شبانه

 

ادامه مطلب ۸ نظر

غبارِ غم بِرَوَد...

ادامه مطلب ۱۴ نظر

شروع هفته ی جدید

ادامه مطلب ۴ نظر

پست جدید

ادامه مطلب ۱۰ نظر

آمدم

ادامه مطلب ۱۳ نظر

دیگه وقتشه

ادامه مطلب ۸ نظر

به زودی...

بچه ها جونم سلام.

اومدم فقط بگم به زودی در این مکان یه پست نصب میشه.

اوووم الان تو راه رشتم. میرم خونه ی دوستم شبم میمونم.و  به محض برگشتن میام جیک جیک میکنم از این مدت خبر میدم و وبلاگهاتونم میخونم.

اینجا مثل خونمه.احساس میکنم دیگه حالم مثل روزای آخر سفره.احتیاج دارم شلوار راحتیمو بپوشم و فقط ولو شم وسط خونه ام. خلاصه منتظر من با شلوار گل گلیم باشید ^_^

۲ نظر

نفس آخر پاییز

عنوان پستم چقدر بد شد ؛( نفسم از فکرش گرفت... کاش میشد پاییز تمدید شه :)

ادامه مطلب ۱۴ نظر

به وقت نوشتن

ادامه مطلب ۲۴ نظر

دم طلوع صبح

ادامه مطلب ۸ نظر

زنده باد اینترنت

ادامه مطلب ۱۲ نظر

محنت عالم گذرد غم مخور!

ادامه مطلب ۱۱ نظر

بر من چه گذشت؟؟

ادامه مطلب ۲۰ نظر

تعطیلی

ادامه مطلب ۲۹ نظر

خداحافظ مهر.سلام آبان

ادامه مطلب ۱۲ نظر

شب نشینی

ادامه مطلب ۹ نظر

:)

ادامه مطلب ۱۵ نظر

صبح یکشنبه

ادامه مطلب ۸ نظر

مِهر...

ادامه مطلب ۹ نظر

Addiction or what

ادامه مطلب ۱۳ نظر

گزارش

ادامه مطلب ۱۰ نظر

ابراهیم تاتلیس جان

ادامه مطلب ۱۰ نظر

دلم میخواد بنویسم.

ادامه مطلب ۱۸ نظر

شهریور

ادامه مطلب ۱۴ نظر

باشد که بگشایی دری/گویی که برخیز اندر آ

ادامه مطلب ۱۴ نظر

شبانه

ادامه مطلب ۱۱ نظر

عید قربان مبارک

ادامه مطلب ۵ نظر

نُه سالگی..

ادامه مطلب ۱۹ نظر

These days

ادامه مطلب ۶ نظر

ساوه

ادامه مطلب ۱۲ نظر

تابستانه

ادامه مطلب ۸ نظر

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم :)

ادامه مطلب ۱۷ نظر

...

ادامه مطلب ۷ نظر

Summer projects

ادامه مطلب ۹ نظر

Day by day

ادامه مطلب ۱۴ نظر

:(

ادامه مطلب ۱۰ نظر

من پس از شیراز

ادامه مطلب ۱۶ نظر

من پیش از شیراز

ادامه مطلب ۱۴ نظر

قصه های من و جوجه 3

ادامه مطلب ۹ نظر

سراپای وجود از عشق در جوش...

ادامه مطلب ۱۱ نظر

صفحه ی جدید

ادامه مطلب ۱۵ نظر

آغاز 1398

سلام سلام سلاااااام 

سال نو مبارک 

 

بریم که اولین پست امسال رو نوشته باشیم.

ادامه مطلب ۱۵ نظر

پایان 1397

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار...

ادامه مطلب ۱۴ نظر

آنچه گذشت

سلام قشنگ ها :)

 

ادامه مطلب ۱۷ نظر

سفر ساوه

ادامه مطلب ۲۰ نظر

از پسِ ظلمت بسی خورشیدهاست...

ادامه مطلب ۲۴ نظر

اعتراف

ادامه مطلب ۲۲ نظر

ما همه زیباییم :)

ادامه مطلب ۳۲ نظر

رویاهای سبزمون

ادامه مطلب ۲۲ نظر

خونه ی پدری

ادامه مطلب ۳۵ نظر

دل نخواهم،جان نخواهم،آنِ من کو؟ آنِ من...

ادامه مطلب ۱۸ نظر

ای دل پاره پاره ام ! دیدن اوست چاره ام !

دوباره سلام :)

 

ادامه مطلب ۱۶ نظر

سوختم،سوختم این راز نَهُفتَن تا کِی؟؟

ادامه مطلب ۱۷ نظر

بازگشت

ادامه مطلب ۱۶ نظر

امیدوار چنانم کا کارِ بسته برآید...

ادامه مطلب ۱۰ نظر

آخر هفته...

ادامه مطلب ۱۳ نظر

گزارش این روزها

ادامه مطلب ۲۱ نظر

یلدا

ادامه مطلب ۱۲ نظر

قبل یلدا

ادامه مطلب ۷ نظر

پستی برای نوشتن

ادامه مطلب ۲۱ نظر

پذیرش

ادامه مطلب ۳۷ نظر

تولد

ادامه مطلب ۲۹ نظر

خداوندا مرا آن ده که آن به...

ادامه مطلب ۱۰ نظر

اونقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده...

ادامه مطلب ۳۰ نظر

باور

ادامه مطلب ۲۸ نظر

لی لی پوت بخواند

لی لی جان من فردا دارم میام رشت.صبح میام.اگه تا لنگ ظهر نمیخوابی ببینیم همو.

اگه موافق بودی شماره موبایلتو برام کامنت کن

۰ نظر

سفر خداحافظی

ادامه مطلب ۲۳ نظر

سفرهای گالیور

ادامه مطلب ۲۰ نظر

قصه های من و جوجه 2

ادامه مطلب ۲۷ نظر

خودگردی

ادامه مطلب ۲۱ نظر

هفته گانه

ادامه مطلب ۲۴ نظر

پاییز جان

ادامه مطلب ۲۰ نظر

باز باران با ترانه

ادامه مطلب ۳۲ نظر

روزهای شمالی...

دوست جان ها سلام...Balloons

ادامه مطلب ۲۶ نظر

کنج امن

ادامه مطلب ۳۰ نظر

اثاث کشی ۲

ادامه مطلب ۲۷ نظر

روز آخر

ادامه مطلب ۴۱ نظر

رمز

سلام دوستان...

رمز  پست پایین فقط و فقط و فقط به دوستایی که میشناسمشون  تعلق میگیره.لطفا اگه خودتون میدونید من نمیشناسمتون تقاضای رمز نکنید.

برای دریافت رمز لطفا یه عدد چهار رقمی زیر همین پست کامنت کنید که تو یادتون میمونه.من عدد شما رو سانسور و عدد خودم رو با جمع و تفریق از عدد کامنت شده در جواب مینویسم....

اگه عضو بیان هستید کامنت خصوصی بذارید من تو پاسخ رمز رو مینویسم.

با دایرکت اینستا هم میشه البته...

۵۷ نظر

دیدنی نوشت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مهمون بازی

سلام سلام.

ادامه مطلب ۲۰ نظر

آخرای نیمه ی تابستون

سلام سلام.

ادامه مطلب ۱۳ نظر

از چی بگم برات...

ادامه مطلب ۳۰ نظر

بازگشت شکوهمندانه

بچه ها سلام.

ادامه مطلب ۱۸ نظر

همسرانه

سلام بچه ها...

ادامه مطلب ۱۶ نظر

رمز

ای دوستان رمزی نویس!

لطف کنید و رمز پستهاتونو برام بصورت خصوصی کامنت کنید...


۱ نظر

گوشی دزدی

سلام سلام :)

ادامه مطلب ۱۰ نظر

سفر کوتاه

ادامه مطلب ۱۳ نظر

کنسل موقت

سلام.

ادامه مطلب ۲۱ نظر

اندکی گپ

بچه ها سلام.

ادامه مطلب ۱۵ نظر

تا مدتی...

سلام.

ادامه مطلب ۶۸ نظر

هفته ی تازه

بچه ها سلام.

ادامه مطلب ۱۵ نظر

کم خوابی...

سلام بچه ها...

ادامه مطلب ۳۶ نظر

یکشنبه

سلام بچه ها...

ادامه مطلب ۱۱ نظر

نو نواری ^_^

سلاااام به همه...

ادامه مطلب ۲۱ نظر

مادر کافی

سلام بچه ها.

ادامه مطلب ۱۴ نظر

رجوع شود به اینستاگرام

سلام بچه ها

به اینستاگرامم سر بزنید و پست آخرم رو ببینید.

:)

لینکش تو یکی از سربرگ های بالای وب موجوده.

۳ نظر

رمضان

دوستان سلام.

ادامه مطلب ۲۱ نظر

موج نو

سلام به همه.

ادامه مطلب ۱۳ نظر

مشاوره

سلام به همه.

ادامه مطلب ۱۸ نظر

دوشنبه

ادامه مطلب ۳۷ نظر

میگرن یا چی ؟

پنجشنبه عصر با نفیسه قرار گذاشته بودیم که بریم دیدن دخمل زهره.آخه اومده و خونه ی مادرشوهرشه...

دیگه رفتیم... واااای چقدر نوزاد بغل کردن خوبه...
صورتش مثل ماه میمونه.طفلکم کولیک داره... اه این کولیک لعنتی دیگه چه کوفتیه.اصلا بچه ها قدیم نداشتن از این قرتی بازیا...
جوجه قشنگم یه بار اومد دست به سرش زد.یه بارم اومد جوراباشو درآورد. فدای پسرم بشم من...
دیگه دو ساعت نشستیم و برگشتیم.
اوووم دلم برای سه نفرگی هامون تنگ شده بود... خدا کنه زهره زود برگرده خونه اش تا این مدت هر چی میشه ببینمشون....
جمعه شیفت کاری همسر عوض شد و من از سر صبح خوشحال بودم که شبش پیشمون میمونه.
اما خوب کل ظهر تا شب رو تنها بودم.با جوجه البته.
وای عاشقشم.... یه کارای باحالی میکنه براش غش میکنم اصلا... پس من چرا پست جوجه داری دو رو نمینویسم آخه :/
‌‌آه چرا مریضی من خوب نمیشه بچه ها؟ ‌سر دردام واقعا عجیب و شدیده.من کلا تو زندگیم سر درد نگرفته بودم... نمیدونم چم شده :(

امروز صبح یه سر رفتیم  واکسن جوجه رو  بزنیم که گفتن یکشنبه ها واکسن میزنیم بعد از اون رفتیم پارک که دیدیم همه ی تاب و سرسره ها خیس هستن. خلاصه همه جوره دست از پا درازتر برگشتیم خونه. قبل از ناهار یه دعوای حسابی با همسر داشتیم و نهار رو با حرص هر چه تمام تر درست کردم بعدم همسر بی نهار تشریفشو برد شرکت... یعنی رویی که خدا به شوهر من داده به هیچکس نداده.بخاطر اهمال اون همه کارامون به هم میریزه بعد زبونشم کوتاه نمیشه غرشو به من میزنه... خلاصه هر چی تو این مدت رشته بودم پنبه شد.دیگه طاقت نیاوردم و خشم و غصبمو بیرون ریختم...
شماره دوزی دخمل زهره رو هم تموم کردم و اینم از عکسش...
تشویق بفرمااایید ^_^

ساعت چهار به زور خودمو از خونه کشوندم بیرون.جوجه باید تا قبل از تموم شدن ماه آزمایش خون میداد.تو آزمایشگاه بهم گفتن بچه رو بده و از اتاق خارج شو.اصرار کردم پیشش باشم.گفتن نمیشه شما اینجا اخ و اوخ میکنید :/  ‌گفتم نمیکنم و اصرار دارم کنارش باشم... و موندم :)
‌قربونش بشم یعنی داشت با خنده هاش دلبری میکرد که یهو سوزن فرو رفت و کلی گریه کرد... بعدش تو بغلم فورا اروم شد... چرا انتظار دارن منبع امنیت تو اون شرایط که یکی دست و پاشو میگیره یکی سوزن فرو میکنه از بچه دور شه؟؟؟ 
‌نفیسه رو هم بیرون دیدیم و یه ذره قدم زدیم و برگشتیم.
جوجه خوابه و میخوام کم کم بیدارش کنم.
یه مسکن بخورم و تا شب چندتا سفارش اینترنتی  ثبت کنم...
روز خوش

۱۸ نظر

سفر

سلام دوستانم.

من از سفر برگشتم :)
‌امیدوارم حال همتون خوب باشه.من که دارم روزای آخر آخرین سرماخوردگی تو سال جدیدی که برا من تا اینجا پر از ویروس و ضعف و بیماری بود رو میگذرونم.
ما شنبه صبح قرار بود راه بیفتیم.اما از اونجا که اگه همسر خسته ی از شرکت برگشته ی من به برنامه ریزیش وفا میکرد آسمون خدا زمین میومد،‌عصرش راه افتادیم.
چهار ساعت تو راه بودیم.جوجه هم گوش شیطون کر دیگه مثل قبل بهونه نمیگیره.یا خواب بود تو بغلم یا بازی میکرد.میکوبه به شیشه میگه تق تق ^_^ کتاب شعراشم برده بودم و کلی تونستم با اونا سرگرمش کنم.
خلاصه که رسیدیم دیگه...
کلی بخوام تعریف کنم خیلی بد نگذشت.خوب مریضیو یه سری داستان دیگه نذاشت بهمم خوش بگذره خیلی... اما خوب هم همسر اینبار تنهام نذاشت و پشتیبانی و عشقشو نشونم داد هم خودم صبورانه و مودبانه جایی که لازم بود حرف زدم و تو خودم نگه نداشتم.
قربونشون برم طبق روال همیشگی که میذارن دم برگشتن شوهرمو منصرف میکنن باز همین کارو کردن.مامانش یه کلوم گفت آره گذاشتم برید :/ ‌ما میخوایم برا نومون تولد بگیریم.ما براش رخت خواب سفارش دادیم اونو باید بهش بدیم.ما میخوایم کیک بخریم ما هدیه تولد باید بدیم.... و اینجوری شد که ما گفتیم باشه بجای دوشنبه سه شنبه برمیگردیم.
خواهر همسر برای نهار سه شنبه دعوتمون کرد.قرار این بود عصر سه شنبه برگردیم.چون من دو تا از دندونام اونجا شکستن و درد دندون پدرمو دراورده.گفتم چهارشنبه باید خودمو به دندون پزشک برسونم.
سه شنبه  ظهر میزبانها خیلی قشنگ تا یک ظهر خوابیدن و طبیعتا مهمونی نهار کنسل شد.مادر همسر میگفت عیب نداره شام میرید اونجا همسر هم میگفت نه دیگه عصر میخوام برگردم.منم چیزی نمیگفتم تا اینکه گفتن نمیشه که.اگه نرید دخترم ناراحت میشه.منم گفتم نمیشه که آدم برای خودش مهمون دعوت کنه بگیره بخوابه نه خبری بده نه چیزی.شما فکر نمیکنید ما ممکنه ناراحت بشیم؟ ‌دیگه تا عصر هی درگیر تلفنا و قهر و گریه های خواهرشوهرم بودیم و مادر شوهرمم از اون ور میگفت شب میخوایم کیک تولد جوجه رو بگیریم...
خلاصه ی مهمونی اینه که رفتیم.نه خبری از کیک شد نه تولد.برنج رو مادرشوهرم پخت.جوجه کبابا رو شوهرم درست کرد .ظرفا رو من شستم.آخرم وسط ظرف شستن من جوجه رفته بود نوک پله های بی حفاظشون وایساده بود و به ثانیه ای نجات پیدا کرد وگرنه کل سفر باید زهر مارمون میشد....
روز اول سفر  همسر پرسید بهشون بگم میخوایم از ایران بریم؟ ‌گفتم نگو.منم هنوز به مادرم نگفتم.بذار ببینیم ویزامون چطور میشه.اینهمه مدت اینا رو نگران نکنیم.
البته ته قلبم بیشتر به این فکر میکردم که ممکنه تصمیم همسرو عوض کنن یا با بی تابی سفر رو کوفتش کنن...
اما مادرشوهر زبلم از بین حرفامون نمیدونم چی رو از رو هوا زده بود.یهو پرسید کجا میخواید برید و اگه خبریه ما رو غافلگیر نکنید.منم به همسر گفتم عافلگیرشون نکن... این شد که چهارشنبه همسر به مادر و پدرش گفت ما تا پایان امسال میریم فلان کشور...
دیگه از همون لحظه مادرشوهرم اول زد زیر گریه بعد پدرشوهرم....  بدجنس نیستم.اون لحظه دیگه داشتن تو دلم چنگ میزدن.میدونم چقدر سخته شنیدن چنین چیزی.... و دلم سوخت واقعا.اما در کمال تعجبم بعد گریه کردن و خالی شدن مادر شوهرم گفت برید به سلامت.خیر باشه براتون... و کلی با این لیدی گریش دل منو برد ^_^ ‌
قبل اومدنمون هم مجددا مراسم گریه داشتیم حسابی...
نسیم یه پستی تو اینستاگرامش نوشته بود که اگه ما بتونیم به سرگذشت و دوران کودکی و اتفاقاتی که بر سر آدمهای اطرافمون تا امروز اومده فکر کنیم راحت تر میتونیم ببخشیمشون...
من تو این سفر چنین کاری کردم.حالم خیلی بهتره و دیگه فکر جریاناتی که بعد زایمانم اتفاق افتاده اونقدر عمیق ناراحتم نمیکنه.
مادرشوهرم همش نه سالش بوده که عروس شده. پدر شوهرم در طول زندگی یه مرد بی محبت و خشن و عربده کش بوده.سادگی زیادشون باعث شد یه میراث بزرگ و ثروت عالی رو از دست بدن.همیشه تلاش کردن برای گذران زندگی.شرایط تحصیل برای بچه ها مهیا نکردن و همه بچه ها تا دیپلم گرفتن روونه ی شهرای غریب شدن برای کار.اما هیچی برای خودشون نبود چون برای پدر مادرشون کار میکردن.مشکلات پشت سر هم که خودشون برای بچه هاشون درست کردن،‌اعتیاد و ازدواج های نا موفق....
خوب اینا پدر هر خانواده ای رو درمیاره.خصوصا وقتی انقدر خرافاتی باشن که همشو پای قسمت بنویسن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن.من تو این هفت سال عروس بودنم یه بار ندیدم پدرشوهرم دستی به سر یه دونه دختر ته تغاریش بکشه.قربون صدقش بشه.احترام بذاره بهش.یا سر هیچ بچه ایش.کلا جز چای اماده است و غذا چی داریم چیزی ازش در مقابل زن و بچه هاش نشنیدم.همشون به لحاظ عاطفی ارتباطشون بسیار سرده هرچند که تو قلبشون حتما همو دوست دارن.انگار ندیدن محبت کردن چجوریه.همیشه تنها مساله روشن خونه قانون احترام بی چون و چرا بوده.که نتیجه اش شده همسر من که تو بدیهای دیگران خودش رو داغون میکنه اما بخاطر اینکه بی احترامی نشه به روی خودش نمیاره که حق خودش ضایع شده.پدرشوهر معتقده الان به این سن که رسیده دیگه پسرا و نوه ها باید دستشو بگیرن...
دقیقا این فکر مسموم شوهر منم بوده و کمیش هنوز باقیه.البته ما خیلی سر این قسمت حرف میزنیم و من همیشه تلاش میکنم بهش بفهمونم تا دنیا دنیاست من و تو پدر و مادر در قبال بچه هامون مسئولیم.ما بچه ها رو برای سعادت خودشون بزرگ میکنیم نه برای آینده ی خودمون.اونا اگه تو بزرگی کاری برامون کنن وظیفشون نیست محبتشونه.قرار نیست زحمتای امروز ما رو تلافی کنن... اما چون خودش چنین مسئولیت هایی رو دوشش بوده براش به سختی قابل درکه...

تو ماشین تو راه برگشت بخاطر اینهمه مصیبت یه جا تو یه خانواده براشون گریه کردم.خصوصا برای شوهرم که هر روز باید تلفنی هم این چیزا رو بشنوه و هر چی دور زندگی کنه باز داره عین اونا زندگی میکنه. و من نمیدونم باید چطور کمکش کنم....
تصمیم گرفتم قبل رفتن تو سفر آخر یه بار خصوصی و محترمانه به مادرشوهرم بگم گاهی هم تو حرفاش از یه چیز خوب به شوهرم بگه.که انقدر ذهنشو با چیزایی که کاری براشون نمیتونه کنه پر نکنه.شاید اگه بدونه چقدر تلفناش باعث ناراحتی و اختلاف و افسردگی میشه تو رفتارش تجدید نظر کنه...
همینا دیگه اینم از سفرمون و نتایجش.... 
برم اولین مسکن امروزو بخورم تا سرم منفجر نشده...
ساعت یه ربع به یک ظهر روز پنجشنبه است و برای امروز یه برنامه خوب چیدم که تو پست بعدی خواهم گفت... روز خوش
۱۷ نظر
سلام!
به وب من خوش آمدی.
مشخصات منو میتونی از قسمت *بلاگر شناسی* بخونی.
اگر که خاموش همراه منی خواهشا موقع پستهای رمز دار روشن نشو!
اگر وب داری و کامنت میذاری خواهشا آدرس بذار شاید لازم شد :)

دوست خوبم!
اینجا یه رسانه ی مجازیه اما یادت نره ما آدم های واقعی هستیم..
از شکستن دل همدیگه با حرفای نامناسب پرهیز کنیم.
هدف از ایجاد این وب صرفا ثبت دلنوشته های من و گهگاهی نوازش طبع لطیف شما با شعره.
تمام نیکی ها و بهترین های دنیا از آنِ شما و سرِ راهِ شما باشه.
ان شاء الله.
آرشیو مطالب
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۲ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۰ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۳ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۴ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۵ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۶ )
دی ۱۳۹۹ ( ۱۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۶ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۵ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۴ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۴ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۴ )
دی ۱۳۹۸ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۴ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۳ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۸ )
دی ۱۳۹۷ ( ۵ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۴ )
دی ۱۳۹۶ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۶ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۶ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
موضوعات
روزنوشت (۲۰۶)
شعر نوشت (۵)
پخت و پز نوشت (۴)
عکس (۱۰)
مناسبت نوشت (۵)
زبان در خانه (۱)
پیوندهای روزانه
اجاره مبله در تهران
گرسنه ها بخوانند :)
مامان-بابا ها بخوانند 2 :)
مامان-بابا ها بخوانند 1 :)
همه ی خانم ها بخوانند :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان