بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

دنیای این روزای من نوشت...

دوستانم یه پست طولانی ادامه ی مطلبه.اگه وقت و حوصله ندارید نخونید :)

ماری جانم من برگشتم. شمال همراه اولم قطع بود الان درست شده.وبلاگتو که پاک کردی.اگه اینجا رو میخونی شمارتو خصوصی برای من بذار.یا هرکی باهاش ارتباط داره بهش بگه بیاد شماره بده باهاش تماس بگیرم.

  • ۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

    به زودی نوشت :)

    متعاقب کامنتهای با محبتتون که از دلتنگی کم کم رنگ نگرانی گرفتن,

    اومدم اطلاع بدم که به زودی در این مکان یه عدد پست نصب میشود :)

    قربون دلای مهربونتون بشم.

    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

    کچل نوشت...

    سلام .


    یعنی یه عده کچل دور هم جمع شدید میاید پست میخونید هیچ نمیپرسید ربط عنوان و پست چیه؟؟ 

    تو پست قبلی میخواستم یه چیزی بگم که عنوان رو گذاشتم چله تابستون اما یادم رفت ^_^


    آقا برامون یه چیزی تو مایه های ده هزار تومن پول گاز اومده...

    و کلا تو این زمستون خونه ی ما چندان رنگ شوفاژ به خودش ندید...

    بعد شوهر طفلیم از سرما استخون درد گرفته رسما.

    به خاطر اینکه من احساس میکنم چله ی تابستونه.خیلی گرمم میشه خیلی...

    همش مجبور میشم دچار غرب زدگی بشم و کشف حجاب کنم تو خونه :دی 

    بعد شوهرم همش حرص میخوره. هی در عجبه من چجور جونوری هستم؟

    خوب من میگم عزیزم شما اگه سردته لباس گرم بپوش دیگه... نمیشه که من و پسرم گرممون بشه همش^_^


    بگذریم.

    جریان سه شنبه که تعطیل شد.فرفر زنگ زد گفت نمیتونه بیاد.خونه ی عمه اش دعوت بودن.

    هیچی دیگه منم آش نپختم...

    بعدم کلی کار خونه انجام دادم که تو اینستا نوشتم دیگه...

    شبم دیگه از ساعت ده کلا خوردن رو تعطیل کردم که صبح امروز برم آزمایش دیابتمو بدم.

    وای چقدر شب بدی بود...

    اصلا دیگه تحمل نخوردن ندارم :(

    کلا دو هفته است خوراکم زیاد شده.


    دیگه شب هم تا بوق سگ بیدار بودیم...

    امروز هم یه روز افتضاحی داشتم...

    به سختی بیدار شدم.یعنی دلم سوخت که دیشبش اونقدر جلو خوردن خودمو گرفته بودم میدونستم نمیتونم یه شب دیگه رو اونجوری بگذرونم.

    تااااا حاضر شم و برم و برسم ساعت شده بود ده.

    آزمایشمم تا دوازده و نیم طول کشید.منم دیدم من که باید بمونم تو آزمایشگاه حداقل زبان بخونم.

    هیچی دیگه کتابو باز کردم و پیش پیش نصف فصل اول این ترمو خوندم...

    بعدشم رفتم یه فروشگاه بچه و برای سرهمی های بچگونه غش کردم اما هی به خودم میگفتم صبور باش بلاگر قرار نیست الان خرید کنی.میخوام لباسای خارجکیش برسن ببینم اگه چیز خاصی کمه بخرم و اینجوری پول نگه دارم برای چیزای واجب تر...


    یه مشکل شخصیتی که دارم :| نا توانیم در نه گفتن به غریبه هاست :|

    امروز دم بانک ملی در حالیکه میخواستم رمز دوم کارتمو عوض کنم یه خانمی که رو ویلچر نشسته بود صدام زد.

    گفت حامله ای و کمکم کن و باید برم دکتر و ویزیتم سی تومنه و .....

    بخدا نمیدونستم چجوری بگم ندارم؟؟؟

    تو کارتم 200 پول بود که همش مال گل پسرمه.بعد فکر کن من برا جوجه ام خرید نکردم و جلو خودمو گرفتم اینهمه اما نتونستم به اون خانمه نه بگم.اینجوری شد که پنجاه نقد کردم و بهش دادم و تا اون لحظه ناراحت هم نبودم.اما وقتی دستمو گرفت و گفت من روضه ی اباالفضل دارم هر چی میخوای کمک کن و آقا بهت میده حاجتتو , اونجا گفتم من از هیچ آقایی تا حالا حاجت نخواستم خانم خدا هر چی خواستم بهم داده ولی مگه ول میکرد؟ بعد گفت الان سر ظهره بیست تومن بده غذا بخورم :| دیگه یه لعنت به خودم فرستادم... یعنی با وجود اینکه بهش میگفتم من جز پول ویزیت بیست تومن دیگه بهت دادم باز دستمو ول نمیکرد... 

    دستمو از دستش به زور کشیدم و با عجله رفتم.در حالی که ناراحت بودم.. خوب من دقیقا پولی که قرار بود سفیر بهم برگردونه 50 بود.ولی دلم میخواست بدمش به بچه های پروانه ای... 

    یعنی هنوزم دارم عذاب میکشم که پولو به ناحق دادم رفت...

    همش تو راه میگفتم من چقدر خرم >_< چرا حرفشو باور کردم. سر ظهر اصلا کدوم متخصصی مطبه که من باور کردم وقتی گفت الان نوبت دارم ؟

    خلاصه با ناراحتی و خودخوری رفتم خونه ی آبجیم...

    برای اونم تعریف کردم و کلی درجه گرفتم ازش :|

    بعدم نهارش آماده نبود من دیگه کم مونده بود دراز به دراز بیفتم...

    یعنی برای من مرغ گذاشته بود و خودشون تاس کباب داشتن... دیگه چون من وضعم خیلی اورژانسی بود قرار شد منم یه ته بندی بکنم...

    خودم کلا دو بار تاس کباب درست کردم .کلا مورد علاقه ام نبود که هیچ اینی که امروز خوردم توش بادمجون و کدو داشت یعنی واقعا کوفتم شد >_<  ساعت سه و نیم هم مرغم حاضر شد و باز یه نوک زدم چون اصلا نتونستم مزه شو تحمل کنم.

    البته آبجیم کدبانوئه ها .امروز اصلا روز من نبود انگار :(


    کلاس زبان هم که اولین جلسه ی ترم جدید بود..

    از الان دلم تنگ میشه برای روزایی که نمیتونم دیگه برم.این ترم آخرم میشه تااااا ببینم آقو پسرم کی مهلت میده دوباره برگردم سرش که حیف نشه این همه زحمت هام...

    یه تیچر جدید داریم.

    وقتی حلقه مو نگاه کرد و پرسید چند ساله ازدواج کردی ذوقیدم :)

    همین چند ترم پیش که شیرینی حاملگیمو بردم تقریبا نصف بیشتر بچه ها و معلما میپرسیدن مگه ازدواج کردی اصن؟؟؟ :|

    په نه په. این حلقه بوقه :|


    خوب کلاس و منم که پیش خوانی کرده بودم کلی دل معلممو بردم و آفرین گرفتم که آماده رفتم سر کلاس :)


    بعد کلاس هم چون فرفر تهران بود من دیگه تنها بودم... چند روز پیش بهش میگفتم تو بازار گردی رو از من گرفتی با این ماشینت...

    دقیقا امروز رفتم بازارچه و یه کم چرخیدم...

    یه قرون پول که نداشتم واسه خودم فقط چشم چرونی کردم :)

    فقط شهر کتاب رفتم و یه ریسه ی اسم برا جوجه ام خریدم و یه کتابچه برای خواهر زاده ام...


    راستش یه ذره فکرمم مشغول شد..

    میدونید من همیشه قبل شمال رفتن دپرس میشم.

    چون نمیتونم که همیشه دست پر برم...

    اونجا سه تا خواهر زاده دارم و هر چی باشه چمدون مسافر همیشه حکم غول چراغ رو داره که آرزوهای بچه ها ازش دربیاد...

    یعنی یه وقتایی مثل الان که تو پیسی و گرفتاری هستیم و نمیتونم براشون چیز درست حسابی ببرم اعصابم خرد میشه.دوست ندارم یه چیز بیخود بخرم فقط چون ارزونه...

    خلاصه دلم گرفته...

    برا دختر آبجیم اون کتابچه رو خریدم اما برا پسرا هنوز هیچی...

    من وقتی بچه بودم آبجی هام دانشجو بودن و با وجود اینکه کلا شونصد تا بچه بودیم با یه حقوق خیلی معمولی بابا و قطعا به سه چهار تا دانشجو بابا یه خرجی مختصری میداد اما همیشه و همیشه با اومدنشون من خوشبخت ترین ته تغاری روی زمین میشدم..

    همیشه لوکس ترین لوازم تحریر کلاس رو داشتم و خدا میدونه چقدر قدرشونو میدونستم.

    برای همین الان همیشه دوست دارم برای بچه هاشون جبران کنم... اما چه کنم که من یکی بودم اما خواهرزاده ها یه هفت هشت تایی هستن و کلی سخته براشون بهترین ها رو خریدن. الان تو اسفند تولد دو تا شونه :| دلم میخواد جون بدم براشون اما ازم برنمیاد فعلا...


    همینا دیگه... امشب خیلی راه رفتم و خسته و کوفته برگشتم خونه... همسر هم زنگ زد و بعد یه عالمه قربون صدقه ی خبیثانه ی مشکوک آخرش گفت شب با دوستاش میره بیرون و نگران نشم اگه دیر اومد ...

    اینه که من هنوز تنهام...

    امروز یه چند تا مانتو فروشی هم رفتم میگم مانتو بارداری دارید؟ میگن آره. بعد مانتو جلو بازها رو نشون میدن...

    میگم اینجوری باشه که همه مانتو بارداری میپوشن :|

    یه مانتو دلمو برد امشب اما زود دلمو پس گرفتم ازش... کثافت خوشگل فکر کرده بود من از اوناشم :) 

    خوب یه مانتو بیشتر الان اندازم نیست و از بس همونو پوشیدم تو این قلمبگی خسته شدم...

    عیدی پاداشمونم که رو هواست و ما همچنان نگرون :| خدا رو شکر همین تن سالم و دل عاشق پیشه و تو دلی قند عسلمون رو داریم حداقل :)


    بلاگر کبیر این پست رو با وزنِ پنجاه و هشت کیلو  و نیم در هفته ی بیست و هفتم بارداری در حالی که پسرش شکمشو بسته بود به رگبار لگد و وسطاش هی میگفت ای جان ای جان گزارش کرد... ^_^

    شب خوش.




  • ۴۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

    چله ی تابستون نوشت...

    سلام دوستای گلم.

    خوب و خوش باشید ان شاالله.

    جانم براتون بگه که من قرار بود پنجشنبه و جمعه رو کلا بشینم سر زبانم.در جهت ترک دقیقه ی نود بودنم.اما پنجشنبه واقعا نتونستم به تنبلیم غلبه کنم و یه حس عجیب یه عالمه کار داشتن و کاری نکردن بهم دست داده بود و هی میگفتم عیب نداره فردا میشینم سر درسم.


    و دیگه شبش آبجی زنگ زد و گفت فردا نهار بیا اینجا و قهر نکن.که چون همسری عصر کار بود و عمرا نمیومد گفتم نه.گفت بعد نهار و رفتن شوهرت بیا و شام بمون باز گفتم آخه شنبه امتحان دارم ولی دیگه خیلی اصرار کرد میگفت کتابا رو بیار اینجا بخون.اصرارشم میدونستم برای اینه که از دل من دربیاره.منم دوست نداشتم دیگه حالا که باهاش حرف زدم و گفتم ناراحت شدم  کشش بدم و اگه نمیرفتم کل جمعه ی آبجیم خراب میشد.

    خلاصه گفتم باشه و جمعه که شد تا لنگ ظهر که خواب بودم.بعدشم تا نهار رو خوردیم و همسر رفت کتابارو گذاشتم تو کوله پشتی و یه کم خونه رو سر و سامون دادم و باید حمام میرفتم که دیدم باز آب مشکل داره. خلاصه عصر رفتم اونجا و بچه های آبجیم دیگه نزدیک بود لیسم بزنن از دلتنگیشون.

    عزیزااای دلم...

    پسر آبجیم تو مسابقات استانی کاراته مدال آروده بود و منم تازه فهمیده بودم فقط یه جعبه شیرینی بردم و به خودم قول دادم یه فکری بحال جایزش کنم و یه چیزایی تو سرمه که اگه اجرایی شد مینویسم...

    حالا از شانسم بابام زنگ زده بود به پسر خواهرم مدالشو تبریک بگه.. بعد شوهر آبجیم اول گوشی رو داد دست من.. خوب من یه سری از این اخلاقا رو دوست ندارم.همش حس میکنم میخواست بابا در جریان باشه که من شام اونجام.بابامم که دستش درد نکنه کلی منو شرمنده کرد و شوخی شوخی میگفت یه دقیقه خونه ی خودت نمیمونی که کلا چتری اونجا :| و راستش خیلی ناراحت شدم.

    دیگه همونجا حمام رفتم و گپ زدیم و بچه ها میخواستن تکون خوردن جوجه رو ببینن که پسرم اصلا تحویلشون نگرفت >_< بیدار بودااا تکون میخورد اما تا اونا دستشونو میذاشتن بی حرکت میشد.. خیلی تخس بازی درآورد ...

    دیگه با بچه ها ورزش کردیم و دختر خواهرم شکم بند منو میبست به شکمش و ورزش میکرد و مردیم از خنده از دستش...

    شبم که همسر در حد یه چای اومد بالا و استیج که تموم شد تا خونه قدم زدیم...

    زبان هم یه فصل از سه فصلشو خوندم همون شب و شنبه که شد دیگه بکوووب نشستم پاش و طبق معمول با کتاب تو دستم وارد ساختمون سفیر شدم.رفتم تو یه کلاس خالی و ده دقیقه ی آخر رو تند تند خوندم و تموم شد.یه چند دقیقه هم با خودم و خدای خودم همونجا خلوت کردم و گپ زدم باهاش... 

    خیلی وقته نمیدونم چرا اصلا پولی نمیمونه برام که احتیاجات خودمو که ازش کم کردم یه کمکی هم بکنم.دیگه اگه تاپ میشدم نصف شهریه ام رو بعنوان تخفیف بهم برمیگردوندن که همونجا گفتم خدایا اگه تاپ شم اون پولو تو راه خیر خرج میکنم...


    امتحان خیلی سخت بود.یعنی کتابا که عوض شده هر ترم یه سبک جدیدی میشه سوالا و کلا با ترمای دیگه فرق میکنه.

    وسط امتحان هم یکسره بچه ها سوال میپرسیدن تا من واقعا عصبی شدم.به معلمم گفتم من دیگه نمیتونم با این وضع تمرکز کنم.خوب این حق ماست تو سکوت و آرامش امتحان بدیم.

    خلاصه که بعد امتحان با یه سر درد عجیبی رفتیم کلاس بافتنی و اونجا هم مربی گفت آستینا خیلی تنگ شده و ژاکت هم برای دوسالگیشه که من اونجا هم عصبانی شدم.از اولی که آستینا رو شروع کردم بهش گفتم کوچک نیستن؟ گفت نه. یه بار که بافتم و جلو چشمم شکافت:| اینم دومین بار.خوب من بیچاره خیلی وقت دارم که هزار بار یه چیزو ببافم؟ تازه از همون اول که نسیم عکس ژاکت رو دید و گفت بزرگه رفتم بهش تاکید کردم میخوام اینو سال بعد بهش بپوشم باز گفت آره خوبه همین بزرگ نیست.الان میگه عیب نداره.اینو میذاری برای دوسالگیش من خودم برای یه سالگیش میبافم.آخ اصلا یه روز عجیبی بود خلاصه...


    اما یکشنبه قبل ظهر فرفر پیام داد و گفت تاپ شدی و تبریک میگم... خیلی خوب بود اصلا. من شدم 95.5 فرفر شد 91.5 و اون رقیب بداخلاقه هم شد 89 .دیگه چهارشنبه که برای جلسه اول ترم آخر عمومی میرم اون جایزه جان رو میگیرم 


    بعدم گفته بودم که نوبت دکتر داشتم ساعت سه.

    از سه رفتم نشستم و انقدری شلوغ بود که حد نداشت :|

    به فرفر پیام دادم گفتم بعد کار بیاد بریم بیرون.خوب قابلمشو خالی داده بودم و گفتم جای اون غذاها بریم یه جا مهمون من.

    دیگه ساعت پنج تازه کارم تو مطب راه افتاد.بعد انقدر حواسم به این بود فرفر منتظرمه که یادم رفت درمورد سفر سوال بپرسم :|

    شدم 58 کیلو .فقط فشارم پایین بود.صدای قلب جوجه هم که دلمو برد و مامای مهربون اجازه داد چند دقیقه چشممو ببندم و با لذت گوش بدمش و ضبطشم کرد برام ^_^

    آهان درمورد اون انقباضای دردناکمم که بعد اون یه بارِ شدید دو بار دیگه کوتاه مدت تر اتفاق افتادن پرسیدم گفت ممکنه عفونت باشه و آزمایش نوشت.گفت اگه آزمایشت موردی نداشت دفعه ی بعدی که اینجوری شدی فورا شکمتو گرم میکنی اول و اگه ادامه دار شد میای بیمارستان.


    بعدم دیگه دست در دست فرفر رفتیم یه عدد رستوران.چیزمیزهای خوشمزه خوردیم.من عکسای خانوادگیمونو نشونش دادم.کلی از هر دری حرف زدیم و چون همش ساعت شش بود هیچکس نیومده بود برای شام و کلا فقط خودمون بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت...


    خوب برای فرفر یکی اومده خواستگاری که قرار شده با هم آشنا بشن و خیلی زیاد درموردش حرف زدیم.دور و بر فرفر هم یه عده آدم فلانِ منفی هستن از اونا که آدم میخواد از وسط نصفشون کنه... هی یکی بهش میگه قیافش خیلی معمولیه.یکی میگه وای اهل فلان شهره؟ همه ی آدمای اون شهر بدن.و واقعا اگه تو این هفته هی من از این سمت هی باهاش حرف نمیزدم الان کلا نظرشو عوض کرده بودن.

    دیروزم بهش گفتم این اخلاقت که انقدر به حرف دیگران اهمیت میدی خیلی بده و قبول کرد.

    خلاصه امشب جلسه اول آشناییشونه و من مثل همه ی این مدتی که برای سعادتش هر شب دعا کردم باز امیدوارم خدا بهترین رو براش در نظر گرفته باشه...


    برای سه شنبه هم باز دعوتش کردم خونه. میخوام عصرونه آش رشته درست کنم و شامم هنوز تصمیم نگرفتم چی باشه.


    همینا دیگه :)

    من فعلا میرم یه چیزی بخورم.

    مواظب خودتون باشید.

    به زودی بهتون سر خواهم زد صبور باشید جانانم :)



  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

    هفت نوشت :)

    سلام دوست جان های خودم 


    خوب و خوش و به قول مامانم شنگول و منگول و حبه ی انگور باشید ان شاالله 

    خوب جانم براتون بگه که تو خیلی از باورها 7 عدد مقدس و خوش یمنی میباشه.امروز هم من دیگه ششمین ماه رو تموم کردم و قدم به ماه هفتم بارداریم میذارم,در حالی که گذرِ تند تندِ روزها عجیـــــــــب برام باور نکردنیه و دلم میخواد این لحظه های خوب کش بیان...

    این شبا دستمو میذارم رو دلم و بی حرکت میشم... 

    صداش میزنم جوجه؟؟؟ مامانی؟؟؟ شیر پسرم؟؟؟ بعد یه چیزی زیر دستام وول میخوره,ضربه میزنه و من خوشبخت ترین و شکرگزار ترین زن روی زمین میشم...

    خیلی برام با عظمته درک اینکه وای خدای من! واقعا یه موجود زنده تو وجودمه.خیلی شبا لحظه ی شکر گزاری و گفتنِ خدایا عاشقتم عاشقتم عاااشقتم بخاطر این نعمت , اشکام چکیدن و از اونجا که میدونم اونقدری بنده ی درست درمونِ صالحی نبودم در طول زندگیم ولی باز این شادی بزرگ به قلبم سرازیر شده, بیشتر احساساتی میشم و شکرشو به جا میارم 

    از شنبه بگم که کلاس زبان رو رفتم.بازم تنها و فرفر نیومد.چون کارش طول کشید.و اینجوری شد که کلاس بافتنی هم کنسل شد و ژاکتِ قند عسلم پروسه اش دیگه خیلی طولانی شد.

    یکشنبه اینا بود که شروع کردم یه سریال دیدن.البته خیلی ها شنیدید اسمشو و اصلا هم جدید نیست اما چون من قبلا از ماهواره میدیدم و یهو شبکه اش غیب شد همیشه دوست داشتم باز ببینمش.

    زنان خانه دار سرسخت!

    خوب اولش که دیدم کلا زیر نویس نداره خورد تو ذوقم.راستش همیشه میدونستم کارآمدترین نوعِ فیلم زبان اصلی دیدن ,که زبان رو تقویت کنه ,اینه که بدون زیرنویس ببینی.حالا اگه خیلی اصرار داشتی دیگه با زیر نویس انگلیسی ببینی و کلا فارسی دیدن اونقدری آموزشی نیست.

    اما خوب هیچوقت فکر نمیکردم بخوام یه سریال چندین فصلی رو اینجوری ببینم و انقدرم باهاش خوب ارتباط بگیرم :)


    خلاصه که سخت مشغول اینم این چند روزه.

    دوشنبه هم کلاس زبان رو رفتم و باز بافتنیه قسمت نشد.

    سه شنبه هم که هیچ... چهارشنبه بازم فرفر نیومد و تنها بودم.

    نمره ی فعالیت کلاسیمو داد 9.5 از ده و خوب از اونجا که میدونم کلا این معلم ده تو کارش نیست راضی هستم

    بعد چهارشنبه پستای اینستای دوستان رو میدیدم.

    آیدا یه قورمه سبزی گذاشته بود.

    از ذهنم رد شد بزودی درستش کنم و یه دل سیر بخورم این عزیز دل مورد علاقه رو پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/بعد چی شد؟ فرفر زنگ زد.

    گفت با آژانس برات قورمه سبزی فرستادم برو پایین تحویلش بگیر  خوب آخه من شرمنده شدم واقعا...

    کلی جیگرشو از پشت تلفن گاز زدم و قربونش رفتم و از اونجا که شاممو تا خرخره خورده بودم یعنی به حدی که همسر عجیب نگاهم میکرد میگفت چرا انقدر میخوری؟؟؟ پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ دیگه قابلمه ی قورمه رو تا سرد بشه گذاشتم جلو روم و بو کشیدمش تا قبل خواب.هیچ رقمه جا نداشتم 

    یه چیز جالبی که تو بارداریم تجربه کردم بی جواب نموندن هوس کردنهامه...

    خوب همه میدونید من تو ویارم تف خودمم به زور قورت میدادم چه برسه دلم چیزی بخواد اما یه چیزی که واقها از ته دلم میخواستم تمشک بود... اولش به همسر گفتم.رفت همه ی میوه فروشی ها رو گشت و خوب اصلا دور از انتظار نبود که اینجا پیدا نشه اونم وقتی تو شمال دیگه فصلش داشت تموم میشد... خلاصه یه حالی بودم.از شدت هوس تمشک دلمو به میوه های قرمز دیگه خوش میکردم.جالبیش به این بود وقتی داشتم اذیت میشدم دیگه هرشب تو خواب میدیدم یکی یه سطل تمشک بهم میده و من میخورم و لذت میبرم.واقعا وقتی بیدار میشدم اون هوسه یه مقدار فروکش کرده بود تا یهو باز در طول روز میومد تو سرم.تا مامان طفلونکیم پاشد این همه راه اومد که برام تمشک بیاره ^_^

    بعد اون هیچوقت چیزی رو با اون شدت نخواستم اما خوب باز یه هوساسس میکردم.خوب جالبیش به یه جوری رسیدنش بود.مثلا یهو میرفتم خونه آبجی میدیدم همونو داره.یا فرفر میاورد.یا آبجی میاورد.یا همسر میخرید و یهو از در میومد تو میگفت بیا ببین چی خریدم برات و میدیدم وای این همونه که تو بازار چند روز پیش دیده بودم و بعدش از ذهنم گذشته بود چقدر دوست دارم بخورمش :)

    خلاصه کلید اسراری بوده تا اینجای بارداریم که اون سرش نا پیدا ^___^


    امروز هر چی کار داشتم انداختم پشت گوش و کلا فصل اول سریاله تموم شد :|

    دیگه همسر بعد باشگاهش زنگ زد گفت بریم بیرون بچرخیم؟ که خوب من اصلا آمادگی نداشتم. گفتم فقط بیا بریم میوه بخریم.

    دیگه اومد دنبالم و منم یه بافت گرم پوشیدم و پالتوی گشنگم رو که دیگه دکمه اش بسته نمیشه و رفتیم پایین...

    نصفه ی راه حس میکردم آهنگ جونی جونوم گذاشتن و باید بلرزونم دیگه.همونجا وایسادم گفتم وای من نمیتونم.خیلی سردهاین شد که همسر کلی بهم خندید و باز برگشتیم خونه من لباس خیلی گرم پوشیدم و باز راه افتادیم...

    از میوه فروشی برمیگشتیم که ماشین فرفر ظاهر شد و گفتم عه شوهر بدو برو قابلمشو بیار و غصه خوردم که چرا زود اومده و قابلمه خالیه.یهو دیدم خانوم با یه قابلمه دیگه پیاده شد :| 

    باقالی قاتوق درست کرده بود :)

    خونه که رفت بهش پیام دادم باز کلی تشکر و اینا .خوب آخه به من میگه کاش سر کار نمیرفتم یه کم هواتو داشتم تو این دوران .خوب من جیگرشو گاز نزنم آخه؟؟؟؟

    راستش این هفته کلا از دست آبجیم خیلی عصبانی بودم..

    بیشتر از دو هفته است که اصلا نه زنگی نه پیامی نه حالی نه سر زدنی :(

    یه روز درمیون پسرش رو باشگاه نزدیک خونمون میذاره .ماشین زیر پاشه.بعد مسیر کلاس زبان من و کلاس پسرش و ساعتمون یکیه.خونشونم که دو تا کوچه اونورتره.نه میپرسه چجوری میری.نه چجوری میای؟ خیلی ازش دلم میگیره گاهی.

    باز هی میگم بلاگر جااان! توقع ممنوع !

    پری روز واقعا عصبانی بهش زنگ زدم.تا گوشی رو برداشت میگه معلومه تو کجایی؟؟؟؟؟

    یعنی واقعا هنگ کردم.گفتم خیلی رو داری بخدا :) 

    میگه یه روز بهت زنگ زدم برنداشتی .میگم خوب تو میدونی من ممکنه کلاس باشم یا هر جا.تلفن خونه هم شماره نمیندازه.خوب نمیشد یه پیامی بدی؟ یه زنگ به گوشیم بزنی؟

    اصلا چی بگم :(

    آهان اینو یادم رفت بگم که از کمبود محبت خواهرانه دلم شدیدا هوای خانواده و شمال کرده بود و چند روزی رو با حال دیوانگی و غم و دلتنگی گذروندم.به سرم زد بعد امتحان فاینال با اتوبوس برم بی خبر.

    بعد به آخرین باری که با اتوبوس رفتم و اصلا فکر نمیکردم چشمم صبح فرداشو ببینه انقدر خطرناک بود که دیدم من تو موقعیت ریسک نیستم...

    با آبجی شمالم که حرف میزدم اینا رو داشتم میگفتم که گفت اصلا غصه نخور من شوهرمو میفرستم دنبالت...

    خوب آیا من نباید بال درمیاوردم؟؟؟

    دیگه قرار شد اگه دکترم اجازه داد چهارشنبه ی هفته ی آینده با همسر آبجی بریم شمال یه ده روزی بمونم 

    حالا یکشنبه نوبت دکترمه و دیگه رفتنم بستگی به جوجه داره دیگه ... هر چی خیره همون بشه :)

    شنبه هم که فاینال زبانمه و فردا باید بخونم حسابی :)


    هوووم چه خوب شد تنبلی رو کنار گذاشتم و نوشتم.بدو ام برم بخوابم دیگه...


    +بچه ها مرسی که آدرس ماری رو بهم دادید :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

    کمک نوشت

    دوستای گلم سلام.

    لطفا اگه کسی آدرس ماری رو داره برام کامنت کنه :)

  • ۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

    گزارش نوشت :)

    سلام :)

    پنجشنبه شب عجیبی بود...

    از اونجا که همسر دیگه جمعه اش صبح زودی نبود ساعت خواب رو سخت نگرفتیم.فیلم نگاه کردیم و خوراکی خوردیم و دیگه وقتی همسر رخت خواب ها رو آورد فقط یه نور اندک گذاشتیم که بتونیم به شکم من زل بزنیم.

    پسرم مثل ماهی شده بود.از این سمت به اون سمت وول میخورد و یه چیز جدید جالبی که این روزها زیاد شاهدش هستم ضربه زدن از دو نقطه ی کاملا متفاوت به طور همزمانه که نشون میده یکیش جای دستشه یکیش جای پاهای کوچولوش...

    خوب حداقل بیست دقیقه بی وقفه نگاهش کردیم و قربونش رفتیم و بهش گفتیم چقدر عاشقشیم و شکر گزار بودنش و باباش از طرف من و خواهرام که سفارش کرده بودن کلی بوس بوسیش کرد.

    دیگه خواستیم بخوابیم و پتو رومون کشیدیم و منم دستم از اون زیر رو دلم بود و همچنان داشتم برای پسری ذوق میکردم و هی میگفتم مامان جان دیگه وقت خوابه که یک آن چنان دردی پیچید سمت راست دلم که واقعا با صدای بلند و ناخواسته آه کشیدم.
    همسر گفت چی شدی؟ که چون فقط یه لحظه بود گفتم هیچی و بوسه ی شب بخیری...

    چند لحظه بعد دوباره درد... و صدایی که اصلا تحت کنترلم نبود ولی بلند از نهادم بیرون میومد...
    دیگه همسر نگران شد و اول کمک کرد پوزیشنمو عوض کنم.بالشهای دور و برم رو درست کرد اما باز میومد و میرفت اون درد زیادِ عجیب :(
    اول به ذهنم رسید حواسم به تایمش باشه که خدای نکرده تو بازه ی زمانی منظمی نباشه که نبود.بعد گفتم شاید اون انقباضات تمرینی براکستون هیگز باشه که باز تو ذهنم خطش زدم چون اونا قرار نیست درد داشته باشن و دیگه شوهرم میگفت ببرمت دکتر که بعد نیم ساعت و مجموعا هفت هشت تا از اون انقباض و دردها دیگه چیزی حس نکردم و در حالی که صدای همسر بیخ گوشم بود که عزیزای من خدا برام حفظتون کنه طاقت ندارم بلایی سرتون بیاد و آهنگ خوب صداش خوابم برد...

    جمعه رو با وجود اینکه از ده صبح بیدار بودیم اما تا دو ساعت بعدش تو رخت خواب موندیم و حرف زدیم.با هم دیگه و با تو دلی..

    و بعدش تا همسر دست و روشو بشوره من صبحانه رو چیدم و خدا رو شکر کردم بعد سه هفته باز میتونم کنارش بشینم و اولین لقمه ی صبحانمو از دستش بگیرم.

    دیگه بعدش نشستیم و همسر اخبار خوند و کلیپ نگاه کرد و بازی کرد منم مشغول بافتن ژاکت شدم.پشت و جلوها رو از زیر بغل تا یقه رسوندم و یه آستین کامل و یه دونه هم نصفه بافتم.
    کلا روز خوبی داشتیم و تا شب از اینهمه ساعت طولانی بودنش لذت بردم و شب که داشت میرفت دلتنگ بودم.اما خوب زندگی در جریانه دیگه...همسر رفت و منم به زندگیم ادامه دادم :)

    قشنگ قبل رفتنش هم یه کیک عالی درست کردم.یعنی همون کیک قابلمه ای رو اینبار با شیر.

    حسم خیلی غریبه. گاهی دلم میخواد زودتر ببینم تو دلی جانم کنارمه و براش بمیرم و زنده بشم و از لپ و دست و پاهاش بوسه ها بگیرم و لمسش کنم و بو بکشمش... 
    گاهی هم دلم میخواد این بارداری طولانی تر شه و از این وول خوردناش و اینکه هم هست و هم نیست و این آپشن به من آزادی هایی داده مثلا تو بیرون رفتن و اینها, لذت ببرم...
    پسرم مردِ تنهای شبه رسما با این شب بیداری هاش...
    حدود یک هفته است که نمیدونم مثانه ام کوچیکتر شده یا حجم ادرارم بیشتر؟ بخاطر اینکه در طول شب تا صبح خیلی بیدار میشم و تلو تلو خوران یه چشم بسته یه چشم باز خودم رو میرسونم دستشویی ...
    بعد تقریبا تو تمام تایم هایی که بیدار میشم جوجه در حال وول خوردنه.
    به همسر میگم نکنه ریتم خوابش کلا این مدلیه و قراره دنیا که اومد کلا شب بیدار باشه؟

    همینا دیگه...
    فردا کلاس زبانمه و تکلیفاشو گذاشتم برای همون فردا.معلمم هم دستور کیک رو خواسته بود و باید با خط خوش و خیلی دلبر براش بنویسم و ببرم.
    آهان اینو بگم...
    دوستای قشنگم من نمیدونم چرا گاهی یه سری نظرات خصوصی از دستم در میرن و اصلا نمیبینمشون؟ یعنی همیشه این مشکلو دارم.
    امشب داشتم تو کامنتهای خصوصی دنبال یه آدرس میگشتم که چشمم به چند تا کامنت خورد.مثلا یکی گفته بود با هم دوست باشیم و آدرس و رمز گذاشته بود.یکی یه موارد بارداری بهم گفته بود.یکی کلی لطف و محبت به تو دلی کرده بود و چند تای دیگه ....

    منو ببخشید اگه انقدر دیر خوندم. اگه نیومدم حتی جواب یه سری سوال ها رو تو وبتون بدم به موقع و بیات شد.ممنونم از محبتاتون.
    چه اینجا چه اینستا قدر محبت هاتون و انرژی های مثبتتون رو میدونم :)

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵

    زود تند سریع نوشت

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵

    زمستون طفلونکی نوشت...

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

    125 نوشت :(

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    Top student نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    سه شنبه ی موعود نوشت :)

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵

    دیجی نوشت :)

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    بامداد نوشت...

  • ۴۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    بازگشت نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    در حال مردن نوشت...

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    سیب زمینی نوشت...

  • ۴۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵

    پنجشنبه ی موذی نوشت.

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

    روز بلاگر نوشت;-)

    سلام دوستای قشنگم...

    امروز روز منه.روز خود خودم ...

    پستم رو دارم با اچ تی سی عزیز دلبرم تایپ میکنم ^_^

    ممنونم از عزیزای قشنگی که برام کامنت گذاشتن و تولدمو تبریک گفتن.

    تایید کامنتهای پر محبتتون نیازمند یه عدد سیستم کامپیوتر میباشه و دیگه از عهده ی گوشی خارجه.حوصله کنید جواب میدم:-)

    لپ تاپ متاسفانه روشن نمیشه.

    دوشنبه و سه شنبه این هفته دو تا امتحان دارم و باید برای میان ترم زبان هم که شنبه هست آماده بشم.

    از این یه هفته ی تعطیل که نتونستم فیض ببرم دوباره همه چیز موند برای دقیقه ی نود 😂

    خلاصه که مواظب خودتون باشید یه چند روزی تا خودم برگردم :-)

    فعلا...

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵

    دیدار نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

    سکته نوشت :/

    تصویر مرتبط

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

    آذر نوشت :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    آبان نوشت ....

  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵

    دیروز نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    درگیر نوشت :)

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    نوشتهای کوفتی!

  • ۳۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵

    میزبانی نوشت..

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۳ آبان ۹۵

    خبر بد نوشت :(

    سلام!

    من فکر میکنم از اولین روزی که باردار شدم مدام تو نیایش هام از خدا میخوام به زنایی که میخوان مادر بشن ,بچشونه مادر شدن رو...

    کسایی که دچار سقط میشن خدا روحشونو آروم کنه :(

    یادم نمیاد تو وبلاگ نوشتم یا نه اما همین یکی دو هفته پیش دو نفر دیگه خبر بارداریشون رسید...

    یکی خواهر شوهرم یکی خواهرم...

    من بیشتر ساعتای روز گوشیم خاموشه.مودم خونه خاموشه...

    دیروز همین که چیتان پیتان کردم برم خونه ی آبجی بیفتم تو بغل مامان و منتظر بودم شوهرم آماده بشه گوشی رو روشن کردم و....

    خواهری ام حالش خوب نیست :(

    بچشو از دست داده...

    اولین بارم بود تو این دوران از ته دلم گریه کردم.

    با غم زیاد گریه کردم.

    که دلم به درد اومد.

    همسر هول شده بود. گوشیمو گرفت و خوند خبر رو :(

    بغلم کرد و حرفای خوب زد که من قوی باشم.که نگران نباشم. که عادیه.که خودمم تجربش کردم و اگه خدا بخواد بچم حالا داره به سنی میرسه که خطر سقطش خیلی خیلی کم میشه.

    که برای خواهرمم همینطوره.

    که باز باردار میشه..

    تو کوچه و منتظر شوهر آبجیم بودیم که بیاد دنبالمون.

    زنگ زدم بابای بچه ی از دست رفته.

    صدای داغونشو که شنیدم دیگه باز کنترلم از دست رفت.

    و اون مرتب میگفت تو گریه نکن. آخه کی به تو گفته؟؟؟

    اما وقتی فهمیدم بخاطر خنگ بودن دکترش لوله ی فالوپ آبجیمو کلا درآوردن خوب خیلی خیلی ناراحت تر شدم :(

    آبجیم وقتی دکتر رفته تو هفته ی ششمش بوده اما دکترش نذاشته سونو بده.گفته تا چند هفته دیگه صبر میکنیم.

    به خاطر همین آبجیم نمیدونست حاملگی خارج رحمه.

    صبح تو فاصله ی اینکه شوهرش از خونه میره بیرون تا سر خیابون و میفهمه چیزی جا گذاشته و دوباره برمیگرده خونه,
    آبجیم خودشو تو تخت خونی میبینه و دردش انقدر زیاد میشه که از حال میره کف خونه...

    سونو که رفته هنوز بچش زنده بوده و گذاشتن صدای قلبشو گوش بده...

    صدای قلبش نابودش کرده رسما...

    حال روحیش خیلی خرابه و منم.....

    اما وقتی میرم پیش مامان تاکید شده اون نباید بفهمه.

    خیلی سخته.خیلی زیاد...

    دیروز که صورتم کلی قرمز بود گفتم حالم بده بالا که میارم قیافم اینجوری میشه...

    خواهرم سی و دوسالشه.مامانم خیلی وقت بود چشم به راه خبر بارداریش بود.

    الان برای من ویارونه هامو آورده... تمشکی که دوست داشتم و داشتم براش پر پر میزدم... اما نوش جونم نمیشه که :(

    دلم پیش آبجیمه...

    درد عمل و از دست دادن رو با هم تحمل میکنه...

    شوهرش هم خیلی بده حالش...

    دعا میکنید براشون؟؟

    که باز سرپا بشن؟

    که آبجیم این مدت سوگواریشو زود از سر بگذرونه؟

    که زود بتونن باز بچه دار بشن؟

    از اون روزی میترسم که من ممکنه برای زایمانم برم شمال و آبجیم هنوز حامله نباشه...

    خیلی سختش میشه میدونم...

    منم سختم میشه :(  هیچوقت نمیخوام هیچ چیزم باعث حسرت کسی بشه.چه رسد به خواهرم :(

    برای منم این حال اون خیلی سخته.

    میدونم اولویتم بچه ی خودمه و حال و هواش. اما این دو روز از اینهمه گریه ناگزیر بودم انگار...  سختمه که خودمو جمع و جور کنم...

    دعا میکنید؟  خیلی دعا میکنید؟ :(




  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۲ آبان ۹۵

    جام سرخوشی نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵

    شکرانه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ آبان ۹۵

    شگفت انگیز نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

    سکوت نوشت.

    چندین روزه که دربرابر نوشتن مقاومت میکنم.

    حداقل چهار بار شده که لپتاپ رو روشن کردم و وارد قسمت انتشار مطلبم شدم اما یهو نخواستم بنویسم و سریع بستم صفحه رو.

    دلم میخواد با احتیاط بنویسم که زیاد رو به راه نیستم تا اینکه بی پروا بگم افتضاحم.

    از صبح فردای برگشتنم حال من بد و بدتر شد و این وسط سرما خوردگی همسر حکمِ نمکِ روی زخم شد.

    جفتمون دراز به دراز افتاده بودیم.

    دیگه کسی نبود برای احوال بدِ من مرهم باشه.

    ظرفایی که وقتی من سفر رفته بودم همشونو با سفید کننده تمیز شسته بود و خشک کرده بود و سرویسم کاملا چشم نواز شده بود کم کم دوباره جمع شدن و خونه ای که مثل دسته ی گل تحویلش گرفتم باز رفته رفته به هم ریخت.

    بد تر از همه این هر شب نبودناشه که دمار از روزگار دلم درآورده و روزها هم که یا بیحال و بیهوشه یا تا میرم سمتش درمیره میگه تو مریض میشی بعد من هر بار نگاهت میکنم زجر میکشم که باعثش شدم تو حالت از اینی که هست بدتر شه.

    خلاصه تمام اینها دست به دست هم داده که من هم جسما هم روحا کمی از پا بیفتم.

    میدونی؟ دلم گرفته و تنگه...

    انگار که بیست روز باشه سفر باشم و ندیده باشمش..

    خوب خیلی عذابه کنارمه و از آغوشش از بوسه اش از همه چیزش محرومم :(

    دو روزه با هر زحمتی هست بستمش به دونه ی به و شلغم.خودمم جهت پیشگیری برای اولین بار تو زندگیم شلغم خوردم :|

    در حال اذیت شدنم و خیلی ضعیف شدم..

    چند روزه فراموش کردم لذت بردن چجوریه؟

    جلو آینه وایمیسم و نگاهش میکنم که شکممو پهن تر کرده و دیگه داره کم کم معلوم میشه یه خبرهایی هست اما این چند روز نتونستم باهاش درست ارتباط بگیرم و بخاطرش ناراحتم.

    یه ذره حس گناه دارم.

    وقتی به اون صدای گریه ی جادویی که برای اولین بار میگه "مامان من اومدم" فکر میکنم بیشتر احساس گناه میکنم.از اینکه رو به راه نیستم.از اینکه این دایم التهوع بودنه بی حوصله ام کرده... با وجود اینکه میدونم تقصیر من نیست اما خوب اینکه اشکام نچکن پایین از کنترلم خارج شده.


    میدونم اینا میگذرن.

    میدونم خیلی ها آرزوی بچه دار شدن رو دارن حتی اگه قرار باشه کل نه ماه رو دراز به دراز افتاده باشن.

    میدونم باید خدا رو شکر کنم.

    میدونم همش به بغل کردنش و شنیدن خنده هاش و اینا می ارزه.

    خلاصه که میدونم.. برام از این کامنتا نذارید لطفا.

    در واقع این پست یه جور اطلاع دادن بود که بگم چرا نیستم؟ نمینویسم و اگه میخونمتون خاموشم و کامنتام دیر تایید میشدن..

    جز لبخندتون و کنارم بودنتون چیزی نمیخوام.

    از عزیزایی که کامنت دادن یا تو دایرکت اینستا مرتب از احوالم پرسیدن ممنونم ازشون.

    ببخشید که نتونستم تک به تک جواب بدم..

    ان شا االله که با حال بهتر برمیگردم :)


    +

    زِ حَد بُگذَشت مُشتاقی و صَبر اندَر غَمَت یارا

    به وَصلِ خود دَوایی کُن دلِ دیوانه ی ما را

    چنان مُشتاقَم ای دلبَر به دیدارَت که از دوری

    بَرآیَد از دِلَم آهی, بِسوزَد هفت دریا را...


    سعدی

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

    حجم سبز نوشت...

    سلام عزیزانم.

    مثل دسته ی گل تمیز و مرتبم.

    موهامو ریختم روی شونه ام و از هوایی که میپیچه لا به لاش لذت میبرم.

    هر نفسی که میکشم میگم خدایا شکرت.

    سرمو هر لحظه بلند میکنم و به این حجم سبز بارون خورده و خیس نگاه میکنم و با حال خوب و روح تازه برای همتون دعا میکنم.میگم خدایا دوستامم حالشون خوب باشه.رو به راه باشن.دلشون آروم باشه.به تو وصل باشن.

    بله... تو بالکن خونه ی مامان نشستم ^_^

    تو دلی هم سلام میرسونه.

    حالش خوبه و انقدر بهش رسیدگی و محبت شده لپاش گل انداخته ^_^

    کاش میشد برنگردم خونه.

    همسر هم بیاد همینجا.

    یه مدت بمونیم کیف کنیم.

    وقتی ژاکتمو سفت تر به خودم میچسبونم به دوشنبه فکر میکنم که دقیقا همین ساعت کولر خونه رو روشن کرده بودم یه ذره حالم بهتر شه...

    با تمام این صحبتا فردا عصر تو راه برگشت خونه خواهم بود..

    با یه عالمه خوراکی های خوشمزه در صندوق عقب ماشین ^_^


    *هرکی عزاداریش واقعی بوده،هرکی نذری هاش برای فقرا بوده نه برای فامیل .... قبول باشه .

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    شنبه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    درهم نوشت :/

    نتیجه تصویری


  • ۴۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    صد و چهاردهمین پست نوشت :)

    سلام دوست جان ها :)


    امیدوارم حال همتون خوب باشه...

    مامانِ تو دلی در حالی که به هفته ی نهمش خیلی نزدیک شده گزارش میکنه ^_^


    از احوالاتم بخوام بگم که تقریبا افتضاحم.. بی حال.. رنگ پریده.. احساسات جسمیم در دو بخش احساس گرسنگی و احساس تهوع خلاصه شده..

    این روزها با اینکه نت خونه قطع بود اما هر روز گوشی همسر مودم بود .ولی حالم اجازه نمیداد بیام.پست بذارم و تایپ کنم و پست بخونم و ...

    هی به خودم میگم مامانی طاقت بیار بیشتر از نصف راه این ویار رو رفتی...

    اما احساسات روحیم خوب و رو به راهه :)

    از درونم شادی میجوشه.عشق میجوشه. با تو دلی حرف میزنم و هرچند روزهایی که پنج شش بار بالا میارم دیگه رمقی برام نمیمونه اما یه لحظه هم حس نکردم پشیمونم یا اینکه کاش اون نبود و من خوب بودم...


    توی خیلی از سایت ها میرم و میخونم.. نظرات مامان های مختلف رو.. خیلی عده ی زیادی هستن مثلا نوشتن هیچ حسی به تو دلیشون ندارن.یا اونایی که دیگه زایمان کردن میگن حتی وقتی تکوناشم حس میکردن هنوز حسی بهش نداشتن تا به دنیا اومده و گرفتنش تو بغل..

    اما من واقعا حس میکنم قبل اینکه موجود باشم عشق درونی من موجود بوده.حس میکنم این حس از ازل با من بوده و حالا دارم لمسش میکنم..

    خدا رو شکر :)

    همسر هم عاشقشه. مدام سرش رو دل منه و میبوستش و باهاش حرف میزنه..

    من هیچوقت از قبل فکر نمیکردم بتونه باهاش تا قبل تولد این جوری ارتباط بگیره..

    همیشه فکر میکردم بهش نمیاد :) همیشه فکر میکردم بلد نیست...

    اما خیلی هم باحاله و من از ذوقش ذوقم هزار برابر میشه...

    هی میگه بسه دیگه چرا نمیاد بیرون ؟ چرا زود نمیگذره دنیا بیاد؟ میگم بچه رو هول نکن خودش میدونه کی بیاد...  میخنده میگه دیگه طاقت ندارم دلم میخواد بیاد دست کنه تو چشم و چالم از سر و کولم بالا بره .کلید که میندازم وارد خونه میشم کنار تو که برای استقبالم جلو دری اونم زیر دست و پامون وول بخوره :)


    عزیز طفلونکیم همش منتظره من دلم چیزی بخواد و مثل قهرمان ها بره بخره و برگرده...  هر ساعتی هر چی بخوام هر نقطه از شهر باشه واقعا میره.اما خوب من چیزی هوس نمیکنم که.دیگه از هوس کردنم نا امید شده :) فقط در این حد که بگم ماست فلان مغازه رو بیشتر دوست دارم.یا بجای بستنی پاستوریزه بستنی سنتی بخر در این حد میتونم کمک کنم از خودش احساس رضایت کنه .خدا ازم راضی باشه ^_^

    واقعا خدا رو شکر میکنم روزای بد دور رو پشت سر گذاشتیم..

    از وقتی تصمیم گرفتم همه چیز درست بشه و از خودم شروع کردم میدونستم این روزهای شیرین رو میبینم...

    هووم دیگه چی بگم؟ خدا رو شکر که کلاس زبان هم یه فرجه ی طولانی داشته بخاطر تغییر سیستم آموزشی. و من تونستم این روزها رو با خیال راحت تو خونه ی خودم ولو باشم و اُغمو بزنم ^_^ اولین جلسه ام چهاردهمه..

    دانشگاه رو هم... خوب فعلا دارم مدارک ثبت ناممو آماده میکنم اما هنوز تکمیل نکردم.اونم مهلتش تا چهاردهمه..


    واقعا روزایی که حالم خیلی بده با خودم فکر میکنم چه آدم خجسته ای بودم این وسط دانشگاه هم دارم ثبت نام میکنم :|


    همینا دیگه...

    مراقب خودتون باشید و خدانگهدارتون :*




  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    این روزها نوشت :)

    نتیجه تصویری برای عکس بارداری

  • ۴۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    کوتاه نوشت

    عزیزان دل سلام..


    ای کسانی که تهوع ندارید هر روز و هر لحظه و هر وعده ی غذا رو با میل و رغبت نوش جان میکنید و اصلا در مخیله تون نمیگنجه آدم چجوری ممکنه غذایی رو که براش جووون میداده الان رسما با ته قاشق از حلقش بده پایین ....  خوش به سعادتتون همین :|


    فکر کن انقدر تو خونه اُغ میزنم شوهرمم دچار تهوع میشه :(


    اصلا میلی به غذا ندارم. حتی پری زورا عزممو جزم کردم که خیلی ادای این مامان قوی ها که توپ تکونشون نمیده رو درارم خودم یه مرغ به روش خودم درست کردم که خیلی خوشمزه است و همیشه دوست داشتم.بعد کنارش سالاد شیرازی فراووون و همش میگفتم امروز دیگه میترکونم.. امروز دیگه عالی میشه.. اما همون یه ذره غذا رو نتونستم یه دفعه بخورمش و دو بار گرمش کردم ... یعنی بوی سالاد شیرازی داشت مستم میکرد .بوی آبغوره اما نمیتونستم بخورم..  >_<


    اما هر شب با همسر میریم این سایت و اون سایت ببینیم تو هفته ای که مثلا در پیش تو دلی چه تغییراتی میکنه.کلی عکس جنین میبینیم با اون کله های گندشون براشون کلی هم ذوق میکنیم ^_^


    تو کلاس زبان هم تیچرم هوامو داره و زیاد ازم کار نمیکشه. از جام بلندم نمیکنه برای ایستاده حرف زدن.بچه ها اذیتم کنن میگه بلاگر حالش خوب نیست دست از سر کچلش بردارید.. البته منم با همین حال همه ی تکالیفمو درست و دقیق میبرم و کاهلی نکردم.. خدا رو شکر ده کامل کلاسیمم گرفتم ^_^ حالا فردا امتحان فاینالمه >_<


    الانم بساط زبانم پهنه اما حالم خوش نیست که :(


    هوم فکر گرسنگیمو که میکنم باز ترجیح میدم غذاهام آبکی فرم و سرد باشه .

    مثلا الان یه ذره دلم آش رشته میخواد. اما خوب خاک تو سرم اصلا آش رشته هام خوب نمیشن..

    خوب راستش رومم نمیشه مثلا به آبجیم بگم بهم چیزی بده.تو این چند وقت یه بار حلیم برام پخته و آورده یه بارم که سوپ تو خونه ی خودش.

    یه دبه خیارشور برام آورده. یه شیشه مربا انجیر. خوب دیگه چی بگم آخه ؟

    پری روزا اومدن یه توک پا با شوهرش که دبه خیار شورم رو بدن.

    گفتن که وقتی شوهرت شبکار شد کلا باید بیای پیش ما.

    تشکر کردم و گفتم نه.

    اما مگه کوتاه اومدن :|

    شوهرش میگفت دستو ر از بالا اومده :|  وای انقدر از دست مامانم با این دستوراتش حرص میخورم..

    خوب چه فکری میکنه با خودش؟ اصلا نه نظر منو میپرسه نه چیزی .اصلا من هیچی مگه یه ماه دو ماه و یه هفته دو هفته است؟ خوب اونا یعنی باید خرج نصف هر ماه منم بدن ؟

    به همسر هم که میگم و غرغر میکنم میگه نه حق با اوناست برو..

    کم مونده خرخرشو بجوم بخدا..

    هی میگه خطرناکه..  (بر اساس این حرفا که زن حامله رو اجنه بهش چشم دارن و اذیتش میکنن)

    خلاصه که من دارم یه تنه جلو همه اینا وایمیسم و رو حرف خودم که تو خونه ی خودم راحت ترم پافشاری میکنم...


    خوب دیگه من برم یه نون و ماست بخورم >_<  بعدم ببینم میتونم بخونم زبان رو ؟


    دوستتون دارم. برام دعا کنید و کامنت های پر انرژی بذارید :)

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    دلخور نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵

    مرغ مریض نوشت :|

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت 2



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت :)

    سلام عزیزان دل :)

    همونجور که تو اینستاگرام گفتم , دیروز عصر تصمیم گرفتم شب که شد به همسر جان بگم همه چیز رو :)

    و این شد که بعد از کلاس رانندگی اول رفتم دو تا بادکنک صورتی و آبی دختر پسری خریدم که با هلیوم بادش کرده بودن.

    بعدم رفتم کلاس زبانم و وقتی تموم شد دو تا کاپ کیک نی نی و سی تا شمع هم خریدم و برگشتم خونه.


    دیشب بنا بود همسر بره عروسی همکارش و گفته بود حوالی ده و نیم یازده برمیگرده..

    منم دیگه از هشت و نیم که رسیدم تند و تند شروع کردم کارامو انجام دادم.

    شاممو آماده کردم..

    هال رو یه دستی به سر و روش کشیدم.

    میز وسط مبلها رو آماده کردم.

    شمع ها رو چیدم.

    بعدم خودم انقدر شلخته و خسته بودم که دیدم داره دیر میشه و بهتره دیگه فقط به خودم برسم..

    موهامو بافتم.. هرچند اونقدر بلند نیست اما همیشه فکر میکنم گیس کردن رمانتیک و دلبر تر از با یه کلیپس جمع کردنه .

    آرایشمو کردم.

    لباسمو انتخاب کردم و عوض کردم و خیلی نتیجه رو دوست داشتم :)

    و دیگه رفتم بست نشستم دم پنجره که به محض اینکه همسر در حیاط رو باز کرد من بدو بدو شمع ها رو روشن کنم...

    اما دریغ که انگار قصد برگشتن نداشت و من دیگه کم کم عصبی و بی حوصله شدم..

    بهش زنگ زدم گفتم زود تر بیا من حالم زیاد جالب نیست.

    خوب به اون زودی که فکرشو میکردم نیومد اما بالاخره از پنجره دیدم که یه پژو دم خونه است و یه آقای خوجل موجل ازش داره پیاده میشه..

    دیگه انقدر هول شدم که خدا میدونه..



    سریع آهنگ *دوست دارم زندگی رو* سیروان خسروی رو پلی کردم و شروع کردم شمع ها رو روشن کردن...

    پنج تاشون مونده بود که همسر رسید پشت در.

    حالا من درو قفل کرده بودم که اگه نرسیده بودم یهو نیاد تو .

    دیگه شمعا که تموم شد رفتم دم در و گوشی هم روشن و مشغول فیلم ^_^

    که اومد داخل...

    شاد و شنگول از عروسی..

    گفت اینجا چه خبره؟؟

    گفتم تولدت پیشاپیش مبارک :)

    خخخ گفت الان چه وقت پیشاپیشه !!  O_o

    دیگه رفت جلو...

    از این شمعا که چیده بودم تو راهش رد شد :




    به میز اصلی رسید و هی میگفت چی شده ؟؟ اینا چی ان ؟؟



    تا خم شد و کاپ کیک ها رو که دید تازه دو زاریش افتاد ...



    قسمت جالبش دقیقا همین لحظه بود .. یهو گفت واااای بلاگر تو داری مامان میشی؟؟؟؟؟؟
    عزیززززززم اصلا رو پاهاش بند نبود که....
    انقدر محکم تو بغلش فشارم داد که تو دلی رسما داد زد بابایی پِرِس شدم ..

    بعدم یادداشتی که گذاشته بودم رو خوند :



    بعدم یه عالمه با هم رقصیدیم با همون آهنگ


    و کلا خیلی شب خوبی از آب در اومد :)

    خدا رو شکر...

    کلی هم نشست نی نی های رو کاپ کیک ها رو ناز کرد :



    بعدش هم یه عالمه عکس دو تایی گرفتیم و چند بار هم ویدئو ضبط کردیم برای وقتی که خواستیم به خانواده هامون خبر بدیم ویدئو بفرستیم :)

    و اینجوری شد که یه شب خیلی عالی رقم خورد تو زندگیمون .

    دیگه همینا دیگه :)

    بسیار دوستتون دارم...
    Deco-mail pictograms of Heart

    برای همتون دعا میکنم تو این روزا که معجزه ی خدا تو دلمه :)

    و از همه ممنونم بخاطر ایده های خوب خوبتون :)

    + میترا جونم کجایی تو :(

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵

    بعد از ظهرانه نوشت :)


  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    بی عنوان ترین پست دنیا :)

  • ۶ لایک داری مامانی :)
  • ۵۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵

    روزهای من :)

    چون گِرِه بُگشایی از مو شام گَردَد صُبح ها

    پَردِه چون بُگشایی از رو , صُبح گَردَد شام ها


    صائب تبریزی

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵

    شکرگزاری نوشت...

    سلام.

    فکر کنم دیگه وقت اینکه من هم در مورد نعمت های زندگی خودم بنویسم رسیده :)

    گفتم ده مورد رو بگید بخاطر اینکه خوب دو سه تا نعمت رو معمولا همه میتونن بگن دیگه.. ولی قشنگش وقتیه که باید برای بقیش فکر کنی و بگی واقعا تا حالا به چشمم نیومده بود اینقدر اما فلان چیز هم نعمت محسوب میشه دیگه :)

    حالا بگذریم از اینکه یه سری از دوستان دیگه مثلا نعمت خانواده رو کلا بصورت پدر/ مادر/ برادر/ خواهر و شوهر تبدیل به پنج مورد کرده بودن و تقلب طور از زیر اونچه واقعا مورد نظر من بود دررفته بودن.. حالا باز حساب شوهر جداست اما خوب میدونید؟ من این پست رو برای خودم ننوشته بودم.. برای شما نوشتم.. که تو این روزای ناله و فغان که اکثر مردم از زندگیشون ناراضی ان و هر روز بیشتر روی اونچه ندارن یا ازشون گرفته شده متمرکز میشن,روی داشته هاتون فکر بذارید و با کشف هر مورد جدیدی یه دنیا عشق و شکر گزاری تو دلتون بیاد... پس هر چه بیشتر بهش تمرکز کرده باشید, دل خودتونو شاد تر کردید :)

    و اما نعمت های من...

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۹۵

    ناخوشی نوشت

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۸ شهریور ۹۵

    نعمت نوشت (خواندن این پست و کامنت نگذاشتن برایش از هر حرامی حرام تر است)

    سلام دوست جان ها :)

    گمونم مختصر و مفید ترین پست زندگیم رو دارم میذارم.

    ازتون میخوام تو کامنت به 10 مورد نعمتی که تو زندگی دارید اشاره کنید.

    هر چی که فکر میکنید داشتنش موهبت به شمار میاد.و اگه دوست داشتید در موردش چیزی هم توضیحی طور بنویسید.

    کامنت ها رو بدون پاسخ و وقتی حس کردم دیگه بنا نیست کامتی گذاشته بشه تایید خواهم کرد و تو پست بعدی درموردش گپ خواهم زد :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۶ شهریور ۹۵

    آدینه نوشت..

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۵ شهریور ۹۵

    خیال راحت نوشت :)

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۳ شهریور ۹۵

    مسافر نوشت.

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۹۵

    منتظر نوشت :(

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵

    دلتنگی نوشت :)

    آیا کسی منتظر پستای من هست هنوز ؟؟

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۹ مرداد ۹۵

    مناسبت نوشت..


  • ۳۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

    شروع نوشت :)

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۹۵

    آنچه گذشت نوشت

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵

    پست آخر نوشت...

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵

    زبان نوشت :|

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۸ تیر ۹۵

    چهار روز به رفتن نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵

    ظهر جمعه نوشت

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۵ تیر ۹۵

    شمارش معکوس نوشت :|

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵

    اکتیو نوشت :)

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    دیروز نوشت...

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

    عصرانه نوشت :)

     

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵

    خونه ی خودِ آدم نوشت..

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵

    بلاگر نوشت

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۵ تیر ۹۵

    بد قلق نوشت .

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵

    سرپایینی نوشت..

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۲ تیر ۹۵

    داداش نوشت :(

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵

    دعا نوشت :(

    دوستای خوبم دعا لازمم..


    با وضو, بی وضو

    با سجاده و تسبیح , بی سجاده و تسبیح

    هر جوری و هر کسی هستید

    اگه یه گوشه نشستید با خدا خلوت کنید

    برای سلامتی یه دونه داداش منم دعا کنید..


    ممنونم.

    اگه چند روز نبودم نگرانم نشید.

    با خبر خوش بیام ان شاالله..

  • ۲۰ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

    وظیفه نوشت

  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵

    روزَنِه نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵

    چند روز نوشت :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵

    مصدوم نوشت :|

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵

    شبِ بد نوشت :|

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

    Go on نوشت :)

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

    Stop نوشت!

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ خرداد ۹۵

    در رفتگی نوشت..

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ خرداد ۹۵

    شبانه نوشت :)



  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ خرداد ۹۵

    روزه داری نوشت :)



  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۰ خرداد ۹۵

    رمضان نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵

    آش و لاش نوشت :/

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵

    شروع هفته نوشت :)



  • ۳۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۵ خرداد ۹۵

    در حال حاضر نوشت :)

  • ۳۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۴ خرداد ۹۵

    طبق معمول نوشت...

  • ۴۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵

    خودِ خوبم نوشت :)



  • ۳۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    آخرین شب نوشت :|

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    بفرمایید عکس نوشت :)

    سلام و خوش آمد و آرزوی لذت بردنتون از عکسای من :)


    همیشه عاشق طلوع و غروب آفتابم.. چقدر حیفه که هر روز و هر روز شانس دیدنشون رو نداریم :(



    از عشق های دیگه ی من , تونل ^_^



    دیگه این عکسا اگه نشون ندن دلیل عشقی رو که من به گیلان عزیز میورزم باید سرمو بذارم و تلف شم :











    و اما خوشگلی های حیاط پدری ^_^





    و نهایتا خوشمزه های حیاط پدری ^_^







    عکسها رو با یه عدد دوربین 12 مگاپیکسلی گرفتم.بعضیهاشو خیلی زوم کردم .اون طلوع رو هم از داخل ماشین گرفتم.
    در هر حال امیدوارم کیفیتشون خوب باشه :) حجم رو هم تا جایی که تونستم کم کردم که راحت لود بشن و ببینید :)

    در آخر قصد دارم در مورد میوه ی خوش رنگی که تو عکس آخر هست یه کم جیک جیک کنم :)
    ایشون میوه ای هست که به جز شمال کشور گمونم تو شیراز هم به بار میشینه..
    حالا این وسط همیشه بین اینکه اسمش چیه بین علما اختلافه :دی
    یه سری بهش میگن ازگیل ژاپنی.ازگیل آمریکایی.ازگیل آسیایی.یه سری میگن انبه وحشی.یه عده دیگه هم که جدیدا تو اینستا عرایضشونو خوندم نوشتن این میوه اسمش انبوه است !! چون دختاش به صورت انبوه رشد میکنن و بخاطر شباهت اسمی بعضیا بهش میگن انبه :/ مورد داشتیم اصرار داشتن گلابی وحشیه !
    جونم براتون بگه که ما خودمون بهش میگیم ازگیل :/ خوب چون فصلشم با اون یکی ازگیل فرق داره با هم قاطی نمیکنیمشون ^_^
    اما خوب اشتباهه دیگه..
    ایشون طبق فرمایشات یه عدد مهندس منابع طبیعی زیر شاخه ی جنگلداری انبه ی ژاپنی هستن..
    از ژاپن اومدن ایران و مهندس مذکور تو درسهاشون این گونه درخت رو پاس فرمودن و به ریش همه ی ما که اسمشو اشتباه میگییم میخندن :/

    بگم عکس محبوبتون رو انتخاب کنید؟؟
    بگم؟؟؟؟؟
    :))

  • ۴۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۵ خرداد ۹۵

    غیر منتظره نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ خرداد ۹۵

    رو به راه نوشت :-)

    رو صندلی ایوون خونه نشستم.

    سرمو که بلند میکنم یه عالمه شمعدونی قرمز و صورتی نگام میکنن.

    یه عالمه رز سفید بهم لبخند میزنن.

    گلای سفید و بنفش ریز ریز کف چمنا باهام چشم تو چشم میشن.

    صدای مامانو میشنوم..  "مامان جان برات بهار نارنج و نعنا گذاشتم ببری.ببخش هیچی دیگه نیست بهت بدم"

    دور سرش میخوام بچرخم با این حرف.

    میگم مامان من که برای بردن نیومدم اومدم ببینمتون.

    کنار خونه یه کارگاه سنگ سازی هست. اما چون از بچگیم صداشو شنیدم انگار نیست اصلا..

    اینجوری میتونم صدای پرنده ها رو بشنوم.نمیدونم چی هستن اما صداشون بی نظیره..

    میدونم از امشب که برمیگردم تو آپارتمان دیگه نه خبری از این رنگها هست نه اثری از این صداها...

    یه دل سیر بهشون زل میزنم.

    یه دل سیر گوش میدم.

    یه دل سیر خدا رو شکر میکنم..

    گاهی میگم کاش میشد دستای مهربونشو بوسید..



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ خرداد ۹۵

    باز خواهم گشت :)

    سلام دوستان جان.

    این چند روز نمیتونم پست بذارم یا نظرات رو تایید کنم.

    اول خرداد برمیگردم.

    من خوبم.

    همه چیز خوبه.

    فقط نت ندارم و الان هم دارم از گوشی همسر پست میذارم.

    در پناه خدا باشید..

    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۵

    درد نوشت :/

    سلام دوستای خوب..

    بالاخره بادیگارد رو دیدم :)

    خیلی خوب بود.

    ده دقیقه یه ربع آخرش کلی می ارزید..

    نمیدونم واقعا یه همچین آدمایی پیدا میشن یعنی؟؟

    چقدر من عاشق مریلا زارعی باشم خوبه آخه؟؟؟ انقدر نازنین؟؟ انقدر هنرمند؟؟

    دیروز قبل اومدن همسر کلی آرایش پیرایش کردم :)

    خونه مرتب بود.

    چای به راه بود.

    کلید که انداخت منم رفتم جلو در برای استقبال :)

    بعد همینجور که من وایساده بودم منتظر دست دادن و روبوسی , ایشون مثل جت غرغر کنان اومدن داخل و اصلا انگار من هویجم >_<

    بعد غرغراشون این بود: صبح که داشتم میرفتم قبض گازها روی بُرد بود الان نمیدونم کی همه ی قبضا رو برداشته؟ آخه با قبضای ما چی کار دارن؟

    بعدم ما که قبض دوره ی گذشته رو پرداخت کرده بودیم... الان برامون صد و شصت تومن بدهی زده بود.. بعد اینا رو گفت و رفت دم خونه همسایمون بپرسه قبضا رو کی برداشته؟

    دو دقیقه بعد که دوباره برگشت البته بدون قبض آروم تر شده بود.منم دم ظرف شویی بودم دیگه..

    یه جوری انگار که تازه منو دیده اومد سمتم ^_^

    میگم چه عجب! اومدی که انگار نه انگار..

    دیگه میگه ببخشید خیلی عصبانی بودم اصلا حواسم نبود..

    حالا اینا به کنار جریان اینه الان در به در داره دنبال قبض قبلی میگرده اما من تقریبا مطمئنم وقتی پرداختش کردیم انداختمش دور و الان جرات ندارم بگم بهش که... صد بار گفته ننداز ^_^

    تا حالا دوبار رفتم اتاق عمل..

    یه جوری شجاعم که پرستارا همش میگن اصلا نمیترسی؟ چندمین بارته؟

    از همون اول دارم باهاشون شوخی میکنم و میخندم و میخندونم..

    چه اون بار که از کمر بی حس شدم با آمپول چه اون دفعه که بیهوشی کامل داشتم هیچ کولی بازی در نیاوردم..

    اما نقطه ضعفم "دندون پزشکیه"

    امروز صبح رفتم دندون عقلمو کشیدم.. اما با کلی ادا مدا دیگه...

    اولش که اومد بی حسی بزنه گفتم من حالم خوب نیست.. بذار برم یه چیزی بخورم بیام.دارم از ترس میمیرم..

    رفتم نون خرمایی خریدم با آبمیوه.خوردم و رفتم..

    تا گذاشتم آمپول رو بزنه قبلش کلی نطق کردم که درد نداشته باشه.من دندونم دیر بی حس میشه و اینا.

    چند دقیقه بعد که صدام زد تا بکشه اون اهرم رو که گذاشت تا فشار بده داد زدم دستشو گرفتم گفتم تو رو خدا یه بی حسی دیگه بزن..

    هی میگفت نمیخواد اما من ولش نکردم که.. آمپول رو زد. باز نشستم تا چند دقیقه بعد دوباره صدام زد.

    میخواست بکشه باز کلی حرف زدم تو رو خدا درد نکشماااا

    انقدر خانم دکتر باهام حرف زد که آروم شم و بهش اعتماد کنم خدا میدونه.. خدا رو شکر با حوصله بود.. هرکی بود شوتم میکرد بیرون ^_^

    هیچی دیگه الان من با یه لپ باد کرده به خاطر گاز استریلی که تو دهنمه دارم پست میذارم و کم کم داره بی حسیم از بین میره و درد شروع میشه  >_<

    الان باید گاز رو بردارم برم بستنی بخورم ^_^

    عصر هم کلاس دارم و کاش بتونم مثل آدم حرف بزنم :)

    هفته ی خوبی داشته باشید عزیزان :*


  • ۴۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۵

    آخر هفته نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    تلاش دوباره نوشت :)

    سلام به دوستای خوبم :)

    امیدوارم خوب و سرحال باشید :)

    میگم چقدر اسفند ماه ماه خوبی بود.. چقدر پر از هدف های جدید... انرژی خوب برای شروع بودم..

    البته اکثرمون بودیم.. فکر کنم خیلی هامون آخر هر سال یه برنامه هایی برای سال جدیدمون در نظر میگیریم :)

    اگه شما هم از اون دسته اید چقدر تو همین دو ماه اول از خودتون و عملکردتون برای تحقق اون هدف ها راضی هستید؟

    خوب من دقیقا امروز داشتم به همین جریان فکر میکردم در مورد خودم :/

    مثلا مهمترین هدفم ارتقاء زبانم بوده اما هنوووز همونجور با همون روش قبل تا به حال پیش رفتم و رمان های زبان اصلیم دارن خاک میخورن

    اما فیلم دیدم.. شاید مثلا پنج تا فیلم دیده باشم زبان اصلی  و بدون زیر نویس.. میدونم تکرارش تو دراز مدت خوبه اما خوب همش با خودم میگم وقتی فقط اون چیزایی که بلدم رو میفهمم و هیچ واژه ی جدیدی یاد نمیگیرم خوب بهتر نیست با زیر نویس ببینم؟ اما معلم جان ها میگن نه..

    کتاب هم که فقط شازده کوچولو رو خوندم و یه کناب دیگه رو در حد مقدمه شروع کردم

    سنتور هم که چند هفته است میخوام برم استادشو ببینم که برای خریدش اقدام کنم اما نتونستم.. نتونستم که تنبلی کردم

    یا خیلی کارای دیگه ...

    تازه الان هم چند روزه باز کارهام رو هم تلنبار شده و میتونم یه پست شرم آور در مورد کارهایی که واجبه انجام بدم اما ندادم بنویسم :(

    این وسط خونه زندگیمم شلوغ شده باز.. تغذیه امم به هم ریخته... الان از روز تولد لاک رو دستمه اما هر وعده ی نماز که میشه هی میگم برای وعده ی بعدی پاکش میکنم... باشگاه رفتنام زوری و هفتگی شده... ساعت خواب و بیدارمم که طبق معمول بوق سگ و لنگ ظهره...

    دریغ از یه نکته ی مثبت به خدا

    میدونم که همیشه بعد یه بحران روحی همه چیزم همین جوری شلخته میشه ..

    امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر راضی بودنم از خودم داره قطع و وصل میشه ..

    اما باز میخوام یه تلاش دوباره داشته باشم.یه شروع دیگه رو رقم بزنم..

    کمتر وقتم رو تلف کنم..

    و میخوام از همین بعد نوشتن پستم هم شروع کنم..

    یه روز با یه خانمی صحبت میکردم که شوهرش مبتلا به یه بیماری شده بود و خیلی مدت بیکار افتاده بود تو خونه..

    دو تا هم بچه دارن..

    میگفت دیگران برای هزینه های درمان کمکمون میکردن اما چون خرد خرد میرسید بیشتر خرج خونه میشد..

    تا یه روز هر چی تو خونه گشتم دیگه هیچ چیزی نبود که نهار به بچه هام بدم..

    نه مرغ نه گوشت نه حتی یه نون و ماست..

    میگفت گریه که امونمو بریده بود یواشکی تو آشپزخونه به بچه ها هم نمیتونستم بگم گرسنه بمونید که..

    دوستمون از کابینت رشته ی سوپ برمیداره میجوشونه میده بچه ها...

    خدا رو شکر الان مشکلاتشون خیلی خیلی خیلی کمتره...

    اما میگه الان وقتی سر سفره میشینیم هیچوقت یه دونه ی برنجم دور نمیندازیم. هیچوقت گوشه ی نون رو نمیچینیم...

    باورتون نمیشه اما من خودم همیشه عادت داشتم نونم رو کنارشو بگیرم و بخورم اگه لواش و تافتون باشه اما الان نمیتونم.. شرمم میاد..

    اما امروز به خیلی موارد دیگه ی اسراف کردنهام فکر کردم و واقعا از خودم خجالت کشیدم..

    معمولا برای اینکه مواد مغذی برنج خفظ بشه کته میپزمش و خوب دیگه نمیتونم ته دیگ بهش بندازم که .. بعد ته دیگ برنج رو نه من میخورم نه شوهرم.همیشه میندازیم دور.دور ریختنی های میوه مون خیلی زیاده همیشه.. یعنی از اونچیزی که میخریم خیلی اوقات نصفشو میندازیم چون خراب میشه..

    خدا منو ببخشه..  از همین امروز از اسراف توبه میکنم و میخوام بجای زبونی گفتن کاملا عملی به خدای خودم بگم شکرگزار نعمتهاشم..

    تازه این نه فقط جفا به نعمت های خداست که عین خیانت به زحمتهای شوهرمه.. این میوه ها که میگندن همه پولایی هستن که شوهرم براشون زحمت کشیده.. پس آدم میشم :)))

    جریان بعدی اینه که عزیزای من شاد باشیم :)

    خدا رو شکر از همون موقع که تصمیم گرفتم شاد باشم چقدر موفق بودم تو این مورد.. من هم دلم از سنگ نیست.. دلم واقعا گاهی میگیره اما نهایتا تو غصه غوطه ور نمیشم :) و بقولی اصل حالم خوبه

    نمیدونم چی شد که توی پست قبل به این نتیجه رسیدم که اگه ظلم و جفایی که داره به من میشه با بازی شوهرم رو نادیده بگیرم واقعا دلم برای خودش میسوزه که همینجور داره از هرچیز خوبی فاصله میگیره و خودش رو محروم میکنه از لذت بردن و زندگی کردن...

    توی این چند روز بیشتر و بیشتر به این جریان دقیق شدم..
    از دست خودم ناراحتم.. نه اینکه بگم خوب من حرص میخورم و ناراحتم میکنه جهنم نه.. اما میخوام برای آخرین راه یه مدت از خودم چشم پوشی کنم و حواسم به اون و نجات خودش باشه.. میدونم اگه اون رها شه منم میشم.. میدونم اگه اون رها شه این دردای قلبم میرن.. حالم عالی میشه اعصابم راحت میشه..

    با این شروع کردم که باز نماز بخونیم تو این خونه.. دوتایی ^_^ میدونم همونقدر که به من آرامش میده به اونم میده.
    بعدش هم دیگه شروع کردم به حرف زدن..
    میدونم من حرف نزنم اونم نمیزنه همش میره تو گوشیش پس چرا بذارم بیشتر و بیشتر فرو بره؟
    کم کم یخ بینمون شکست..
    یه شب بهش پیام دادم باهام حرف بزن.. تو شرکت بود. گفت چی بگم؟ گفتم حرف خوب از آینده..
    نوشت دوست دارم زندگی خوبی داشته باشیم. با درآمد خوب,بچه های خوب...

    گفتم من کجای آیندتم؟
    گفت تو باید باشی که آینده خوب باشه.نباشی حال من خوب نیست..
    منم از فرصت استفاده کردم و براش خیلی چیزا نوشتم..که دوست دارم تو رو با انگیزه و با هدف ببینم.که حس میکنم سردرگمی..که حالم بد میشه تو رو اونجوری میبینم که انگار هیچ انگیزه ای نداری..که هر بار سعی میکنم به بن بست میخورم و حالم بدتر میشه.. گفتم که چقدر خودش برام مهمه.. که خودش خوب و خوشبخت باشه و اینا رو به خاطر خودم نمیگم..گفتم باید کمک کنی زندگی جون بگیره و از این کسالت دربیاد..

    پیام داد خسته ام از زندگی. بی روحیه ام.. رابطمون خوب نیست.حس میکنم تو پشتیبانیم نمیکنی..
     گفت یه شب درموردش حرف میزنیم مفصل...

    به این نتیجه رسیدم باز برم مشاوره.. که باز خودمو به آب و آتیش بزنم براش..  من ازش کم ضربه نخوردم... اما میخوام دیروز ها رو واقعا ببخشم..
    همه چیزها رو .. همه حرفاشو..  و از نو شروع کنم.. ما آینده ی دور و درازی پیش رومونه که نمیشه اینجوری ادامش داد..

    دیشب وقت خواب میگم نمیای حرف بزنیم؟
    میگه حرفام خیلی زیاده.. خیلی...
    خسته بود.. دوازده ساعت سر کار بود.. گفتم باشه..

    این هفته همش دوازده ساعته است انگار..  اگه بشه هفته ی بعد حرف میزنیم..  قصدم فقط شنیدنشه.. ببینم دغدغه هاش چیه..
    ببینم تعریش از پشتیبانی چیه که میگه من نمیکنم؟ بشنوم و فکر کنم.. شاید گره از زندگیمون باز بشه.. شاید چیزهایی باشه که من بهشون توجه نکردم.. اگه عیبی دارم حتما برطرفش میکنم...

    خیلی حرفها داشتم برای این پست خیلی... اما الان دیگه دیره..

    برم منتظر اومدنش بشم.

    مواظب خودتون باشید..

    +همین که بتونی یه جا خودتو قانع کنی و از گذشته ات عبور کنی آرامشت برمیگرده.
     و این خودش قدم بزرگیه :)
  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵

    روز تازه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۵

    مایوس نوشت :|

    سلام :)


    + اصلا انگار قرار داد بستن منو هی با صدای زنگ و اینا بیدار کنن :/ خوب بذارید آدم تا لنگ ظهر بخوابه دیگه... عجبا... البته هفت صبح با صدای همسر که از سر کار برگشته بود بیدار شدم..

    بلاگر بیدار شو ببین چی تو دستمه

    من ناله کنان: چی تو دستته؟

    ببینش!

    چشم نیمه باز و ..... یه پرستو که شوهرم گرفته بودش..

    از جا میپرم اما تو خواب و بیدارم انگار.. میگه گیر افتاده بود تو کانال نورگیر..

    میگم برو از بالکن آزادش کن.میگه مطمئنی؟ میگم پ ن پ ^_^

    میره و برمیگرده.میگم آزادش کردی؟ میگه کردم اما الان گیر افتاده تو بالکن.بالش آسیب دیده..

    دلم طاقت نمیاره و میرم کنار بالکن نگاش میکنم که چجوری بال بال میزنه :((

    میگم تو رو خدا بیا این بنده خدا رو درست آزاد کن اینجوری هی میخوره در و دیوار زجر میکشه..  و خلاصه آزادش کرد :) بعدشم که تا خوابیدم صدای زنگ و ....


    + آقا چقدر سینما رفتن دسته جمعی خوبه ^_^  من نمیدونم چرا بادیگارد انقدر زود اینجا از تب و تاب افتاد و من هنوز ندیدمش.امروز من سالوادور نیستم دیدیم.


    + زشت نباشه برای چندمــــــــــــــین بار فیلم "Nine Months" رو دیدم و دوباره کلی خندیدم و لذت بردم که حالم بهتر و بهتر بشه؟


    + فردا تولد خواهر زادمه.به آبجی گفته بودم کیک نخره من میپزم و این یعنی خیلی اعتماد به نفس :| بعد طبق رسپی طیب شف یه کیک ماست پختم که افتضاح شد.. یعنی نوشته بود زمان پخت 20 دقیقه که تو بیست دقیقه کاملا نیمه جامد بود هنوز.. بعدم که بعد دو ساعت دیگه خام نبود دیدم اصلا خیلی بد شده.همه چیز رو هم طبق دستور انجام دادماااا اما نمیدونم چرا اونجوری شد.کلا انداختمش رفت :/

    بعد تصمیم گرفتم وا نَدَم و یه دستور دیگه کیکی اسفنجی امتحان کنم.. کلی بدو بدو همه ی وسایل رو آوردم چیدم بعد دیدم شکرم تموم شده :/ دستگاه خرد کنمم چیزای سفت آسیاب نمیکنه و این شد که در کمال شرمندگی  اس دادم گفتم خواهر جان کیک رو خریداری کن فردا ^_^

    و اینگونه شد که عنوان پستم شد مایوس نوشت !


    + به این ایمان آوردم که مناسبتها از اونچه که فکر میکنید به شما نزدیک ترند.. الان من از هیچ نظر آمادگی تولد خواهر زاده ندارم که :/

    ولی خوب بخاطر خواهرمم که شده فردا باید زود بیدار شم و کارای خودمو بکنم که بعد نهار زود برم خونه ی آبجی براش موهاشو درست کنم و کمکش کنم و این حرفا..


    + شب دوستان به خیر :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵

    غش نوشت :/

    سلام :)

    + صبح باز یه عدد مامور برق اومد انقدر زنگ آیفون رو زد و هیچکس باز نکرد تلف شد :/ آخر سر من نجاتش دادم.تا برگشتم تو تخت باز یه نفر داشت تلف میشد.. نظافت چی ساختمون بود.حالا ساعت چند بود؟ ده صبح اینا.
    دیگه منم بی خیال خواب شدم.صبحونه ی مفصل و پذیرایی از خودم و این صحبتا...
    بعد همینجور گذشت تا چهار و نیم عصر.در واحدمون رو زدن.شوهرم باز کرد میبینیم نظافتچیه میگه کارم تموم شد پولمو بدید.
    چقدرم عصبانی بود :| گلایه که چرا از صبح تا حالا یه آب یکی دست من نداده..
    همسایه هامون که هیچ کلا شوهرم اما تنها فرد مهربون این ساختمون بود که هر دفعه به این بنده خدا چای میداد  اما من امروز یادم رفت بگم اینجاست.یعنی یه جور پذیرایی میکنه شوهرم گاهی سینی چای رو با انواع بیسکوییت هایی که تو خونه داریم دیزاین میکنه اصن >_<
    خلاصه که اومد تو خونه و یه ذره سرزنش مانند که چرا یه چای براش درست نکردی؟؟
    یه عذر خواهی کردم و گفتم حالا اینا به کنار.. این از ده و نیم تا چهار و نیم دقیقا چی کار میکرده سه طبقه ساختمونو :|

    + کلاس زبان امروز عالی اصن ^_^ هم نمره ی کلاسیمو ده کامل شدم هم امتحان رو نمره ام top شد.سی و هفت از چهل :) معلممونم گفت عاشق تلاشی هستم که برای پیشرفتت تو زبان میکنی.. خلاصه اول تا آخر کلاس من حالم پروانه ای بود اصن ^_^

    + اول این ماه که حقوق گرفتیم من خیلی خوش حال تشریف داشتم .چون افزایش حقوق داشتیم و خوب این خوب بود دیگه..
    یادمه قبل عید با شوهرم قرار گذاشتیم سعی کنیم هر ماه 500 پس انداز کنیم.هرچند که میدونستیم خیلی خوشبینانه است اما تو دلمون میگفتیم 300 که دیگه رو شاخشه..
    اما اصلا شروع خوبی در این زمینه نداشتیم که هیــــــــــــــچ امروز فهمیدم تو کارت یه چیزی حدود 100 مونده تا آخر ماه :/
    و تو همین دو هفته یه تومن پول نابود شده اصلا هم معلوم نیست کجا و چگونه :|
    و این در حالیه که من هوس شاه توت کردم و شیر بلال.. تازه زرد آلو هم اومده بازار و من دیگه حرفی ندارم :|
    خلاصه که برای مدیریت مالی یک عدد خونه هر پیشنهاد و انتقادی با جان دل شنیده میشود :)

    + عنوان میگه امروز به غیر صبحانه یه وعده میرزا خوردم و الان در حال غشم از گرسنگی :/

    + عیدتون مبارک عزیزای دل :)

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

    طاقت بیار نوشت !

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵

    دل نوشت :(

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۵

    عکس داریم :)

    اولش که رسیدیم یه عدد روستا بود که تا چشم کار میکرد خاک و کاهگل بود .یه جوری که خواهر زاده هام صداشون درومده بود که چرا اینجا اومدیم؟؟

    از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یه عده جمع شدن یه جایی و دارن پایین رو نگاه میکنن..

    ما هم رفتیم ببینیم چیه که اینجا رو دیدیم و عقل و هوش از کف دادیم : کلیک1   این هم یه زاویه دیگه که اقاقیا های عزیز هم توشن : کلیک2

    من کلا از دیدن جایی که آب توشه مثل دریا رودخونه برکه چشمه اینا بیشتر از دیدن سرسبزی خوشم میاد :)

    خصوصا که اینجا رنگ آبش خیلی خاص و دل انگیز بود واقعا به دلم نشست.

    تازه تو این استخر فرمی که از آب چشمه ی بغل دستش پر میشد یه عااااالمه ماهی بود.. یه عااالمه.. چقدرم بزرگ...


    بعد از همون بغل چشمه پله میخورد میرفت به سمت پایین و پله ها که تموم میشد انگار از در باغ سبز رد شدی..

    یهو همه چی رنگش عوض میشد...

    کلیک3 و کلیک4


    اینو به یاد هومان گرفتم :)  کلیک5


    این عزیزای دلمم دارم لحظه میشمرم که ما رو شرمنده ی قرمزیشون کنن در آینده ی نزدیک : کلیک6


    این خانم خانما هم از مورد علاقه هامه : کلیک7


    این یکی عزیز دلمم که اصن یه دونه باشه :) کلیک8


    راستی یه چیزی که مهم بود و یادم رفته بود تو پست قبل عنوان کنم این بود که چقدر مردم روستا باصفا و با محبتن :)


    یه مجلس تو مسجد داشتن که وقت نهار من و همسر که برای چرخش رفته بودیم یه آقای جوونی بهمون تعارف کرد بریم غذا بخوریم :)

    دعوت دو تا آدم غریبه نه به خاطر مجلس به خاطر اینکه معلوم بود ما مسافریم و شاید گرسنه باشیم واقعا منو خوشحال کرد..

    بعدم که باغی که ما و خیلی خانواده ی دیگه نشسته بودیم ملک شخصی بود اما صاحب دریا دلش محصورش نکرده بود و اجازه میداد امثال ماها بریم لذت ببریم..

    تو باغ هم درخت گوجه سبز و زرد آلو و بادوم و انار و انجیر و گیلاس و به و همه چیز بود که خوب مثلا میشد کلی از درختا آویزون شد و چغاله خورد یا گوجه سبز زد... خوب بودن مردمی که پلاستیک به دست میومدن و میکندن اما در کل ندید بدید بازار نبود...

    من که دلم ضعف رفت برا بادوم ها اما کلا سه تا دونه خوردم که اونم میدونم آدمی که مناعت طبعش انقدر بالاست ماها رو راه داده حتما فکرشم کرده مردم از میوه هاش میخورن و اگه بنا بود حلال نکنه باغ رو میبست..

    یه بارم اومد گفت فقط خواهش میکنم که باغ رو کثیف نکنید.حتی شده آشغالهاتون رو تو کیسه زباله بریزید همینجا بذارید من خودم جمع میکنم..

    بعدم رفت..

    من که واقعا دعاش کردم که تنگ نظر نیست و انقدر مهربونه.قبل رفتنمون هم دستکش پوشیدم و نه فقط زباله های خودمون که تا یه شعاعی زباله های قدیمی رو هم جمع کردم و بردیم با خودمون :)


    + عکس محبوب انتخاب بشه لطفا :)

    + عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست :)

  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۵

    با صفا نوشت:)

    جمعه:

    سلام :)

    جانم براتون بگه که بعد از شب بسیار مزخرفِ جریان رستوران کمی تا قسمتی دمغی در جان من باعث شد این چند روز تعداد خیلی معدودی پست بخونم و چیزی هم ننویسم..

    کلاس زبان چهارشنبه عالی بود.. دیگه بهم ثابت شده باید نزدیک به نیم ترم بشیم تا من یخم کاملا تو کلاس باز بشه و بلبلی بشم که بیا و ببین :)

    آقا ریا نباشه اما خیلی عشق میکنم وقتی تیچرم میخواد یه غلطی که اصلا غلط نیست رو ازم بگیره بعد من محکم می ایستم میگم من مطمئنم دارم درستش رو میگم بعد من ازش یه اشتباهی میگیرم بنده خدا به خودش شک میکنه بعد جلسه بعد با لبخند میاد میگه حق با تو بود در مورد فلان چیز :) اصن یه حس خُلیسم بهم دست میده انقدر لذت داره برام :)
     تو این ترم چهار بار برام پیش اومده :)

    البته اینم بگم منم اشتباهاتی دارم و درباره چیزایی که بهشون مطمئن نیستم اصلا سر خود بازی درنمیارم و زود ممنون میشم که غلطمو تصحیح میکنه:)

    خوب از هر چی بگذریم سخن جریانات امروز خوش تره ^_^


    شهری که توش هستم آب و هواش گرم و خشکه و واقعا گاهی آدم حس میکنه تو بیابونه..  بومی های اینجا یه عده ایشون باغ میوه دارن اطراف اینجا و کلی هم بهش مینازن..


    ما یه سال رفتیم یکی از این باغ ها.آبجیم از شمال اومده بود و خواستیم بهش خوش بگذره.. آبجیم اما بهش خوش نگذشت هیچ گفت یه وجب حیاط بابا رو به این باغ ها نمیدم ^_^

    اما دیشب قرار گذاشتیم که امروز بریم یه عدد روستا که حدودا با اینجا 50 کیلومتر فاصلشه...

    بعد دیشب لحظه ی خواب تازه خواهرم میگه کاش کیک هم داشتیم :/

    هیچی دیگه منی که ساعت دو و نیم بود و خوابیدم امروز 7 صبح نمیدونم با کدوم امداد غیبی تونستم بیدار شم ^_^

    یه عدد کیک عالی درست کردم.

    بعد هم رفتیم بسوی روستا.. و اونجا بود که ما تازه فهمیدیم معنی باغ چیه :/


    ساعتی چند از جای گیریمون نگذشته بود که من احساس کردم معجزه ی طبیعت شامل حالم شد و باز منو شاد و خندان کرد..

    اونجا احساس کردم واقعا نمیتونم تو اون لحظه ها از کسی متنفر باشم .حتی اگه اون آدم شوهری باشه که این چند روز بسیار بد بوده.

    خصوصا وقتی رفت برام یه سوسک پیدا کرد اومد با عشق تقدیمم کرد دیگه نمیتونستم فراموش نکنم چند روز اخیر رو :)

    واقعا از بهترین گردشهای عمرم بود..

    خدایا واقعا شکرت... خیلی شکرت... عاشقتم که یه چیزایی آفریدی که نماینده ی زیبایی تو باشن.. عاشقتم که قدرت درک  این زیبایی ها رو به من دادی..

     همین که بین یه روستای یه عالمه کاه گلی یهو یه استخری که از یه چشمه ی طبیعی درست شده  و توش کلی ماهیه ببینی و و از رنگ سبز آبیش خیره بمونی ...

    همین که بشینی کنار رود خونه ای که از همون سر چشمه روونه پاتو بکنی تو آبش و جیگرت خنک شه..

    همین که نم بارون  لطف گردشتو صد چندان کنه..

    همین که لذت ببری از نهار و عصرونه و رو نمایی کنی از کیکت و لذت ببرن همه...

    همین که تو راه یه درختایی ببینی سرسبز و تنومند که حس کنی چقدر عاشق این موجود هستی ...

    همین که صدای آهنگ گوشی رو ببندی و صدای پرنده ها روحتو به وجد بیاره...

    همین که یه شقایق بزنی گوشه ی زلفت و حس کنی زیبا شدی..

    همه ی اینا جای نماز شکر داره...

    خدا جانم؟ تو خیلی باصفایی Deco-mail pictograms of Heart

    آخر وقت گردشمون موبایل همسر به علت تمام شدن شارژ رفت تو کیف بنده..

    خونه که رسیدیم گوشی رو قایم کردم^_^ خودمم رفتم تو دستشویی و حداقل بیست دقیقه اونجا موندم و سه بار صورتمو با صابون شستم که خیلی طول بکشه :)

    بعد ایشون اومدن در زدن و پرسیدن گوشیم کو؟

    گفتم تو کیفمه بردار.

    دو دقیقه بعد باز اومد : گوشیم نیست

    گفتم دوباره بگرد.

    گفت ده بار گشتم..

    وقتی اومدم نشسته بود رو مبل..  احساس کردم کوسن بغل دستش جا به جا شده.شایدم من از ترسم که دقیقا موبایل همون پشت بود توهم زده بودم که جا به جا شده..

    یه ذره پیچید به پر و پام و منم گفتم لابد جامونده اونجا.. اما گفتم اگه موبایل رو دیده باشه خیلی تابلو میشه من اصرار کنم جا مونده که :/

    خلاصه بهش گفتم موبایل رو میدم اما تو خونه بازی کنی یه بلایی سرت میارم بالاخره...

    هیچی دیگه دستی دستی موبایل رو دادم رفت :|

    الان احساس ترسو بودن میکنم.. خوب نمیدادم نمیدادم دیگه... کی به کی بود؟ فوقش یه کم داد و بیداد میکرد .فوقش میفهمید به قصد و غرض گم و گور شده..

    البته موضوع این هم بود که اصل بازی ها سر جاشون بودن و راحت رو گوشی دیگه میشد با همون اکانتها بازی کرد باز :/


    خوب دیگه اینم از پست :)

    ممنونم که خوندید..

    در پناه خدا باشید :*



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    حرف مردم نوشت :/




  • ۴۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۹۵

    جنگ نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۴ ارديبهشت ۹۵

    شکلات مغزدار :)

    خوب سلام قندِ عسل ها :)

    من با دستور شکلات اومدم :)

    خیلی هم مختصر و مفیده..

    بدویید ادامه :)

  • ۵ لایک داری مامانی :)
  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳ ارديبهشت ۹۵

    زمین, میراث مشترک نسل ها...


    بیشتر مواظب زمینمون باشیم :)

    ***********************************************


    *ولادت حضرت علی,روز مرد و روز پدر مبارک*

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵

    زِ خاکِ سعدیِ شیراز بوی عشق می آید...


    مستم ز همه شعر و خوش آواییِ سعدی

    بینا شده ام از همه بیناییِ سعدی


    آنکس که دلی دارد و دلدار و دل آرام

    غرق است به موجِ دلِ دریاییِ سعدی


    دیریست که پیران و جوانانِ دیارم

    دارند به لب قصه ی داناییِ سعدی


    بستان و گلستان همه آباد و مصفاست

    از چیرگی و قافیه آراییِ سعدی


    "بیدادِ تو عدل است و جفایِ تو کرامت"

    بی طاقتم از نظمِ تماشاییِ سعدی


    آرامگهی آبی و خوش منظره اینجاست

    هر چند که زیباست به زیباییِ سعدی


    هر اهلِ قلم می نتواند که رساند

    آثارِ قلم را به تواناییِ سعدی


    خضری به همه عمر به دنبالِ کسی رفت

    کو رفت پیِ مردی و آقاییِ سعدی


    با هم بفرستیم به سعدی همه حمدی

    کاین فاتحه باشد همه داراییِ سعدی



    *شاعر :مهدی خضری

    *روز بزرگداشت شیخ اجل گرامی :)
  • ۱۰ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۹۵

    آخرین روز نوشت :|



    سلام :)

    وقتهایی که خیلی عمیق به این سرعت گذر زمان فکر میکنم دلم میگیره.
    یکجورهایی انگار نه انگار که همین دیروز سال تحویل شد و ما خوابالو خوابالو نشستیم پای هفت سین و یا مقلب القلوب خوندیم :/
    انگار نه انگار همین چهار ساعت دیگه فروردین 95 تموم تموم میشه !

    یکجور استرس غریبی هست که همش بهم میگه لحظه ای که دیگه از زندگی تو این دنیا کاملا امید میبُرَم و میفهمم لحظه ی رفتنم نزدیکه باز همین امروز برام مثل دیروزمه انقدر که نفهمیدم چطوری گذشته ...

    و خوب مرگ کمی منو نگران میکنه..
    پریشان میکنه..
     دروغ چرا؟ خیلی نگرانم میکنه..

    شنیدم  کسایی که خیالشون بابت اعمالشون راحته از مردن نمیترسن..
    اما من همیشه حتی وقتی خیلی به خودم اطمینان داشتم هم میترسیدم.. از دنیای نادیده...  >_<

    بگذریم حالا از این جریان :)
    با لبخند ادامه بدیم ادامه ی پست رو.. اون هم از نوع ملیحش ^_^

    اوضاع من با همون روند خوبی که شروع کرده بودم داره ادامه پیدا میکنه..
    نه اینکه زندگی سخت نباشه..
    نه که کسی رو اعصاب نباشه..
    اما دل من از وابستگی به همه ی آدما آزاد شده..
    و خوشحالم از این بابت.
    حالم یجوریه که تو دلم و برای خودم شادم..
    نه خبر بدی اونقدر ناراحتم میکنه که بشینم زار زار گریه کنم.
    نه خبر واتفاق خوبی اونقدر از خود بی خودم میکنه که فراموش کنم میگذره.
    و از این بابت هم خوشحالم..

    با خودم به جاهای خوب خوبی رسیدم :)

    از زبان بگم که هر چه آتیش عشقم به یادگیریش شعله ور تر میشه سختی ها و پیچ و خم هاشم برام بیشتر میشه.. هنوز اونقدر که باید نتونستم براش وقت بذارم.به جز دیروز که  سه ساعت نشستم پاش..
    یه سایت معرفی میکنم برای علاقه منداش: کلیک
    عالیه اینجا...
    چون معلمهاش واقعا انگلیسی زبان هستن و من تاحالا هر گرامری رو نفهمیدم اینجا مشکلم رو حل کرده :)
    امید که مفید باشه برای شما هم :)

    دیروز یه شکلات برای اولین بار درست کردم که عالی شد.پست بعدیم حتما دستورش رو خواهم گذاشت.
    همسر میخوره و میگه :

    اینو واقعا تو درست کردی؟؟
    بله ^_^

    یعنی واقعا؟؟
    اوهوم ^_^

    میدونی؟؟ میخوام بهت بگم عالی شده.. از تو بعید بود اصن ^_^
    :| کچل!

    راستش حالا که سعی میکنم کمتر بنویسم و اگه پستی میذارم یه چیز خوبی داشته باشه توش برای یاد گرفتن یا لذت بردن بیشتر خل شدم و تو خونه با خودم گپ و گفت میکنم ^_^
    تو سرم پست میذارم.
    تو سرم کامنت میذارم.
    تو سرم جواب کامنت میدم ^_^

    آهان اینو گفته بودم که کتاب شازده کوچولو رو خوندم.اما دیشب متوجه شدم یه سری جمله ها هست که تحت عنوان برگرفته از کتاب شازده کوچولو این ور و اون ور خونده بودم و خیلی هم عالی بودن.. خصوصا تو قسمت های مکالمه ی روباه و شازده. اما اصلا تو کتاب من نبودن اینا :/
    چرا واقعا؟؟ کسی میدونه؟ کتاب نسخه ی کامل و ناقص داره تو بازار؟؟ جریان چیه؟

    خوب دیگه کم کم پست رو ببندم و برم شام و نهار فردا رو درست کنم :)


    + امیدوارم اردیبهشتِ خوب و لذت بخشی پیش روتون باشه :)

    + یه سری دوستای عزیز هستن تا آدم نره براشون کامنت نذاره نمیان وب آدم.عزیزان من لازم نیست بخاطر پس دادن کامنت قبول زحمت کنید واقعا :/ 

    + آماده ی درست کردن شکلات باشیداااا :)

    + برای بعضی کاراش میشه جون داد :)
    وقتی زنگ میزنه میگه برو دست بکن تو جیب کاپشنم.. دیشب برات یه چیزی آورده بودم یادم رفت بهت بدم.
    و تو اینا رو پیدا کنی و عطرشون مستت کنه ^_^ کلیک

    + روح مهرداد اولادی شاد .

    + تَن مَپَروَر زانکه قُربانیست تَن
       دل بِپَروَر,دل به بالا میرَوَد...   *حضرت مولانا*






  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۹۵

    ستایش نوشت :(

    سلام :)


    در پی جریان مورد تجاوز واقع شدن و با چاقو کشته شدن و بعد با اسید سوزونده شدنِ ستایشِ 6 ساله ی افغان به دست پسر ایرانی,

    یه عده اومدن فیسبوک و باقی فضاهای مجازی برای همدردی پست گذاشتن و به شدت محکوم کردن این جریان رو.

    بعد زیر پستاشون هم مثلا نوشتن :

    من ستایش هستم.

    من دوست مردم افغانستان هستم.


    من هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم هایی که این پستها رو خوندن با تاسف و اشک تو چشم خوندم و هنگ کردم..  و خوب خیلی هم برام قابل ستایش بود این سبک همدردی.

    بعد یه عده ی دیگه با کامنت های کم و بیش خواهر مادری :/ گفته بودن چرا مساله ی ایرانی افغانی بودن رو عنوان میکنید و بحث نژادی راه میندازید؟

    بعد گروه اول در جواب براومده بودند که اگه جریان برعکس بود باز هم میگفتید نباید بحث نژادی بشه؟؟

    و من همچنان حق رو به گروه اول میدادم..

    اما امشب..

    امشب که ساعت هشت و نیم داشتم از کلاس برمیگشتم .

    امشب که از کنار ساختمون های نیمه کاره که معمولا یکی دو تا کارگر توش میمونن شبا که مصالح دزدیده نشه رد میشدم.

    امشب که تو کوچه ی خلوت از ترس  دوان دوان خودم رو به خونه رسوندم و همش توهم این که الان یکی دنبالمه با من بود ,به گروه دوم بیشتر فکر کردم..

    به نظرم ذات این جریان اونقدری قبیح هست که مساله ی ملیت فاعل و مفعول اهمیتش خیلی کمرنگ میشه..

    به نظرم تو پست های گروه اول به اون چیزی که توجهی نشده بود زنا و دخترای امثال منن..

    زنا و دخترای امثال من که تو چنین شهرایی زندگی میکنن که جمعیت افغان توش زیاده و حالا هرچقدر که قبلا میترسیدن به خاطر مسایلی که کم نبوده تعدادشون ,باید هزار برابر بیشتر بترسن که مبادا وسیله ی انتقام واقع بشن :((


    اونم تو شرایطی که خانواده ی ستایش اونقدری فهیم بودن که تاکید کردن مساله ربطی به ایرانی و افغانی بودن نداره و اون پسر ممکن بود این بلا رو سر یه دختر ایرانی بیاره ...

    چی میشد اگه فقط با خانواده ی ستایش همدردی میکردید؟؟ چی میشد یه شبه به فکر این نمیفتادید که حق افغان ها از نظر نداشتن حق بیمه و و جای دو نفر کار کردن و با حداقل حقوق کار کردن  چقدر تو کشور ما تضییع شده؟ چی میشد دو تا ملیت که دارن کنار هم زندگی میکنن بیشتر از این به جون هم نمینداختید..؟؟؟

    حالا اگه همین فردا یه اتفاق مشابه فقط برعکسش برای خونخواهی بیفته... همین گروه اول صداشونم درنمیاد :((



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۹۵

    دماغ سوخته نوشت :/

    سلام علیک :)


    دیروز طی یک حرکت انتحاری پیشنهاد سینما رفتن دادم.دسته جمعی با آبجی اینا.. و از اونجا که این روزها سینما غلغله است شال و کلاه کردم و رفتم برای دو سانس بعد بلیط تهیه کردم :)

    50 کیلو آلبالو..  کوچه ی بی نام از نظر ارزش دیدن به نظرم قوی تر بود اما اینم عالی بود برای فان و این صحبتا..

    تا حالا هر بار رفتم سینما خیلی خلوت بوده یعنی نهایتش با ده بیست نفر دیگه تو یه سالن که از اون بیست نفر حد اقل شش نفرشون (سه جفت) اون پشت مشتا در حال عملیات منشوری بودن و گاهی ما رو با صداهای ملچ مولوچ و آی بیشعور دردم اومد و قهقهه های مشکوک یهویی غافلگیر کردن :/

    اما این بار جای سوزن انداختن نبود . و خوب وقتی با یه عالمه آدم یه چیزی رو نگاه میکنی و یهو قهقهه تو سالن میپیچه یا صدای دست و سوت های همگانی واقعا حال آدم خوب میشه :))


    امروز هم که شیفت همسر عوض شد و یک و نیم ظهر رفت سر کار :)

    این شیفت رو دوست دارم..

    رفتنشو میفهمم .اومدنشو میفهمم . و مهم تر اینکه عصر رو تنهام و میتونم به یه عالمه کار برسم..

    ساعت پنج که شد رفتم بدو بدو تخمه و کرانچی و پاپ کرن و آلوچه و طالبی خریدم که فوتبال ببینم و از خودم پذیرایی کنم :)

    اونم که یه جور پیش رفت جا داشت آخرش هوادارای پرسپولیس تو آزادی یکصدا شعرِ بوی دماغ سوخته میاد رو برامون بخونن :))

    حالا وسط بازی دوستم اس ام اس زده بلاگر! من تلویزیونم خرابه بازی رو لحظه به لحظه گزارش کن..

    بعد یه جا که پرسپولیس میخواست گل بزنه رحمتی اول با دست گرفت بعد با پا میگم حمیده! رحمتی ترکوووووند..

    میگه رحمتی کیه؟؟؟

    میگم خاک تو سرت دروازه بانمونه دیگه ^_^

    دو دقیقه دیگه اس داده بلاگر ! دربی چیه؟؟

    اصلا اون لحظه میخواستم زمین دهن وا کنه برم توش.. تا این حد از اینهمه فوتبالی بودنش به وجد اومده بودم :دی


    برای امروز تو دفترچه ام یه چندتا کار مهم نوشته بودم.هر چند که ساعت اوج انرژی من 2 تا 6 عصره اما باز میخوام پست رو که بستم برم دونه دونه انجامشون بدم :/


    شنبه ی خوبی در پیش داشته باشید عزیزان :)


  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۷ فروردين ۹۵

    چهارشنبه نوشت :)

    سلام و عرض ادب دوستای خوبم :)

    خدا رو هزار مرتبه شکر که امروز رو هم دارم با سلامتی تن و شادی دل تموم میکنم :)

    امیدوارم برای شما هم همینطور و با حس خوب به پایان برسه..


    دیشب موقع خواب به همسر اس ام اس زدم که صبح برام یا حلیم بخره یا کله پاچه ...

    میدونم چقدر سخته شب کار باشی و صبح که داری دیوونه میشی از خستگی و خواب زنت سفارش کله پاچه داده باشه .اما دستش درد نکنه با کله پاچه برگشته بود خونه و صبح که بیدارم کرد صبحانه بخوریم کلی جیگرم حال اومد ^_^

    قسمت بدش این بود که دیشب حدود چهار صبح خوابیده بودم و همینجور یه چشم باز,یه چشم بسته از صبحانه ام لذت بردم و یه کمی که بیدار نشستم دیدم دارم از وسط نصف میشم باز دراز به دراز افتادم >_<

    چشم که باز کردم ساعت دوازده بود..


    نهار نداشتیم که هیچ حوصله ی پخت و پز هم نبود :/

    راستش آخر ماهه و این چند روز همش گفتم بذار سر برج شه برم یه خرید کلی اینه که چیزایی که احتیاج داریم رو تک تک نمیخرم.. این هم مزید بر علت میشه که آشپزی نکنم .. آخه همش تکراری میشه..

    خلاصه همسر هم بیدار شد و نشست یه ذره بازی کرد .. منم نگاش میکردم دورادور .بهش فکر میکردم..

    تازه که ازدواج کرده بودیم خیلی باحال بود..

    مثلا میرفتم دانشگاه برمیگشتم میدیدم خونه مثل دسته گله :/

    میرفتم سفر میومدم خونه مثل دسته گل بود :/

    خیلی دمش گرم بود اون وقتا >_<

    بعد اینا هیچی شوهرم یه آشپز عالیه..

    قیمه درست میکنه.. فسنجونش حرف نداره.. کتلت من یادش دادم.. ماکارونی هاش بی نظیره... سوپ فقط سوپای خودش.. و خیلی چیزای دیگه!

    اما اصلا دیگه از این خبرا تو خونمون نیست که چیزی بپزه..

    دور و برمو نگاه کردم .اوضاع خونه رو و تو فکرم این بود که چرا دیگه هیچ کاری نمیکنه تا به زور ازش نخوام ؟

    چند روز بود حال جسمیم خوب نبود و اون بی حوصلگیه هم که اومده بود.. این شد که این چند روز که میگم خیلی همه چیز به هم ریخت یهوو..

    ظرفا دیر به دیر شسته شد.. غذا از سر اجبار پخته شد.. خوب همین که فکر میکنم چند روز در ماهم نمیتونم استراحت کنم کسی باهام همکاری نمیکنه بیشتر با بی میلی انجام میدادم کارا رو..

    تو همین فکرا بودم که اومد نشست کنارم..

    چی شده؟

    هیچی!

    خوب چرا قیافه ات ناراحته اینجوری؟

    حوصله ندارم ...

    چرا حوصله نداری؟

    چون که سر رفته..

    آخه چرا؟

    به خاطر تو!

    مـــــــــــــــــــــن ؟؟ o_O

    همسر این چه وضعشه؟ من اگه غذا نپزم تو هم انگار نه انگار.. تا سقف آشپزخونه ظرف جمع شه من نشورم تو هم انگار نه انگار.. خونه رو کثافت بگیره دست نزنم تو هم انگار نه انگار. همش وظیفه ی من میدونی این کارا رو بکنم؟ خوب منم خدمتکار نیستم که یه جا خسته میشم.انتظار کمک دارم.انتظار دیده شدن دارم.. حال این چند روز منو دیدی اما انگار نه انگار .. خوب بعد میگی چرا ناراحتم :( فردا پدر شدی هم اینجوری کمک حالم میشی؟

    فکر میکنه میگه کاملا حق با توئه.معذرت میخوام .از این به بعد بیشتر حواسم بهت هست..

    میرم یه تیکه سینه مرغ که جدا کرده بودم برای اولین بار ته چین پختن و قسمت نشده بود رو میذارم تو زود پز...

    دیگه خودش پا میشه مرغ سرخ میکنه.گوجه سرخ میکنه.برنج میپزه.ظرفا رو تا دونه ی آخر میشوره.

    منم میرم حمام .لباس و کتابای کلاسمو مرتب میکنم.بدون اینکه استرس خونه و زندگی و کار عقب افتاده داشته باشم..

    غذا رو ساعت چهار اینا میخوریم :)

    دیگه بعدش من رفتم کلاس و چقدر هم کلاس عالی بود.. یه همکلاسی جدید اومده هرچند مثل برج زهر ماره اما دو سال همش از من کوچکتره و اینطوری خیالم راحت تر شده :)

    آخر کلاس میبینم اس اومده.

    همسر میگه پایین منتظرتم..

    چه بارون خوبی میبارید :)

    گفت پیاده بریم؟ گفتم باشه..

    رفتیم من دو تا دفتر خریدم.

    بعدم رفتیم کافه.. سلفی ملفی گرفتیم.. خیلی خوب بود.. باز قدم زدیم تا خونه.. بعدم که همسر رفت سر کار :(



    + همچنان باشگاه میرم.. خوبه :) خیلی خوب :))

    + دوست دارم برای روز مرد کیک درست کنم.. یه کیک اسفنجی که بتونم خامه بکشم روش و تزئینش کنم..

    + همیشه که میرم شمال دوستان سفارش های زیادی دارن :/ بلاگر برامون سبزی محلی بیار.ماهی بیار.رب آلو بیار.زیتون بیار.. فصل گوجه سبز و پرتقال هم که هر وقت مامان یه عالمه بهم میده هیچوقت تنها خور نبودم..  اما نمیدونم چرا وقتش که میشه یا کسی برام از این کارا نمیکنه یا تا میگم اگه میشه فلان چیز رو بیار یه جوری در آن واحد شماره کارت اس ام اس میکنه که انگار من میخوام فرار کنم :(

    یکی از دوستان خونه ی مادر شوهرش بود.ازش خواستم برام شِنگ بیاره..  و یه پک روغن شتر مرغ که آشنای نزدیکشون اصلش رو تولید میکنه..

    روغن شتر مرغه رو گرفته میگه بذار خودم استفاده کنم ببینم خوبه یا نه بعد برای تو بگیرم :/

    شنگ هم نیاورد.واقعا نه اینکه نمیتونست بیاره.. با خودش فکر کرد زیادم مهم نیست حالا بلاگر شنگ نخوره میمیره؟؟

    بعد امروز زنگ زده میگه سرسنگین شدی قبلا یه اسی یه زنگی الان هیچی.. با خودم گفتم حتما بخاطر شنگ قهر کردی..

    یعنی تا بیخ گلوم اومد بگم آره اما چون خانم دوست شوهرمه خوردم حرفمو گفتم الان فکر میکنن بخاطر شکممه ... درحالی که دلخوری من بخاطر معرفت نداشته ی دوستامه..  بدتر از همه اینکه این خصلت مشترک اکثریت قریب به اتفاق دوستامه.. با طرف 18 ساله دوستم اصلا هیچی به هیچی یه جورایی :/ این که دیگه جای خود داره ...


    +فریادِ مَردُمان همه از دستِ دشمن است
    فریادِ "سعدی" از دلِ نا مهربانِ دوست...


    +شنگ یه سبزی محلیه... میزنن تو آبغوره یا سرکه نوش جان میکنن :)


    + دستور شیرینیِ قبلی رو برداشتم.. حیفم اومد اونقدر روغن بخورید :/ بخاطر نظراتی که به ملکوت اعلا پیوندشون دادم عذر میخوام :(


    + شازده کوچولو تموم شد... خوب بود... قشنگ بود... عمیق تر از اون بود که بتونم با یه قشنگ بود ازش بگذرم...

    + دلم داره برای یه عدد نی نی داشتن پرررر میزنه... خدایا اوضاع زندگی و مالی رو یه کم ردیف کن برامون پیر شدیم :(

    +ای جونم واسه این عکس اصن :)))

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵

    لبخندانه نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵

    02

    شعر خوانی من :)  کلیک کن!


    از یاسر قنبر لو :)

     

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵

    نیمه شبونه نوشت :)

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

    با بدن درد فراوان نوشت >_<

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵

    سنگ دل نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵

    عکس 2

    دریای کاسپین (خزر خودمون ) تو یه روز ابری بارونی :





    دریاچه گیسوم :





    ببعی ها در ابتدای جاده گیسوم :





    سیزده بدر.جنگل :





    شکوفه ی گلابی :





    نوبرانه ی محبوب حیاط پدری :





    *عکس محبوبتون کدوم بود ؟ :)

    * یه عدد پست جدید هم این زیره ها ^_^
  • ۴۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    سفر نامه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    بالاخره آغاز 1395 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۷ فروردين ۹۵

    پایانِ 1394 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

    1




    تکرارَم کُن

    زمینِ بهاری!

    تکرارَم کُن!

    حیف است در چنین هِلهِله از خاکَت نَرویَم...


    *شمس لنگرودی

  • ۱۷ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    حادثه نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    کوتاه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۴ اسفند ۹۴

    روایت تصویر نوشت :)

    من به اینا میگم بوقَلی : کلیک


    اینو چرا شکل مادر مرده ها ساختن ؟ کلیک


    خدا اینجا بود : کلیک


    بلوار و اسکله ی انزلی : کلیک1   کلیک2    کلیک3   کلیک4   کلیک5   کلیک6   


    این آقاهه : کلیک1   کلیک2


    بوی بهار خونه ی آبجی : کلیک



    **اون عکسی که بیشترین لذت رو ازش بردید تو کامنت بهش اشاره کنید :)



  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ اسفند ۹۴

    بازگشت نوشت...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ اسفند ۹۴

    پانزدهمین روز نوشت !

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۹ اسفند ۹۴

    Happy Women's Day :)


    زن ها فریب کار ترینند...

    همه چیزشان را پنهان میکنند...

    تنهایی را,

    دلتنگی را,

    گریه ها را,

    عشقشان را.


    زن ها قوی ترینند...

    هنگام شکستن صدایشان در نمی آید,

    درد که دارند به خود نمیپیچند,

    غم که دارند داد نمیزنند.


    نهایتِ تسکین درد یک زن

    گــــریـــــــــــه های یواشکی است :(



    روزمون مبارک :)


  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ اسفند ۹۴

    گلایه نوشت :(

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

    دردناک نوشت !

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

    هفتمین روز نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

    خدای شمال نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۸ اسفند ۹۴

    حالِ خوب نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴

    قبل سفر نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴

    پراکنده نوشت :)

    سلام :)

    + مامور آب از دست همسایه های من خل شده.هیچکس به جز من درو براش باز نمیکنه.. تو سرما پشت دره.تو گرما پشت دره.ماه رمضون پشت دره.خوب چرا آخه :|


    + دیشب رفتیم کبابی.. تف تو ریا.. :دی
    حرفم اینه که روم به دیوار گلاب به روتون از لحظه ای که سیخ ها رو خالی کردیم حالم بد شد.. خیلی بد... یه جور که یه چیز میگفت الانه که بالا بیاری.. شاید چهار تا تیکه بدون نون خوردم..
    دور از جونم دور از جونم دور از جونم... حالم مثل ویار بود :((

    + حال بدم بدتر شد وقتی چشم تو چشم شدم با یه عن! که از پشت شیشه زل زده بود بهم.تو دلم میگفتم این چرا نگاهم میکنه..
    بعد که با زن و دو تا دختر کوچکش اومد میز مجاور ما نشست و میلمبوند و همچنان منو نگاه میکرد با از اون لبخندا دقیقا همون لحظه ای که از در رفتم بیرون و باز نگاهش به من بود اونم از اون نگاه ناخوشایندا که فکر میکنی تو دلشون هی میگن جووووووون !!! فهمیدم عنتر هم بود.

    + انقدر اینجا کاندیدای نمایندگی داره تهران نداره..

    +میخوام یه مقدار میوه خشک کنم.. شما هم انجام بدید بعدا لذتشو ببرید.. به و کیوی که حتمیه.من گلابی خشک کرده ندیدم اما حالا خریدم میخوام خشک کنم ببینم چطور میشه :)

    + فکر نکنیم اگه کسی کامنتی داد لازمه بلافاصله که خوندیم و احساسی در ما ایجاد کرد جوابش رو بدیم.چه اشکال داره گاهی یه کامنت بی جواب بمونه تا حتی چند روز بهش فکر کنیم؟ مساله رو از دید دوستمون نگاه کنیم.به منطق دونیمون فشار بیاریم.بعد که با عقل و فکر متوجه شدیم برامون قابل قبول نیست جوابش رو بدیم؟
    بعدم چرا از راهی جوابش رو بدیم که انگار منظور کلیمون اینه دوست عزیز ر*یدم به نظری که با مال من فرق داره و در نظر نگیریم اونم ممکنه جوابی بده که منظور کلیش این باشه زر نزن دوست عزیز!
    نظرت متفاوته؟؟ خوب حداقل آدم باش! اخلاق داشته باش..

    + عمه قشنگ! عمه چاقالو! عمه گوشتالو!  آیا درسته یه شوهر زنشو اینجوری صدا کنه؟؟ :))))

    *******************************************************

    جای یک چیز را در زندگی ات عوض کن تا زندگی ات زیبا شود...

    به جای ترس از خدا,

    عشق را جایگزین کن :))

    "اوشو"
  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳ اسفند ۹۴

    کیک قابلمه ای :)

    سلام و روز بخیری:)

    دیدم این روزها همه دارن کیک قابلمه ای میپزن من هم امتحان کردم..

    آهان اینو باید بگم که دستوراتی که قراره اینجا بذارم صرفا دستوراتی هست که من خودم درست کردم و راضی بودم.حالا دستورش رو یا از سایتی نگاه کردم یا از دوستی پرسیدم یا از مجله های آشپزی یاد گرفتم.پس همینجا میگم من هیچ دستوری رو از ابتکار خودم نمینویسم و کلا حال اینم ندارم تو آشپزی راه آزمون و خطا برم..  من از جایی یاد گرفتم و دوست دارم چیزایی که خوشمزه بودن رو یاد بدم.این از این.

    آقا این کیک خیلی خوبه.. درست کنید حتما :) تازه بعدش هم آدم عزای شستن قالب کیکی که تو فر رفته نداره ^_^

    موقع درست کردن مایه کیک هم معین قدیمی گوش بدید حالش بیشتر میشه :)


  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ اسفند ۹۴

    مرغ لابرنجی :)

    اوهوم.. اولین دستور آشپزی من و افتتاح بخش موضوعی پخت و پز نوشت ^_^

    مرغ لا برنجی که اینجا دارم دستورشو میذارم یه غذای کاملا مجلسی میتونه باشه..

    میتونید برای مهمونی ها درستش کنید و کلی هم واسه دستپختتون به به چه چه کنن :)

    خیلی هم به صرفه است به نظرم . حالا تشریف ببرید ادامه تا من دستورش برای حدود چهار نفر رو بهتون بگم :)

    دفعه ی بعد که خودم درستش کنم حتما پست رو ویرایش میکنم و عکسش رو هم براتون میذارم :)

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    + نوشت :|

    سلام دوست جان ها...

    + مهمونی جمعه با مرغ لا برنجی و میرزا قاسمی خواهر پز عالی بود :)

    + یاد گرفتم تو این دنیای مجازی کوفتی تا کسی رو خوب خوب نشناختم یه آرشیو شونصد ساله از خاطراتش نخوندم,راست و دروغش رو مطمئن نشدم ... اعتماد نکنم.. دل نسوزونم.. پای حرفاش نشینم..

    + اوضاع تو بعضی وبلاگها یه جوری شده آدم میترسه بگه برای نهار نون خشک سق زدیم باز یه عده بیان کامنت بذارن داری فخر فروشی میکنی .شاید یه عده نداشته باشن نون خشک بخورن... عکس هم که نگو... 
    یه سری فخر فروش واقعی چهره ی ماها رو خراب کردن :)))

    + ای کسانی که ما با هزار ذوق و شوق میخونیمتون,براتون کامنت میذاریم, بدون هیچ عکس العملی,جوابی,هایی,هوویی,حتی بدون یه از اینای :) خشک  خالی کامنتمون رو تایید میکنید و پست بعدی و بعدی  و بعدی رو همینطور مینویسید .... دقیقا فازتون چیه؟ یکی دو نفر هم نیستید به حول و قوه ی الهی...

    + دوست دارم زود بعد عید بشه.. کلاس برم... باشگاه برم.. عه خوب حوصله ام سر رفت دیگه... :((

    + یه جوری کم حافظه شدم که اگه دیگه نیومدم آپ کنم بدونید رمز عبورم رو یادم رفته :|

    + فقط موندم این شوهر من که انقده میخوابه,وقتی اون روزا برسن که بچه مون بره هی موهاشو بکشه ,دست تو سولاخای مماغش کنه,گازش بگیره... میخواد چی کار کنه با این عادت شونصد ساعت در روز خوابیدنش؟؟

    + برم که تصمیم بگیرم چه کیکی درست کنم :)

    + به خدا میسپارمتون..


    *****************************************************************


    شازده کوچولو گفت:

    بعضی کارا

    بعضی حرفا

    بدجور دل آدمو آشوب میکنه...

    گل گفت: مثلِ چی؟

    شازده کوچولو گفت:

    مثل وقتی که

    میدونی

    دلم برات بی قراره

    و کاری نمیکنی!


    *آنتوان دوسنت اگزوپری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    ترقه نوشت :)


    دوستان چهارشنبه سوری باز!


    کسی هست منبع فروش ترقه اینا برای چهارشنبه سوری داشته باشه؟؟


    خریداریم ^_^


    پول پستش رو هم با هزینه ی اصلیش میپردازیم.بایت زحمت پست هم به جونتون دعا میکنیم :)

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

    فیلتر شکن نوشت!


    دوستان بی زحمت تو این پست اسم فیلتر شکن های خوبی که استفاده میکنید و

    سایتی که برای دانلودشون مناسبه برام کامنت کنید.

    فری گیت دارم اما دیگه باز نمیشه..


  • ۱۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

    خرید نوشت 2 :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ بهمن ۹۴

    خرید نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۹۴

    داغون نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۷ بهمن ۹۴

    دیشب نوشت!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۶ بهمن ۹۴

    طاعون نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴

    سر در گم نوشت!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۴ بهمن ۹۴

    زنانه نوشت :(


    سلام.

    یه زنی هست تقریبا میشه گفت جلو چشمم.منظورم اینه که وصلیم به زندگی های هم.

    رفت و آمد داریم.

    از من بزرگتره.

    گاهی که قراره همو ببینیم گاهی دلم میخواد براش حرف بزنم و درد دلامو بگم .آخه از من بزرگتره و اونوقت به نصیحتاش و  تجربه هاش گوش بدم.

    اما همیشه تا میبینمش فقط اونه که با من درد دل میکنه.یعنی من دو تا کلمه میگم و هزارتا گوش میکنم.از لحظه ای که ازش دور میشم خودخوری میکنم.تا چند روز حالم خراب میشه.

    غصشو میخورم.خودمو جاش میذارم..

    زنیه که بیشتر از ده ساله زندگی مشترک داره.

    زندگی که جرقش عشق یه عدد پسر دانشجوی مهندسی بی کار سربازی نرفته بود که دیگه بسکه دیوانه وار خواهان ازدواج بود عالم و آدم به دختره میگفتن پسره برات میمیره.

    دختره یه عدد دانشجوی مهندسی بود.سرش دایم تو کتاب.زبر و زرنگ.

    بعد بالاخره عروسش شد.عروس یه عدد سرباز.و رفت خونه ی مادر شوهر برای اوایل زندگی.

    اونجا روزای سختی گذروند.بی پولی..

    بعدم مادر شوهرش اینا از خونه بیرونشون کردن.یعنی رسما هااا...

    گفتن برید خودتون کار کنید خرج خوراکتونو بدید.

    اینا رفتن.با دل شکسته.پسره که سرباز بود.دختره شروع کرد کار کردن.پسره سربازیش تموم شد.

    یه کار جور شد براش و از همون موقع با همون مهندسی معدل 12و نیمیش شد مهندس یه شرکتی ..

    دیگه گفت مردت منم چشمم کور پول میارم نا سلامتی مهندسم!

    شما بشین خونه داری کن.

    روزا میرفتن و میومدن و پول خوب اومد تو زندگیشون..

    همه میگفتن خوش به حال عروس!

    داماد خوشبختش کرد سرش گرم زندگیه.مرده! مهندسه! زندگی جمع کنه.

    ماشین خریدن.

    بچه اومد.

    این وسط نمیدونم عشق از کدوم در رفت بیرون ؟؟؟

    بی شعوری از کدوم در اومد تو؟؟

    که طلای زن بفروش ماشین بخر به نام خودت.به کام خودت.ماشین دست زن؟؟

    ابدا! زن که راننده نمیشه!

    بچه ی بعدی اومد...

    خونه ی 100 متری اومد...

    اما عشق دیگه نیومد..

    هنوزم همه میگن خوشبخته.. همه میگن خدا رو شکر شوهرش غیرت داره به خورد و خوراک و رخت و لباسشون میرسه.

    حالا دیگه واسه مدرسه و کلاس و هزارتا بدبختی بچه ها ناچارا ماشینم دست زن میده.

    سنش زیاد نیست... اما اینهمه سال هر روز شستن و روفتن و پختن از دستاش و ناخنای بلند همیشه سوهان زدش هیچی نذاشته.

    اون صورت مثل ماه و هیکل قلمیش الان شده یه پوست داغون و یه چاقی ضایع اما شوهره یه جوری میگه همین که مادر شدنتو از من داری باید بری حال کنی واسه خودت!

    منی که حرفاشو میشنوم میبینم خوشبخت نیست..

    اصلا خوشبختی این نیست..

    دیگه اعصابی براش نمونده.یه زن افسرده است که از درون پوسیده اما ظاهرشو میخواد خوب نگه داره.

    همش میگه بخاطر بچه هام.همین بچه ها هیچکدومشون به لحاظ شخصیتی اوکی نیستن.

    چون بیچاره ها تو خونه ای بودن که پدر فقط داد زده خودخواه بوده ظالم بوده..

    انقدری بی مغز که حتی تو جمع به زنش فحش بده.صداشو براش بالا ببره و زنش از ترس آبرو خفه خون بگیره که تو جمع جلو من.جلو شوهر من.جلو خواهر من از اینی که هست خرد تر نشه :(

    تازه چند وقته دوستای دوران دبیرستانشو تو تلگرام پیدا کرده..

    کاش نمیکرد..

    نگاهشون میگنه میگه این دوستمو میبینی؟ الان وکیله.

    اینو میبینی؟ الان ماماست.

    اینو میبینی؟ فلان کارست.

    قربون دوستاش برمم همش در حال مسافرت و پول خرج کردن و لیفتینگ صورت و تزریق چربی و مراقبت پوست و مو  و ناخن کاشتن و هزار تا کوفت کاری ان!

    تو همشون فقط یکیشون زن خونه داره اونم هزار ماشالا شوهرش رییس بانکه بخدا تو همین چند ماه اخیر هزار بار ازش عکس بهم نشون داده که بیا ببین رویا رفته مالزی با شوهرش.

    ببین رویا ترکیه است.

    رویا تو ویلای شمالشون.

    رویا اینجا.رویا اونجا.

    بعد خودشو میبینه.پوستشو میبینه.ناخنشو میبینه.هیکلشو میبینه...

    میبینه یه زن 36 ساله است.دیگه نمیتونه از شوهرشم جدا شه.گیرم با جنگ و خونریزی بگه آقا دیگه نمیذارم جلو کار کردنمو بگیری.نه یه سرمایه از خودش داره.نه دیگه سنش جوریه جایی استخدام شه.نه اعتماد بهنفس سابق رو داره..

    یعنی من اینو میبینم میخوام بمیرم...

    بعد شوهر من هر وقت بحثی میشه میگه برو شوهر داری رو از این یاد بگیر..

    خو این شوهر داری کرده؟؟؟ نه این بدبخت خود کشی کرده. منکوبی کرده.

    رو جوونی و رویاها و همه چیزش پا گذاشته.. نشسته خونه که شوهرش ازش راضی باشه.

    جواب حرفای ریز و درشتشو نداده که شوهر ازش راضی باشه.

    بقول خودش از این زنا نبوده که بره ناخن بکاره دم به دم آرایشگاه بره برای رنگ مو و فلان و بهمان که خرج نتراشه و شوهره ازش راضی باشه..

    من میخوام صد سال سیاه این شوهر راضی نباشه اصلا..

    امشب حالم هیچ خوش نیست..

    نه به خاطر خودم و زندگیم که الان تو روز چهارم قهرم و یه حس جدید عجیب بی خیالی بهم دست داده و میترسم آغاز از چشم افتادن باشه!

    بخاطر این دوستم و زندگیش.

    بخاطر اونیکی دوستم و زندگیش.

    بخاطر خیلی از زنا و زندگی هاشون.فداکاری هاشون.قربانی شدن هاشون.نابود شدن هاشون.افسرده شدن هاشون...

    بیاید نکنیم...

    سر خودمون بلایی رو که اون عزیزی که گفتم سر خودش آورد نیاریم..

    به قربانی شدن آلوده نشیم.

    عشق رو با این چیزها اشتباه نگیریم تو روخدا..

    من یه دوستی داشتم شوهرش دست بزن عجیبی داشت.

    همیشه سینه های این زن کبود بود.بازوهاش کبود بود..

    خودش خیانت میکرد مردک بعد زنه که میفهمید کتک میخورد.

    یه روز بهش گفتم چرا یه سیلی میخوری یه سیلی نمیزنی.به هر دلیلی نمیتونست از شوهره جدا شه.. میگفت ای وای من سیلی بزنم؟ خوب حرمت که نباید دو طرفه بشکنه.عشقم بهش زیر سوال میره و فلان..

    آخرین بار شوهره کتفشو شکوند... تمام صورتش کبود بود.. سیاه و کبود ...

    خوب چه حرمتی ؟ چه عشقی؟ چه کشکی؟

    دوست مجرد عزیزم... وقتی پسری که تو رو هر جوری دیده و خواسته باهات باشه عاشقت باشه اصلا به خودش اجازه میده بهت بگه چی نپوشی,چی بپوشی... کدوم مهمونی رو با خانوادت بری کدومو نری... کدوم کلاس دانشگاه رو بخاطر اشتراکش با فلان همکلاسی پسرت نری کدومو بری...

    کدوم رنگ روسری رو سر کنی کدومو نه.... این آدمو خط بزن از زندگیت.. این فردا شوهر نمیشه..

    مفهوم غیرت رو با این چیزا ابدا اشتباه نگیر..غیرت یه چیزه بی احترامی به شعور تو به عنوان آدمی که حق انتخاب داره و زور گفتن بهت چیز دیگه است!

    دوست متاهل عزیزم... از اون خواسته هایی که در حیطه ی شرع و عرف هستن وبرات مهمن نگذر.بنا به شرایط خاص زندگیت کوتاه مدت چشم پوشی کن اما ابدا به دلت نذارشون...

    خصوصا اگه آدمی هستی که فرم زندگیت تو چشم دیگرانه و الگویی خواهشا تو سری خوردن و تحقیر شدن زن رو به اسم عشق تو دخترای مجرد و تازه عروسها جا ننداز!

    جوونیت رو تو آشپزخونه نگذرون .. گاهی به تفریح هم فکر کن.

    شوهرت هر روز سر کار چهار تا مرد و زن دیگه میبینه و میگه و میخنده.. خودت رو تو خونه حبس نکن هر روز...

    مفهوم ما شدن تو زندگی با منکوبی خیلی فرق میکنه.


    برای همتون از خدا یه زندگی پر از آرامش میخوام..

    امیدوارم وقتی زندگیتون به مرز ده پونزده سالگی رسید حسرت به دل روزهایی که امروز دارید میگذرونید نباشید...

    با عشق فراوان روی ماه بانو های مخاطبمو میبوسم..




    آرزو می کردم
    که تو از آنِ من بودی
    در روزگاری که بر گل ستم نبود
    بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان.
    اما
    افسوس دیر رسیده ایم
    ما گل عشق را می کاویم
    در روزگاری
    که عشق را نمی شناسد.

    "نزار قبانی"



  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴

    جغد نوشت:(

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

    شب بخیر نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۸ بهمن ۹۴

    بازگشت نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴

    SMS

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر