بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

دیجی نوشت :)

خوب سلام سلااام :)

میبینم که یه نصفه شب دیگه شد و باز من اومدم پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

یعنی این لپ تاپ هم درست شد و من باز نمیتونم درست حسابی بیام پست بذارم یا همه ی نخونده هامو بخونم...

امشب فقط رسیدم همه ی بیانی ها رو بخونم. بقیه رو هم گذاشتم تو صف برای بعدِ دوشنبه...

آخ یعنی چه عصری بشه عصرِ سه شنبه...

من بیکااار... یه عالمه میوه پوست گرفتم,میشینم کل عصر رو دِ بخون و کامنت بذار و کامنت تایید کن و این حرفا 

خوب قرار بود آخرین امتحان من سه شنبه ای که گذشت باشه...

منم مثل بچه ی آدم نشسته بودم داشتم میخوندم...

که خوب تعطیل شد بخاطر آقای رفسنجانی و موکول شد به دوشنبه ای که در راهه...

خوب منم که نمیتونستم یه هفته کلا مشغول خوندن باشم همش... اما از طرفی باز ذهنم درگیر بود...

حالا ببین چه فلاکتی شده.

برای فردا عصر مهمون دعوت کرده بودم از قبل و الان دیگه نمیتونم بگم نیا! البته دوست کلاس زبانه ها اما باز نمیگم نیا چون سه هفته است منتظر فرداییم.اما خوب امروز دعا کردم مهمون احتمالی اون هم بیاد خونشون و خودش پیام بده بگه نمیام... اونوقت میگم تا سه شنبه بیاد...

عه اونجوری منم دیگه چهارشنبه اون مراسم بخور و بخون و کامنت رو انجام میدم ...

الله اکبر چهارشنبه هم که کلاس دارم میشه پنجشنبه خخخ 

حالا این از فردا. شنبه هم که کلاس زبان دارم. یکشنبه هم که کلاس آمادگی زایمانم هست.دوشنبه صبحم امتحان دانشگاه.عصرشم کلاس زبان.

وای برای همین حس میکنم مغزم میخواد بترکه... 

امروزم یه مراسم تمیز کردن هال و آشپزخونه داشتم که تمام عصرمو گرفت...

بعدم خسته تر از اون بودم که بتونم رو درس تمرکز کنم...

خلاصه برام دعا کنید از این چند روز سالم بیرون بیام...

بگذریم.


خوب من کلا خرید اینترنتی زیاد انجام دادم و میدم.خوب کی اعصاب داره بره از این مغازه به اون مغازه در حالی که همه چیز جلو چشمش تو مانیتور هست؟ البته خیلی ها هنوز معضل اعتماد کردن رو دارن.خوب حق هم دارن.من خودمم یه جاهایی اشتباه کردم اما کلا زیادم ناراضی نیستم.

مثلا یه گوشی یک و پونصدی و یه دونه نهصدی از گوشی شاپ گرفتم که خیلی راضی بودم.

ساعت خریدم از ایران تایمر گمونم...

از بامیلو هم خرید کردم.

و مدتهاست از دیجی کالا هم خرید میکنم.

خوب کلا از پاسخگویی و سریع بودن دیجی خوشم میاد... اما خوب یه چیزایی رو جدیدا کشف کردم.

مثلا چند هفته پیش یه فشار سنج ازش خریدم با یه ماگ و یه چیز دیگه.بعد مثلا مشخصات ماگ رو زده بود رنگ یاسی اما عکسش مثلا گلبهی اینا بود.. منم سفارشمو دادم اما خوب اونی که رسید دستم واقعا یاسی بود.همون که برای دوست کلاس زبان سفارش داده بودم.

بعد امشب هم خیلی اتفاقی یه سر زدم دیدم تو پیشنهاد شگفت انگیزش یه صندلی غذای کودکه...

قیمتش 180 بود که 50 درصد آف خورده بود.بعد مثلا رنگ رو زده بود سفید اما عکس یه صندلی رنگی رنگیه.اما این بار دیگه زنگ زدم و سوال کردم و گفتن مثل عکسه. مساله ی بعدی اینه که خوب جالبه قیمتاش از اونی که تو بازاره گرون تره.. البته نه همشاااا... مثلا گوشی اچ تی سی من تو دیجی بدون تخفیف ارزون تر از بازار بود.

اما مثلا این صندلی غذا تو بازار صد و شصته.

یا ساک لوازم نوزاد گذاشته 75000.بعد با آف شده 63000.در حالی که تو سیسمونی 65 بود.

برای همین تصمیم گرفتم دیگه هردمبیل خرید نکنم ازش.حداقل ضرر نکنم دیگه.مثلا فکر کن اگه من قرار بود یه ساک بخرم با هزینه پستش میشد 69500.در حالی که اگه یکی چونه زن هم باشه همونو از سیسمونی میگیره 60 تومن...


یا چد وقت پیش برای اولین بار گفتم از سایت رنگی رنگی خرید کنم.البته برای آخرین بارمم شد...

تو ارسالشون یه اشتباهی کرده بودن زیر بارش هم نرفتن خیلی هم با گستاخی و بی ادبی جوابمو دادن.تازه سفارشم بعد نه روز رسید دستم که گفتن پست سفارشی همینجوریه.بعد فکر کن دیجی کالا حتی تو یلدای شگفت انگیز که اونهمه حجم سفارشاتش بالا بود باز خریدامو چهل و هشت ساعته رسوند...

تازه یه برچسب کیبورد گرفتم اصلا به دردم نمیخوره. یعنی الان دارم تایپ میکنم هی دونه دونه جدا میشن و دوباره میچسبونم :( و کلا به نظرم وقتشون رو بیشتر صرف تبلیغات کردن تا کار واقعی.یه پک اسکرپ بوک بارداری خریدم اما واقعا پشیمونم.چون دو تا دونه طرحه که شونصد بار تکرار شده ولی از طراحی فانتزی بامزشون انتظار تنوع هم داشتم خوب...

حالا خیلی از بدیش گفتم یه کمم خوبیشو بگم.خوب من همیشه فکر میکردم رنگ کردن چه کار سراسر مفرحیه.اما الان که بوک مارکای رنگ کردنیشو گرفتم و فقط یکیشونو دو ساعت طول کشید تا رنگ کنم میگم پس من اون دفتر رنگ کردنی رو باید چجوری رنگ کنم؟؟

یعنی انقدر سوراخ سمبه و ظرافت داره که باید واقعا وقت و حوصله و تمرکز بذاری. و البته نهایتا تموم که شد واقعا لذت بخش میشه...

خصوصا برای من که هنر و استعداد نقاشی ندارم...


از تو دلی هم بگم که گل پسرم تکوناش خیلی کمتر شده و نمیدونم انقدر گفتم و تعجب کردم چشمش زدم آیا؟

از دیگر عوارض ناخوشایند این دوران یادم رفت به سوزشهای معده اشاره کنم... خصوصا وقتی بعد غذا فعالیت دارم مثلا بلافاصله میرم کلاس یا بیرون پدرم درمیاد از این حس که اسید معده برمیگرده تو مری میارکم و میسوزونه اون ته مه هارو 

خوب از اینم که بگذریم میرسیم به زن همسایمون :|

ما خونه ی قبلی که بودیم خیلی بچه ها میومدن تو کوچه بازی میکردن.خوب طبیعتا سر و صدا داشتن دیگه.اما من اصلا بدم نمیومد و هر وقت مهمونی داشتم که همش غر میزد میگفتم خوب بچه ان دیگه... حالا وقتی داشتیم میومدیم اینجا من از صاحبخونه چند بار درباره همسایه ها پرسیده بودم.اونم همش میگفت خیلی خوبن.عالی ان. دو نقر که اون سمتن اصلا بی نظیر.این بغل هم یه پیر زنه که فلجه بی آزاره...

خوب اوایل واقعا کنار اومدن با واحد بغل سخت بود.سر صبح.شب..یه بار سه صبح.در طول روز هزار بار زنگ واحدشون صداش میومد...

زنگ که میگم اصلا یه چیز افتضاحیه ها صداش.بعد دقیقا انگار زیر گوش ماست.یعنی اگه زنگامون یکی بود هیچوقت من تشخیص نمیدادم کسی پشت در خونه ی ماست یا با اونا کار دارن؟

تا اینکه یه بار دخترشو دم واحد دیدم با روی خوش بهش گفتم شما که رفت و آمدتون زیاده خواهشا کلید همراه داشته باشید.یا حداقل یه بار زنگ بزنید دستتونو رو زنگ نذارید.گفتم سه صبح منو ترسوندید حسابی چند شب پیش و گفتم که باردارم و بعضی شبا تنهام دیگه خدا رو خوش نمیاد شما هم نصفه شب برید رو روانم :) و گفتم شوهرم شبکار که میشه در طول روز اصلا نمیتونه بخوابه چون خیلی زیاد زنگ میزنن...

اونم گفت همش پسرم میزنه و هر وقت دیدی دستشو از رو زنگ برنمیداره خودت بیا دعواش کن.

بعد من دقیقا اون روز با خودم فکر کردم خوب تو مادرشی چرا تو نباید بگی و اون قبول کنه بعد من بیام دعواش کنم؟؟

خوب این پیر زنه خودش بی آزاره اما امان از بچه هاش امااااان.

دختراش که خونشون تو همین ساختمون یه طبقه ی دیگه است از هشت صبح میان اینجا تااااااا بوق سگ.یه پسر بزرگ هم داره اونم زیاد میاد.بعد هر وقتم میاد عصبانیه داره فحش میده به زمین و زمان :|

بعد یکی از دختراش یه بچه کوچک چند ماهه داره که گریه هاش و همه چیزش کاملا از نظر من اوکی هست....

اما اون یکی دخترش که در مورد زنگ بهش گفتم یه پسر داره مثلا چهار -پنج سال اینا...

باور نمیکنید اما مثلا پسره یه آبم میخواد با جیغ و داد و گریه میگه...

پا میکوبه.. 

عرررر میزنه به معنی واقعی کلمه.

تا اینجا هم بچه است و خوب مشکلی نیست.

یعنی مادر این بچه یه کاری کرده من صبرمو هررر روز چند دقیقه از دست میدم.

یعنی میخواد بگه درو ببند با فحش و داد میگه.

میخواد بگه باز کن با نا سزا میگه.

میخواد بگه بشین کمتر از بتمرگ نمیگه.

بخورش کوفت کنه.

جلوی بابای بچه بهش میگه سگ پدر :|

و انقددددر میزنه اون بچه رو که من واقعا فکر میکنم این طفل معصومی که همه چیزو با گریه و فریاد میخواد با زبون دیگه ای باهاش صحبت نشده...

من مطلقا نمیشنوم یه بارم بگه پسرم فلانی جان بیا غذاتو بخوور.

در عوض داد میزنه بردیااااااااا کثافت مگه کوری غذا گذاشتم.بیا بخور دیگه.بعد بچه میگه نمیخورم مثلا.میگه بیشووور.تو اندازه ی الاغ هم نمیفهمی.من برات غذا گذاشتم باید بخوری.بعد بچه میگه خودت اندازه ی الاغ نمیفهمی.بعد مامانه میگه من؟؟ دستت درد نکنه دیگه.احمق عوضی الان حالیت میکنم و گرومپ گرومپ دیگه صدای کتک و بعدشم گریه همراه با نعره ی بردیاست...

گاهی دوست دارم برم درو بزنم بهش بگم خانم واقعا هم اندازه ی الاغ نمیفهمی...

خوب آخه چه جونوری هستی تو؟؟

بعد از خونه که میام بیرون اگه بفهمه در واحد ما باز شده بلند بلند میگه بردیا مگه نمیگم شلوغ نکن همسایمون حامله است گناه داره؟؟

واقعا گاهی شده از ته دلم همزمان با بد و بیراهاش گفتم خدا لعنتت کنه ایشالا زن! که انقدر بیشعوری... نه همسایه حالیته نه بچه نه شوهر...

خوب برا چی زنده ای آخه ؟؟

این آدمایی که تو پست های مختلف آدمهای عوضی هستن و فقط ارباب رجوع رو اذیت میکنن بچگی هاشون این جوری گذشته.

وگرنه آدمی که عشق و محبت رو فهمیده باشه مگه میشه مردم دار باشه؟؟

واقعا دیگه کم آوردم از دست اینا :((

گاهی فکر میکنم به آینده ی پسرش که قراره چی بشه تو این جامعه؟ امان از روزی که رئیس بشه و زیر دست داشته باشه.میدونید چه فاجعه ای میشه؟؟ :(


خوب دیگه من وقت لالام رسیده...

آدینه ی خوبی برای همتون آرزو میکنم:)


  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    بامداد نوشت...

  • ۳۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    بازگشت نوشت :)

    سلام سلام سلاااام :)


    میبینم که سالهای دور از لپ تاپ جان تموم شد ^____^


    یعنی ای خوش آن پنجشنبه ای که من توش کله پاچه بخورم, از مصاحبت دوست لذت ببرم , عطر یه گلدون نرگس هم تو مشامم باشه و بشینم پست بذارم :)

    خوب توی طالع منِ آذر ماهی گفته شده که روز مبارکم پنجشنبه است.. حالا حتی اگه طالع بینی چیز خیالی باشه , من خیلی پیشتر از اینکه اونقدری بزرگ شم که برم ببینم طالع چیه اصلا همیشه واقعا پنجشنبه ها برام خوشایند بوده.

    شاید در طول زندگیم پنجشنبه های بدی هم داشتم نمیدونم اما اتفاقات خوب و قشنگی تو پنجشنبه ها برام افتاده که واقعا سطح انرژیم رو تو این روز ناخودآگاه بالا برده:)

    جانم براتون بگه که دیروز دست آقای تو دلی رو گرفتم و رفتیم دکتر.

    نسبت به قبل بارداری الان چهار کیلو و نیم وزنم زیاد شده. آیا یه نموره زیاد نیست تو دو ماه مثلا چهار پنج کیلو؟ چون من تا آخر ماه سومم اصلا وزن نگرفته بودم !

    صدای قلب جوجه رو بی دردسر گوش دادم و عشق کردم :)

    فشارم نرمال بود.

    فقط دکتر گفت شکم مبارکم پایینه و بعد از این از شکم بند طبی باید استفاده کنم...

    هوووم فداش بشم حس میکنم قند عسلمو زندانی کردم با این شکم بند... دیگه هی نمیتونم دلمو ناز کنم... 

    امتحانای دانشگاه دو تاش مونده.ترم جدید زبانمو شروع کردم و تو این سه جلسه ی اول پای قولم به خودم وایسادم و هر بار خوندم و انباشته نکردم.

    کلاس بافتنی رو هم به یه روز در هفته تقلیل دادم که بیشتر به دردم بخوره.از کار و زندگی هم نیفتم.از روزی که سونوی تعیین جنسیت رو رفتیم اولین کاری که کردم رفتم براش یه کاموای جِگری خریدم و شروع کردم برای اولین فصل سردی که تجربه خواهد کرد یه ژاکت میبافم ^_^

    بابای حسودشم هی میگه پسرم خوش به حالت شش ساله هی به من میگه برات یه پلیور میبافم و نبافته :)))


    راستش از اول بارداری من تو سه ماه اول اصلا وزن نگرفتم اما کم هم نکردم. 

    ولی ویار بلایی به سرم آورده بود که حس و برق چشمام رفته بود.بی حال بودم.معمولا رنگ به رخ نداشتم.

    بعد اون موقع یه چند نفر هی میگفتن خیلی زشت شدی:| بچت دختره :|

    خوب خیلی اون روزا برام ناخوشایند بود. آدم یه صبح که میره جلو آینه میبینه قیافه اش به هم ریخته است و هیچ فرصت نداره یه آرایشگاه بره کلی تو روحیه و اعتماد به نفسش تاثیر میذاره چه رسد به این که یه عده بخوان همش اصرار کنن که چقد زشت شدی :(

    خوب خیلی دلم میشکست همش.به همسر میگفتم بهم میگن زشت شدی.هی اون میگفت دوستات شوخی میکنن.واقعا خیلی قشنگ تر شدی.

    تا اینکه یه شب بعدِ یه چت من زدم زیر گریه.با یه چند نفر چت میکردم و میگفتن زشت شدی و اینا.همون روزم خواهر همسر پیام داده بود که مامانم میگه از قیافت معلومه بچت دختره. منم گفته بودم قیافم چشه اونم گفته بود مادر که اینجوری تغییر میکنه صورتش میگن بچش دختره و من گرفته بودم منظورش از اون تغییر چیه :(

    همسر هم اون شب هی بهم میگفت تو خوشگل شدی و این صحبتا.. منم قاطی کرده بودم و فقط میگفتم اصلا برام مهم نیست زشت بشم.من ندونسته باردار نشدم اما چرا مردم به خودشون اجازه میدن هی بهم بگن؟؟؟

    اونم چندتا چیز بار همه کرد :)) روزی که دکتر گفت پسره همسر میگفت دیدی من بهت گفتم تو خوشگل شدی؟ و میخندید :)

    الان که سر حالم لپام دوباره برجسته شده :) چشمام حس و حال دارن... وقتی تو آینه به خودم لبخند میزنم کلی هم خوشم میاد و خدا رو شکر میکنم :) همسر هم که ستاد شاد سازیه با حرفاش ^_^


    جدیدا هم یه چند تا دوست رو کلا کنار گذاشتم... چه تو مجازی چه آدم های واقعی...

    اون دوستی که تا از  زهر تو حرفش ناراحت بشی میگه تو حامله ای و حساس شدی وگرنه من چیزی نگفتم و وقتی جواب حرفای زشتشونو بدی میخوان لطف کنن به بزرگیشون به حاملگیم ببخشن منو برای چیمه آخه؟

    هفته ی پیش یکی از دوستان اومد خبر ازدواج یکی رو بهم داد.خوب دو نفر با اختلاف سنی زیاد ازدواج کردن اما عاشق هم هستن و خوشبختن.

    حالا کاری ندارم که تصمیم درستی بوده برای آیندشون یا نه.کار ندارم روان شناسا چی میگن؟ من فقط گفتم خوب الان چرا مسخرشون میکنی؟ گفت چون خودشونو مسخره ی مردم کردن با این ازدواج. گفتم رابطه یه چیز شخصیه اگه هر کسی اینو قبول کنه دیگه کسی مسخرشون نمیکنه.

    اصلا هر کی مسخره میکنه چرا ما باید یه حلقه از این زنجیر باشیم؟ خوب ما نکنیم.به هم این جوری خبر ندیم.

    اونم با گفتن فکر نکن تو روشن فکری و ما دهاتی به بحث و دوستی خاتمه داد :|

    مورد بعدی یه دوستی بود تو این سه سال و اندی بعد زایمانش مدام میگفت تو بچه نیار.بچه فقط بدبختیه. بچه فقط دردسره . خرج و بی خوابی و فلاکته...  منم از پارسال بهش گفتم مطلقا این حرفا رو پیش من نزن و اینکه گفتم تو چجوری حتی یه بارم نمیگی چقدر خوبه حس مادر شدن.خوبه صداش میپیچه تو خونه.خدا رو شکر دخترم شیرین زبونه.حتی یه بار؟؟ در عوض حتی غذا دادن و پوشک عوض کردنشم با ناخوشایندی و غرولند انجام میدی؟

    اونم گفت تو خودت بچه نداری نمیفهمی :|

    بعد فکر کن اینهمه مدت منتظر بوده من مادر شم که یه روزی جبران کنه این حرفا رو.پریشب پیام داد من منتظرم تو زایمان کنی خودمو برسونم خونه ات بی خوابیتو ببینم شلختگی خونه تو ببینم.یا اینکه چه خوب بچه ات پسره.پسر از دختر هم شیطون تر میشه .پدرتو درمیاره :|

    خوب من چی میگفتم به این؟

    بعد این همه سال دوستی؟
    واقعا من یادم نمیاد هیچوقت از شادی دوستی حرص خورده باشم یا از ناراحتیشون خوشحال.دقیقا همینو هم بهش گفتم.گفتم نمیدونم چرا مثلا باید کلافگی و ناراحتی من بعدا برای تو انقدر لذت بخش باشه ؟؟

    اونم پیام داد من داشتم شوخی میکردم بهتره این رابطه خاتمه پیدا کنه :| و بلاک کرد :| بعد 9 سال دوستی.. هم سفرگی..

    اصلا نمیفهمم چه خبره اما ان شاالله که خیر من تو این قطع رابطه ها باشه :)

    کلا دوستی مقوله ی پیچیده ای هست.

    متاسفانه تو این وبلاگ بازی ها مردم خیلی قشنگ میتونن حتی به کسایی که خوششون نمیاد عزیزم جانم بگن.خوب چنین آدمایی خیلی دو رو هستن به نظرم.وگرنه چه دلیلی داره منی که از تو بدم میاد مدام بیام برات کامنت بذارم و به به چه چه کنم؟

    بنابراین اگر خدای نکرده کسی اینجا چنین حسی داره نیازی نیست که بعد از این بار سنگین خودآزاری رو به دوش بکشه و بیاد منو بخونه و آخر سر بیاد با یه کامنت بی سر ته بخواد خودشو خلاص کنه و منم ناراحت کنه...

    دیگه جونم براتون بگه که نصف این پست رو عصر داشتم مینوشتم که همسر زنگ زد.

    اول بگم که خیلی خوشحالم.دوباره بدن سازی رو شروع کرده و قشنگ تا به دنیا اومدن جوجمون دختر کش میشه :)))

    از باشگاه دراومده بود و گفت بیا بریم بیرون.

    منم سریع گذاشتم پیشنویس و رفتم.

    دو تا فروشگاه سیسمونی بزرگ درست حسابی رفتیم تا یه ذره قیمت ها رو ببینیم چی به چیه؟

    ان شاالله آخر این ماه یه پاداش از طرف شرکت میگیره و میریم خرید.

    امروز فقط یه شلوار طرح ارتشی برای پسرم خریدم که سال بعد با شلوار ارتشی خودم ست کنیم ^___^

    اصلا مادر و پسر انقدر دلبر؟؟؟ ^___^

    حرفام در مورد خرید زیاده و سوال هم از دوستای مامانم زیاد دارم.اگه زنده بمونم تو پست بعد درموردش صحبت میکنیم :)

    دیگه الان ماهی سفیدی که سر گازه داره جلز ولز میکنه صدام میزنه میگه بدو بیا منو بخور:)

    پس من برم شام....






  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    در حال مردن نوشت...

    یعنی واقعا در حال مردن هااااااا.... 

    با کسالت تمام و چشمی که ازش ناخواسته اشک میاد و سرفه های شدید و گلویی که از داخل اندازه گردو متورمه و نهایتا مُفِ آویزوون دارم تایپ میکنم.

    سلام.

    خوب آخه اینهمه طولانی میشه یه سرماخوردگی؟ بیشتر از یه هفته بود که درگیر سرفه های ملایم مکرر و گلو درد بودم.همین پری روز که حس کردم گلوم خوب شده یهو باز اینجوری ترکیدم...

    آیا کسی میدونه بخورِ اکالیپتوس و چهارتخمه برای جوجه ام ضرری داره یا نه؟؟

    خوب جانم براتون بگه که همونطور که تو اینستا گزارش دادم امتحان اول دانشگاه رو فوق بد دادم و وای خجالت میکشم بگم اما از چهارده هشت و نیم گرفتم و از اونجا که میان ترم نداشتم افتادم:-(

    امتحان دوم رو از چهارده سیزده شدم و دلم آروم گرفت.

    امتحان زبان سفیر رو هم از صد نود و سه شدم و با چهار نمره اختلاف پشت حریف بد اخلاق بی ادبم رو به خاک مالیدم.بی ادب خانم هربار یه جوری یه چیزی در مورد حاملگیم میگه که سراسر انرژی منفیه.چپ چپ نگاه میکنه ب شکمم و به مسخره میگه الان خوشحالی مثلا؟ یا دوستام از سختی هاش میپرسن همش میگه وااای حالم بهم خورد چقدر چندشه حاملگی.انگار مامانش خودشو بالا آورده.. خوب دیگه صبر و محبت من حدی داره.نمیتونم هربار با لبخند و حوصله رفتارشو تحمل کنم.. عجباااا  :-\

    اوی جانم... فردا عصر دیگه صد در صد میریم سونوگرافی و من و همسر کلی قربون صدقه ی جوجمون میریم که تو مانیتور دلبریهاشو نشونمون میده .

    جنسیت رو هم به محض خونه برگشتن هم تو اینستا میگم هم آخر این پست یه پی نوشت میذارم..

    دیگه جانم براتون بگه که میخوام تو این هفته به مناسبت تموم شدن نصف بیشتر بارداریم خودم و دوست جان کلاس زبان رو به یه استخر مهمون کنم.

    جمعه ی گذشته هم با آبجی و یه دوست به جا مونده از دوره ی شاغل بودن رفتیم استخر.خوب من که شنا نکردم فقط قدم زدم تو آب و یه ذره دراز کشیدم رو آب و حرکات ملایم... 

    بعد خیلی باحال بود. یکی بهم گفت مث چوب کبریتم که یه گردو بهش بسته باشن :-) خیلی ها هم خارج از آب میپرسیدن ای وای پات چ شده؟ خوب اندازه ی یه کف دست از اون زمین خوردنه کبود بود.هنوزم هست فقط نصف شده و سیاهیش بنفش ملایم تر شده.بعد وقتی رفتم آبجی رو از جکوزی دربیارم که بریم باز یکی ازم پرسید وای اونجا چ شده؟ گفتم افتادم.بعد یکی دیگه گفت من فکر کردم شوهرت گاز گرفته 😑 گفتم مگه گراز درنده است آخه خانم؟؟ وای چقدر خندیدیم اونجا...

    هوم دیگه چی بگم با این بیحالیم... خدا کنه زود خوب شم...

    (ای جووونم همین الان جوجه جانم داره وول میخوره اون تو...)

    دوستی با اون دوست جان زبان هم داره خوب و خوب تر پیش میره.تو اینستا برام پست گذاشته بود فکر نمیکردم تو این سن و سال بتونم یه دوست واقعا صمیمی پیدا کنم و این صحبتا...

    خوب ای جانم.

    با هم کلاس بافتنی هم ثبت نام کردیم.بعد کلاس ها هم یه دوری میزنیم و گپ میزنیم و کافه میریم گاهی.من از خونه برای دوتاییمون میوه پوست کنده یا انار دون شده و قاشق میبرم که تو فاصله ی کلاس زبان و بافتنی بخوریم.

    همین چند روز پیش برام خورش آلو اسفناج آورد دم خونه و خوب آدم انقدر مهربون؟؟ چقدر تو دلی خوشبخته یه خاله ی خوب دیگه هم پیدا کرده.منم چند روز بعدش براش یه ماگ سرامیکی خریدم با یه دفترچه لیست کارها که میدونستم احتیاج داره...

    اونی که یادم رفته بود برای تولدم بگم این بود که روز قبلش گفتم من تنهام بریم بیرون؟ که قرار مدارمونو گذاشتیم و رفتیم یه کافه جدید.بعد رفت سفارشامونو بگه و بیاد که یه کم دیر کرد.بعد که برگشت یه کیک گذاشت رو میز با ساک هدیه.اصن یه سورپرایز خوبی بود..  تو ساکم یه عروسک کوچکولو ،یه عطر خوشبو،یه قاب چوبی تولدت مبارک و یه تاپ شلوارک لی بود که گفت برای بعد زایمانته.آهان گل و شکلاتم بود.اصلا خیلی خوب بود.

    خیلی خوش گذشت اون روز و من کلی شرمنده شدم از اینهمه زحمتی که کشیده بود برام.

    شب که همسر هدیه ها رو دید کلا تو خودش بود .ناراحت بود.کلی از سر و کولش بالا رفتم تا نطقش باز شد.میگفت من نمیفهمم اینهمه کارو چرا یه آدم باید برای یه دوستی بکنه که انقدر تازه باهاش دوست شده.میگفت ناراحتم که نمیشناسمش و هر وقت تو باهاشی من نگرانتم.میگفت نمیخوام قضیه ی دوستای شرکتت تکرار شه.نمیخوام آدم نامناسبی بیاد تو زندگیمون ما رو از هم دور کنه.تو رو آخرش آزار بده.

    برای همین من تصمیم گرفتم یه برنامه بذارم که همسر هم باهاش آشنا شه.دوست جان انقدر رفتارش متین و مقبول هست که من مطمئن بودم خیال شوهر جانم با دیدنش راحت میشه.و این شد که سه هفته پیش برای یه شام دعوتش کردم.با یه جعبه شکلات و یه بسته کادو اومد.برام یه لباس بارداری بامزه خریده که یه ذره قلمبه تر بشم میپوشم و عکسشو تو اینستا میذارم...

    شبش خوش گذشت.غذا رو از بیرون گرفتیم.و آخر شب شوهرم میگفت اصلا منش و رفتارش مث مردم این شهر نیست...

    خوب ما کلا زیاد از مردم اینجا زخم خوردیم...

    دیگه همینا دیگه.

    این نظر یه سری دوستان هم که چرا دوستتو با شوهرت آشنا کردی ، تو حامله ای و شوهرت ممکنه باهاش بهت خیانت کنه هم بحث عجیبی بود که من فقط برای افکار یه سری زن تاسف میخورم اینا رو میشنوم.

    لپتاپ رو هم دیروز بالاخره بردم گذاشتم یه جا که درستش کنن.واقعا خدا کنه خیلی خرج رو دستم نذاره زود درست شه بیاد ور دلم با اون راحت بخونم و پست بذارم و بلاگر سابق بشم...

    خوب دیگه فعلا به خدا میسپارمتون...


    پی نوشت : جوجمون پسره ^_^ خدا رو شکر سلامت به نظر میرسه.کوچولوی سیصد و چهارده گرمی ما ....

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    سیب زمینی نوشت...

    چندین روزه که میخوام بنویسم و حتی خیلی چیزها برای نوشتن داشتم که از بخت بد درست مصادف شدن با عقب افتادن کارهام و امتحانام و خرابی لپ تاپم و یه سری چیزای دیگه...

    دقیقا از یه روز قبل تولدم تا حالا کلی حرف گفتنی دارم که همش نوشتنشون امروز فردا شده و درعوض درست وقتی مینویسم که حس دلگرفتگی و خفگی بهم غلبه کرده.

    هر روز و هر روز خیلی درد و رنج ها هستن که رو دوش انسانیت سنگینی میکنن.به اونا که فکر میکنم همیشه قلبم پر درد میشه.یه دردایی مثل مصیبت جنگ،مثل کارتن خوابی،مثل گرسنه خوابیدن و فقر،مثل چپاول شدن مملکت،مثل زندانی های به ناحق دربند..

    مثل همه ی دردایی که به قول احمد شاملو از آنِ من نیستند...

    کنار اینها فکر کردن به دعواهای زناشویی و قهر و آشتی های یکی دو روزه،پشت چشم نازک کردن مادر شوهرا و رو اعصاب بودن خواهر شوهرا،به پول کم آوردنای آخر ماه،به امسال کنکور قبول نشدن،به خواستگار خوب نداشتن و امثال اینا خنده دار میشه اصلا..

    من به عنوان آدمی که سعی میکنه ذات رنگی و شاد خدای خودش رو نمایندگی کنه ، اصلا طولانی مدت به رنجهای عظیم فکر نمیکنم تا جایی که روانم آسیب ببینه.سعی میکنم بعنوان قسمتهای تلخ زندگی قبولشون کنم و انرژیمو برای کارهایی بذارم که دستم بهشون میرسه برای بهتر کردن یه بخش کوچکی از دنیا..

    امروز اما روز فکر کردن بود.

    امروز میره تو بایگانی تلخ ترین اتفاق های زندگی...

    به سمت کلاس زبان میرفتم و دستم پر خوراکی هایی بود که به محض رسیدن سوخت گیری کنم.

    یه خیابونی رو خیلی وقته اینجا بستن و وسطش یه پله فرمی خورده و اون بالا یه عالم گل و درختچه و فواره است.

    دو سمتشم که باز محل عبوره پیاده هاست.داشتم میرفتم بالای اون پله که عرض خیابونو رد بشم که پام رو لبه اش سر خورد و با یه آه بلند افتادم.

    پر بودن دستمم باعث شد نتونم قبل فرود پوزیشن مناسب برای جلوگیری از ضربه بگیرم و واقعا یک آن حس اولین ضربه ای که تو تصادف آدم رو منگ میکنه بهم دست داد.

    خیلی دردناک بود.

    آرنجم،لگنم،پهلوم و قسمت خارجی ران پام ترکیده بودن انگار..

    یه ذره همونجور درازکش موندم تا منگی از سرم بپره ببینم چی ب چیه؟ 

    با فلاکت سعی کردم بلند شد اما اصلا نتونستم.. یکی دو دقیقه ام نشستم تا دردم کم شه.. بلند که شدم نتونستم راهمو ادامه بدم.نشستم رو سکوی یکی از فواره ها.

    دیگه بعد اون درد آرنج و پهلویی که حالا کبود و ورم کرده ان اونقدری آزارم نمیداد که بغض بی غیرتی و سنگدلی مردم....

    بلند شدم و اروم اروم راهمو میرفتم.با مانتو شلواره فوق العاده خاکی...با دستی که از آرنج خم شده نگهش داشته بودم و حتی نمیتونستم فرو ببرم تو جیبم تا ببینم گوشیم هست یا افتاده؟

    دست سالممو بردم پشت سرم که جیب کوله رو چک کنم برای گوشی متوجه شدم مانتوم کلا از پشتم رفته بالا و زیر کیفم گیر کرده .

    یه بغض درشت تر قورت دادم و یه جا ویسادم و مانتو رو یه دستی کشیدم بیرون .به کلاس که رسیدم دیگه دیر شده بود .معلمم از دیدن اون وضعیتم وحشت کرده و بود و سریع رفت آب بیاره برام....

    من میدونم که هر اتفاقی یه معلمه.اما از عصر مدام ذهنم مشغول اینه که چی باید از چنین جریانی یاد بگیرم؟

    منی که همیشه تا تونستم دست یاری رسوندم.منی که لذت سبک کردن بار آدمها رو چشیدم.منی که سیب زمینی نیستم،بی رگ نیستم.که همنوع حالیمه و خصوصا اگه همجنسم باشه برای کمک بهش هر چی بتونم رو میکنم.

    به این فکر میکنم که مردم چه بلایی سرشون اومده؟

    چرا دیدن صدمه دیدن آدمها،آزرده شدنشون،درمونده شدنشون برای اکثریت قریب به اتفاق اهمیتی نداره و حتی برای یه تعدادی لذت بخش هم هست؟

    شماها فکر کنید تو لحظه ی افتادن من تو خیابون و نزدیک من بودید.فکر کنید موقعی که من داشتم با اون مانتو راه میرفتم پشت سرم بودید.در موردش اینجا کامنت نذارید اما خدایی و وجدانن فکر کنید چقدر انسانیت داشتید؟ چند چندید با خودتون؟ ببینید سیب زمینی هستید یا هنوز بهتون امیدی هست؟


    +به جز اینکه سخت بلند میشم،سخت میشینم،سخت راه میرم و اصلا نمیتونم به پهلوی چپم بخوابم و کبود و آسیب دیده ام مشکل جسمی دیگه ای ندارم.

    +تو دلی جانم سلامته و از عصر تا حالا دو بار تکون خورده و آرامش خیال بهم داده.

    +برای فردا شب آبجیم اینا رو دعوت کردم و امیدوارم صبح فردا خوب باشم.

    +دوستای قشنگم پیشاپیش ازتون میخوام از نوشتن کامنتهایی تو مایه های تو چون بارداری الان حساس شدی،نباید فکر این چیزا رو میکردی برای بچت خوب نیست و هر گونه ربط این پست به بارداری من خودداری کنید .من باردار شدم اما گاو نشدم و مسایلی که قبلا برام مهم بودن همچنان به قوت خودشون باقی هستن و اصولا در جایی که من تنها فرقم با اکثر شما فقط یه جوجه توی دل و یه کم بیخوابی شبونه است و وزن متناسبی دارم و همچنان از خیلی ها چابک ترم و ویارم ندارم و تحت تاثیر هورمون هم نیستم،بی ارزش جلوه دادن دغدغه هام یه جور توهین به خط مشی زندگیم محسوب میشه.

    +اصول زندگیم همیشه دوست داشتن آدمهاست اما امروز بعد یه سال و نیم که از جریان خفت شدن تو کوچه و اذیت شدن توسط سه تا پسر و باز بی غیرتی و بی توجهی مردم به اونهمه فریاد کمکم میگذره، حس کردم چقدر از یه عده بیزارم... 

    +چقدر این شهر برای من بی مهر بوده.. چقدر دوستش ندارم.. چقدر...

  • ۴۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵

    پنجشنبه ی موذی نوشت.

    یه فنجون کاپوچینو درست کردم و گذاشتم ورِ این دلِ یه ذره گرفته و گوشی به دست در حسرت لپ تاپ قشنگم که حالا که خراب شده قدرشو میدونم،در حال تایپم و همزمان شهرام ناظری گوش میدم!

    این پنجشنبه هایی که آخرین روز عصرکاری همسر هست یجورایی برای من شبیه آخرین روز تعطیلاته.خوب قبلا هم گفتم که شیفت صبحش خیلی خوبه.

    از ظهر کنار همیم تا فردا صبحش که بره شرکت...

    فرصت همه چیز بیشتره.جدول حل کردن.قدم زدن.کافه رفتن.مهمونی دادن و رفتن.و همه ی کارایی که زن و شوهرای دیگه خیلی بیشتر از ما امکانشو دارن بخاطر شیفتی نبودن کار شوهرها.

    اما من یه عادتی دارم که وقتی همسر هست دلم میخواد همه چیز دو نفره باشه یا حداقل یه کارایی که بشه از کنار جگرش جُم نخورد و انجامشون داد...

    اینم طبیعتا باعث میشه همیشه یهو حس کنم چقدر کار انجام نداده دارم!!!

    در عوض این هفته های عصر دقیقا فرصت های طلایی برای انجام همون کارهان که حتما باید تنهایی انجامشون بدم..

    اما خوب الان آخر هفتمه و هیچی به هیچی دیگه ...

    از دست خودم عصبی ام که شبیه چُلمَنگا شدم..

    دو ماهه تولد همه ی کسایی که برام مهم هستن رو یادم میره و وقتی دو سه روز میگذره یادم میفته و حسابی ناراحت میشم..

    از اینکه چیزی رو یه مدت دنبالش میگردم بعد میبینم اصلا یه جای عجیبی گذاشته بودم عصبی ام.

    از اینکه کارام عقب افتاده.

    که برنامه هام لیست به لیست بهم میریزن.

    از این خرجای پیش بینی نشده که سبز میشن وسط پس اندازام.

    از اینکه هنوز نمیدونم کجا باید این جوجه رو دنیا بیارم؟ شمال یا همینجا


    خوب اکثر این مسایل حل و رو برو شدن باهاشون دست خودمو میبوسن.

    منم حس میکنم به کم آوردن نزدیکم.

    دیشب با همسر جیک جیک میکردیم و من مث الان داشتم ناله میکردم .بعد یه روز نسبتا متشنجی که داشتیم.

    خوب من با تمام این افکار و استرس امتحان چشمامو به روز باز کرده بودم.بعد همسر هم یه موجود شریفیه که در مقابل این جمله که امروز من بی حوصله و عصبی ام منو به حال خودم بذار مقاومت عجیبی داره :-D همش تلاش میکنه با شوخی و خنده حال منو عوض کنه.

    اتفاقا هر بار هم گرفتار طوفان من میشه ها اما باز دفعه ی بعد همین راهو میاد.بدم نمیاد و گله ای ندارم ها اتفاقا حس خوبیه اهمیت دادنش اما خوب آخر سر دلم برای خودش کباب میشه...

    بعد دیشب میگفت عزیزم تو هر چی بدخلقی کنی باز من تا آخر عمر عاشقتم.بهش گفتم تو هم هر چی رو مغزم راه میری من باز دوستت دارم اما به خودت رحم کن..

    بعد من بهش گفتم میدونی اگه من مرد بودم سلیقم مث تو بود.دقیقا زنی میگرفتم مثل خودم.میگفت خوب شد تو مرد نشدی... 

    یه فیلمی جدیدا دیدم که توش مرده از زن خودش سرد میشه و عاشق یه زنی میشه که خصوصیات اخلاقیش اینجوریه که کلا همیشه راضی ان.فرقی نمیکنه طرف چوب تو آستینشون کرده باشه یا طلا به پاشون ریخته باشه کلا عکس العملشون رضایته البته به تظاهر و از درون میشکنن اما اونقدری برای خودشون ارزش ندارن که بگن فلانی! منم آدمم.این حقمه.این حقوقمه.این حد و مرزمه و تو نمیتونی وارد محدوده غیر مجاز بشی.اتفاقا هیچوقت هم عشق و احترام واقعی نمیبینن. هیچکس براشون همه کاری نمیکنه.هیچوقت زحمتا و خوبیهاشون دیده نمیشه.همیشه آخرین اولویت مهم بودن رضایت رو دارن چون خودشونو اینطور نشون دادن که همیشه راضی هستیم..

    بعد زن اولیه خیلی خصوصیاتش برای من وقتی خودمو جای یه مرد میذارم دوست داشتنی تر بود.

    تعریف من از خودم زنیه که هرلحظه عشق ازش متولد میشه.منبع و سرچشمه ی عشقه مثل خیلی از زنای دیگه.اما یکی دو ساله یاد گرفته این عشق رو چطور جاری کنه.

    باید دوباره به همین عشق چنگ بزنم.باید دوباره درکش کنم.دوباره آزادش کنم تا همه ی گرفتاری ها و مسایلی که عصبیم کردن درست بشن.

    جان تمام کارهایی که عاقبتشون برای من رضایت و موفقیت میارن عشق بوده همیشه.دلم میخواست میشد از این پستم پرینت بگیرم و بزنم تو اتاق.

    چون فقط منم که میدونم با چه حالی شروع کردم به نوشتن و دارم با چه حالی پستم رو میبندم.انگار جواب سوالامو با نوشتن پیدا کردم.انگار شکفتم تو خودم.

    الان دیگه اصلا دلم نگرفته ^_^

    سلام به روزای روشنِ پیشِ روم ^_^


  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

    روز بلاگر نوشت;-)

    سلام دوستای قشنگم...

    امروز روز منه.روز خود خودم ...

    پستم رو دارم با اچ تی سی عزیز دلبرم تایپ میکنم ^_^

    ممنونم از عزیزای قشنگی که برام کامنت گذاشتن و تولدمو تبریک گفتن.

    تایید کامنتهای پر محبتتون نیازمند یه عدد سیستم کامپیوتر میباشه و دیگه از عهده ی گوشی خارجه.حوصله کنید جواب میدم:-)

    لپ تاپ متاسفانه روشن نمیشه.

    دوشنبه و سه شنبه این هفته دو تا امتحان دارم و باید برای میان ترم زبان هم که شنبه هست آماده بشم.

    از این یه هفته ی تعطیل که نتونستم فیض ببرم دوباره همه چیز موند برای دقیقه ی نود 😂

    خلاصه که مواظب خودتون باشید یه چند روزی تا خودم برگردم :-)

    فعلا...

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵

    دیدار نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

    سکته نوشت :/

    تصویر مرتبط

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

    آذر نوشت :)

    سلام به همه ی خوشگل موشگلای خواننده ی وبم

    به اون آذرماهی های عزیزِ دلِ آتیش پاره سلامِ آتشین تر ^_^


    دیدید دستی دستی تو پاییز زمستون شد؟؟؟   خدا رو شکر بخاطر برفی که تهران اومد و هواتونو پاک کرد :)


    از احوال من اگه بپرسید منم خوبم :) با تو دلی شونزده هفته ایِ نازم یه عدد شنگول و حبه ی انگوریم شکلک های شباهنگShabahang


    دیروز خیلی روز سختی داشتیم.روز میان ترم دانشگاهم بود.از شش صبح بیدار بودم و مشغول خوندن.خوب موضوعش زمانهای مختلف بود.یعنی همه ی زمانهای موجود و خوب خیلی برام سخت بود که میدیدم خوندم تستو زدم مثلا حال کامل استمراری بعد یه کوفت دیگه ای بود کلا :|

    اما امتحانمو خوب دادم.سر امتحان انگار تو سرم لامپ روشن شده بود ^_^ به حساب خودم که از شش نمره میشم پنج و بیست و پنج و راضی هم هستم :) قشنگ ترین قسمتش این بود که بچه های تکمیل ظرفیت تازه به کلاس اضافه شدن یکیشون اومد گفت قراره شما این هشت فصلو بهمون درس بدی.منم همینجوری نگاهش کردم گفتم من؟؟ گفتم کی یه همچین حرفی زده و اونم گفت استاد گفته شما درست خیلی خوبه ^__^ اون لحظه دلم میخاست آفتاب بالانس مهتاب بالانس بزنم :) دیگه همینجور سر کلاس به همسری هم خبر دادم نمره ی احتمالی رو و خیلی خوشال موشالش کردم.گفت برات جایزه میخرم اصن

    بعدشم که رفتم کلاس زبان و دیگه واقعا دچار یه سر درد خیلی بدی شده بودم...

    همسر اومد دنبالم و هوا هم تاریک شده بود و سررررررد دیگه گفت بریم یه کم تخت بچه ببینیم

    وای که ما چقدر با هم تفاهم نداریم سر انتخاب وسیله

    دست از پا دراز تر برگشتیم و منم که سرم داشت منفجر میشد فورا گفتم جایزه مایزه نخواستم برگردیم خونه.

    یعنی وقتی رسیدیم بلافاصله رفتم تو تخت و چراغا رو خاموش کردم و قبل ساعت 9 خوابم برد...


    ساعت نه صبح که بیدار شدم یادم افتاد هشت کلاس داشتم و خیلی هم مهم بوده >_< ولی دیگه نمیشد کاریش کرد...

    دیگه گفتم پاشم برم واکسنمو بزنم حداقل :)

    بعدش هم که این پست رو تو اینستا گذاشتم. کلیک

    بعدشم زنگ زدم قرار استخری که امروز داشتم رو کنسل کردم.از هفته ی بعد میرم الان دستم درد میکنه یه نمه.

    الانم آشمو دارم گرم میکنم که نهارمو بخورم.اون دوست کلاس زبانیم دیروز آورده.کلا زیاد برای تو دلی خوراکی میاره.دیروزم تو کلاس بهم یه تیکه کیک داد گفت با خودم گفتم از صبح دانشگاهی حتما برسی اینجا گرسنه ای اینو برای نی نی آوردم :)

    خوب ای جان دیگه

    منم ایشالا برای شب یلدا یه چیز جینگول براش میخرم و بهش کادو میدم :)

    الان دیگه برم که آشه صدام میزنه میگه بیا منو بخور ^_^

    روز خوبی داشته باشید Balloons


    *دامَن آلوده اگر خود همه حِکمَت گویَد

    به سُخَن گفتَنِ زیباش,بَدان بِه نَشَوَند

    وانکه پاکیزه رَوَد گر بِنِشسنَد خاموش

    همه از سیرَتِ زیباش نصیحت شِنَوَند*

    *سعدی*



  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    آبان نوشت ....

    سلام

    دیگه راستی راستی آخرای آبان شد... احساس میکنم چشممو ببندم باز کنم بچم تو بغلمه انقدر که تند تند میگذره این زندگی امروز دومین هفته ی ماه چهارم رو شروع کردیم ^_^

    چه عصر خوبیه.چقدر هوا ملوسه

    ولی خوب فکر دوستای تهرانی و باقی جاهای آلوده رو که میکنم واقعا قلبم میگیره

    نمیدونم سایت گیس گلابتون رو میخونید یا نه؟ اما یه جریان خوبی داره که یه روز خاص (دوشنبه ها) رو کردن روز زن و زنانگی

    و این قانون برقراره که مثلا تو اون روز خاص خانما چند ساعتی رو فقط و فقط به خودشون اختصاص بدن.به ناخنا و سر و وضعشون برسن.به سلامت روحشون برسن و خلاصه خودشونو تحویل بگیرن..

    من که دیروز از ظهر رفتم دانشگاه و کلاس ها خیلی خوب بودن... ولی خوب خسته و کوفته برمیگشتم که یهو به سرم زد خیلی وقته به آبجیم سر نزدم.طفلی من پا درد داره :( اما خوب چه کنم که از ماست که بر ماست. آدم وقتی هیچ رقمه برای خودش ارزشی قایل نمیشه که یه دکتر بره مبادا دو سه بار پول متخصص و فیزیو تراپی بده یا یه تلاش جدی نمیکنه که وزنشو پایین بیاره آدم چی بگه بهش؟

    حالا نمیخوام با صحبت درباره آبجیم که یکی از هزاران زن با این سبک زندگیه پست رو غم انگیز کنم...

    خلاصه رفتم خونشون و تا پنج و نیم پیشش بودم.آخر از گرسنگی سریع مانتو اینا پوشیدم برگردم خونه.هی میگفت بمون تا شام اما خوب اونا شامشونو انقدر دیر میخورن اگه منتظر میشدم میمردم :| دم رفتنی دیدم یه ظرف فسنجون ریخت گفت بیا ببر این شامت. گفتم خدا خفت نکنه اینو میدادی الان میخوردم من دارم تلف میشم و کلی خندیدیم.

    و از لحظه ای که اومدم خونه تا شب دو بار شام مفصل خوردم.وای بچم داشت تلف میشد اصن :|

    امروز از صبح شنگول بودم.راستش بعد صبحانه دو تا بازاریاب اومدن در واحدمونو زدن.منم یه معضلی دارم اونم با شلوارای خونگیه .خوب شلوارام دیگه اندازم نیستن.فقط یه دونه طرح لی کشی دارم که فاقشم بلنده و خیلی راحته اما چون لنگه کفشی در بیابانه گذاشتم اگه یهو کسی اومد بپوشم تا سر ماه بشه و برم باز چندتا ازش پیدا کنم و بخرم.بعد یه شلوارک دو ایکس لارج هست متعلق به همسر اونو میپوشم شکلک های شباهنگShabahang

    خیلی حال میده ^___^

    اما خوب در که زدن به همسر گفتن خانمتون بیاد دم در من فورا عوض کردم و رفتم دم در.بعد اینا در راستای حمایت از تولید کننده ی داخلی محصولات بهداشتی آورده بودن .خوب نزدم تو ذوقشون بگم من چیزی نمیخوام.تازه یکشون یهو گفت شما حامله اید؟؟ ووویی دوس داشتم بپرم ماچش کنم ^_^ گفتم معلومه؟ گفت آره . دیگه من میخواستم دار و ندارمو بدم محصولات اینا رو بخرم از ذوق

    اما خوب واقعا بخاطر اینکه دو تا دخمل خیلی جوون بودن فکر کردم یه چیزی بخرم بهتره.به هر حال دنبال یه لقمه نون حلالن و مگه آسونه از این در بری اون در هی بخوای ازت چیز میز بخرن؟ دیگه یه شامپو خریدم به نیت شستن لباس های اسمشو نبر خخخ یه اسپری محصول ترکیه هم داشتن که نمیدونم ربطش به تولید داخلی چی بود :| اونم برا همسر خریدم همینجوری که مثلا همسر نمونه هم باشم و با یه تیر دو نشون زده باشم


    بعد از صبح کلا تو مود روز زن و زنانگی خودم بودم.دیگه لاکامو پاک کردم.رفتم حمام کردم.حسابی هاااا ^_^ 

    بعدم همسر رو راهی کردم شرکت و خودم موندم و خودم... به ناخنا و موهام رسیدم. به بدنم لوسیون جدیدمو زدم.خیلی خوبه خیلی...

    تا یکی دو ساعت دیگه هم میخوام باقی قرتی بازی های شخصیمو انجام بدم بعدش یه دستی به سر و روی خونه بکشم.محض لذت بردن...

    بعدم یه برنامه بنویسم.مدل پتوی نوزادیمم انتخاب کردم.. مامان فدای این نوزادش بشه اصن که امروز برا اولین بار خودشو به دیگران نشون داده ^_^

    نمره ی زبانمم گرفتم و دیشب کلی با همسر خندیدیم. جریان اینه که رقیب شماره 2 که از دشمنان صدر اسلام و مسلمینه تاپ شد.

    اون شد 96 و من شدم 95.5

    من از نمرم خیلی راضی ام .خدا رو شکر میکنم :) همین که میدونم صدِ صد نرفته بودم سر جلسه و باز عقب نموندم برام خیلی ارزش داره اما خوب همسر کلی حرص خورد.میگفت خوب چرا اون تاپ شد؟ چرا تو نیم نمره کم شدی؟ از این باباهاست که معتقده نمره ی بچه باید بیست باشه.. حالا نرسیدیدم به اون مرحله اما من دست به یه سری اصلاحات باید تو این افکارش بزنم...

    رقیب شماره یک هم خیلی عجیب شد 89.5


    یه خبری هم از دیروز مونده بودم بگم اینجا یا نه اما چون دلم طاقت نمیاره میگم .

    میخوام تو آزمون معلمی برای موسسه ی سفیر شرکت کنم ^_^

    البته که دیروز که با مدیر حرف میزدم بهم گفت چقدددر سخته و همینجوری الکی الکی نیست و اینکه من اصلا الان شرایط معلم شدن ندارم بخاطر تو دلی قند عسلم اما میخوام خودمو به چالش بکشم ببینم وقتی میگن سخت یعنی چی؟ رقیب شماره یک شرکت کرده بود و قبول نشده بود اما من فردا میرم فرمشو پر کنم...

    خوب دیگه همینا :)

    اصلا دیشب میخواستم بنویسم اما چون خیلی بد شروع کرده بودم و اعصابم از دست همسر خط خطی بود سر یه کاریش همشو پاک کردم گفتم هر وقت به خودم مسلط شدم مینویسم . یه همچین بلاگر ماهی ام ^___^


    دیگه شماها هم اگه امروز کلاس ملاس و کار بیرون ندارید پاشید یه حال اساسی به خودتون بدید.ماسک بذارید رو صورتای مثل ماهتون.یه سلکت از آهنگای مورد علاقتون پلی کنید.تو خونه ی ما که استاد شجریان داره دلبری میکنه .لاک بزنید.قهوه/کاپوچینو/هات چاکلت درست کنید.اینجا که هنوز پرتقال آبگیری ندیدم اما هر روز آب لیمو شیرین میخورم.شما هم لذت آبمیوه های طبیعی رو تو این فصل نازنین از دست ندید.یه مدل جدید به موهاتون بدید.یه رنگی رو ابروهاتون بذارید.چه میدونم هر چی جیگرتونو حال میاره همونو انجام بدید :)

    منم مشغول میشم و تا قبل ساعت ده هم آنلاین هستم. نیم ساعت یه بار چک میکنم اینجا رو ^_^

    خداحافظ


    نیـــــم شَــــــرَر زِ عشـــــــق بَس تا زِ زَمیـنِ عافیَتـــــ

    دود بَر آســـــــــمان رسَــــــد,خرمَـــــنِ اعتِبـــــــــار را!


    *وحشی بافقی*


  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵

    دیروز نوشت :)

    سلام دوستان شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

    عرض به حضور انورتون کــــــــــــه من آدم نمیشم :)

    جمعه شب یه نگاه خیلی کوچکی به کتابها کردم و اصلا وقتی همسر نشسته بود دلم نمیخواست کتابا رو بردارم و برم تو اتاق و حالا نخون کی بخون؟

    اولین شبی بود که همسر بعد چند روز شبکار نبود و خوب سیستم خوابشم بهم ریخته بود و منم تا اون بیداره خوابم نمیبره.

    با وجود اینکه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق همش منتظر بودم بیاد پیشم و خوابم نمیرد.

    دیگه گوشی رو برداشتم و گفتم بذار یه نگاه به مدل های پتو نوزادی ها بکنم ببینم میتونم ببافم خودم؟

    هوم اولا که بگم واقعا به سختی چندتا پیج پیدا کردم که آموزش داشته باشن .همش تبلیغات و چرت و پرت :/

    اما خوب یکی دو تا پیج اونم تو اینستا پیدا کردم که باید یه روز سر فرصت اول تا آخر دستورشونو بخونم ببینم از پسش بر میام یا نه؟ خوب من بافتنی رو فقط در حد خیلی ساده بلدم.قلاب بافی رو کلا فراموش کردم.نقشه خونی اصلا بلد نیستم.اما خیلی دلم میخواد همه ی اینا رو بلد باشم.از زنایی که عشقشون و ذوقشون تو خونه ی گرم و صمیمیشون به چشم میخوره خوشم میاد.خونه باید یه جوری باشه گاهی دوستات بگن وای این چه خوشگله از کجا خریدی؟ بعد تو بگی خودم درست کردم ^_^

    ولی خوب من یه ذره بخش هنریم ضعیفه متاسفانه :(

    اما فکرشو که میکنم پتوی این جوجه ی ریزه میزمو خودم ببافم با هزارتا رویای خوب و لبخند رو لب , بعد اون هر بار میخوابه اون تیکه عشق خالص رو روش بندازم و عزیزم گرم بشه انگار تو دلم صد تا پرنده پرواز میکنن و آواز میخونن ^_^

    این روزا همسر میگه بیا باهاش حرف بزنیم .خوب من قبلا جز تو تنهایی نمیتونستم نازش کنم خجالتم میومد.بعد هر بار همسر میگفت پس تو چرا باهاش حرف نمیزنی میگفتم من تو خلوت خودم باهاش حرف میزنم.اما انقدر سماجت کرد که باید پیش منم حرف بزنی الان دیگه خجالتم ریخته..

    دوتایی که شروع میکنیم گپ میزنیم باهاش یهو میبینم همسر ساکت شده. میشینه منو نگاه میکنه با لبخند.با چشمای زلال و نوک دماغش که قرمز شده ...

    نگاهش که میکنم میگه صدات تو خونه ی من خودِ عشقه .میگه مادر دیدنت خوبه ...

    هوم چی میگفتم ؟؟ اینستا بودم و چند تا پیج بافتنی فالو کردم.بعد دیدم ساعت شده دو و نیم :|

    فورا رفتم تو هال و خیلی با جذبه گفتم پس تو کی میخوای بیای بخوابی؟؟؟

    دیگه فورا رفتیم خوابیدیم و گوشیم از هشت صبح سرویسمون کرد بس زنگ خورد...

    اما من محلش نمیذاشتم و خفش میکردم...

    تو رخت خواب هی میگفتم ساعت چهار و نیم باید برم.وقت دارم. میخونم...

    اما وقتی نشستم به خوندن ساعت یک شده بود و من هنوز یه فصل از کتاب اولو تموم نکرده بودم :(

    اما اونو که تموم کردم دیگه بیخیال دو تا فصل بعدی شدم. فقط یه نگاه به گرامراشون کردم و رفتم سراغ کتاب بعدی...

    تا خود چهار و نیم بصورت داغون و بدو بدو هی هی داشتم میخوندم.دو تا درسم تو آژانس خوندم و با ده دقیقه تاخیر خودمو رسوندم سر جلسه :)

    هوم نمیدونم درست حسابی اما بد نبود به نظرم.رو تاپ شدن زیاد حساب نمیکنم.اما خوب فکر نکنم ناراضی باشم از نتیجه.

    راستش انقدر هربار فکر کردم امتحان سخت بوده و بد دادم نمرم خوب شده و هر بار حس کردم عالی بوده نتیجش افتضاح شده اصلا دلم نمیخواد فکر کنم که چطور بود دقیقا.

    همزمان با رقیب شماره یک (که دوست شدیم کم و بیش) برگمو تحویل دادم و به جای گوشی سفید خودم که رو میز بود اشتباهی آیفون سفید معلمم رو برداشتم و میخواستم بزنم بیرون که فهمیدم اشتباه شده ^_^


    بعدشم رقیب گفت الان میری خونه؟ گفتم کاری ندارم اگه پایه ای بریم کافه.

    بعد تو ماشین فهمیدم خیلی کم پول باهامه و کارتامم جا گذاشتم >_<

    دیگه خدا خدا کردم آبرو ریزی نشه.از این که یکی رو دعوت کنم اما بفهمم پول ندارم بیزارم >_<

    دیگه رفتیم خیابون و کافه ی مورد علاقه و چیزمیزهای اوشمزه ای خوردیم ^_^ جیگرمون حال اومد .کلی گپ زدیم. من با همسر تلفنی حرف زدم و گفتم نگرانم نباشه ما بیرونیم و مثل همیشه خدا رو شکر کردم که از اون گذشته ی بدِ دقیقا کجا و با کی هستی و چرا رفتی و وای بحالت اگه تا یه ربع دیگه برنگردی و دم به دقیقه زنگ زدن مجددش که مطمئن بشه دارم برمیگردم و همه چیزو کوفتم کنه و منو خجالت بده عبور کردیم :)


    دیگه بعد کافه گفت الان میخوای بری خونه؟؟

    این رقیب جان خیلی تنهاست اینجا.

    خانوادش تهرانن.خودش اینجاست.یه دوست قدیمی داره.دوست پسر نداره و اهل دوستی هم نیست..میگه هر پسری جلو میاد تا میفهمم هدفش ازدواج نیست اصلا وقتم رو تلف نمیکنم.من این نگرشش رو دوست دارم.

    وقتی قصد دوستی نداره این کارو نمیکنه.وقت و تمرکزشو برای باقی هدفاش میذاره وقتی ازدواج الان در دسترسش نیست.

    اما یه دوستایی دارم میخوان ازدواج کنن.میدونن پسره نمیخواد ازدواج کنه اما بخاطر گذران وقت باهاش بیرون میرن.شبا بیدار میمونن.خودشونو از زندگی میندازن.همشم دارن حرص میخورن که چه فایده؟ این که بهم گفته نمیخواد باهام ازدواج کنه :(


    خلاصه که گفتم من شوهرم ساعت ده میاد خونه . یه ساعت قبلش من میخوام خونه باشم.تا اون وقت هر جا میخوای بریم پایه ام.

    این شد که رفتیم گشتیم.پاساژ رفتیم.رفتیم بام شهر.. بعد گفت بریم رستوران دوباره تو گرسنه ای.اما من گفتم نه.خوب اولا که دیگه پول همراهم نبود و نمیتونستم قبول کنم باز اون طفلی یه رستوران حساب کنه.بعدم که گرسنه نبودم اما گفتم بریم ذرت بخریم.

    رفتیم وذرت گرفتیم و دم پارک خوردیم و سوالای امتحان رو با هم چک کردیم و به هر جا که گزینه های مختلف زده بودیم خندیدیم :) هی من بهش میگفتم ایشالا مال تو اشتباه باشه به سزای اعمال ننگینت برسی من تاپ شم ^_^

    بعدم رفت دو تا ظرف از این ترشی آلو ها گرفت اومد گفت اینا برای تو دلی :)

    یه کم رفتیم سیسمونی دیدیم و من جیغ جیغ کنان ذوق کردم تو خیابون :)

    بعدم دیگه تا خود ساعت نه تو ماشین بودیم و حرف میزدیم.

    خیلی حس بدی گرفتم وقتی گفت دوست داشتم الان برم خونه و یه آغوش امن و گرم منتظرم باشه.اما هر کس میاد جلو یه جور دیگه روم حساب میکنه و ناراحتم بابتش.خوب خیلی بده اینجوری :(

    امیدوارم آدم مناسب خودشو پیدا کنه واقعا...

    دختری که انقدر خط مشی سالمی تو زندگیش داره لیاقتش یه مهربون دوست داشتنی مثل خودشه...


    دیشب که همسر برگشت گفتم خیلی خوابم میاد.یهو جو گرفتش گفت بریم بخوابیم.فکر کن؟ ده و نیم بود!

    گفتم هر کی نیاد از اوناست ^_^ گفت قبوله. خودش برقا رو خاموش کرد و رفتیم اتاق. اما من اونجا نطقم باز شد و شروع کردم در مورد کل روز و اینکه کجاها رفتیم حرف زدم. دیگه ساعت یازده بود که گفت تو بخواب نیستی. بیا بریم چای بخوریم فیلم ببینیم ^_^

    هیچی دیگه باز خونه رو روشن کردیم و نشستیم تو هال :)

    امروز هم که خبری نیست.روز استراحتمه.فردا چهار ساعت کلاس دارم دانشگاه.ترم جدید زبانمم از چهارشنبه شروع میشه :(

    خوب من الان گنجیشک نیستم؟ گنا ندارم ؟ :(


    باز چند تا چیز میز میخواستم بگم که میذارمش برا پست بعدی...

    فعلا خداحافظتون :)


    خدایا ما از فردای خودمون بی خبریم عاقبت به خیرمون کن...

    خدایا نذار قلبمون تو آتیش حسادت ها بسوزه... چشممونو به قشنگی های زندگی خودمون بینا کن :)

    خدایا لذت رسیدن به آرزوهامونو به ما بچشون :)

    آمین :)



  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    درگیر نوشت :)

    سلام :)

    چیقده آدما از همه چیز ناراضی ان آخه ^_^

    تمام روزای هفته مینالن که تعطیل بشن سر کار نرن ,دانشگاه نرن, صبح زود بیدار نشن... بعد پنجشنبه و جمعه که میشه نصف پستای اینستا دلگرفتگی و دلتنگی و غربت و این صحبتاست...

    بعد تموم که میشه از شب جمعه شنبه خر میشه.. کار خر میشه.. مدرسه خر میشه.. دانشگاه خر میشه :)

    آیا اینا درگیری نیست :))

    از میزان مطالعه ی من اگر پرسیده باشید من هنوز هیچی نخوندم ^_^

    کتابا با همون ترتیب و در همون جایی که دیروز عکسشون رو در اینستایم گذاشتم همچنان با نظم و ترتیب نشستن ^_^

    دیروز همینجور که پیشدستی خوراکی پر و خالی میشد رقیب جان شماره یک شروع کرد به پیام دادن و از این گفت که شرکنه و میخواد از جمعه شروع به خوندن کنه و یه کمی گپ و گفت و این حرفا...

    منم شیطان رجیم گولم زد گفتم خوب منم از فردا شروع کنم و امروز خود را به بطالت و در جوار همسر بگذرونم ^_^

    این شد که کتابها رو دست نزدم.

    اما خوب از اونجا که شیطون کلا موجود نفرین شدی ای هست , عصر بود که سیل پیام از همون رقیب دینگ دینگ کنان به گوشیم سرازیر شد...

    پیام ها رو که باز میکردم واقعا نیشم باز بود..

    کلا همش سوال و رفع اشکال بود.

    هی بلاگر من اینجا رو نفهمیدم چی میگه؟

    آیا این گرامر فلان طوره؟

    آیا ترجمه این فلان چیزه؟


    من هم جوابش رو با یاد و نام خدا این طور دادم که "عزیزم به حق پنج تن آل عبا صفر بشی امتحان رو " من نخوندم که از فردا با تو بخونم :)

    البته خوب من در اصل خندم گرفته بود از این جریان و کلا ناراحت نبودم. خوب ویرش گرفته بود از پنجشنبه بخونه دیگه با من قرارداد نبسته بود که :)


    اما خوب دیگه واقعنی و بالا غیرتا و مراما و معرفتا الان که پست و ببندم و مایع کتلت بگیرم برای شامم میشینم سر درسم و حتما یه کتاب رو میخونم امشب... 

    هوم دیگه چی بگم؟ گلای داوودی که گلدون خونه رو مزین کرده بودن دارن خشک میشن کم کم :(

    دیشب خوابای خوب و بد دیدم...

    با مامانم زیر بارون میدویدیم و عشق میکردیم.خیلی خوب بود.

    تو دلی رو به دنیا آوردم و بغل گرفتمش و نفسم از عشقش بند اومد اما گذاشتمش خونه ی مامانم و برگشتم پیش شوهرم :|


    به بی پولی هم خوردیم و یه ذره بگی نگی خدا داره فشارمون میده ^_^ البته ما انقدر پرروییم که ناله نمیکنیم و باز خوشالیم ^_^

    اصلا پری روز که به همسر گفتم بیس و سه روز به تولدم مونده دیگه گوشی دار میشم با یه وضعی گفت تو دلت میاد من دو تومن پول گوشی بدم که جیگرم کباب شد براش :/  خوب شایدم گوشی نخرم. مثلا همون پولو بدیم دوربین بخریم... هر چند گوشی رو هم برا دوربینش میخواستم.گفتم بچم میاد چپ و راست ازش عکس میگیرم اما خوب الان یه کم دو دلم.. شاید دوربین بهتر باشه.. حالا تصمیمو میگیرم تا تولدم برسه.. خیلی وقته من اسیر این گوشی ام خو .آیا رواست یه مادر آرزو به دل بمونه ؟؟؟ ^___^


    چقدر بده زن خودش درآمد نداشته باشه اصن ... >_<


    بله دیگه از اتاق فرمان اشاره میکنن مادر جان ببند پستتو بشین سر مقشت ^_^


    خدایا کمک کن هممون هفته ی خوب و پرباری داشته باشیم :)

    خدایا از حرص و طمعمون کم و به بزرگی دلمون اضافه کن :)

    خدایا دوستت داریم از اون نور وجودت به قلبمون بتابون و تاریکی های وجودمونو روشن کن :)

     آمین ^_^

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    نوشتهای کوفتی!

    سلام عزیزانم:)

    به این نوشتهای کوفتی  همیشه چسبیده به عنوانهام وسواس پیدا کردم... گاهی میگم خوب چه کاریه؟ یه بیت شعری,چیزی کارم رو راه میندازه دیگه اما باز هر بار میگم پس چجوری اینهمه فلان نوشت به ذهنم رسیده برای این تعداد پست پس باز هم میتونه :|


    هووووم چقدر نمینویسم دیگه :(

    الان اگه بگم چند روز و شبه که همش میخوام بیام بنویسم و نمیشه باور میکنید؟

    خوب چون این هفته همسر شبکاره همش میگفتم بذارم شب.اما هر شب انقدر هی این خوراکی رو میذارم اون یکی رو برمیدارم که میبینم خوابم گرفته و فقطم خوردم . نهایتا با دوستان چتی کردم :/

    دیشب با یکی از دوستان مجازی چت میکردم که هی بینش میگفتم: بذار برم یه چای بیارم الان میام.تا پایین میرفت بذار برم یه سیب بیارم... ده دقیقه بعد بذار برم یه کاسه انار بیارم... یه موز بیارم.. آشو گرم کنم بخورم... اصلا یه وضعیتی دارم :| کلا مغزم فرمان سیرمونی نمیده ... نمیدونم مغزم خراب شده یا این تو دلی شکموئه :)

    (وای دستام رو کیبورد بود یهو یه عطسه کردم الان برای مانیتور یه برف پاک کن ماشین خوب بود )


    خوب دیگه از گهگاه احوالپرسی هاتون خیلی ممنونم :)

    من خوبم خدا رو شکر.فکر کنم دو روزه خودمو جمع کردم...  آبجیم هم خدا رو شکر قویه... تو پست قبلی هم گفتم تو زندگیش مشکلات خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشته .خوب خیلی این کنار اومدنش و آروم بودنش برام خوشاینده...

    پری روز باهاش چت میکردم و میگفت من اونقدری که غصه ی اینهمه عذابی که خودم و شوهرم کشیدیم ناراحتم میکنه سوگوار نیستم.میگفت انقدر درد خودم زیاد بوده این مدت که کمتر پیش اومده به از دست رفتن بچه فکر کنم.

    ولی خوب نا امیده میگه دیگه بچه دار نمیشم.دکتر بهش گفته اون یکی لوله ی باقیموندت خیلی پیچ و تاب داره اگه بچه خواستی حتما باید با کمک دکتر باردار شی.طبیعی نمیتونی :(


    یه چیزی که خیلی عذابم داده یه فکری در مورد خودم بوده.فکر کنم دیگه همتون میدونید همیشه گفتم که رضای خدا برام خیلی مهمه و فکر میکنم آدم حتی تو سوگ عزیزاش نباید کفر بگه.هنوزم برام مهمه.هنوز به حکمت و علمش یقین دارم.هنوز رضایتش خیلی مهم تر از رضایت خودمه.

    اما نمیدونم چرا با علم به اینا غصه میخورم؟ مثلا چرا بخاطر خواهرم اونقدر غصه خوردم.من در کنار گریه هامم میگفتم خدایا بازم شکرت اما گریه هم میکردم.ناراحت هم بودم.. نمیدونم اینا در جهت مخالف همن؟ که ایمان من به حرفم موردی داره یا نه به قول دوستم غم واکنش طبیعیه...؟


    کلاسهای دانشگاه رو میرم.نه همه ی همشو... خیلی با بیدار شدن و کلاسای هشت صبح مشکل دارم.امروز خواب موندم :|

    کلا خوابم زیاد شده... حالا بر خلاف دیشب که استثنائا خوابم نمیبرد هر شب از یازده دوازده خوابم میاد واقعا... بعد مثلا یازده ساعت اینا رو میخوابم.حالا یه وقتایی هم نه و ده ساعت...

    فکر کن هم خوابم زیاد شده هم اشتهام ^_^ دیگه چی قراره بشم؟

    شکم جانم دیگه تو لباسهای خونگی و پیراهن هام . بافت ها قشنگ معلوم شده^_^

    پری روز آرایشگاه بودم و خیلی نسنجیده و یهو از آرایشگره که اولین بارم بود میدیدمش پرسیدم شما بارداری؟؟

    شکمش دقیقا از زیر سینه هاش شروع شده بود تا اون پایین مایینا و خوب نوکش خیلی منحنی بود :|

    بعد گفت وا نه :| من مجردم :|  یعنی اون لحظه تو دلم گفتم خاک وچوک ... به من چ اصن حامله بود یا نبود :|

    بعد که بلند شدم انگار که بزنه رو هندونه محکم زد به شکمم و گفت بلا ! تو که خودت اینهمه شکم داری :|

    منم گفتم والا من تا همین چند لحظه پیش حامله بودم بعد زدن شما رو دیگه نمیدونم :|

    بعد اونم تعججججب ! مگه تو ازدواج کردی آخـــــــــه ؟؟؟  خوب پ ن پ !

    آهان شب مهمونی رو که یادتونه؟
    من تا ظهر بی حوصله و کسل چرخیدم اما دیگه از نزدیک ساعت دو بلند شدم و دونه دونه با یه آرامش و اسلو موشن خاصی مشغول شدم :|
    همسر هم که دو و نیم اومد دستش درد نکنه نه یه لحظه نشست نه خوابید :) خیلی کار کرد برام...
    غروب هم مامان اومد و مرغ رو پخت.چون من مشغول خورشتم بودم...
    سفرمون رنگی و قشنگ شد و به جز خودم که تو این دوران بادمجون دوست ندارم هیچکس مرغ نخورد :|
    یه بار دیگه با کلی تعریف و تمجید از دستپختم خوشحالم کردن :)

    نشستنم خیلی سخت شده.هرچند من میدونم که حالا سخت ندیدم >_<  مثلا موقع نشستن نمیتونم زانومو تو شکمم جمع کنم.فورا دلم درد میگیره.حتی چهارزانو که میشینم اگه پشت کمرم صاف نباشه و یه کم خم باشه شکم درد میگیرم.یا رو صندلی که میشینم انتهای ران یکی از پاهام تیر میکشه و خیلی دردم میاد باید فورا بلند شم... موقع خواب هم دیگه سه شبه با چهارتا بالش سعی میکنم تو وضعیت راحت باشم وگرنه همش دلم میخواد برگردم رو شکم و باز دل درد میگیرم...
    اما وضعیت ویارم خیلی بهتر شده.
    تهوع دارم اما بالا نمیارم دیگه. حتی اغ هم تقریبا نمیزنم. تازه دیگه یه غذاهایی هستن که واقعا با ولع میخورم و لذت میبرم و مثل قبل با قیافه ی درهم نمیخورم :)  خدا رو شکر :)

    خیلی دلم میخواد ورزش کنم.اما باشگاه قبول نمیکنه حامله بره.کلاس مخصوص حامله ها هم نداریم.تا یکی دو روز آینده میخوام ببینم میتونم سی دی سفارش بدم؟ بعدم استخر رفتنمو شروع کنم. اما گاهی میرقصم و با تو دلی کیف میکنیم :) اگه باباشم باشه که سه تایی قر میدیم و کنارشم کلی میخندیم...

    بیشتر چیزای ترش میخورم... تمر هندی >_< لواشک خونگی >_< آبغوره رو که مخلصشم... تو هفته حتما چهار شبش رو کاهو با آبغوره میخورم.

    آهان یه چیزی هم بگم درمورد یبوستی که داشت کلافم میکرد.من دیگه کشف کردم چی برای من خوبه.فقط و فقط اسفناج :/
    راستش یهو هوس اسفناج کردم و یه عالمه خریدیم. اما من دوست داشتم خام بخورم. با آبغوره میخورمش .آی راحت شدم.. آی راحت شدم ^_^

    خبر بد هم اینکه از آخر ماه امتحانای میان ترمم شروع میشن :(
    خوب من اصلا آماده نیستم...
    راستش من هرچند که همیشه در طول تحصیل از بچه های ممتاز بودم اما هیچوقت نمیتونم الگوی درس خوندن باشم...

    مثلا الان اینجا به معشوقه میتونم لقب دانشجوی نمونه رو بدم :) خوب من هیچوقت اونجوری منظم و همیشه نخوندم...
    آهان آوا رو هم همینطور... اونم بهش لقب دانشجوی درخشان میدم ^_^  خوب چجوری انقدر هر روز هر روز مث بچه ی آدم درس میخونید شماها >_< کنارشم به همه ی کاراتون میرسید :/ 


    شنبه هم پایان ترم زبانمه...  شیطونه میگه باز نخونم برم امتحان بدم :)  البته الان فهمیدم چون این دوره بعنوان آخرین دوره های عمومی زبانه توی مدرکی که میگیرم میانگین ترمهای باقی مونده بعنوان نمرم درج میشه :| و خوب نمیخوام نمرم بد باشه دیگه ^_^ یعنی سال بعد تو دلی جانم اجازه میده من دوره های تخصصیمم شرکت کنم و بخونم ؟؟ یا خونه نشین میشم و هی شیر میدم و آروغ میگیرم و پوشک عوض میکنم ^_^

    البته من خودمو آماده کردم اگه لازم شد یه دوره همینطور زندگی کنم... به هر حال اولویتی گفتن... تو دلی قند عسلی گفتن ^_^


    همینا دیگه... اینم از پست من... یعنی الان بلند بشم باید مستقیم برم آشپزخونه و غذا گرم کنم بریزم تو حلقم ^_^

    برای شبمون هم سالاد الویه درست کنم...

    بعدم بیام از سر و کول این آقای پدر بالا برم و دست تو مماغش کنم گوششو بکشم هی انگشت تو نافش کنم بچرخونم پیچش باز شه تا بالاخره بیدار شه...

    عزیزم صبح برای یه کاری مستقیم از شرکت رفته بود قم و ساعت دوازده و نیم بود که خوابید .... اما خوب اگه بذارم تا هفت و نیم هشت بخوابه حوصله ی خودم و این نی نی چی میشه :)  هنوزم بعد اینهمه روز که از سونو گذشته وسط فیلم یا بازی یا حرف زدنای جدیمون یهو میاد لباسمو میزنه بالا با سر میره تو دلم میگه وای بابایی چقدر وول خوردی آخه تو .یادم میاد نمیتونم خودمو کنترل کنم ^_^  یه همچین باباییه :)


    خوب دیگه من باید برم مواد غذایی به خودم تزریق کنم ^_^

    آقا من پست رو با حوصله و عشق نوشتمااااا.... کامنتا رو با حوصله و قشنگ و جیک جیکانه و دلبرانه بنویسید یه عالم خوشال شم :)

    دوستتون دارم :)


  • ۳۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵

    میزبانی نوشت..

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۳ آبان ۹۵

    خبر بد نوشت :(

    سلام!

    من فکر میکنم از اولین روزی که باردار شدم مدام تو نیایش هام از خدا میخوام به زنایی که میخوان مادر بشن ,بچشونه مادر شدن رو...

    کسایی که دچار سقط میشن خدا روحشونو آروم کنه :(

    یادم نمیاد تو وبلاگ نوشتم یا نه اما همین یکی دو هفته پیش دو نفر دیگه خبر بارداریشون رسید...

    یکی خواهر شوهرم یکی خواهرم...

    من بیشتر ساعتای روز گوشیم خاموشه.مودم خونه خاموشه...

    دیروز همین که چیتان پیتان کردم برم خونه ی آبجی بیفتم تو بغل مامان و منتظر بودم شوهرم آماده بشه گوشی رو روشن کردم و....

    خواهری ام حالش خوب نیست :(

    بچشو از دست داده...

    اولین بارم بود تو این دوران از ته دلم گریه کردم.

    با غم زیاد گریه کردم.

    که دلم به درد اومد.

    همسر هول شده بود. گوشیمو گرفت و خوند خبر رو :(

    بغلم کرد و حرفای خوب زد که من قوی باشم.که نگران نباشم. که عادیه.که خودمم تجربش کردم و اگه خدا بخواد بچم حالا داره به سنی میرسه که خطر سقطش خیلی خیلی کم میشه.

    که برای خواهرمم همینطوره.

    که باز باردار میشه..

    تو کوچه و منتظر شوهر آبجیم بودیم که بیاد دنبالمون.

    زنگ زدم بابای بچه ی از دست رفته.

    صدای داغونشو که شنیدم دیگه باز کنترلم از دست رفت.

    و اون مرتب میگفت تو گریه نکن. آخه کی به تو گفته؟؟؟

    اما وقتی فهمیدم بخاطر خنگ بودن دکترش لوله ی فالوپ آبجیمو کلا درآوردن خوب خیلی خیلی ناراحت تر شدم :(

    آبجیم وقتی دکتر رفته تو هفته ی ششمش بوده اما دکترش نذاشته سونو بده.گفته تا چند هفته دیگه صبر میکنیم.

    به خاطر همین آبجیم نمیدونست حاملگی خارج رحمه.

    صبح تو فاصله ی اینکه شوهرش از خونه میره بیرون تا سر خیابون و میفهمه چیزی جا گذاشته و دوباره برمیگرده خونه,
    آبجیم خودشو تو تخت خونی میبینه و دردش انقدر زیاد میشه که از حال میره کف خونه...

    سونو که رفته هنوز بچش زنده بوده و گذاشتن صدای قلبشو گوش بده...

    صدای قلبش نابودش کرده رسما...

    حال روحیش خیلی خرابه و منم.....

    اما وقتی میرم پیش مامان تاکید شده اون نباید بفهمه.

    خیلی سخته.خیلی زیاد...

    دیروز که صورتم کلی قرمز بود گفتم حالم بده بالا که میارم قیافم اینجوری میشه...

    خواهرم سی و دوسالشه.مامانم خیلی وقت بود چشم به راه خبر بارداریش بود.

    الان برای من ویارونه هامو آورده... تمشکی که دوست داشتم و داشتم براش پر پر میزدم... اما نوش جونم نمیشه که :(

    دلم پیش آبجیمه...

    درد عمل و از دست دادن رو با هم تحمل میکنه...

    شوهرش هم خیلی بده حالش...

    دعا میکنید براشون؟؟

    که باز سرپا بشن؟

    که آبجیم این مدت سوگواریشو زود از سر بگذرونه؟

    که زود بتونن باز بچه دار بشن؟

    از اون روزی میترسم که من ممکنه برای زایمانم برم شمال و آبجیم هنوز حامله نباشه...

    خیلی سختش میشه میدونم...

    منم سختم میشه :(  هیچوقت نمیخوام هیچ چیزم باعث حسرت کسی بشه.چه رسد به خواهرم :(

    برای منم این حال اون خیلی سخته.

    میدونم اولویتم بچه ی خودمه و حال و هواش. اما این دو روز از اینهمه گریه ناگزیر بودم انگار...  سختمه که خودمو جمع و جور کنم...

    دعا میکنید؟  خیلی دعا میکنید؟ :(




  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۲ آبان ۹۵

    جام سرخوشی نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵

    شکرانه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ آبان ۹۵

    شگفت انگیز نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

    سکوت نوشت.

    چندین روزه که دربرابر نوشتن مقاومت میکنم.

    حداقل چهار بار شده که لپتاپ رو روشن کردم و وارد قسمت انتشار مطلبم شدم اما یهو نخواستم بنویسم و سریع بستم صفحه رو.

    دلم میخواد با احتیاط بنویسم که زیاد رو به راه نیستم تا اینکه بی پروا بگم افتضاحم.

    از صبح فردای برگشتنم حال من بد و بدتر شد و این وسط سرما خوردگی همسر حکمِ نمکِ روی زخم شد.

    جفتمون دراز به دراز افتاده بودیم.

    دیگه کسی نبود برای احوال بدِ من مرهم باشه.

    ظرفایی که وقتی من سفر رفته بودم همشونو با سفید کننده تمیز شسته بود و خشک کرده بود و سرویسم کاملا چشم نواز شده بود کم کم دوباره جمع شدن و خونه ای که مثل دسته ی گل تحویلش گرفتم باز رفته رفته به هم ریخت.

    بد تر از همه این هر شب نبودناشه که دمار از روزگار دلم درآورده و روزها هم که یا بیحال و بیهوشه یا تا میرم سمتش درمیره میگه تو مریض میشی بعد من هر بار نگاهت میکنم زجر میکشم که باعثش شدم تو حالت از اینی که هست بدتر شه.

    خلاصه تمام اینها دست به دست هم داده که من هم جسما هم روحا کمی از پا بیفتم.

    میدونی؟ دلم گرفته و تنگه...

    انگار که بیست روز باشه سفر باشم و ندیده باشمش..

    خوب خیلی عذابه کنارمه و از آغوشش از بوسه اش از همه چیزش محرومم :(

    دو روزه با هر زحمتی هست بستمش به دونه ی به و شلغم.خودمم جهت پیشگیری برای اولین بار تو زندگیم شلغم خوردم :|

    در حال اذیت شدنم و خیلی ضعیف شدم..

    چند روزه فراموش کردم لذت بردن چجوریه؟

    جلو آینه وایمیسم و نگاهش میکنم که شکممو پهن تر کرده و دیگه داره کم کم معلوم میشه یه خبرهایی هست اما این چند روز نتونستم باهاش درست ارتباط بگیرم و بخاطرش ناراحتم.

    یه ذره حس گناه دارم.

    وقتی به اون صدای گریه ی جادویی که برای اولین بار میگه "مامان من اومدم" فکر میکنم بیشتر احساس گناه میکنم.از اینکه رو به راه نیستم.از اینکه این دایم التهوع بودنه بی حوصله ام کرده... با وجود اینکه میدونم تقصیر من نیست اما خوب اینکه اشکام نچکن پایین از کنترلم خارج شده.


    میدونم اینا میگذرن.

    میدونم خیلی ها آرزوی بچه دار شدن رو دارن حتی اگه قرار باشه کل نه ماه رو دراز به دراز افتاده باشن.

    میدونم باید خدا رو شکر کنم.

    میدونم همش به بغل کردنش و شنیدن خنده هاش و اینا می ارزه.

    خلاصه که میدونم.. برام از این کامنتا نذارید لطفا.

    در واقع این پست یه جور اطلاع دادن بود که بگم چرا نیستم؟ نمینویسم و اگه میخونمتون خاموشم و کامنتام دیر تایید میشدن..

    جز لبخندتون و کنارم بودنتون چیزی نمیخوام.

    از عزیزایی که کامنت دادن یا تو دایرکت اینستا مرتب از احوالم پرسیدن ممنونم ازشون.

    ببخشید که نتونستم تک به تک جواب بدم..

    ان شا االله که با حال بهتر برمیگردم :)


    +

    زِ حَد بُگذَشت مُشتاقی و صَبر اندَر غَمَت یارا

    به وَصلِ خود دَوایی کُن دلِ دیوانه ی ما را

    چنان مُشتاقَم ای دلبَر به دیدارَت که از دوری

    بَرآیَد از دِلَم آهی, بِسوزَد هفت دریا را...


    سعدی

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

    حجم سبز نوشت...

    سلام عزیزانم.

    مثل دسته ی گل تمیز و مرتبم.

    موهامو ریختم روی شونه ام و از هوایی که میپیچه لا به لاش لذت میبرم.

    هر نفسی که میکشم میگم خدایا شکرت.

    سرمو هر لحظه بلند میکنم و به این حجم سبز بارون خورده و خیس نگاه میکنم و با حال خوب و روح تازه برای همتون دعا میکنم.میگم خدایا دوستامم حالشون خوب باشه.رو به راه باشن.دلشون آروم باشه.به تو وصل باشن.

    بله... تو بالکن خونه ی مامان نشستم ^_^

    تو دلی هم سلام میرسونه.

    حالش خوبه و انقدر بهش رسیدگی و محبت شده لپاش گل انداخته ^_^

    کاش میشد برنگردم خونه.

    همسر هم بیاد همینجا.

    یه مدت بمونیم کیف کنیم.

    وقتی ژاکتمو سفت تر به خودم میچسبونم به دوشنبه فکر میکنم که دقیقا همین ساعت کولر خونه رو روشن کرده بودم یه ذره حالم بهتر شه...

    با تمام این صحبتا فردا عصر تو راه برگشت خونه خواهم بود..

    با یه عالمه خوراکی های خوشمزه در صندوق عقب ماشین ^_^


    *هرکی عزاداریش واقعی بوده،هرکی نذری هاش برای فقرا بوده نه برای فامیل .... قبول باشه .

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    شنبه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    درهم نوشت :/

    نتیجه تصویری


  • ۴۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    صد و چهاردهمین پست نوشت :)

    سلام دوست جان ها :)


    امیدوارم حال همتون خوب باشه...

    مامانِ تو دلی در حالی که به هفته ی نهمش خیلی نزدیک شده گزارش میکنه ^_^


    از احوالاتم بخوام بگم که تقریبا افتضاحم.. بی حال.. رنگ پریده.. احساسات جسمیم در دو بخش احساس گرسنگی و احساس تهوع خلاصه شده..

    این روزها با اینکه نت خونه قطع بود اما هر روز گوشی همسر مودم بود .ولی حالم اجازه نمیداد بیام.پست بذارم و تایپ کنم و پست بخونم و ...

    هی به خودم میگم مامانی طاقت بیار بیشتر از نصف راه این ویار رو رفتی...

    اما احساسات روحیم خوب و رو به راهه :)

    از درونم شادی میجوشه.عشق میجوشه. با تو دلی حرف میزنم و هرچند روزهایی که پنج شش بار بالا میارم دیگه رمقی برام نمیمونه اما یه لحظه هم حس نکردم پشیمونم یا اینکه کاش اون نبود و من خوب بودم...


    توی خیلی از سایت ها میرم و میخونم.. نظرات مامان های مختلف رو.. خیلی عده ی زیادی هستن مثلا نوشتن هیچ حسی به تو دلیشون ندارن.یا اونایی که دیگه زایمان کردن میگن حتی وقتی تکوناشم حس میکردن هنوز حسی بهش نداشتن تا به دنیا اومده و گرفتنش تو بغل..

    اما من واقعا حس میکنم قبل اینکه موجود باشم عشق درونی من موجود بوده.حس میکنم این حس از ازل با من بوده و حالا دارم لمسش میکنم..

    خدا رو شکر :)

    همسر هم عاشقشه. مدام سرش رو دل منه و میبوستش و باهاش حرف میزنه..

    من هیچوقت از قبل فکر نمیکردم بتونه باهاش تا قبل تولد این جوری ارتباط بگیره..

    همیشه فکر میکردم بهش نمیاد :) همیشه فکر میکردم بلد نیست...

    اما خیلی هم باحاله و من از ذوقش ذوقم هزار برابر میشه...

    هی میگه بسه دیگه چرا نمیاد بیرون ؟ چرا زود نمیگذره دنیا بیاد؟ میگم بچه رو هول نکن خودش میدونه کی بیاد...  میخنده میگه دیگه طاقت ندارم دلم میخواد بیاد دست کنه تو چشم و چالم از سر و کولم بالا بره .کلید که میندازم وارد خونه میشم کنار تو که برای استقبالم جلو دری اونم زیر دست و پامون وول بخوره :)


    عزیز طفلونکیم همش منتظره من دلم چیزی بخواد و مثل قهرمان ها بره بخره و برگرده...  هر ساعتی هر چی بخوام هر نقطه از شهر باشه واقعا میره.اما خوب من چیزی هوس نمیکنم که.دیگه از هوس کردنم نا امید شده :) فقط در این حد که بگم ماست فلان مغازه رو بیشتر دوست دارم.یا بجای بستنی پاستوریزه بستنی سنتی بخر در این حد میتونم کمک کنم از خودش احساس رضایت کنه .خدا ازم راضی باشه ^_^

    واقعا خدا رو شکر میکنم روزای بد دور رو پشت سر گذاشتیم..

    از وقتی تصمیم گرفتم همه چیز درست بشه و از خودم شروع کردم میدونستم این روزهای شیرین رو میبینم...

    هووم دیگه چی بگم؟ خدا رو شکر که کلاس زبان هم یه فرجه ی طولانی داشته بخاطر تغییر سیستم آموزشی. و من تونستم این روزها رو با خیال راحت تو خونه ی خودم ولو باشم و اُغمو بزنم ^_^ اولین جلسه ام چهاردهمه..

    دانشگاه رو هم... خوب فعلا دارم مدارک ثبت ناممو آماده میکنم اما هنوز تکمیل نکردم.اونم مهلتش تا چهاردهمه..


    واقعا روزایی که حالم خیلی بده با خودم فکر میکنم چه آدم خجسته ای بودم این وسط دانشگاه هم دارم ثبت نام میکنم :|


    همینا دیگه...

    مراقب خودتون باشید و خدانگهدارتون :*




  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    این روزها نوشت :)

    نتیجه تصویری برای عکس بارداری

  • ۴۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    کوتاه نوشت

    عزیزان دل سلام..


    ای کسانی که تهوع ندارید هر روز و هر لحظه و هر وعده ی غذا رو با میل و رغبت نوش جان میکنید و اصلا در مخیله تون نمیگنجه آدم چجوری ممکنه غذایی رو که براش جووون میداده الان رسما با ته قاشق از حلقش بده پایین ....  خوش به سعادتتون همین :|


    فکر کن انقدر تو خونه اُغ میزنم شوهرمم دچار تهوع میشه :(


    اصلا میلی به غذا ندارم. حتی پری زورا عزممو جزم کردم که خیلی ادای این مامان قوی ها که توپ تکونشون نمیده رو درارم خودم یه مرغ به روش خودم درست کردم که خیلی خوشمزه است و همیشه دوست داشتم.بعد کنارش سالاد شیرازی فراووون و همش میگفتم امروز دیگه میترکونم.. امروز دیگه عالی میشه.. اما همون یه ذره غذا رو نتونستم یه دفعه بخورمش و دو بار گرمش کردم ... یعنی بوی سالاد شیرازی داشت مستم میکرد .بوی آبغوره اما نمیتونستم بخورم..  >_<


    اما هر شب با همسر میریم این سایت و اون سایت ببینیم تو هفته ای که مثلا در پیش تو دلی چه تغییراتی میکنه.کلی عکس جنین میبینیم با اون کله های گندشون براشون کلی هم ذوق میکنیم ^_^


    تو کلاس زبان هم تیچرم هوامو داره و زیاد ازم کار نمیکشه. از جام بلندم نمیکنه برای ایستاده حرف زدن.بچه ها اذیتم کنن میگه بلاگر حالش خوب نیست دست از سر کچلش بردارید.. البته منم با همین حال همه ی تکالیفمو درست و دقیق میبرم و کاهلی نکردم.. خدا رو شکر ده کامل کلاسیمم گرفتم ^_^ حالا فردا امتحان فاینالمه >_<


    الانم بساط زبانم پهنه اما حالم خوش نیست که :(


    هوم فکر گرسنگیمو که میکنم باز ترجیح میدم غذاهام آبکی فرم و سرد باشه .

    مثلا الان یه ذره دلم آش رشته میخواد. اما خوب خاک تو سرم اصلا آش رشته هام خوب نمیشن..

    خوب راستش رومم نمیشه مثلا به آبجیم بگم بهم چیزی بده.تو این چند وقت یه بار حلیم برام پخته و آورده یه بارم که سوپ تو خونه ی خودش.

    یه دبه خیارشور برام آورده. یه شیشه مربا انجیر. خوب دیگه چی بگم آخه ؟

    پری روزا اومدن یه توک پا با شوهرش که دبه خیار شورم رو بدن.

    گفتن که وقتی شوهرت شبکار شد کلا باید بیای پیش ما.

    تشکر کردم و گفتم نه.

    اما مگه کوتاه اومدن :|

    شوهرش میگفت دستو ر از بالا اومده :|  وای انقدر از دست مامانم با این دستوراتش حرص میخورم..

    خوب چه فکری میکنه با خودش؟ اصلا نه نظر منو میپرسه نه چیزی .اصلا من هیچی مگه یه ماه دو ماه و یه هفته دو هفته است؟ خوب اونا یعنی باید خرج نصف هر ماه منم بدن ؟

    به همسر هم که میگم و غرغر میکنم میگه نه حق با اوناست برو..

    کم مونده خرخرشو بجوم بخدا..

    هی میگه خطرناکه..  (بر اساس این حرفا که زن حامله رو اجنه بهش چشم دارن و اذیتش میکنن)

    خلاصه که من دارم یه تنه جلو همه اینا وایمیسم و رو حرف خودم که تو خونه ی خودم راحت ترم پافشاری میکنم...


    خوب دیگه من برم یه نون و ماست بخورم >_<  بعدم ببینم میتونم بخونم زبان رو ؟


    دوستتون دارم. برام دعا کنید و کامنت های پر انرژی بذارید :)

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    دلخور نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵

    مرغ مریض نوشت :|

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت 2



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت :)

    سلام عزیزان دل :)

    همونجور که تو اینستاگرام گفتم , دیروز عصر تصمیم گرفتم شب که شد به همسر جان بگم همه چیز رو :)

    و این شد که بعد از کلاس رانندگی اول رفتم دو تا بادکنک صورتی و آبی دختر پسری خریدم که با هلیوم بادش کرده بودن.

    بعدم رفتم کلاس زبانم و وقتی تموم شد دو تا کاپ کیک نی نی و سی تا شمع هم خریدم و برگشتم خونه.


    دیشب بنا بود همسر بره عروسی همکارش و گفته بود حوالی ده و نیم یازده برمیگرده..

    منم دیگه از هشت و نیم که رسیدم تند و تند شروع کردم کارامو انجام دادم.

    شاممو آماده کردم..

    هال رو یه دستی به سر و روش کشیدم.

    میز وسط مبلها رو آماده کردم.

    شمع ها رو چیدم.

    بعدم خودم انقدر شلخته و خسته بودم که دیدم داره دیر میشه و بهتره دیگه فقط به خودم برسم..

    موهامو بافتم.. هرچند اونقدر بلند نیست اما همیشه فکر میکنم گیس کردن رمانتیک و دلبر تر از با یه کلیپس جمع کردنه .

    آرایشمو کردم.

    لباسمو انتخاب کردم و عوض کردم و خیلی نتیجه رو دوست داشتم :)

    و دیگه رفتم بست نشستم دم پنجره که به محض اینکه همسر در حیاط رو باز کرد من بدو بدو شمع ها رو روشن کنم...

    اما دریغ که انگار قصد برگشتن نداشت و من دیگه کم کم عصبی و بی حوصله شدم..

    بهش زنگ زدم گفتم زود تر بیا من حالم زیاد جالب نیست.

    خوب به اون زودی که فکرشو میکردم نیومد اما بالاخره از پنجره دیدم که یه پژو دم خونه است و یه آقای خوجل موجل ازش داره پیاده میشه..

    دیگه انقدر هول شدم که خدا میدونه..



    سریع آهنگ *دوست دارم زندگی رو* سیروان خسروی رو پلی کردم و شروع کردم شمع ها رو روشن کردن...

    پنج تاشون مونده بود که همسر رسید پشت در.

    حالا من درو قفل کرده بودم که اگه نرسیده بودم یهو نیاد تو .

    دیگه شمعا که تموم شد رفتم دم در و گوشی هم روشن و مشغول فیلم ^_^

    که اومد داخل...

    شاد و شنگول از عروسی..

    گفت اینجا چه خبره؟؟

    گفتم تولدت پیشاپیش مبارک :)

    خخخ گفت الان چه وقت پیشاپیشه !!  O_o

    دیگه رفت جلو...

    از این شمعا که چیده بودم تو راهش رد شد :




    به میز اصلی رسید و هی میگفت چی شده ؟؟ اینا چی ان ؟؟



    تا خم شد و کاپ کیک ها رو که دید تازه دو زاریش افتاد ...



    قسمت جالبش دقیقا همین لحظه بود .. یهو گفت واااای بلاگر تو داری مامان میشی؟؟؟؟؟؟
    عزیززززززم اصلا رو پاهاش بند نبود که....
    انقدر محکم تو بغلش فشارم داد که تو دلی رسما داد زد بابایی پِرِس شدم ..

    بعدم یادداشتی که گذاشته بودم رو خوند :



    بعدم یه عالمه با هم رقصیدیم با همون آهنگ


    و کلا خیلی شب خوبی از آب در اومد :)

    خدا رو شکر...

    کلی هم نشست نی نی های رو کاپ کیک ها رو ناز کرد :



    بعدش هم یه عالمه عکس دو تایی گرفتیم و چند بار هم ویدئو ضبط کردیم برای وقتی که خواستیم به خانواده هامون خبر بدیم ویدئو بفرستیم :)

    و اینجوری شد که یه شب خیلی عالی رقم خورد تو زندگیمون .

    دیگه همینا دیگه :)

    بسیار دوستتون دارم...
    Deco-mail pictograms of Heart

    برای همتون دعا میکنم تو این روزا که معجزه ی خدا تو دلمه :)

    و از همه ممنونم بخاطر ایده های خوب خوبتون :)

    + میترا جونم کجایی تو :(

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵

    بعد از ظهرانه نوشت :)


  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    بی عنوان ترین پست دنیا :)

  • ۶ لایک داری مامانی :)
  • ۵۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵

    روزهای من :)

    چون گِرِه بُگشایی از مو شام گَردَد صُبح ها

    پَردِه چون بُگشایی از رو , صُبح گَردَد شام ها


    صائب تبریزی

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵

    شکرگزاری نوشت...

    سلام.

    فکر کنم دیگه وقت اینکه من هم در مورد نعمت های زندگی خودم بنویسم رسیده :)

    گفتم ده مورد رو بگید بخاطر اینکه خوب دو سه تا نعمت رو معمولا همه میتونن بگن دیگه.. ولی قشنگش وقتیه که باید برای بقیش فکر کنی و بگی واقعا تا حالا به چشمم نیومده بود اینقدر اما فلان چیز هم نعمت محسوب میشه دیگه :)

    حالا بگذریم از اینکه یه سری از دوستان دیگه مثلا نعمت خانواده رو کلا بصورت پدر/ مادر/ برادر/ خواهر و شوهر تبدیل به پنج مورد کرده بودن و تقلب طور از زیر اونچه واقعا مورد نظر من بود دررفته بودن.. حالا باز حساب شوهر جداست اما خوب میدونید؟ من این پست رو برای خودم ننوشته بودم.. برای شما نوشتم.. که تو این روزای ناله و فغان که اکثر مردم از زندگیشون ناراضی ان و هر روز بیشتر روی اونچه ندارن یا ازشون گرفته شده متمرکز میشن,روی داشته هاتون فکر بذارید و با کشف هر مورد جدیدی یه دنیا عشق و شکر گزاری تو دلتون بیاد... پس هر چه بیشتر بهش تمرکز کرده باشید, دل خودتونو شاد تر کردید :)

    و اما نعمت های من...

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۹۵

    ناخوشی نوشت

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۸ شهریور ۹۵

    نعمت نوشت (خواندن این پست و کامنت نگذاشتن برایش از هر حرامی حرام تر است)

    سلام دوست جان ها :)

    گمونم مختصر و مفید ترین پست زندگیم رو دارم میذارم.

    ازتون میخوام تو کامنت به 10 مورد نعمتی که تو زندگی دارید اشاره کنید.

    هر چی که فکر میکنید داشتنش موهبت به شمار میاد.و اگه دوست داشتید در موردش چیزی هم توضیحی طور بنویسید.

    کامنت ها رو بدون پاسخ و وقتی حس کردم دیگه بنا نیست کامتی گذاشته بشه تایید خواهم کرد و تو پست بعدی درموردش گپ خواهم زد :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۶ شهریور ۹۵

    آدینه نوشت..

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۵ شهریور ۹۵

    خیال راحت نوشت :)

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۳ شهریور ۹۵

    مسافر نوشت.

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۹۵

    منتظر نوشت :(

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵

    دلتنگی نوشت :)

    آیا کسی منتظر پستای من هست هنوز ؟؟

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۹ مرداد ۹۵

    مناسبت نوشت..


  • ۳۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

    شروع نوشت :)

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۹۵

    آنچه گذشت نوشت

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵

    پست آخر نوشت...

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵

    زبان نوشت :|

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۸ تیر ۹۵

    چهار روز به رفتن نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵

    ظهر جمعه نوشت

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۵ تیر ۹۵

    شمارش معکوس نوشت :|

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵

    اکتیو نوشت :)

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    دیروز نوشت...

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

    عصرانه نوشت :)

     

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵

    خونه ی خودِ آدم نوشت..

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵

    بلاگر نوشت

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۵ تیر ۹۵

    بد قلق نوشت .

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵

    سرپایینی نوشت..

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۲ تیر ۹۵

    داداش نوشت :(

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵

    دعا نوشت :(

    دوستای خوبم دعا لازمم..


    با وضو, بی وضو

    با سجاده و تسبیح , بی سجاده و تسبیح

    هر جوری و هر کسی هستید

    اگه یه گوشه نشستید با خدا خلوت کنید

    برای سلامتی یه دونه داداش منم دعا کنید..


    ممنونم.

    اگه چند روز نبودم نگرانم نشید.

    با خبر خوش بیام ان شاالله..

  • ۲۰ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

    وظیفه نوشت

  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵

    روزَنِه نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵

    چند روز نوشت :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵

    مصدوم نوشت :|

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵

    شبِ بد نوشت :|

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

    Go on نوشت :)

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

    Stop نوشت!

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ خرداد ۹۵

    در رفتگی نوشت..

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ خرداد ۹۵

    شبانه نوشت :)



  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ خرداد ۹۵

    روزه داری نوشت :)



  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۰ خرداد ۹۵

    رمضان نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵

    آش و لاش نوشت :/

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵

    شروع هفته نوشت :)



  • ۳۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۵ خرداد ۹۵

    در حال حاضر نوشت :)

  • ۳۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۴ خرداد ۹۵

    طبق معمول نوشت...

  • ۴۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵

    خودِ خوبم نوشت :)



  • ۳۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    آخرین شب نوشت :|

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    بفرمایید عکس نوشت :)

    سلام و خوش آمد و آرزوی لذت بردنتون از عکسای من :)


    همیشه عاشق طلوع و غروب آفتابم.. چقدر حیفه که هر روز و هر روز شانس دیدنشون رو نداریم :(



    از عشق های دیگه ی من , تونل ^_^



    دیگه این عکسا اگه نشون ندن دلیل عشقی رو که من به گیلان عزیز میورزم باید سرمو بذارم و تلف شم :











    و اما خوشگلی های حیاط پدری ^_^





    و نهایتا خوشمزه های حیاط پدری ^_^







    عکسها رو با یه عدد دوربین 12 مگاپیکسلی گرفتم.بعضیهاشو خیلی زوم کردم .اون طلوع رو هم از داخل ماشین گرفتم.
    در هر حال امیدوارم کیفیتشون خوب باشه :) حجم رو هم تا جایی که تونستم کم کردم که راحت لود بشن و ببینید :)

    در آخر قصد دارم در مورد میوه ی خوش رنگی که تو عکس آخر هست یه کم جیک جیک کنم :)
    ایشون میوه ای هست که به جز شمال کشور گمونم تو شیراز هم به بار میشینه..
    حالا این وسط همیشه بین اینکه اسمش چیه بین علما اختلافه :دی
    یه سری بهش میگن ازگیل ژاپنی.ازگیل آمریکایی.ازگیل آسیایی.یه سری میگن انبه وحشی.یه عده دیگه هم که جدیدا تو اینستا عرایضشونو خوندم نوشتن این میوه اسمش انبوه است !! چون دختاش به صورت انبوه رشد میکنن و بخاطر شباهت اسمی بعضیا بهش میگن انبه :/ مورد داشتیم اصرار داشتن گلابی وحشیه !
    جونم براتون بگه که ما خودمون بهش میگیم ازگیل :/ خوب چون فصلشم با اون یکی ازگیل فرق داره با هم قاطی نمیکنیمشون ^_^
    اما خوب اشتباهه دیگه..
    ایشون طبق فرمایشات یه عدد مهندس منابع طبیعی زیر شاخه ی جنگلداری انبه ی ژاپنی هستن..
    از ژاپن اومدن ایران و مهندس مذکور تو درسهاشون این گونه درخت رو پاس فرمودن و به ریش همه ی ما که اسمشو اشتباه میگییم میخندن :/

    بگم عکس محبوبتون رو انتخاب کنید؟؟
    بگم؟؟؟؟؟
    :))

  • ۴۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۵ خرداد ۹۵

    غیر منتظره نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ خرداد ۹۵

    رو به راه نوشت :-)

    رو صندلی ایوون خونه نشستم.

    سرمو که بلند میکنم یه عالمه شمعدونی قرمز و صورتی نگام میکنن.

    یه عالمه رز سفید بهم لبخند میزنن.

    گلای سفید و بنفش ریز ریز کف چمنا باهام چشم تو چشم میشن.

    صدای مامانو میشنوم..  "مامان جان برات بهار نارنج و نعنا گذاشتم ببری.ببخش هیچی دیگه نیست بهت بدم"

    دور سرش میخوام بچرخم با این حرف.

    میگم مامان من که برای بردن نیومدم اومدم ببینمتون.

    کنار خونه یه کارگاه سنگ سازی هست. اما چون از بچگیم صداشو شنیدم انگار نیست اصلا..

    اینجوری میتونم صدای پرنده ها رو بشنوم.نمیدونم چی هستن اما صداشون بی نظیره..

    میدونم از امشب که برمیگردم تو آپارتمان دیگه نه خبری از این رنگها هست نه اثری از این صداها...

    یه دل سیر بهشون زل میزنم.

    یه دل سیر گوش میدم.

    یه دل سیر خدا رو شکر میکنم..

    گاهی میگم کاش میشد دستای مهربونشو بوسید..



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ خرداد ۹۵

    باز خواهم گشت :)

    سلام دوستان جان.

    این چند روز نمیتونم پست بذارم یا نظرات رو تایید کنم.

    اول خرداد برمیگردم.

    من خوبم.

    همه چیز خوبه.

    فقط نت ندارم و الان هم دارم از گوشی همسر پست میذارم.

    در پناه خدا باشید..

    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۵

    درد نوشت :/

    سلام دوستای خوب..

    بالاخره بادیگارد رو دیدم :)

    خیلی خوب بود.

    ده دقیقه یه ربع آخرش کلی می ارزید..

    نمیدونم واقعا یه همچین آدمایی پیدا میشن یعنی؟؟

    چقدر من عاشق مریلا زارعی باشم خوبه آخه؟؟؟ انقدر نازنین؟؟ انقدر هنرمند؟؟

    دیروز قبل اومدن همسر کلی آرایش پیرایش کردم :)

    خونه مرتب بود.

    چای به راه بود.

    کلید که انداخت منم رفتم جلو در برای استقبال :)

    بعد همینجور که من وایساده بودم منتظر دست دادن و روبوسی , ایشون مثل جت غرغر کنان اومدن داخل و اصلا انگار من هویجم >_<

    بعد غرغراشون این بود: صبح که داشتم میرفتم قبض گازها روی بُرد بود الان نمیدونم کی همه ی قبضا رو برداشته؟ آخه با قبضای ما چی کار دارن؟

    بعدم ما که قبض دوره ی گذشته رو پرداخت کرده بودیم... الان برامون صد و شصت تومن بدهی زده بود.. بعد اینا رو گفت و رفت دم خونه همسایمون بپرسه قبضا رو کی برداشته؟

    دو دقیقه بعد که دوباره برگشت البته بدون قبض آروم تر شده بود.منم دم ظرف شویی بودم دیگه..

    یه جوری انگار که تازه منو دیده اومد سمتم ^_^

    میگم چه عجب! اومدی که انگار نه انگار..

    دیگه میگه ببخشید خیلی عصبانی بودم اصلا حواسم نبود..

    حالا اینا به کنار جریان اینه الان در به در داره دنبال قبض قبلی میگرده اما من تقریبا مطمئنم وقتی پرداختش کردیم انداختمش دور و الان جرات ندارم بگم بهش که... صد بار گفته ننداز ^_^

    تا حالا دوبار رفتم اتاق عمل..

    یه جوری شجاعم که پرستارا همش میگن اصلا نمیترسی؟ چندمین بارته؟

    از همون اول دارم باهاشون شوخی میکنم و میخندم و میخندونم..

    چه اون بار که از کمر بی حس شدم با آمپول چه اون دفعه که بیهوشی کامل داشتم هیچ کولی بازی در نیاوردم..

    اما نقطه ضعفم "دندون پزشکیه"

    امروز صبح رفتم دندون عقلمو کشیدم.. اما با کلی ادا مدا دیگه...

    اولش که اومد بی حسی بزنه گفتم من حالم خوب نیست.. بذار برم یه چیزی بخورم بیام.دارم از ترس میمیرم..

    رفتم نون خرمایی خریدم با آبمیوه.خوردم و رفتم..

    تا گذاشتم آمپول رو بزنه قبلش کلی نطق کردم که درد نداشته باشه.من دندونم دیر بی حس میشه و اینا.

    چند دقیقه بعد که صدام زد تا بکشه اون اهرم رو که گذاشت تا فشار بده داد زدم دستشو گرفتم گفتم تو رو خدا یه بی حسی دیگه بزن..

    هی میگفت نمیخواد اما من ولش نکردم که.. آمپول رو زد. باز نشستم تا چند دقیقه بعد دوباره صدام زد.

    میخواست بکشه باز کلی حرف زدم تو رو خدا درد نکشماااا

    انقدر خانم دکتر باهام حرف زد که آروم شم و بهش اعتماد کنم خدا میدونه.. خدا رو شکر با حوصله بود.. هرکی بود شوتم میکرد بیرون ^_^

    هیچی دیگه الان من با یه لپ باد کرده به خاطر گاز استریلی که تو دهنمه دارم پست میذارم و کم کم داره بی حسیم از بین میره و درد شروع میشه  >_<

    الان باید گاز رو بردارم برم بستنی بخورم ^_^

    عصر هم کلاس دارم و کاش بتونم مثل آدم حرف بزنم :)

    هفته ی خوبی داشته باشید عزیزان :*


  • ۴۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۵

    آخر هفته نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    تلاش دوباره نوشت :)

    سلام به دوستای خوبم :)

    امیدوارم خوب و سرحال باشید :)

    میگم چقدر اسفند ماه ماه خوبی بود.. چقدر پر از هدف های جدید... انرژی خوب برای شروع بودم..

    البته اکثرمون بودیم.. فکر کنم خیلی هامون آخر هر سال یه برنامه هایی برای سال جدیدمون در نظر میگیریم :)

    اگه شما هم از اون دسته اید چقدر تو همین دو ماه اول از خودتون و عملکردتون برای تحقق اون هدف ها راضی هستید؟

    خوب من دقیقا امروز داشتم به همین جریان فکر میکردم در مورد خودم :/

    مثلا مهمترین هدفم ارتقاء زبانم بوده اما هنوووز همونجور با همون روش قبل تا به حال پیش رفتم و رمان های زبان اصلیم دارن خاک میخورن

    اما فیلم دیدم.. شاید مثلا پنج تا فیلم دیده باشم زبان اصلی  و بدون زیر نویس.. میدونم تکرارش تو دراز مدت خوبه اما خوب همش با خودم میگم وقتی فقط اون چیزایی که بلدم رو میفهمم و هیچ واژه ی جدیدی یاد نمیگیرم خوب بهتر نیست با زیر نویس ببینم؟ اما معلم جان ها میگن نه..

    کتاب هم که فقط شازده کوچولو رو خوندم و یه کناب دیگه رو در حد مقدمه شروع کردم

    سنتور هم که چند هفته است میخوام برم استادشو ببینم که برای خریدش اقدام کنم اما نتونستم.. نتونستم که تنبلی کردم

    یا خیلی کارای دیگه ...

    تازه الان هم چند روزه باز کارهام رو هم تلنبار شده و میتونم یه پست شرم آور در مورد کارهایی که واجبه انجام بدم اما ندادم بنویسم :(

    این وسط خونه زندگیمم شلوغ شده باز.. تغذیه امم به هم ریخته... الان از روز تولد لاک رو دستمه اما هر وعده ی نماز که میشه هی میگم برای وعده ی بعدی پاکش میکنم... باشگاه رفتنام زوری و هفتگی شده... ساعت خواب و بیدارمم که طبق معمول بوق سگ و لنگ ظهره...

    دریغ از یه نکته ی مثبت به خدا

    میدونم که همیشه بعد یه بحران روحی همه چیزم همین جوری شلخته میشه ..

    امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر راضی بودنم از خودم داره قطع و وصل میشه ..

    اما باز میخوام یه تلاش دوباره داشته باشم.یه شروع دیگه رو رقم بزنم..

    کمتر وقتم رو تلف کنم..

    و میخوام از همین بعد نوشتن پستم هم شروع کنم..

    یه روز با یه خانمی صحبت میکردم که شوهرش مبتلا به یه بیماری شده بود و خیلی مدت بیکار افتاده بود تو خونه..

    دو تا هم بچه دارن..

    میگفت دیگران برای هزینه های درمان کمکمون میکردن اما چون خرد خرد میرسید بیشتر خرج خونه میشد..

    تا یه روز هر چی تو خونه گشتم دیگه هیچ چیزی نبود که نهار به بچه هام بدم..

    نه مرغ نه گوشت نه حتی یه نون و ماست..

    میگفت گریه که امونمو بریده بود یواشکی تو آشپزخونه به بچه ها هم نمیتونستم بگم گرسنه بمونید که..

    دوستمون از کابینت رشته ی سوپ برمیداره میجوشونه میده بچه ها...

    خدا رو شکر الان مشکلاتشون خیلی خیلی خیلی کمتره...

    اما میگه الان وقتی سر سفره میشینیم هیچوقت یه دونه ی برنجم دور نمیندازیم. هیچوقت گوشه ی نون رو نمیچینیم...

    باورتون نمیشه اما من خودم همیشه عادت داشتم نونم رو کنارشو بگیرم و بخورم اگه لواش و تافتون باشه اما الان نمیتونم.. شرمم میاد..

    اما امروز به خیلی موارد دیگه ی اسراف کردنهام فکر کردم و واقعا از خودم خجالت کشیدم..

    معمولا برای اینکه مواد مغذی برنج خفظ بشه کته میپزمش و خوب دیگه نمیتونم ته دیگ بهش بندازم که .. بعد ته دیگ برنج رو نه من میخورم نه شوهرم.همیشه میندازیم دور.دور ریختنی های میوه مون خیلی زیاده همیشه.. یعنی از اونچیزی که میخریم خیلی اوقات نصفشو میندازیم چون خراب میشه..

    خدا منو ببخشه..  از همین امروز از اسراف توبه میکنم و میخوام بجای زبونی گفتن کاملا عملی به خدای خودم بگم شکرگزار نعمتهاشم..

    تازه این نه فقط جفا به نعمت های خداست که عین خیانت به زحمتهای شوهرمه.. این میوه ها که میگندن همه پولایی هستن که شوهرم براشون زحمت کشیده.. پس آدم میشم :)))

    جریان بعدی اینه که عزیزای من شاد باشیم :)

    خدا رو شکر از همون موقع که تصمیم گرفتم شاد باشم چقدر موفق بودم تو این مورد.. من هم دلم از سنگ نیست.. دلم واقعا گاهی میگیره اما نهایتا تو غصه غوطه ور نمیشم :) و بقولی اصل حالم خوبه

    نمیدونم چی شد که توی پست قبل به این نتیجه رسیدم که اگه ظلم و جفایی که داره به من میشه با بازی شوهرم رو نادیده بگیرم واقعا دلم برای خودش میسوزه که همینجور داره از هرچیز خوبی فاصله میگیره و خودش رو محروم میکنه از لذت بردن و زندگی کردن...

    توی این چند روز بیشتر و بیشتر به این جریان دقیق شدم..
    از دست خودم ناراحتم.. نه اینکه بگم خوب من حرص میخورم و ناراحتم میکنه جهنم نه.. اما میخوام برای آخرین راه یه مدت از خودم چشم پوشی کنم و حواسم به اون و نجات خودش باشه.. میدونم اگه اون رها شه منم میشم.. میدونم اگه اون رها شه این دردای قلبم میرن.. حالم عالی میشه اعصابم راحت میشه..

    با این شروع کردم که باز نماز بخونیم تو این خونه.. دوتایی ^_^ میدونم همونقدر که به من آرامش میده به اونم میده.
    بعدش هم دیگه شروع کردم به حرف زدن..
    میدونم من حرف نزنم اونم نمیزنه همش میره تو گوشیش پس چرا بذارم بیشتر و بیشتر فرو بره؟
    کم کم یخ بینمون شکست..
    یه شب بهش پیام دادم باهام حرف بزن.. تو شرکت بود. گفت چی بگم؟ گفتم حرف خوب از آینده..
    نوشت دوست دارم زندگی خوبی داشته باشیم. با درآمد خوب,بچه های خوب...

    گفتم من کجای آیندتم؟
    گفت تو باید باشی که آینده خوب باشه.نباشی حال من خوب نیست..
    منم از فرصت استفاده کردم و براش خیلی چیزا نوشتم..که دوست دارم تو رو با انگیزه و با هدف ببینم.که حس میکنم سردرگمی..که حالم بد میشه تو رو اونجوری میبینم که انگار هیچ انگیزه ای نداری..که هر بار سعی میکنم به بن بست میخورم و حالم بدتر میشه.. گفتم که چقدر خودش برام مهمه.. که خودش خوب و خوشبخت باشه و اینا رو به خاطر خودم نمیگم..گفتم باید کمک کنی زندگی جون بگیره و از این کسالت دربیاد..

    پیام داد خسته ام از زندگی. بی روحیه ام.. رابطمون خوب نیست.حس میکنم تو پشتیبانیم نمیکنی..
     گفت یه شب درموردش حرف میزنیم مفصل...

    به این نتیجه رسیدم باز برم مشاوره.. که باز خودمو به آب و آتیش بزنم براش..  من ازش کم ضربه نخوردم... اما میخوام دیروز ها رو واقعا ببخشم..
    همه چیزها رو .. همه حرفاشو..  و از نو شروع کنم.. ما آینده ی دور و درازی پیش رومونه که نمیشه اینجوری ادامش داد..

    دیشب وقت خواب میگم نمیای حرف بزنیم؟
    میگه حرفام خیلی زیاده.. خیلی...
    خسته بود.. دوازده ساعت سر کار بود.. گفتم باشه..

    این هفته همش دوازده ساعته است انگار..  اگه بشه هفته ی بعد حرف میزنیم..  قصدم فقط شنیدنشه.. ببینم دغدغه هاش چیه..
    ببینم تعریش از پشتیبانی چیه که میگه من نمیکنم؟ بشنوم و فکر کنم.. شاید گره از زندگیمون باز بشه.. شاید چیزهایی باشه که من بهشون توجه نکردم.. اگه عیبی دارم حتما برطرفش میکنم...

    خیلی حرفها داشتم برای این پست خیلی... اما الان دیگه دیره..

    برم منتظر اومدنش بشم.

    مواظب خودتون باشید..

    +همین که بتونی یه جا خودتو قانع کنی و از گذشته ات عبور کنی آرامشت برمیگرده.
     و این خودش قدم بزرگیه :)
  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵

    روز تازه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۵

    مایوس نوشت :|

    سلام :)


    + اصلا انگار قرار داد بستن منو هی با صدای زنگ و اینا بیدار کنن :/ خوب بذارید آدم تا لنگ ظهر بخوابه دیگه... عجبا... البته هفت صبح با صدای همسر که از سر کار برگشته بود بیدار شدم..

    بلاگر بیدار شو ببین چی تو دستمه

    من ناله کنان: چی تو دستته؟

    ببینش!

    چشم نیمه باز و ..... یه پرستو که شوهرم گرفته بودش..

    از جا میپرم اما تو خواب و بیدارم انگار.. میگه گیر افتاده بود تو کانال نورگیر..

    میگم برو از بالکن آزادش کن.میگه مطمئنی؟ میگم پ ن پ ^_^

    میره و برمیگرده.میگم آزادش کردی؟ میگه کردم اما الان گیر افتاده تو بالکن.بالش آسیب دیده..

    دلم طاقت نمیاره و میرم کنار بالکن نگاش میکنم که چجوری بال بال میزنه :((

    میگم تو رو خدا بیا این بنده خدا رو درست آزاد کن اینجوری هی میخوره در و دیوار زجر میکشه..  و خلاصه آزادش کرد :) بعدشم که تا خوابیدم صدای زنگ و ....


    + آقا چقدر سینما رفتن دسته جمعی خوبه ^_^  من نمیدونم چرا بادیگارد انقدر زود اینجا از تب و تاب افتاد و من هنوز ندیدمش.امروز من سالوادور نیستم دیدیم.


    + زشت نباشه برای چندمــــــــــــــین بار فیلم "Nine Months" رو دیدم و دوباره کلی خندیدم و لذت بردم که حالم بهتر و بهتر بشه؟


    + فردا تولد خواهر زادمه.به آبجی گفته بودم کیک نخره من میپزم و این یعنی خیلی اعتماد به نفس :| بعد طبق رسپی طیب شف یه کیک ماست پختم که افتضاح شد.. یعنی نوشته بود زمان پخت 20 دقیقه که تو بیست دقیقه کاملا نیمه جامد بود هنوز.. بعدم که بعد دو ساعت دیگه خام نبود دیدم اصلا خیلی بد شده.همه چیز رو هم طبق دستور انجام دادماااا اما نمیدونم چرا اونجوری شد.کلا انداختمش رفت :/

    بعد تصمیم گرفتم وا نَدَم و یه دستور دیگه کیکی اسفنجی امتحان کنم.. کلی بدو بدو همه ی وسایل رو آوردم چیدم بعد دیدم شکرم تموم شده :/ دستگاه خرد کنمم چیزای سفت آسیاب نمیکنه و این شد که در کمال شرمندگی  اس دادم گفتم خواهر جان کیک رو خریداری کن فردا ^_^

    و اینگونه شد که عنوان پستم شد مایوس نوشت !


    + به این ایمان آوردم که مناسبتها از اونچه که فکر میکنید به شما نزدیک ترند.. الان من از هیچ نظر آمادگی تولد خواهر زاده ندارم که :/

    ولی خوب بخاطر خواهرمم که شده فردا باید زود بیدار شم و کارای خودمو بکنم که بعد نهار زود برم خونه ی آبجی براش موهاشو درست کنم و کمکش کنم و این حرفا..


    + شب دوستان به خیر :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵

    غش نوشت :/

    سلام :)

    + صبح باز یه عدد مامور برق اومد انقدر زنگ آیفون رو زد و هیچکس باز نکرد تلف شد :/ آخر سر من نجاتش دادم.تا برگشتم تو تخت باز یه نفر داشت تلف میشد.. نظافت چی ساختمون بود.حالا ساعت چند بود؟ ده صبح اینا.
    دیگه منم بی خیال خواب شدم.صبحونه ی مفصل و پذیرایی از خودم و این صحبتا...
    بعد همینجور گذشت تا چهار و نیم عصر.در واحدمون رو زدن.شوهرم باز کرد میبینیم نظافتچیه میگه کارم تموم شد پولمو بدید.
    چقدرم عصبانی بود :| گلایه که چرا از صبح تا حالا یه آب یکی دست من نداده..
    همسایه هامون که هیچ کلا شوهرم اما تنها فرد مهربون این ساختمون بود که هر دفعه به این بنده خدا چای میداد  اما من امروز یادم رفت بگم اینجاست.یعنی یه جور پذیرایی میکنه شوهرم گاهی سینی چای رو با انواع بیسکوییت هایی که تو خونه داریم دیزاین میکنه اصن >_<
    خلاصه که اومد تو خونه و یه ذره سرزنش مانند که چرا یه چای براش درست نکردی؟؟
    یه عذر خواهی کردم و گفتم حالا اینا به کنار.. این از ده و نیم تا چهار و نیم دقیقا چی کار میکرده سه طبقه ساختمونو :|

    + کلاس زبان امروز عالی اصن ^_^ هم نمره ی کلاسیمو ده کامل شدم هم امتحان رو نمره ام top شد.سی و هفت از چهل :) معلممونم گفت عاشق تلاشی هستم که برای پیشرفتت تو زبان میکنی.. خلاصه اول تا آخر کلاس من حالم پروانه ای بود اصن ^_^

    + اول این ماه که حقوق گرفتیم من خیلی خوش حال تشریف داشتم .چون افزایش حقوق داشتیم و خوب این خوب بود دیگه..
    یادمه قبل عید با شوهرم قرار گذاشتیم سعی کنیم هر ماه 500 پس انداز کنیم.هرچند که میدونستیم خیلی خوشبینانه است اما تو دلمون میگفتیم 300 که دیگه رو شاخشه..
    اما اصلا شروع خوبی در این زمینه نداشتیم که هیــــــــــــــچ امروز فهمیدم تو کارت یه چیزی حدود 100 مونده تا آخر ماه :/
    و تو همین دو هفته یه تومن پول نابود شده اصلا هم معلوم نیست کجا و چگونه :|
    و این در حالیه که من هوس شاه توت کردم و شیر بلال.. تازه زرد آلو هم اومده بازار و من دیگه حرفی ندارم :|
    خلاصه که برای مدیریت مالی یک عدد خونه هر پیشنهاد و انتقادی با جان دل شنیده میشود :)

    + عنوان میگه امروز به غیر صبحانه یه وعده میرزا خوردم و الان در حال غشم از گرسنگی :/

    + عیدتون مبارک عزیزای دل :)

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

    طاقت بیار نوشت !

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵

    دل نوشت :(

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۵

    عکس داریم :)

    اولش که رسیدیم یه عدد روستا بود که تا چشم کار میکرد خاک و کاهگل بود .یه جوری که خواهر زاده هام صداشون درومده بود که چرا اینجا اومدیم؟؟

    از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یه عده جمع شدن یه جایی و دارن پایین رو نگاه میکنن..

    ما هم رفتیم ببینیم چیه که اینجا رو دیدیم و عقل و هوش از کف دادیم : کلیک1   این هم یه زاویه دیگه که اقاقیا های عزیز هم توشن : کلیک2

    من کلا از دیدن جایی که آب توشه مثل دریا رودخونه برکه چشمه اینا بیشتر از دیدن سرسبزی خوشم میاد :)

    خصوصا که اینجا رنگ آبش خیلی خاص و دل انگیز بود واقعا به دلم نشست.

    تازه تو این استخر فرمی که از آب چشمه ی بغل دستش پر میشد یه عااااالمه ماهی بود.. یه عااالمه.. چقدرم بزرگ...


    بعد از همون بغل چشمه پله میخورد میرفت به سمت پایین و پله ها که تموم میشد انگار از در باغ سبز رد شدی..

    یهو همه چی رنگش عوض میشد...

    کلیک3 و کلیک4


    اینو به یاد هومان گرفتم :)  کلیک5


    این عزیزای دلمم دارم لحظه میشمرم که ما رو شرمنده ی قرمزیشون کنن در آینده ی نزدیک : کلیک6


    این خانم خانما هم از مورد علاقه هامه : کلیک7


    این یکی عزیز دلمم که اصن یه دونه باشه :) کلیک8


    راستی یه چیزی که مهم بود و یادم رفته بود تو پست قبل عنوان کنم این بود که چقدر مردم روستا باصفا و با محبتن :)


    یه مجلس تو مسجد داشتن که وقت نهار من و همسر که برای چرخش رفته بودیم یه آقای جوونی بهمون تعارف کرد بریم غذا بخوریم :)

    دعوت دو تا آدم غریبه نه به خاطر مجلس به خاطر اینکه معلوم بود ما مسافریم و شاید گرسنه باشیم واقعا منو خوشحال کرد..

    بعدم که باغی که ما و خیلی خانواده ی دیگه نشسته بودیم ملک شخصی بود اما صاحب دریا دلش محصورش نکرده بود و اجازه میداد امثال ماها بریم لذت ببریم..

    تو باغ هم درخت گوجه سبز و زرد آلو و بادوم و انار و انجیر و گیلاس و به و همه چیز بود که خوب مثلا میشد کلی از درختا آویزون شد و چغاله خورد یا گوجه سبز زد... خوب بودن مردمی که پلاستیک به دست میومدن و میکندن اما در کل ندید بدید بازار نبود...

    من که دلم ضعف رفت برا بادوم ها اما کلا سه تا دونه خوردم که اونم میدونم آدمی که مناعت طبعش انقدر بالاست ماها رو راه داده حتما فکرشم کرده مردم از میوه هاش میخورن و اگه بنا بود حلال نکنه باغ رو میبست..

    یه بارم اومد گفت فقط خواهش میکنم که باغ رو کثیف نکنید.حتی شده آشغالهاتون رو تو کیسه زباله بریزید همینجا بذارید من خودم جمع میکنم..

    بعدم رفت..

    من که واقعا دعاش کردم که تنگ نظر نیست و انقدر مهربونه.قبل رفتنمون هم دستکش پوشیدم و نه فقط زباله های خودمون که تا یه شعاعی زباله های قدیمی رو هم جمع کردم و بردیم با خودمون :)


    + عکس محبوب انتخاب بشه لطفا :)

    + عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست :)

  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۵

    با صفا نوشت:)

    جمعه:

    سلام :)

    جانم براتون بگه که بعد از شب بسیار مزخرفِ جریان رستوران کمی تا قسمتی دمغی در جان من باعث شد این چند روز تعداد خیلی معدودی پست بخونم و چیزی هم ننویسم..

    کلاس زبان چهارشنبه عالی بود.. دیگه بهم ثابت شده باید نزدیک به نیم ترم بشیم تا من یخم کاملا تو کلاس باز بشه و بلبلی بشم که بیا و ببین :)

    آقا ریا نباشه اما خیلی عشق میکنم وقتی تیچرم میخواد یه غلطی که اصلا غلط نیست رو ازم بگیره بعد من محکم می ایستم میگم من مطمئنم دارم درستش رو میگم بعد من ازش یه اشتباهی میگیرم بنده خدا به خودش شک میکنه بعد جلسه بعد با لبخند میاد میگه حق با تو بود در مورد فلان چیز :) اصن یه حس خُلیسم بهم دست میده انقدر لذت داره برام :)
     تو این ترم چهار بار برام پیش اومده :)

    البته اینم بگم منم اشتباهاتی دارم و درباره چیزایی که بهشون مطمئن نیستم اصلا سر خود بازی درنمیارم و زود ممنون میشم که غلطمو تصحیح میکنه:)

    خوب از هر چی بگذریم سخن جریانات امروز خوش تره ^_^


    شهری که توش هستم آب و هواش گرم و خشکه و واقعا گاهی آدم حس میکنه تو بیابونه..  بومی های اینجا یه عده ایشون باغ میوه دارن اطراف اینجا و کلی هم بهش مینازن..


    ما یه سال رفتیم یکی از این باغ ها.آبجیم از شمال اومده بود و خواستیم بهش خوش بگذره.. آبجیم اما بهش خوش نگذشت هیچ گفت یه وجب حیاط بابا رو به این باغ ها نمیدم ^_^

    اما دیشب قرار گذاشتیم که امروز بریم یه عدد روستا که حدودا با اینجا 50 کیلومتر فاصلشه...

    بعد دیشب لحظه ی خواب تازه خواهرم میگه کاش کیک هم داشتیم :/

    هیچی دیگه منی که ساعت دو و نیم بود و خوابیدم امروز 7 صبح نمیدونم با کدوم امداد غیبی تونستم بیدار شم ^_^

    یه عدد کیک عالی درست کردم.

    بعد هم رفتیم بسوی روستا.. و اونجا بود که ما تازه فهمیدیم معنی باغ چیه :/


    ساعتی چند از جای گیریمون نگذشته بود که من احساس کردم معجزه ی طبیعت شامل حالم شد و باز منو شاد و خندان کرد..

    اونجا احساس کردم واقعا نمیتونم تو اون لحظه ها از کسی متنفر باشم .حتی اگه اون آدم شوهری باشه که این چند روز بسیار بد بوده.

    خصوصا وقتی رفت برام یه سوسک پیدا کرد اومد با عشق تقدیمم کرد دیگه نمیتونستم فراموش نکنم چند روز اخیر رو :)

    واقعا از بهترین گردشهای عمرم بود..

    خدایا واقعا شکرت... خیلی شکرت... عاشقتم که یه چیزایی آفریدی که نماینده ی زیبایی تو باشن.. عاشقتم که قدرت درک  این زیبایی ها رو به من دادی..

     همین که بین یه روستای یه عالمه کاه گلی یهو یه استخری که از یه چشمه ی طبیعی درست شده  و توش کلی ماهیه ببینی و و از رنگ سبز آبیش خیره بمونی ...

    همین که بشینی کنار رود خونه ای که از همون سر چشمه روونه پاتو بکنی تو آبش و جیگرت خنک شه..

    همین که نم بارون  لطف گردشتو صد چندان کنه..

    همین که لذت ببری از نهار و عصرونه و رو نمایی کنی از کیکت و لذت ببرن همه...

    همین که تو راه یه درختایی ببینی سرسبز و تنومند که حس کنی چقدر عاشق این موجود هستی ...

    همین که صدای آهنگ گوشی رو ببندی و صدای پرنده ها روحتو به وجد بیاره...

    همین که یه شقایق بزنی گوشه ی زلفت و حس کنی زیبا شدی..

    همه ی اینا جای نماز شکر داره...

    خدا جانم؟ تو خیلی باصفایی Deco-mail pictograms of Heart

    آخر وقت گردشمون موبایل همسر به علت تمام شدن شارژ رفت تو کیف بنده..

    خونه که رسیدیم گوشی رو قایم کردم^_^ خودمم رفتم تو دستشویی و حداقل بیست دقیقه اونجا موندم و سه بار صورتمو با صابون شستم که خیلی طول بکشه :)

    بعد ایشون اومدن در زدن و پرسیدن گوشیم کو؟

    گفتم تو کیفمه بردار.

    دو دقیقه بعد باز اومد : گوشیم نیست

    گفتم دوباره بگرد.

    گفت ده بار گشتم..

    وقتی اومدم نشسته بود رو مبل..  احساس کردم کوسن بغل دستش جا به جا شده.شایدم من از ترسم که دقیقا موبایل همون پشت بود توهم زده بودم که جا به جا شده..

    یه ذره پیچید به پر و پام و منم گفتم لابد جامونده اونجا.. اما گفتم اگه موبایل رو دیده باشه خیلی تابلو میشه من اصرار کنم جا مونده که :/

    خلاصه بهش گفتم موبایل رو میدم اما تو خونه بازی کنی یه بلایی سرت میارم بالاخره...

    هیچی دیگه دستی دستی موبایل رو دادم رفت :|

    الان احساس ترسو بودن میکنم.. خوب نمیدادم نمیدادم دیگه... کی به کی بود؟ فوقش یه کم داد و بیداد میکرد .فوقش میفهمید به قصد و غرض گم و گور شده..

    البته موضوع این هم بود که اصل بازی ها سر جاشون بودن و راحت رو گوشی دیگه میشد با همون اکانتها بازی کرد باز :/


    خوب دیگه اینم از پست :)

    ممنونم که خوندید..

    در پناه خدا باشید :*



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    حرف مردم نوشت :/




  • ۴۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۹۵

    جنگ نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۴ ارديبهشت ۹۵

    شکلات مغزدار :)

    خوب سلام قندِ عسل ها :)

    من با دستور شکلات اومدم :)

    خیلی هم مختصر و مفیده..

    بدویید ادامه :)

  • ۵ لایک داری مامانی :)
  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳ ارديبهشت ۹۵

    زمین, میراث مشترک نسل ها...


    بیشتر مواظب زمینمون باشیم :)

    ***********************************************


    *ولادت حضرت علی,روز مرد و روز پدر مبارک*

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵

    زِ خاکِ سعدیِ شیراز بوی عشق می آید...


    مستم ز همه شعر و خوش آواییِ سعدی

    بینا شده ام از همه بیناییِ سعدی


    آنکس که دلی دارد و دلدار و دل آرام

    غرق است به موجِ دلِ دریاییِ سعدی


    دیریست که پیران و جوانانِ دیارم

    دارند به لب قصه ی داناییِ سعدی


    بستان و گلستان همه آباد و مصفاست

    از چیرگی و قافیه آراییِ سعدی


    "بیدادِ تو عدل است و جفایِ تو کرامت"

    بی طاقتم از نظمِ تماشاییِ سعدی


    آرامگهی آبی و خوش منظره اینجاست

    هر چند که زیباست به زیباییِ سعدی


    هر اهلِ قلم می نتواند که رساند

    آثارِ قلم را به تواناییِ سعدی


    خضری به همه عمر به دنبالِ کسی رفت

    کو رفت پیِ مردی و آقاییِ سعدی


    با هم بفرستیم به سعدی همه حمدی

    کاین فاتحه باشد همه داراییِ سعدی



    *شاعر :مهدی خضری

    *روز بزرگداشت شیخ اجل گرامی :)
  • ۱۰ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۹۵

    آخرین روز نوشت :|



    سلام :)

    وقتهایی که خیلی عمیق به این سرعت گذر زمان فکر میکنم دلم میگیره.
    یکجورهایی انگار نه انگار که همین دیروز سال تحویل شد و ما خوابالو خوابالو نشستیم پای هفت سین و یا مقلب القلوب خوندیم :/
    انگار نه انگار همین چهار ساعت دیگه فروردین 95 تموم تموم میشه !

    یکجور استرس غریبی هست که همش بهم میگه لحظه ای که دیگه از زندگی تو این دنیا کاملا امید میبُرَم و میفهمم لحظه ی رفتنم نزدیکه باز همین امروز برام مثل دیروزمه انقدر که نفهمیدم چطوری گذشته ...

    و خوب مرگ کمی منو نگران میکنه..
    پریشان میکنه..
     دروغ چرا؟ خیلی نگرانم میکنه..

    شنیدم  کسایی که خیالشون بابت اعمالشون راحته از مردن نمیترسن..
    اما من همیشه حتی وقتی خیلی به خودم اطمینان داشتم هم میترسیدم.. از دنیای نادیده...  >_<

    بگذریم حالا از این جریان :)
    با لبخند ادامه بدیم ادامه ی پست رو.. اون هم از نوع ملیحش ^_^

    اوضاع من با همون روند خوبی که شروع کرده بودم داره ادامه پیدا میکنه..
    نه اینکه زندگی سخت نباشه..
    نه که کسی رو اعصاب نباشه..
    اما دل من از وابستگی به همه ی آدما آزاد شده..
    و خوشحالم از این بابت.
    حالم یجوریه که تو دلم و برای خودم شادم..
    نه خبر بدی اونقدر ناراحتم میکنه که بشینم زار زار گریه کنم.
    نه خبر واتفاق خوبی اونقدر از خود بی خودم میکنه که فراموش کنم میگذره.
    و از این بابت هم خوشحالم..

    با خودم به جاهای خوب خوبی رسیدم :)

    از زبان بگم که هر چه آتیش عشقم به یادگیریش شعله ور تر میشه سختی ها و پیچ و خم هاشم برام بیشتر میشه.. هنوز اونقدر که باید نتونستم براش وقت بذارم.به جز دیروز که  سه ساعت نشستم پاش..
    یه سایت معرفی میکنم برای علاقه منداش: کلیک
    عالیه اینجا...
    چون معلمهاش واقعا انگلیسی زبان هستن و من تاحالا هر گرامری رو نفهمیدم اینجا مشکلم رو حل کرده :)
    امید که مفید باشه برای شما هم :)

    دیروز یه شکلات برای اولین بار درست کردم که عالی شد.پست بعدیم حتما دستورش رو خواهم گذاشت.
    همسر میخوره و میگه :

    اینو واقعا تو درست کردی؟؟
    بله ^_^

    یعنی واقعا؟؟
    اوهوم ^_^

    میدونی؟؟ میخوام بهت بگم عالی شده.. از تو بعید بود اصن ^_^
    :| کچل!

    راستش حالا که سعی میکنم کمتر بنویسم و اگه پستی میذارم یه چیز خوبی داشته باشه توش برای یاد گرفتن یا لذت بردن بیشتر خل شدم و تو خونه با خودم گپ و گفت میکنم ^_^
    تو سرم پست میذارم.
    تو سرم کامنت میذارم.
    تو سرم جواب کامنت میدم ^_^

    آهان اینو گفته بودم که کتاب شازده کوچولو رو خوندم.اما دیشب متوجه شدم یه سری جمله ها هست که تحت عنوان برگرفته از کتاب شازده کوچولو این ور و اون ور خونده بودم و خیلی هم عالی بودن.. خصوصا تو قسمت های مکالمه ی روباه و شازده. اما اصلا تو کتاب من نبودن اینا :/
    چرا واقعا؟؟ کسی میدونه؟ کتاب نسخه ی کامل و ناقص داره تو بازار؟؟ جریان چیه؟

    خوب دیگه کم کم پست رو ببندم و برم شام و نهار فردا رو درست کنم :)


    + امیدوارم اردیبهشتِ خوب و لذت بخشی پیش روتون باشه :)

    + یه سری دوستای عزیز هستن تا آدم نره براشون کامنت نذاره نمیان وب آدم.عزیزان من لازم نیست بخاطر پس دادن کامنت قبول زحمت کنید واقعا :/ 

    + آماده ی درست کردن شکلات باشیداااا :)

    + برای بعضی کاراش میشه جون داد :)
    وقتی زنگ میزنه میگه برو دست بکن تو جیب کاپشنم.. دیشب برات یه چیزی آورده بودم یادم رفت بهت بدم.
    و تو اینا رو پیدا کنی و عطرشون مستت کنه ^_^ کلیک

    + روح مهرداد اولادی شاد .

    + تَن مَپَروَر زانکه قُربانیست تَن
       دل بِپَروَر,دل به بالا میرَوَد...   *حضرت مولانا*






  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۹۵

    ستایش نوشت :(

    سلام :)


    در پی جریان مورد تجاوز واقع شدن و با چاقو کشته شدن و بعد با اسید سوزونده شدنِ ستایشِ 6 ساله ی افغان به دست پسر ایرانی,

    یه عده اومدن فیسبوک و باقی فضاهای مجازی برای همدردی پست گذاشتن و به شدت محکوم کردن این جریان رو.

    بعد زیر پستاشون هم مثلا نوشتن :

    من ستایش هستم.

    من دوست مردم افغانستان هستم.


    من هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم هایی که این پستها رو خوندن با تاسف و اشک تو چشم خوندم و هنگ کردم..  و خوب خیلی هم برام قابل ستایش بود این سبک همدردی.

    بعد یه عده ی دیگه با کامنت های کم و بیش خواهر مادری :/ گفته بودن چرا مساله ی ایرانی افغانی بودن رو عنوان میکنید و بحث نژادی راه میندازید؟

    بعد گروه اول در جواب براومده بودند که اگه جریان برعکس بود باز هم میگفتید نباید بحث نژادی بشه؟؟

    و من همچنان حق رو به گروه اول میدادم..

    اما امشب..

    امشب که ساعت هشت و نیم داشتم از کلاس برمیگشتم .

    امشب که از کنار ساختمون های نیمه کاره که معمولا یکی دو تا کارگر توش میمونن شبا که مصالح دزدیده نشه رد میشدم.

    امشب که تو کوچه ی خلوت از ترس  دوان دوان خودم رو به خونه رسوندم و همش توهم این که الان یکی دنبالمه با من بود ,به گروه دوم بیشتر فکر کردم..

    به نظرم ذات این جریان اونقدری قبیح هست که مساله ی ملیت فاعل و مفعول اهمیتش خیلی کمرنگ میشه..

    به نظرم تو پست های گروه اول به اون چیزی که توجهی نشده بود زنا و دخترای امثال منن..

    زنا و دخترای امثال من که تو چنین شهرایی زندگی میکنن که جمعیت افغان توش زیاده و حالا هرچقدر که قبلا میترسیدن به خاطر مسایلی که کم نبوده تعدادشون ,باید هزار برابر بیشتر بترسن که مبادا وسیله ی انتقام واقع بشن :((


    اونم تو شرایطی که خانواده ی ستایش اونقدری فهیم بودن که تاکید کردن مساله ربطی به ایرانی و افغانی بودن نداره و اون پسر ممکن بود این بلا رو سر یه دختر ایرانی بیاره ...

    چی میشد اگه فقط با خانواده ی ستایش همدردی میکردید؟؟ چی میشد یه شبه به فکر این نمیفتادید که حق افغان ها از نظر نداشتن حق بیمه و و جای دو نفر کار کردن و با حداقل حقوق کار کردن  چقدر تو کشور ما تضییع شده؟ چی میشد دو تا ملیت که دارن کنار هم زندگی میکنن بیشتر از این به جون هم نمینداختید..؟؟؟

    حالا اگه همین فردا یه اتفاق مشابه فقط برعکسش برای خونخواهی بیفته... همین گروه اول صداشونم درنمیاد :((



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۹۵

    دماغ سوخته نوشت :/

    سلام علیک :)


    دیروز طی یک حرکت انتحاری پیشنهاد سینما رفتن دادم.دسته جمعی با آبجی اینا.. و از اونجا که این روزها سینما غلغله است شال و کلاه کردم و رفتم برای دو سانس بعد بلیط تهیه کردم :)

    50 کیلو آلبالو..  کوچه ی بی نام از نظر ارزش دیدن به نظرم قوی تر بود اما اینم عالی بود برای فان و این صحبتا..

    تا حالا هر بار رفتم سینما خیلی خلوت بوده یعنی نهایتش با ده بیست نفر دیگه تو یه سالن که از اون بیست نفر حد اقل شش نفرشون (سه جفت) اون پشت مشتا در حال عملیات منشوری بودن و گاهی ما رو با صداهای ملچ مولوچ و آی بیشعور دردم اومد و قهقهه های مشکوک یهویی غافلگیر کردن :/

    اما این بار جای سوزن انداختن نبود . و خوب وقتی با یه عالمه آدم یه چیزی رو نگاه میکنی و یهو قهقهه تو سالن میپیچه یا صدای دست و سوت های همگانی واقعا حال آدم خوب میشه :))


    امروز هم که شیفت همسر عوض شد و یک و نیم ظهر رفت سر کار :)

    این شیفت رو دوست دارم..

    رفتنشو میفهمم .اومدنشو میفهمم . و مهم تر اینکه عصر رو تنهام و میتونم به یه عالمه کار برسم..

    ساعت پنج که شد رفتم بدو بدو تخمه و کرانچی و پاپ کرن و آلوچه و طالبی خریدم که فوتبال ببینم و از خودم پذیرایی کنم :)

    اونم که یه جور پیش رفت جا داشت آخرش هوادارای پرسپولیس تو آزادی یکصدا شعرِ بوی دماغ سوخته میاد رو برامون بخونن :))

    حالا وسط بازی دوستم اس ام اس زده بلاگر! من تلویزیونم خرابه بازی رو لحظه به لحظه گزارش کن..

    بعد یه جا که پرسپولیس میخواست گل بزنه رحمتی اول با دست گرفت بعد با پا میگم حمیده! رحمتی ترکوووووند..

    میگه رحمتی کیه؟؟؟

    میگم خاک تو سرت دروازه بانمونه دیگه ^_^

    دو دقیقه دیگه اس داده بلاگر ! دربی چیه؟؟

    اصلا اون لحظه میخواستم زمین دهن وا کنه برم توش.. تا این حد از اینهمه فوتبالی بودنش به وجد اومده بودم :دی


    برای امروز تو دفترچه ام یه چندتا کار مهم نوشته بودم.هر چند که ساعت اوج انرژی من 2 تا 6 عصره اما باز میخوام پست رو که بستم برم دونه دونه انجامشون بدم :/


    شنبه ی خوبی در پیش داشته باشید عزیزان :)


  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۷ فروردين ۹۵

    چهارشنبه نوشت :)

    سلام و عرض ادب دوستای خوبم :)

    خدا رو هزار مرتبه شکر که امروز رو هم دارم با سلامتی تن و شادی دل تموم میکنم :)

    امیدوارم برای شما هم همینطور و با حس خوب به پایان برسه..


    دیشب موقع خواب به همسر اس ام اس زدم که صبح برام یا حلیم بخره یا کله پاچه ...

    میدونم چقدر سخته شب کار باشی و صبح که داری دیوونه میشی از خستگی و خواب زنت سفارش کله پاچه داده باشه .اما دستش درد نکنه با کله پاچه برگشته بود خونه و صبح که بیدارم کرد صبحانه بخوریم کلی جیگرم حال اومد ^_^

    قسمت بدش این بود که دیشب حدود چهار صبح خوابیده بودم و همینجور یه چشم باز,یه چشم بسته از صبحانه ام لذت بردم و یه کمی که بیدار نشستم دیدم دارم از وسط نصف میشم باز دراز به دراز افتادم >_<

    چشم که باز کردم ساعت دوازده بود..


    نهار نداشتیم که هیچ حوصله ی پخت و پز هم نبود :/

    راستش آخر ماهه و این چند روز همش گفتم بذار سر برج شه برم یه خرید کلی اینه که چیزایی که احتیاج داریم رو تک تک نمیخرم.. این هم مزید بر علت میشه که آشپزی نکنم .. آخه همش تکراری میشه..

    خلاصه همسر هم بیدار شد و نشست یه ذره بازی کرد .. منم نگاش میکردم دورادور .بهش فکر میکردم..

    تازه که ازدواج کرده بودیم خیلی باحال بود..

    مثلا میرفتم دانشگاه برمیگشتم میدیدم خونه مثل دسته گله :/

    میرفتم سفر میومدم خونه مثل دسته گل بود :/

    خیلی دمش گرم بود اون وقتا >_<

    بعد اینا هیچی شوهرم یه آشپز عالیه..

    قیمه درست میکنه.. فسنجونش حرف نداره.. کتلت من یادش دادم.. ماکارونی هاش بی نظیره... سوپ فقط سوپای خودش.. و خیلی چیزای دیگه!

    اما اصلا دیگه از این خبرا تو خونمون نیست که چیزی بپزه..

    دور و برمو نگاه کردم .اوضاع خونه رو و تو فکرم این بود که چرا دیگه هیچ کاری نمیکنه تا به زور ازش نخوام ؟

    چند روز بود حال جسمیم خوب نبود و اون بی حوصلگیه هم که اومده بود.. این شد که این چند روز که میگم خیلی همه چیز به هم ریخت یهوو..

    ظرفا دیر به دیر شسته شد.. غذا از سر اجبار پخته شد.. خوب همین که فکر میکنم چند روز در ماهم نمیتونم استراحت کنم کسی باهام همکاری نمیکنه بیشتر با بی میلی انجام میدادم کارا رو..

    تو همین فکرا بودم که اومد نشست کنارم..

    چی شده؟

    هیچی!

    خوب چرا قیافه ات ناراحته اینجوری؟

    حوصله ندارم ...

    چرا حوصله نداری؟

    چون که سر رفته..

    آخه چرا؟

    به خاطر تو!

    مـــــــــــــــــــــن ؟؟ o_O

    همسر این چه وضعشه؟ من اگه غذا نپزم تو هم انگار نه انگار.. تا سقف آشپزخونه ظرف جمع شه من نشورم تو هم انگار نه انگار.. خونه رو کثافت بگیره دست نزنم تو هم انگار نه انگار. همش وظیفه ی من میدونی این کارا رو بکنم؟ خوب منم خدمتکار نیستم که یه جا خسته میشم.انتظار کمک دارم.انتظار دیده شدن دارم.. حال این چند روز منو دیدی اما انگار نه انگار .. خوب بعد میگی چرا ناراحتم :( فردا پدر شدی هم اینجوری کمک حالم میشی؟

    فکر میکنه میگه کاملا حق با توئه.معذرت میخوام .از این به بعد بیشتر حواسم بهت هست..

    میرم یه تیکه سینه مرغ که جدا کرده بودم برای اولین بار ته چین پختن و قسمت نشده بود رو میذارم تو زود پز...

    دیگه خودش پا میشه مرغ سرخ میکنه.گوجه سرخ میکنه.برنج میپزه.ظرفا رو تا دونه ی آخر میشوره.

    منم میرم حمام .لباس و کتابای کلاسمو مرتب میکنم.بدون اینکه استرس خونه و زندگی و کار عقب افتاده داشته باشم..

    غذا رو ساعت چهار اینا میخوریم :)

    دیگه بعدش من رفتم کلاس و چقدر هم کلاس عالی بود.. یه همکلاسی جدید اومده هرچند مثل برج زهر ماره اما دو سال همش از من کوچکتره و اینطوری خیالم راحت تر شده :)

    آخر کلاس میبینم اس اومده.

    همسر میگه پایین منتظرتم..

    چه بارون خوبی میبارید :)

    گفت پیاده بریم؟ گفتم باشه..

    رفتیم من دو تا دفتر خریدم.

    بعدم رفتیم کافه.. سلفی ملفی گرفتیم.. خیلی خوب بود.. باز قدم زدیم تا خونه.. بعدم که همسر رفت سر کار :(



    + همچنان باشگاه میرم.. خوبه :) خیلی خوب :))

    + دوست دارم برای روز مرد کیک درست کنم.. یه کیک اسفنجی که بتونم خامه بکشم روش و تزئینش کنم..

    + همیشه که میرم شمال دوستان سفارش های زیادی دارن :/ بلاگر برامون سبزی محلی بیار.ماهی بیار.رب آلو بیار.زیتون بیار.. فصل گوجه سبز و پرتقال هم که هر وقت مامان یه عالمه بهم میده هیچوقت تنها خور نبودم..  اما نمیدونم چرا وقتش که میشه یا کسی برام از این کارا نمیکنه یا تا میگم اگه میشه فلان چیز رو بیار یه جوری در آن واحد شماره کارت اس ام اس میکنه که انگار من میخوام فرار کنم :(

    یکی از دوستان خونه ی مادر شوهرش بود.ازش خواستم برام شِنگ بیاره..  و یه پک روغن شتر مرغ که آشنای نزدیکشون اصلش رو تولید میکنه..

    روغن شتر مرغه رو گرفته میگه بذار خودم استفاده کنم ببینم خوبه یا نه بعد برای تو بگیرم :/

    شنگ هم نیاورد.واقعا نه اینکه نمیتونست بیاره.. با خودش فکر کرد زیادم مهم نیست حالا بلاگر شنگ نخوره میمیره؟؟

    بعد امروز زنگ زده میگه سرسنگین شدی قبلا یه اسی یه زنگی الان هیچی.. با خودم گفتم حتما بخاطر شنگ قهر کردی..

    یعنی تا بیخ گلوم اومد بگم آره اما چون خانم دوست شوهرمه خوردم حرفمو گفتم الان فکر میکنن بخاطر شکممه ... درحالی که دلخوری من بخاطر معرفت نداشته ی دوستامه..  بدتر از همه اینکه این خصلت مشترک اکثریت قریب به اتفاق دوستامه.. با طرف 18 ساله دوستم اصلا هیچی به هیچی یه جورایی :/ این که دیگه جای خود داره ...


    +فریادِ مَردُمان همه از دستِ دشمن است
    فریادِ "سعدی" از دلِ نا مهربانِ دوست...


    +شنگ یه سبزی محلیه... میزنن تو آبغوره یا سرکه نوش جان میکنن :)


    + دستور شیرینیِ قبلی رو برداشتم.. حیفم اومد اونقدر روغن بخورید :/ بخاطر نظراتی که به ملکوت اعلا پیوندشون دادم عذر میخوام :(


    + شازده کوچولو تموم شد... خوب بود... قشنگ بود... عمیق تر از اون بود که بتونم با یه قشنگ بود ازش بگذرم...

    + دلم داره برای یه عدد نی نی داشتن پرررر میزنه... خدایا اوضاع زندگی و مالی رو یه کم ردیف کن برامون پیر شدیم :(

    +ای جونم واسه این عکس اصن :)))

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵

    لبخندانه نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵

    02

    شعر خوانی من :)  کلیک کن!


    از یاسر قنبر لو :)

     

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵

    نیمه شبونه نوشت :)

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

    با بدن درد فراوان نوشت >_<

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵

    سنگ دل نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵

    عکس 2

    دریای کاسپین (خزر خودمون ) تو یه روز ابری بارونی :





    دریاچه گیسوم :





    ببعی ها در ابتدای جاده گیسوم :





    سیزده بدر.جنگل :





    شکوفه ی گلابی :





    نوبرانه ی محبوب حیاط پدری :





    *عکس محبوبتون کدوم بود ؟ :)

    * یه عدد پست جدید هم این زیره ها ^_^
  • ۴۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    سفر نامه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    بالاخره آغاز 1395 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۷ فروردين ۹۵

    پایانِ 1394 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

    1




    تکرارَم کُن

    زمینِ بهاری!

    تکرارَم کُن!

    حیف است در چنین هِلهِله از خاکَت نَرویَم...


    *شمس لنگرودی

  • ۱۷ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    حادثه نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    کوتاه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۴ اسفند ۹۴

    روایت تصویر نوشت :)

    من به اینا میگم بوقَلی : کلیک


    اینو چرا شکل مادر مرده ها ساختن ؟ کلیک


    خدا اینجا بود : کلیک


    بلوار و اسکله ی انزلی : کلیک1   کلیک2    کلیک3   کلیک4   کلیک5   کلیک6   


    این آقاهه : کلیک1   کلیک2


    بوی بهار خونه ی آبجی : کلیک



    **اون عکسی که بیشترین لذت رو ازش بردید تو کامنت بهش اشاره کنید :)



  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ اسفند ۹۴

    بازگشت نوشت...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ اسفند ۹۴

    پانزدهمین روز نوشت !

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۹ اسفند ۹۴

    Happy Women's Day :)


    زن ها فریب کار ترینند...

    همه چیزشان را پنهان میکنند...

    تنهایی را,

    دلتنگی را,

    گریه ها را,

    عشقشان را.


    زن ها قوی ترینند...

    هنگام شکستن صدایشان در نمی آید,

    درد که دارند به خود نمیپیچند,

    غم که دارند داد نمیزنند.


    نهایتِ تسکین درد یک زن

    گــــریـــــــــــه های یواشکی است :(



    روزمون مبارک :)


  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ اسفند ۹۴

    گلایه نوشت :(

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

    دردناک نوشت !

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

    هفتمین روز نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

    خدای شمال نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۸ اسفند ۹۴

    حالِ خوب نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴

    قبل سفر نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴

    پراکنده نوشت :)

    سلام :)

    + مامور آب از دست همسایه های من خل شده.هیچکس به جز من درو براش باز نمیکنه.. تو سرما پشت دره.تو گرما پشت دره.ماه رمضون پشت دره.خوب چرا آخه :|


    + دیشب رفتیم کبابی.. تف تو ریا.. :دی
    حرفم اینه که روم به دیوار گلاب به روتون از لحظه ای که سیخ ها رو خالی کردیم حالم بد شد.. خیلی بد... یه جور که یه چیز میگفت الانه که بالا بیاری.. شاید چهار تا تیکه بدون نون خوردم..
    دور از جونم دور از جونم دور از جونم... حالم مثل ویار بود :((

    + حال بدم بدتر شد وقتی چشم تو چشم شدم با یه عن! که از پشت شیشه زل زده بود بهم.تو دلم میگفتم این چرا نگاهم میکنه..
    بعد که با زن و دو تا دختر کوچکش اومد میز مجاور ما نشست و میلمبوند و همچنان منو نگاه میکرد با از اون لبخندا دقیقا همون لحظه ای که از در رفتم بیرون و باز نگاهش به من بود اونم از اون نگاه ناخوشایندا که فکر میکنی تو دلشون هی میگن جووووووون !!! فهمیدم عنتر هم بود.

    + انقدر اینجا کاندیدای نمایندگی داره تهران نداره..

    +میخوام یه مقدار میوه خشک کنم.. شما هم انجام بدید بعدا لذتشو ببرید.. به و کیوی که حتمیه.من گلابی خشک کرده ندیدم اما حالا خریدم میخوام خشک کنم ببینم چطور میشه :)

    + فکر نکنیم اگه کسی کامنتی داد لازمه بلافاصله که خوندیم و احساسی در ما ایجاد کرد جوابش رو بدیم.چه اشکال داره گاهی یه کامنت بی جواب بمونه تا حتی چند روز بهش فکر کنیم؟ مساله رو از دید دوستمون نگاه کنیم.به منطق دونیمون فشار بیاریم.بعد که با عقل و فکر متوجه شدیم برامون قابل قبول نیست جوابش رو بدیم؟
    بعدم چرا از راهی جوابش رو بدیم که انگار منظور کلیمون اینه دوست عزیز ر*یدم به نظری که با مال من فرق داره و در نظر نگیریم اونم ممکنه جوابی بده که منظور کلیش این باشه زر نزن دوست عزیز!
    نظرت متفاوته؟؟ خوب حداقل آدم باش! اخلاق داشته باش..

    + عمه قشنگ! عمه چاقالو! عمه گوشتالو!  آیا درسته یه شوهر زنشو اینجوری صدا کنه؟؟ :))))

    *******************************************************

    جای یک چیز را در زندگی ات عوض کن تا زندگی ات زیبا شود...

    به جای ترس از خدا,

    عشق را جایگزین کن :))

    "اوشو"
  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳ اسفند ۹۴

    کیک قابلمه ای :)

    سلام و روز بخیری:)

    دیدم این روزها همه دارن کیک قابلمه ای میپزن من هم امتحان کردم..

    آهان اینو باید بگم که دستوراتی که قراره اینجا بذارم صرفا دستوراتی هست که من خودم درست کردم و راضی بودم.حالا دستورش رو یا از سایتی نگاه کردم یا از دوستی پرسیدم یا از مجله های آشپزی یاد گرفتم.پس همینجا میگم من هیچ دستوری رو از ابتکار خودم نمینویسم و کلا حال اینم ندارم تو آشپزی راه آزمون و خطا برم..  من از جایی یاد گرفتم و دوست دارم چیزایی که خوشمزه بودن رو یاد بدم.این از این.

    آقا این کیک خیلی خوبه.. درست کنید حتما :) تازه بعدش هم آدم عزای شستن قالب کیکی که تو فر رفته نداره ^_^

    موقع درست کردن مایه کیک هم معین قدیمی گوش بدید حالش بیشتر میشه :)


  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ اسفند ۹۴

    مرغ لابرنجی :)

    اوهوم.. اولین دستور آشپزی من و افتتاح بخش موضوعی پخت و پز نوشت ^_^

    مرغ لا برنجی که اینجا دارم دستورشو میذارم یه غذای کاملا مجلسی میتونه باشه..

    میتونید برای مهمونی ها درستش کنید و کلی هم واسه دستپختتون به به چه چه کنن :)

    خیلی هم به صرفه است به نظرم . حالا تشریف ببرید ادامه تا من دستورش برای حدود چهار نفر رو بهتون بگم :)

    دفعه ی بعد که خودم درستش کنم حتما پست رو ویرایش میکنم و عکسش رو هم براتون میذارم :)

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    + نوشت :|

    سلام دوست جان ها...

    + مهمونی جمعه با مرغ لا برنجی و میرزا قاسمی خواهر پز عالی بود :)

    + یاد گرفتم تو این دنیای مجازی کوفتی تا کسی رو خوب خوب نشناختم یه آرشیو شونصد ساله از خاطراتش نخوندم,راست و دروغش رو مطمئن نشدم ... اعتماد نکنم.. دل نسوزونم.. پای حرفاش نشینم..

    + اوضاع تو بعضی وبلاگها یه جوری شده آدم میترسه بگه برای نهار نون خشک سق زدیم باز یه عده بیان کامنت بذارن داری فخر فروشی میکنی .شاید یه عده نداشته باشن نون خشک بخورن... عکس هم که نگو... 
    یه سری فخر فروش واقعی چهره ی ماها رو خراب کردن :)))

    + ای کسانی که ما با هزار ذوق و شوق میخونیمتون,براتون کامنت میذاریم, بدون هیچ عکس العملی,جوابی,هایی,هوویی,حتی بدون یه از اینای :) خشک  خالی کامنتمون رو تایید میکنید و پست بعدی و بعدی  و بعدی رو همینطور مینویسید .... دقیقا فازتون چیه؟ یکی دو نفر هم نیستید به حول و قوه ی الهی...

    + دوست دارم زود بعد عید بشه.. کلاس برم... باشگاه برم.. عه خوب حوصله ام سر رفت دیگه... :((

    + یه جوری کم حافظه شدم که اگه دیگه نیومدم آپ کنم بدونید رمز عبورم رو یادم رفته :|

    + فقط موندم این شوهر من که انقده میخوابه,وقتی اون روزا برسن که بچه مون بره هی موهاشو بکشه ,دست تو سولاخای مماغش کنه,گازش بگیره... میخواد چی کار کنه با این عادت شونصد ساعت در روز خوابیدنش؟؟

    + برم که تصمیم بگیرم چه کیکی درست کنم :)

    + به خدا میسپارمتون..


    *****************************************************************


    شازده کوچولو گفت:

    بعضی کارا

    بعضی حرفا

    بدجور دل آدمو آشوب میکنه...

    گل گفت: مثلِ چی؟

    شازده کوچولو گفت:

    مثل وقتی که

    میدونی

    دلم برات بی قراره

    و کاری نمیکنی!


    *آنتوان دوسنت اگزوپری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    ترقه نوشت :)


    دوستان چهارشنبه سوری باز!


    کسی هست منبع فروش ترقه اینا برای چهارشنبه سوری داشته باشه؟؟


    خریداریم ^_^


    پول پستش رو هم با هزینه ی اصلیش میپردازیم.بایت زحمت پست هم به جونتون دعا میکنیم :)

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

    فیلتر شکن نوشت!


    دوستان بی زحمت تو این پست اسم فیلتر شکن های خوبی که استفاده میکنید و

    سایتی که برای دانلودشون مناسبه برام کامنت کنید.

    فری گیت دارم اما دیگه باز نمیشه..


  • ۱۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

    خرید نوشت 2 :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ بهمن ۹۴

    خرید نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۹۴

    داغون نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۷ بهمن ۹۴

    دیشب نوشت!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۶ بهمن ۹۴

    طاعون نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴

    سر در گم نوشت!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۴ بهمن ۹۴

    زنانه نوشت :(


    سلام.

    یه زنی هست تقریبا میشه گفت جلو چشمم.منظورم اینه که وصلیم به زندگی های هم.

    رفت و آمد داریم.

    از من بزرگتره.

    گاهی که قراره همو ببینیم گاهی دلم میخواد براش حرف بزنم و درد دلامو بگم .آخه از من بزرگتره و اونوقت به نصیحتاش و  تجربه هاش گوش بدم.

    اما همیشه تا میبینمش فقط اونه که با من درد دل میکنه.یعنی من دو تا کلمه میگم و هزارتا گوش میکنم.از لحظه ای که ازش دور میشم خودخوری میکنم.تا چند روز حالم خراب میشه.

    غصشو میخورم.خودمو جاش میذارم..

    زنیه که بیشتر از ده ساله زندگی مشترک داره.

    زندگی که جرقش عشق یه عدد پسر دانشجوی مهندسی بی کار سربازی نرفته بود که دیگه بسکه دیوانه وار خواهان ازدواج بود عالم و آدم به دختره میگفتن پسره برات میمیره.

    دختره یه عدد دانشجوی مهندسی بود.سرش دایم تو کتاب.زبر و زرنگ.

    بعد بالاخره عروسش شد.عروس یه عدد سرباز.و رفت خونه ی مادر شوهر برای اوایل زندگی.

    اونجا روزای سختی گذروند.بی پولی..

    بعدم مادر شوهرش اینا از خونه بیرونشون کردن.یعنی رسما هااا...

    گفتن برید خودتون کار کنید خرج خوراکتونو بدید.

    اینا رفتن.با دل شکسته.پسره که سرباز بود.دختره شروع کرد کار کردن.پسره سربازیش تموم شد.

    یه کار جور شد براش و از همون موقع با همون مهندسی معدل 12و نیمیش شد مهندس یه شرکتی ..

    دیگه گفت مردت منم چشمم کور پول میارم نا سلامتی مهندسم!

    شما بشین خونه داری کن.

    روزا میرفتن و میومدن و پول خوب اومد تو زندگیشون..

    همه میگفتن خوش به حال عروس!

    داماد خوشبختش کرد سرش گرم زندگیه.مرده! مهندسه! زندگی جمع کنه.

    ماشین خریدن.

    بچه اومد.

    این وسط نمیدونم عشق از کدوم در رفت بیرون ؟؟؟

    بی شعوری از کدوم در اومد تو؟؟

    که طلای زن بفروش ماشین بخر به نام خودت.به کام خودت.ماشین دست زن؟؟

    ابدا! زن که راننده نمیشه!

    بچه ی بعدی اومد...

    خونه ی 100 متری اومد...

    اما عشق دیگه نیومد..

    هنوزم همه میگن خوشبخته.. همه میگن خدا رو شکر شوهرش غیرت داره به خورد و خوراک و رخت و لباسشون میرسه.

    حالا دیگه واسه مدرسه و کلاس و هزارتا بدبختی بچه ها ناچارا ماشینم دست زن میده.

    سنش زیاد نیست... اما اینهمه سال هر روز شستن و روفتن و پختن از دستاش و ناخنای بلند همیشه سوهان زدش هیچی نذاشته.

    اون صورت مثل ماه و هیکل قلمیش الان شده یه پوست داغون و یه چاقی ضایع اما شوهره یه جوری میگه همین که مادر شدنتو از من داری باید بری حال کنی واسه خودت!

    منی که حرفاشو میشنوم میبینم خوشبخت نیست..

    اصلا خوشبختی این نیست..

    دیگه اعصابی براش نمونده.یه زن افسرده است که از درون پوسیده اما ظاهرشو میخواد خوب نگه داره.

    همش میگه بخاطر بچه هام.همین بچه ها هیچکدومشون به لحاظ شخصیتی اوکی نیستن.

    چون بیچاره ها تو خونه ای بودن که پدر فقط داد زده خودخواه بوده ظالم بوده..

    انقدری بی مغز که حتی تو جمع به زنش فحش بده.صداشو براش بالا ببره و زنش از ترس آبرو خفه خون بگیره که تو جمع جلو من.جلو شوهر من.جلو خواهر من از اینی که هست خرد تر نشه :(

    تازه چند وقته دوستای دوران دبیرستانشو تو تلگرام پیدا کرده..

    کاش نمیکرد..

    نگاهشون میگنه میگه این دوستمو میبینی؟ الان وکیله.

    اینو میبینی؟ الان ماماست.

    اینو میبینی؟ فلان کارست.

    قربون دوستاش برمم همش در حال مسافرت و پول خرج کردن و لیفتینگ صورت و تزریق چربی و مراقبت پوست و مو  و ناخن کاشتن و هزار تا کوفت کاری ان!

    تو همشون فقط یکیشون زن خونه داره اونم هزار ماشالا شوهرش رییس بانکه بخدا تو همین چند ماه اخیر هزار بار ازش عکس بهم نشون داده که بیا ببین رویا رفته مالزی با شوهرش.

    ببین رویا ترکیه است.

    رویا تو ویلای شمالشون.

    رویا اینجا.رویا اونجا.

    بعد خودشو میبینه.پوستشو میبینه.ناخنشو میبینه.هیکلشو میبینه...

    میبینه یه زن 36 ساله است.دیگه نمیتونه از شوهرشم جدا شه.گیرم با جنگ و خونریزی بگه آقا دیگه نمیذارم جلو کار کردنمو بگیری.نه یه سرمایه از خودش داره.نه دیگه سنش جوریه جایی استخدام شه.نه اعتماد بهنفس سابق رو داره..

    یعنی من اینو میبینم میخوام بمیرم...

    بعد شوهر من هر وقت بحثی میشه میگه برو شوهر داری رو از این یاد بگیر..

    خو این شوهر داری کرده؟؟؟ نه این بدبخت خود کشی کرده. منکوبی کرده.

    رو جوونی و رویاها و همه چیزش پا گذاشته.. نشسته خونه که شوهرش ازش راضی باشه.

    جواب حرفای ریز و درشتشو نداده که شوهر ازش راضی باشه.

    بقول خودش از این زنا نبوده که بره ناخن بکاره دم به دم آرایشگاه بره برای رنگ مو و فلان و بهمان که خرج نتراشه و شوهره ازش راضی باشه..

    من میخوام صد سال سیاه این شوهر راضی نباشه اصلا..

    امشب حالم هیچ خوش نیست..

    نه به خاطر خودم و زندگیم که الان تو روز چهارم قهرم و یه حس جدید عجیب بی خیالی بهم دست داده و میترسم آغاز از چشم افتادن باشه!

    بخاطر این دوستم و زندگیش.

    بخاطر اونیکی دوستم و زندگیش.

    بخاطر خیلی از زنا و زندگی هاشون.فداکاری هاشون.قربانی شدن هاشون.نابود شدن هاشون.افسرده شدن هاشون...

    بیاید نکنیم...

    سر خودمون بلایی رو که اون عزیزی که گفتم سر خودش آورد نیاریم..

    به قربانی شدن آلوده نشیم.

    عشق رو با این چیزها اشتباه نگیریم تو روخدا..

    من یه دوستی داشتم شوهرش دست بزن عجیبی داشت.

    همیشه سینه های این زن کبود بود.بازوهاش کبود بود..

    خودش خیانت میکرد مردک بعد زنه که میفهمید کتک میخورد.

    یه روز بهش گفتم چرا یه سیلی میخوری یه سیلی نمیزنی.به هر دلیلی نمیتونست از شوهره جدا شه.. میگفت ای وای من سیلی بزنم؟ خوب حرمت که نباید دو طرفه بشکنه.عشقم بهش زیر سوال میره و فلان..

    آخرین بار شوهره کتفشو شکوند... تمام صورتش کبود بود.. سیاه و کبود ...

    خوب چه حرمتی ؟ چه عشقی؟ چه کشکی؟

    دوست مجرد عزیزم... وقتی پسری که تو رو هر جوری دیده و خواسته باهات باشه عاشقت باشه اصلا به خودش اجازه میده بهت بگه چی نپوشی,چی بپوشی... کدوم مهمونی رو با خانوادت بری کدومو نری... کدوم کلاس دانشگاه رو بخاطر اشتراکش با فلان همکلاسی پسرت نری کدومو بری...

    کدوم رنگ روسری رو سر کنی کدومو نه.... این آدمو خط بزن از زندگیت.. این فردا شوهر نمیشه..

    مفهوم غیرت رو با این چیزا ابدا اشتباه نگیر..غیرت یه چیزه بی احترامی به شعور تو به عنوان آدمی که حق انتخاب داره و زور گفتن بهت چیز دیگه است!

    دوست متاهل عزیزم... از اون خواسته هایی که در حیطه ی شرع و عرف هستن وبرات مهمن نگذر.بنا به شرایط خاص زندگیت کوتاه مدت چشم پوشی کن اما ابدا به دلت نذارشون...

    خصوصا اگه آدمی هستی که فرم زندگیت تو چشم دیگرانه و الگویی خواهشا تو سری خوردن و تحقیر شدن زن رو به اسم عشق تو دخترای مجرد و تازه عروسها جا ننداز!

    جوونیت رو تو آشپزخونه نگذرون .. گاهی به تفریح هم فکر کن.

    شوهرت هر روز سر کار چهار تا مرد و زن دیگه میبینه و میگه و میخنده.. خودت رو تو خونه حبس نکن هر روز...

    مفهوم ما شدن تو زندگی با منکوبی خیلی فرق میکنه.


    برای همتون از خدا یه زندگی پر از آرامش میخوام..

    امیدوارم وقتی زندگیتون به مرز ده پونزده سالگی رسید حسرت به دل روزهایی که امروز دارید میگذرونید نباشید...

    با عشق فراوان روی ماه بانو های مخاطبمو میبوسم..




    آرزو می کردم
    که تو از آنِ من بودی
    در روزگاری که بر گل ستم نبود
    بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان.
    اما
    افسوس دیر رسیده ایم
    ما گل عشق را می کاویم
    در روزگاری
    که عشق را نمی شناسد.

    "نزار قبانی"



  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴

    جغد نوشت:(

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

    شب بخیر نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۸ بهمن ۹۴

    بازگشت نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴

    SMS

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر