بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

شبونه نوشت...


خوب سلام من دوباره اومدم...

حالم بد نیست،خوب خوبم نیستم.منظورم اون شادی همیشگیمه که نیست.دپرس هم نیستمااا اما پَسِ ذهنم نگرانی و ترس از آینده و تاسفه. بخاطر اینهمه اتفاقات بد بد از گم شدن تا قتل و تجاوز که پشت سر هم داره میفته این روزها...

تلاش میکنم خودمو غرق غم نکنم و یادم نره من قبل از دلسوزی و ناراحتی برای هرررکس و هر اتفاقی اول باید دغدغه ی بچه ی خودمو داشته باشم که مطمئنم مامان غمبرک زده ی بی حال نمیخواد....


خوب از شب افتتاحیه نوشته بودم آخرین بار... دیگه از اون شب من کمتر و کمتر از همیشه همسر رو میبینم.

مثلا این هفته صبحکاره،پنج صبح بیدار میشه میره شرکت،دو و نیم برمیگرده،معمولا یه استراحت یکی دو ساعته میکنه بعد خوابالو خوابالو پامیشه میره اونجا و تا یک دو شب برنمیگرده.طفلی من خیلی داغونه از نظر خواب...

اما همش میگه بلاگر بخاطر رفاه شما باید کار کنم،تو رو خدا از تنها موندنت ناراحت نشو کم کم بهتر میشه شرایط...

خوب منم میگم باشه.

چی کار کنم نمیتونم که خدا و خرما رو با هم بخوام.باید منطقی باشم.

خواهرمم،خوب دیروز زنگ زد.احوالپرسی کردیم.میگفت دخترم خیلی بهونتو میگیره.منم گفتم امروز که پسرتو کلاس گذاشتی بیاید پیش من با دخملی.ولی نهایتا قرار این شد دو تایی بریم پسرشو بذاریم کلاس بعدش بریم آرایشگاه.خوب من واقعا بال دراوردم.این روزها آرایشگاه رفتن دغدغه ام شده بود که جوجه رو چکار کنم.خلاصه رفتیم آرایشگاه و برگشتنی باز پسرشو برداشتیم و به سمت خونه.

خوب از اون اول که همو دیدیم دختر و پسر خواهرم یکسره میپرسیدن مامان شب خاله میاد خونه ی ما؟ مامان خاله رو میبریم خونه ی خودمون؟ که دیگه من گفتم نه بچه ها.حالا بماند چقدر نق زدن که تو رو خدا بیا.اما من واقعا دلم نمیخواست الان برم.حالا با اینهمه موافق نبودن من یهو آبجیم پیچید سمت کوچه ی خودشون و هر چی من گفتم عزیز من میخوام برم خونه،وسیله برا پسرم نیاوردم گفت حالا بریم یه کم بمون...

دیگه رفتیم و خدا رو شکر جوجه آروم بود... با خواهرزاده ها بازی کردم.دیگه هشت و نیم بود که شوهر آبجی اومد.

علاوه بر اینکه تا منو دید قیافش مثل برج زهرمار شد،جواب سلامم رو هم زیر لبی و زورکی داد.... و مستقیم رفت حمام...

دیگه من دیدم نه... واقعا توان تحمل این بی احترامی رو ندارم،پاشدم برم که باز آبجیم نذاشت.. خیلی اصرار کرد گفت همین الان میخوام شام بیارم... خوب اون طرز اصرار و محبتش معلوم بود میخواد جبرانی رفتار شوهرش باشه که فضا بد نشه...

موندم به احترام آبجیم و برای دلش...

واقعا دلم سوخت براش خوب...

سر شام هم که شوهرش یه سکوت و اخمی کرده بود من جرات نکردم خم شم از جلوش نون بردارم... 

مطمئنم خیلی کمتر کسی تحمل میکرد اون وضعو... 

پسرم شروع کرده بود گریه،حتی اصلا نگاهشم نکرد و من با خودم گفتم خدا رو شکر انقدر کوچک هست که این بی توجهی رو نفهمه... 

با بغض زیاد ساعت نه بود که دیگه آبحیم هر چی گفت بشین باز مانتومو تنم کردم و گفتم مرسی،جوجه خواب داره...  خوب اون وقت شب همیشه شوهر آبجیم منو میرسوند اگه همسر نبود اما اصلا بلند نشد دیگه.آبجیمم هرچی بهش گفتم هنوز اونقدر تاریک نیست خودم میرم قبول نکرد و سوییچ رو برداشت و زد بیرون.شوهرش جواب خدافظیمم نداد..

تو ماشین ساکت بودیم.دم خونه بهم گفت مدیونی اگه خودتو قاطی مسایل باجناقا کنی...  گفتم شوهرت چشه واقعا آخه چیزی پیش نیومده... گفت ولش کن اصلا مهم نیست فقط تو ارتباطتو با من حفظ کن.گفتم باشه و وارد خونه شدم...

آخ انقدر دلم سنگین بوود که خدا میدونه.دوست داشتم یکی بود بهش میگفتم همه اینا رو... 

چقدر بده آدم نتونه حسادتش رو پنهان کنه.چقدر بده آدم خوبیهاشو با این حرکات از بین ببره و خودشو از چشم بندازه.ما یه چیزی تو خانوادمون داریم که خوب همه یه چشمه از این اخلاق شوهر آبحی رو دیدن و میشناسن.اما همیشه میگن بخاطر آبجیمون باز ناز طرفو میکشیم،باز سمتش میریم... اما من این بار با خودم گفتم خواهرم تکلیفش مشخصه،همیشه خواهرمه،اما من دیگه به شوهرش چنین باجی نمیدم... خوب وقتی داره نشون میده چقدر از بودن ما تو خونش ناراضیه دیگه تکلیفش مشخصه دیگه... این بار کوتاه نمیام.

فقط یه تصمیمی گرفتم.اونم اینکه این دندون چشم انتظار حتی محبت خواهرم بودن رو بکنم بندازم دور.کنار خونسردی خودش مساله بزرگ فضای مردسالار خونشونه که من بعنوان زن درک میکنم چه بلایی سر زنانگی خواهرم آورده،بنابراین دیگه توقع ندارم آبجیم بخاطر یه ساعت خونه ی من اومدن و به داد این روزای شلوغ پلوغم رسیدن،یا حتی ماهی یه بار زنگ زدن بهم،مساله ای تو زندگیش پیش بیاد...

هرچند که هیچوقت درک نمیکنم چجوری بعضی زنا _شاید اغلبشون،خصوصا هم نسل های خواهرم_ چجوری مادام العمر به سبک ارباب رعیتی زندگی میکنن و ترجیح میدن به همیشه مورد تعدی و ظلم قرار گرفتن عادت کنن اما برای حقوق مسلمشون نجنگن؟

هرچقدر هم که شرایط زندگی های مختلف متفاوت باشه اما اساس تمام زندگی ها مشترکه.اساس همه زناشوییه.تو همه ی زناشویی ها اصول مشترکه.اینکه زن حق انتخاب داشته باشه و شعورش محترم شمرده بشه یه اصله... اما متاسفانه چون خودمونو دوست نداریم،چون عشق رو اشتباهی شناختیم،چون تو فرهنگمون کم درجه دوم اهمیت بودن زن رو ندیدیم.... میایم تحمل میکنیم یکی سوارمون بشه و ما رو تا افسردگی و جنون ببره حتی.احساس خوشبختی هم نکنیم باز با همون فرمون بله قربان گو جلو میریم... چون اصل رو ول کردیم...

امان از این عمر رو اینجوری گذروندن ها:(

ساعت یازده شب شده.من دیگه میخوابم... 

از خودتون مواظبت کنید.از بچه هاتون غافل نشید این روزا... لطفا در معرض خطر قرارشون ندید...

فعلا...

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۹ مرداد ۹۶

    افتتاحیه نوشت...

    سلام سلام سلااااااام دوستای قشنگم.

    بخاطر نبودن لپ تاپ،بخاطر کمبود وقت که اجازه نمیده بیام وبلاگ و البته دم دست بودن اینستا، واقعا دلم برای اینجا تنگ شده.

    انقدر حرف دارم و انقدر دوست دارم از هر دری بنویسم که حد نداره.

    این یه ماه و خرده ای اخیر شوهر طفلیم همش بدو بدو دنبال کارای کافه رستوران بوده.به جرات میگم تو این مدت هیچ شبی بیشتر از پنج شش ساعت نخوابیده.مثلا شب کار بوده،شش و نیم میرسیده و میخوابیده و ده و نیم پا میشده میرفته اونجا تااااا نه شب.... 

    خوب یادتونه که من چققققدر نگران نتیجه بودم؟؟ حالا میگم براتون چی شد.

    جریان مهم دیگه اومدن آبجیم و شوهرش و دو تا بچه هاش به ایران و دیدار سالی یه بار ماست.سه چهار روز قبل رسیدنشون دو تا آبجی هام از شمال اومدن اینجا و خونه ی آبجیم اتراق کردن.منم میرفتم همونجا.

    ولی خوب چه فایده که هر روز رابطه ی من و خواهر و شوهر خواهرم که اینجان داره خطرناک تر میشه...

    همچنان تعریف و تمجیدها و مدال ها و امتیاز ها از جانب کل خانوادم به سمت خواهر سرازیره بعنوان اینکه فریاد رس و کمک حال منه تو این شهر... من واقعا دستبوس خوبی هاش هستم اما این بزرگنمایی واقعا عذابم میده.

    حالا قبلا هم گفته بودم هربار مهمونی از شمال میاد من و آبجی دعوامون میشه...

    اینبار هم خوب هممون سه روز بود خونش بودیم،خودشو شهید کرده بود در راه پذیرایی،خوب اینجا خونه منم هست دیگه،داشت میگفت برای نهار جمعه که آبجی اینا هم از فرودگاه مستقیم میان اینجا میخواد قورمه درست کنه،کنارش ماهی سفید بپزه،از بیرون هم کباب بخره...

    منم گفتم پس کباب رو من میخرم...

    یعنی تا اینو گفتم چنان فریادی زد که بشین سر جات لازم نکرده تو کباب بخری مگه ما خودمون مردیم که من دهنمو بستم و فقط گفتم باشه.

    دیگه اصلا حال خوبی نداشتم.

    دو تا آبجی هام شروع کرده بودن گفتن و خندیدن،پسرم شیرین شده بود براشون میخندید اما من مثل همیشه نتونستم تظاهر کنم وای چقدر همه چیز خوبه.

    دوتایی رفتن آشپزخونه پیش آبجی و شوهرش و شروع کردن پچ پچ.بعد شوهر آبجی گفت الان مشکل بلاگر چیه؟ میخواد کباب بگیره؟ خوب بره بگیره...

    منم گفتم مشکل من کباب نیست.مشکلم طرز برخورد شما تو این خونه است.من اصلا نمیپسندم کسی انقدر نامحترمانه باهام صحبت کنه وقتی من احترام میذارم،دلیل نمیشه به اسم خواهر کوچکتری من هی چوب بخورم که...

    بعدم آبجیم پاشد اومد گفت وای از دست من ناراحت نشو و صورتمو بوسید.

    پسرش رو حدود یه سال و خرده ای هست میفرسته کلاس زبان.من از روز اول یادمه معلمش به خواهرم گفت شما تو آموزشش دخالت نکنید.اما این حرص همیشه بهترین بودن و بیست بودن مگه اینا رو رها کرد؟ پسر طفلیمونو سرویس کردن وسط بازی قبل خواب بعد بیداری با این جمله که خوب وقت زبان کار کردنه.همه ی تمرینای پسرشو خودش حل میکرد.حالا خواهر زادم تا یه ذره فکر میکنه به نتیجه نمیرسه گریه میکنه تو سر خودش میزنه.

    طبق معمول تکلیف زبان داشت.نشست و هی پرسید هی پرسید هی پرسید... تا من گفتم مگه این بچه دیکشنری نداره تو چرا بهش میگی آخه؟ سپردش دست من.منم هرجا احتیاج میشد میگفتم دیکشنریتو چک کن.حالا همه ی اینا با هق هق گریه بود.واقعا وقتی بهش نمیگفتم نه روزای هفته رو بلد بود نه هیچ واژه ی پیش پا افتاده ای رو... 

    خیلی براش ناراحتم خیلی زیاد.هر بار گریه میکنه تحقیرش میکنن تو جمع،تئبا تهدید به کتک کنترلش میکنن... این بچه رو نابود کردن خلاصه...

    حالا دیگه از وقتی خواهرام رفتن من یه بارم این آبجیمو ندیدم که.

    یه بار بهش زنگ زدم که بیاد دو ساعت پیشم که نیومد.میخواستم حمام برم و غذا بخورم.بخدا انقدر تو شرایط سختی گیر میکنم و میبینم تنهام که حد نداره.

    البته باز خدا رو شکر... ناشکری نمیکنم،خسته ام فقط و همش خشمم تو خلوتم متمرکز رو خواهرم میشه.هرچند که اون وظیفه ای نداره،هرچند که من حقی برای توقع ندارم،اما ناخودآگاه این روزا هرجا گیر میکنم و دوستام میگن مگه یه خواهر نداری اونجا عصبی میشم...

    یه چیز بدتر هم اینه که روزی که ما خونه خریدیم آبجی اینا هنوز نخریده بودن.یادمه شوهرم که از بنگاه اومد شوهر آبجیم کلا عصبانی بود و باهاش حرف نزد.یه جوری که شوهرم تو خونه میگفت چرا فلانی با من دعوا داشت؟

    دیروزم شوهرم گفت هرچی بهش پیام میدم و دعوتش میکنم برای افتتاحیه کافه رستوران جوابمو نمیده اصلا.دیگه من جداگونه به آبجیمم پیام دادم و دعوتش کردم که گفت اگه زحمتی نیست به من نگید به شوهرم بگید.دیگه گفتم شوهرت جواب نداد که آبجی هم دیگه چیزی نگفت و نیومدن آخرش...

    و اما رستوران....

    چند شب پیش یه شب من و شوهرم با شریکش و خانمش رفتیم دیدن اونجا که ببینیم چقدر از کارا مونده... کاش میتونستم عکساشو بذارم که ببینید چقدر با صفاست.اما نمیتونم.چون جای معروفیه تو این شهر و یه وقت یکی بشناسه دیگه منم شناسایی میشم و از این حالت خرزو خانی درمیام :دی

    یه دروازه ی بزرگ داره که رو به یه زمین بزرگ باز میشه که پارکینگه.بعد سمت چپ زمین یه ساختمون گوگولیه.یه راه باریکی هست که میفتی توش هم چراغونیه هم درخت داره هم سمت چپش آلاچیق داره.خیلی زیادن آلاچیقا.در شیشه ای دارن،داخلشون گلیم فرش و نشیمن و پشتیه.تا ته حیاط.این راه باریک رو که تموم میکنی سمت راستت یه پل سنگی بانمکه که زیرش آب جریان داره...

    بعد یه راه باریک دیگه هست که مثل تونل درستش کردن.آقا خیلی باشکوهه.این میرسه به در ورودی رستوران.داخلش بزرگه.درحدی که بشه یه جشن عقد نقلی گرفت.میز و صندلی ها به سلیقه ی من زیبا و با شکوهن.پشتی صندلی ها مثل مبلای سلطنتیه.برشای جالب داره.رنگشون قهوه ای سوخته است.یه سن داره که اونجا گروه موسیقی مستقر میشه.سقفش خیلی نازه.دیگه درب اتاق مدیریت و آشپزخونه و یه دربم رو به پارکینگ بعنوان خروجی موجوده.دیواراش آجرای براقن که کلی فضا رو دنج میکنه.بعد از پنجره هاش بگم... دورش تمام گچ بری سفید که واقعا رویاییش کرده... مبارک صاحبش واقعا جای باحالی ساخته...

    خوب داشتم میگفتم که چهارتایی رفتیم اونجا.من زن دوستش رو برای اولین بار میدیدم.ماشالا برای خودش رئیسی بود... نظر هیچکس هم براش مهم نبود.مستقیما دستورات رو به شوهرش صادر میکرد...  منم که جوجه بغل نشسته بودم یه کنجی.پسرم منو بعنوان پستونک میدید و منم دیگه نتونستم بلند شم.اما خدا رو شکر شوهرم حواسش بهم بود.هر چی اون نظر میداد میومد نظر منم میپرسید.رفت از آشپزخونه سینی پذیرایی ویژه رو که توش یه سماور سنتی با فنجون و قندونای سنتی قرمز بود رو همونجوری آورد بهم نشون داد که من دیگه اونحا میخواستم دور سرش بگردم.آخه قشنگ معلوم بود بخاطر اینکه خانم شریکش درمورد همه جی نظر میداد نمیخواست من احساس بدی بهم دست بده...

    حالا درمورد زن دوستش تو دیدارهای بعدی نظرمو میگم چون میگم شاید تو برخورد اول من دچار اشتباه شده باشم ولی کلا دوستش نداشتم.

    حالا دیشب شوهر طفلی من نتونست از شرکت مرخصی بگیره.به امید من بود که با خواهرم اینا برم.اونام که نیومدن فرفر هم نبود بچه های زبان هم نبودن و من گفتم نگران نباش با آژانس میرم که دیگه گفت نه نمیخواد.

    منم دیروز از صبح واقعا درگیر بچم بودم.خدایا ما رو از بحران پی پی نجات بده لطفا.برای همین هرچند واقعا دلم میخواست برم اما نرفتم دیگه.شوهرم خودش ده و نیم رفت اونجا.

    سه شب بود که برگشت.منو از خواب بیدار کرد.یعنی نگاهش که کردم یه پسر بچه دیدم نصفه شبی.چشماش برق میزد از خوشحالی.

    میگفت بلاگر ترکوندیم... تو حیاط جا نبود انقدر جمعیت بود.همه چیز عالی بود.کاش برده بودمت و کلی خودشو سرزنش کرد و ازم عذرخواهی کرد.گفت فکر نمیکردم اینجوری باحال بشه وگرنه میبردمت حتما...

    انگار به پاش فنر زده بودن.همینجور سرپا تند تند برام حرف میزد و شاد بود.بعد گفت برات یه چیزی آوردم.که یه سبد گل بانمک بود.از مشتریها برای تبریک افتتاحیه آورده بودن.بعدم یه ظرف جوجه آورد که واقعا طعمش بی نظیر بود...

    بعدم نشست رو تخت و باز کلی حرف زد.میگفت گروه موسیقی خیلی خوب بود اما چون شبی پونصد میگیره هفته ای یه شب میاریمشون.

    آخرشم گفت خیلی تنها بودم.همه ی فک و فامیل شریک اومده بودن و من از دست کارای شوهر آبجیم ناراحت تر شدم.خیلی ارزش خودشو پایین آورد با این جواب ندادنش...

    عزیزززم خیلی برای شوهرم خوشحال شدم دیشب.قشنگ مزد این دویدن ها و زحمتهاشو گرفت... 

    الان معضل بزرگ زندگی ما ماشینه که نداریم و هیچ جوری هم نمیتونیم بخریم... رستوران خارج شهره و بخاطر همین من نمیتونم سر بزنم زیاد و لذتشو ببرم.

    بچه ها خواهش میکنم دعا کنید روزیمون پربرکت باشه و زندگیمون تکون بخوره و از این هشت گروی نهی دربیایم.بازم خدا رو شکر اما خوب حقوق شوهرم تو شرکت فقط اندازه خرج کردن ماه میشه.اصلا نمیشه پس انداز کرد.باید به فکر آینده بود.مگه تا کی میشه اینجوری زندگی کرد... من اهل زیاد اندوختن بی هدف نیستم البته اما باید خیالمون جمع باشه از آینده ی بچمون...

    الان میخوام زور بزنم تا آخر تابستون یه دوربین عکاسی بخرم اما واقعا باید زور بزنم دیگه...

    آبجیمم یکشنبه میره شمال.

    منم باید برم چند روز بعدش اما خوب واقعا نمیدونم چجوری.

    کسی با بچه دو ماهه با اتوبوس مسافرت رفته تاحالا؟؟؟ هفت ساعت راهه ممکنه خیلی سخت بشه... اما خوب نمیتونم به کسی بگم از شمال بکوبه بیاد دنبالم... ان شاالله سال آخریه که اینجوری سفر میرم.قام قام که بخریم راحت میشیم...

    آخیش چقدر نوشتم... ^_^

    جیگرم سبک شد...

    اووویی سالگرد ازدواجمون نزدیکه... البته دلم کادو نمیخواد.ترجیح میدم اگه پولی هست بذاریم کنار برای دوربین و فقط مثلا بریم رستوران.

    راستی از اون دورهمی با دوستای زبان که سه شنبه نهار دعوت شده بودم نگفتم.

    میخواستم پستو ببندماااا :دی

    آقا سه شنبه من و یه دوستم قرار بود بریم خونه ی اون یکی دوستم.رفتیم دیدیم دختر عموشم بود...

    از اونجایی که تنها بچه داری کردن همه عادتها و شرایط آدم رو ممکنه چپه کنه،من فقط تونستم یه دوش بگیرم و موهامو باز بذارم که همونجوری خشک بشن.یه شونه سر سری زدم درحالی که ادا درمیاوردم پسرم گریه نکنه بیخودی و درحالیکه بغلش کرده بودم یه خط جشم زیگزاگی کشیدم *_* یه تیشرت مشکی پوشیدم با شلوار مشکی.شکممو با تمام وجود دادن داخل و رفتم مهمونی...

    حالا بیا دوستامو ببین... چیتان پیتان.لباسای خوب.آرایش خوب.بعد من طفلی اونجوری... گفتم حالا سال بعد شما دوتا بچه میارید از ریخت میفتید من دعوتتون میکنم شما انگشت شگفتی به دهان میبرید از چیتان پیتانی من.

    کلی خوش گذشت... اولا که دوستم چه خونه ای داشت.. واقعا زیبا.بعدشم سلیقه اش هلاکم کرد.خیلی خوب بود.انقدر ازش تعریف کردم میگفت وای تو چقدر اعتماد به نفس کاذب به آدم میدی.

    بعدم آهنگ گذاشتیم دوستم و دختر عموهه اومدن وسط.دیوونه بازی دراوردن ما رو نابود کردن از خنده. پسرمم انقدددر خوشحال بود... فداش بشم من...

    عاشقشم یعنی... دیوونه ام کرده با این آویزون شدناش...همش امیدم به فرداهاست هی میگم بهتر میشه... طفلی من برای پی پی کردنش اذیت میشه...

    یه چند روز خوب میشه دوباره قاطی میکنه...

    الانم بیدار شد و قیافه ی قرمزش میگه مامان جان بیا زود که برات برنامه دارم...

    به خدا میسپارمتون...

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶

    دلتنگی نوشت

    سلام دوستانم!

    دومین ماه روزِ تولد جوجه هم گذشت...

    دو ماهه که من هر روز میگم خدایا شکرت که این جوجه رو به من دادی.

    دو ماهه آغوشم بوی بهشت گرفته...

    چشمام هر جا رو نگاه میکنه عشق میبینه...

    تو این دو ماه نه یه دل سیر تونستم تو حمام زیر دوشِ گرم بشینم و کیف کنم،نه تونستم به پوستم رسیدگی کنم،نه تونستم با خیال راحت یه فیلم بذارم و در حالی که میبینم دونه دونه. میوه ی قاچ شده دهنم بذارم... بلکه حمام رفتنم گاهی نسیه ای شده... یه شب میرم موهامو شامپو میکنم،فردا شب میرم تنمو میشورم.همشم با حواسی که کلا بیرونه،که مبادا طول بکشه پسرم گریه کنه...فیلم میبینم اما نسیه ای. انقدر پاز میکنم،پلی میکنم که از یه ظهر تا شب ممکنه طول بکشه تا یه فیلم دو ساعتی تموم شه... میوه ها دیگه چاقو به تنشون نمیبینن،مستقیم میرن زیر دندونم... غذاهام دیگه رنگِ دیزاین و حتی سفره نمیبینن بلکه قابلمه رو برمیدارم همونجا زیر گاز میشینم و تند تند میخورم... تازه یه شب که داشتم از درد دست و گردن میمردم نشستم با گریه های جوجه ای که بغل میخواست زار زار گریه کردم.. 

    اما اصل حالم خوبه واقعا...

    یه ذره تو رابطه زن و شوهریمون تو پستی و بلندی افتادیم و با یه غیر منتظره هایی رو به رو شدیم اما کلا همه چیز خوبه.قرار گذاشتیم از پس این دوران بربیایم و به هم کمک کنیم.

    رویایی نیست اما من راضی ام.

    از اینکه سر صبح میخنده و براش میمیرم راضی ام.

    از اینکه شبا میخوابه و زل میزنم بهش و نفسم میگیره راضی ام.

    خیلی دوستش دارم خیلللللی ^_^

    دلم برای اینحا تنگ شده واقعا.

    یه مدته لپ تاپ رو به یه نفر قرض دادم وگرنه دلم میخواست زود تر پست بذارم.. لپ تاپ جانم زودتر از دو ماه دیگه برنمیگرده خونه.

    قرار شده امسال هم تو این خونه باشیم.دیگه راستی راستی به سرم زده رنگ بخرم تا یه ماه دیگه اگه جوجه آروم تر شده بود و بیفتم به جون در ها و کمد دیواری ها.... 

    خیلی تو سرم کارهای جالب جالب میچرخه اما واقعا فعلا وقت ندارم.. 

    فعلا میخوام از این بزرگ شدنش لذت ببرم و برای خنده هاش بمیرم و خودمو وقفش کنم.یه کوچولو دیگه که این دل درد ها و پی پی نکردن ها و مشکلات خوابش تموم شد مشغول میشم.

    دوست جانها براتون روزای روشن آرزو میکنم و دیگه بیهوش میشم از خواب...

    فعلا...

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

    زایمان نوشت 02

    با دقت یه نگاه به کل اتاق انداختم.

    مرکز جلب توجه تخت زایمان بود که مثلِ همون تخت های معاینه تو مطب های زنان بود فقط عظیم الجثه تر و یه میز چرخ  دار هم جلوش بود که وسایل پزشکی باید روش مستقر میشدن.

    دیگه دستگاه چک کردن صدای قلب جنین بود که باز من اینو تو مطب دکتر بارها دیده بودم.

    یه جای نشستن مثل نیمکت با روکش چرم گوشه ی اتاق بود که من وسایلمو گذاشتم روش.

    و دیگه دستشویی وحمام که نزدیک ورودی اتاق بودن.

    اتاقمو خیلی پسندیدم.همه چیزش تمیز بود.

    اومدن بهم یه ب=لباس بی قواره ی آبی دادن (همون که عکسش تو اینستام موجوده) و گفتن آماده بشم که با کمک آبجیم سریع پوشیدمش و پریدم روی تخت برای معاینه.

    ماما همراهم اومد و بعد از وصل کردن آنژیوکت و خون گرفتن ازم یه معلینه هم انجام داد و گفت حالا حالاها اینجایی :/

    اسمش خانم میـــــــــــــم بود و راستش من دقیقا روز قبل از زایمانم که نوبت دکتر داشتم فهمیدم که ایشون بین همکاراش به خشونت معروفه :| مثلا در مورد معاینه خشن بود و یه بارم که داشت به شوهرم ماساژ یاد میداد من یه لحظه احساس سوختن کردم و بعد زایمان فهمیدم یه جوری اون نقطه رو با انگشت شصت فشار داد و کشید که چند لایه پوستم بلند شد و تا چند روز زخم بود :(

    خلاصه بعد از معاینه اومدم پایین تخت و گفت ورزشا رو شروع کن و منم واقعا شروع کردم.

    راستش من فکر میکردم مامای همراهم باید کل اون زمان رو با من باشه در حالیکه فهمیدم خوب کار اینا کنترل درده و از وقتی مادر وارد فاز فعال میشه دیگه رسما وارد عمل میشن...

    این شد که منو گذاشت و رفت.

    حوالی ساعت 9 دردام شروع شدن... 

    جالبی دردام این بود که خیلی کم تو فاز نهفته بودم و خیلی زود به فاز فعال رسیدم .اینجوری انگار اصلا بدنم هنوز به درد عادت نکرده بود و دردهای با فاصله زیاد و کوتاه مدت رو تجربه نکرده بودم که خیلی زود رفتم سر اصل مطلب که همانا فاصله ی زمانی کم و مدت زمان طولانیِ هر انفباض بود...

    یه جوری که تا اعلام کردم خوب من دردای خفیفم شروع شدن کمتر از نیم ساعت یهو دیدم وااای چرا اصلا خفیف نیستن اینا؟

    اونجا بود که اولین فریادو زدم و گفتم بگید شوهرررم بیااااااد :دی

    یه چیزی که شده جوک تو خونه ی ما اینه که من اولین باری که خانم میـــــــــم رو دیدم ایشون داشتن منو راضی میکردن برم این بیمارستان زایمان کنم و یکی از حرفاشون این بود که این بیمرستان گاز تنفسی و آمپول مسکن داره برای تسکین درد که در صورت تمایل بیمار براش استفاده میکنن.من همونجا گفتم لطفا اصلا به من تعارف نزنید اون موقع و الان هم حرفشو نزنید چون من میخوام زایمانم واقعا طبیعی باشه... اما خوب کم کم کار به جایی رسید که به خانم میم التماس کنان میگفتم من گاز میخوووووام ^___^ کووو؟ کجاااس؟؟ بگو بیارن :) اصلا یه وضعی ^_^

    گاز تنفسی رو آوردن و گذاشتن گوشه ی اتاق... خانم میم با یه خانمی به اسم خانم جیم اومد و گفت ایشون خانم جیمه :|

    من برام کار پیش اومده نمیتونم مامای همراهت باشم و رفت !!!!

    یعنی نمیدونید چه حس گندی داشتم...

    خانم جیم که خواست معاینه ام کنه دقیقا همزمان با انقباض بود و منم داااااااد و بیداااااد و آه و فغان :|

    دیگه ایشون گفتن عزیزم شما تا نخوای من بهت دست نمیزنم.اما بدون میخوام کمکت کنم و نمیذارم اذیت شی...

    راستش انقدر با ادب و مهربون بود که من فورا عذر خواهی کردم و گفتم آماده ام...

    هی هم سراغ همسر رو میگرفتم که آوردنش بالاخره و عزیزم به محض دیدنم چشماش اشکی شد و بغلم کرد...

    دردام اونقدری زیاد شده بود که دیگه نمیتونستم ورزش کنم.فقط دوست داشتم خودمو پرت کنم زمین... دوست داشتم از ناحیه شکم خودمو رو به پایین تا کنم،اما مگه خانم جیم میذاشت؟ فورا میومد پشت سرم و دستشو قلاب میکرد دورم و به زور منو صاف نگه میداشت و دلمم فشار میداد که جوجه بیاد پایین تر...

    مهربون بانو،عزیز بانو،صبور بانو.... یعنی هر چی ازش بگم کم گفتم.اونقدر حجم وسیعی از عشق و صادقانه کمک کردن به من میداد که یه جاهایی وسط ورزش دو نفره که من با کمک همسر انجام میدادم ،وقتی میومد کنار همسر و آغوش باز میکرد برام من با سر میرفتم تو بغلش... 

    انقدر میخندید،به همسر میگفت دیدی منو بیشتر از تو دوست داره؟؟

    درد زایمان چیز عجیبی بود بچه ها.هیچ جمله ای،تشبیهی،استعاره ای توصیفش نمیکنه.

    گاهی وسطاش داد میزدم... من میدونم،من میمیررررم :/

    کارم به جایی رسید که به خانم جیم التماس میکردم برای گاز تنفسی که ایشون میگفت نه،خودت میتونی...

    از همسرمم بگم که یعنی فداش بشم،همه ی وجودشو وسط گذاشت...

    اون حجم استرس و ناراحتی رو بخاطر من تحمل کرد... میدونید دیدن درد عزیز چقدر سخته؟ 

    همین که مدام بهم میگفت تو میتونی،قوی باش... همین که تو فاصله بین دردهام سرمو بغل میکرد و اونقدر میبوسید،همین که صبور بود با بد قلقی های من،واقعا برای من یه دنیا ارزش داره.

    وقتی خانم جیم گفت ده سانتی و تلاشتو بیشتر کن میخواستم از خوشحالی پرواز کنم.باورم نمیشد برای اون درد پایانی باشه...

    وقتی رفتم رو تخت کلا فاصله ی بین دردهام ثانیه ای شده بود و هر کدوم انقباض ها جون منو به سرم میرسوند تا ول میکرد...

    پسرم حسابی رو به جلو فشار میداد و من کاملا حس میکردم...

    این وسط خانم جیم گاهی یادآوری میکرد جیغ نزنم،

    میدونید جیغ نزدن تو اون شرایط خودش کار عجیبیه.اما خدا رو شکر که به من این قوت و هوشیاری رو داد که از درد خودمو به بیحالی نزنم،واقعا تلاش میکردم آگاهیمو حفظ کنم و به زایمانم کمک کنم.دندونامو روی هم میفشردم وبا دستام میله های دوطرف تخت یا دستهای همسر رو فشار میدادم تا داد نزنم ،فقط یه ناله از اعماقم خفه طور از گلوم بیرون میزد...

    تو اون اوضاع هم شوهرم هم خواهرم فرتی زدن زیر گریه بخاطر درد کشیدن من و باز من خدا رو شکر میکنم انقدر روحم قدرت داشت که خودمو ول نکنم و نبازم و این گریه ها رو ندید بگیرم...

    یهو خانم جیم گفت ای جان سرش معلومه..

    من که فکر میکردم دلداری و انگیزه دادنه،اما آبجی و همسر از سری که موهاش معلوم بود خبر میدادن.انقدر ذوق شوهرم باحال بووود..

    دیگه ده دقیقه به دوازده بود که خانم جیم گفت قلبش ضعیف شده و زیاد داره میمونه اونجا...

    یعنی من تمام جووونمو و با تمام توان زور آخرو زدم که نتیجش کامل بیرون اومدن سر و به دنبالش مثل فشنگ بیرون پریدن پسرم بود...

    همونجور داغ داغ گذاشتنش رو شکم برهنه ام و من کشیدمش بالا و نگاهش کردم و بهش خوشامد گفتم...

    شوهرم که همش دو دقیقه بود از اتاق بیرون رفته بود و دم در بود گریه کنان اومد داخل و منو بوسید و بچمونو نگاه کرد...

    فقط لحظه اول که گذاشتنش رو دلم گریه کرد،بعد فورا ساکت شد و خیلی کنجکاو به جهان جدیدش زل زده بود و ما برای اون چشمای سیاهش مرررردیم.. 

    کلا یک ساعت تمام رو دلم بود و من از این تماس پوستی طولانی کلی لذت بردم..

    بعد همونجا لباساشو پوشوندن و منم جمع و جور کردم رفتیم بخش....

    شب رو بیمارستان موندیم و واقعا بهترین شب زندگیم بود..

    کلا جوجه تو حیگرم بود و تا خود صبح بدون یک دقیقه خوابیدن فقط نگاهش کردم و خدا رو شکر کردم و عشق ورزیدم...

    به محض خونه برگشتن هم با همسر دوتایی حمامش دادیم.

    .

    الانم که از اون روز سی و شش روز میگذره.

    خیلی خیلی از زایمانم راضی بودم و اگه مشکلی که برای بخیه ام پیش اومد و هفت روز اول اونقدر اذیتم کرد پیش نمیومد این زایمان رویایی میشد واقعا...

    یعنی براتون نگم که سزارینی ها با چه حسرنی تو بخش به ما طبیعی ها که راحت دراز میکشیدیم بچه شیر میدادیم یا پا میشدیم پوشک عوض میکردییم یا دستشویی میرفتیم نگله میکردن و چجوری بخاطر یه شیاف اضافه به پرستارا التماس میکردن.  

    خلاصه اینم از پستی که کلی منتظرش موندید. با چشمای خوابالو نوشتم و خستگی زیاد.. امیدوارم خوب شده باشه.


  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶

    زایمان نوشت 01

    سلام دوستان.

    بالاخره اون اولین فرصت بعد زایمان دست داد و من در حالی که دارم پسر هفده روزه ام رو شیر میدم اومدم که از زایمانم تعریف کنم.

    خوب از دو هفته قبل زایمان که حسابی گامبو شده بودم و داشتم از درد خار پاشنه هم تلف میشدم،تو خونه ی پدری مجلس شور و مشورتی برپا شد و تصمیم این شد که تا وقت زایمانم نوبتی بیان پرستاری من...

    اولش گل ترین خواهر روی زمین اومد.

    دختر چهارده ساله و شوهرش رو گذاشت و اومد.

    خیلی اون هفته عالی بود.

    یعنی قشنگ الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی بود جریان اومدن آبجی...

    همسر شب کار بود و چون من شبا بدخواب بودم آبجی تا بوق سگ با من بیدار میموند و باهام حرف میزد تا حوصلم سر نره.صبح ها ده یازده بیدار میشدیم با هم صبحانه میزدیم.هر روز خونه برق میزد و غذاهای خوشمزه خوشمزه حاضر بود... از کاراکتر آبجی بخوام بگم همین بس که همیشه جونش برای کمک به افراد خانواده کف دستشه و فداکارترین عضو خانواده است...

    هفته دوم اونیکی آبجی که دو ماه بعد من باردار شده بود و سقط شد و اینا.... اون اومد.

    شرایط با هفته ی قبلش کاملا متفاوت شد...

    کچل از روز دوم تقویمو چک میکرد و منتظر بود تموم شه برگرده... 

    کاراکترش طوریه که من همیشه میگم دلسوز مستبدی هستی برا خودت...

    تا قبل به دنیا اومدن من ته تغاری خونه بود. نمیدونم به این ناغافل سر رسیدن من ربط داشت یا نه اما کل دوران کودکیم رو ازم متنفر و باهام قهر بود:\

    تا وقتی دیگه بزرگتر که شدیم بهتر شد و با ازدواج بقیه ی ابجی ها و تنها شدن خودم و خودش تو خونه بابا یه دوره ی چند ساله ی عجیب جالبی رو با هم گذروندیم.

    خیلی صمیمی و در عین حال کارد و پنیر!

    اینجا که اومد سر شب میرفت میخوابید و کله سحر بیدار میشد و تا شب که باز بخوابه یکسره هرررچی صلاح میدونست به زور به خورد من میداد.. یعنی فکر کن من آخر هفته فهمیدم قایمکی تو غذاهام فلفل میریزه:/ در حالی که من سعی میکردم گرمی اضافه نخورم و به خرما اکتفا کنم...

    قرار بود آخر هفته مامان بیاد و تا بعد زایمانم بمونه و آبجی برگرده.

    چهارشنبه اش دوست مشترک من و ابجی اومد خونمون.تیر ماه زایمان میکنه و چون ساعت کاریش نمیذاره تو کلاسای آمادگی زایمان شرکت کنه اومده بود من ورزشا رو بهش یاد بدم...

    خلاصه عصر چهار شنبه رو حسابی با اون ورزش کردم و شب هم باز طبق تایم خودم یه نوبت دیگه ورزش کردم...

    شبش خیلی عجیب بود... بد خواب بودم. هی وول میخوردم.. همسر هم تا صبح مواظبم بود.اصلا نخوابید.همش میگفت خانمی آروم غلت بزن.. هی نکات ایمنی میگفت.. هی منو جا به جا میکرد میگفت بد خوابیدی..

    دم صبح بود که تو خواب و بیدار متوجه یه جریان آب گرم شدم :\

    مثل جت پریدم تو دستشویی و تست نشت کیسه آب رو انجام دادم و دیدم بعععععله....

    جوجه قراره بیاد!

    جریان آبِ کیسه انگار به منبع زیرزمینی وصل بود.لحظه ای بند نمیومد.من فکر نمیکردم اینجوری باشه برا همین نگران شدم نکنه بچم خفه شه...

    آروم همسر رو صدا زدم.اصلا انگار به دلش برات شده باشه مثل فرفره اومد جلو در و با یه قیافه ی سینه سوخته ای نگاه میکرد با نگرانی که دلم نیومد نگران ترش کنم. خونسردیمو حفظ کردم و خیلی ملایم گفتم عزیزم کیسه آب پاره شده.لباس مناسب بیار برام و حاضر شو و آژانس بگیر بریم بیمارستان..


    داشتیم زنگ میزدیم آژانس که آبجیم بیدار شد و چشمتون روز بد نبینه میخواست سرمونو ببره... میگفت یعنی نمیخواستید منو بیدار کنید؟؟ 

    خوب ما کلا یادمون رفته بود اونم هست... ^_^

    خلاصه راهی بیمارستان شدیم.تو راه به شوهرم میگفتم خدا کنه بچمون کچل نباشه :دی

    من هیچ دردی نداشتم و باورم نمیشد حاملگیم قراره تموم شه...

    از دو دقیقه بعد خودم خبر نداشتم و این عجیب ترین حال دنیا بود...

    همش با خودم میگفتم شاید سزارینم کنن که خطری بچه رو تهدید نکنه تو بی آبی.یا فکر میکردم ممکنه آمپول فشار بزنن بهم... 


    یه ساعت طول کشید که معاینه بشم و تشکیل پرونده بدم... ساعت نزدیک هشت و نیم بود که گفتن برو بلوک زایمان...

    جلو درب بلوک خیلی غم انگیز بود... گفتن شما فعلا برو بعدا شوهرتو میفرستیم... هر چند آبجی همراهم بود..

    قبلا هم گفتم اصلا میل باطنی همسر به این نبود که کنارم باشه موقع زایمان.

    میگفت من نمیتونم. نمیتونم درد تو رو ببینم،ممکنه کنترلمو از دست بدم دیوونه بازی درارم.. منم تو خودم نمیدیدم تنها باشم.. حق خودم میدونستم که همراهیشو داشته باشم،که تنهام نذاره...

    آخرین قرارمون این شد که در حد یه سر زدن چند دقیقه ای بیاد پیشم که هم اون اذیت نشه هم حرف منو زمین نزده باشه..

    جلو در بلوک بودیم.نگرانم بود.. من ترسیده بودم.. 

    خودمو جمع کردم گفتم خدافظ من میرم...

    گفت میخوام بیام باهات...

    گفتم الان نمیشه.صدات میکنن به وقتش..

    ولم نمیکرد برم... آخر سر با بغض سنگین منو کشید تو بغلش و پیشونی و صورتمو بوسید و ما رو سپرد دست خدا...

    کمتر از پنج دقیقه دیگه من برا اولین بار تو اتاق زایمان بودم!!!


  • ۴۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶

    بدرود نوشت...

    دوستان جانها سلام..

    عرضم به حضورتون که با اجازه ی بزرگترهای مجلس من دیگه تااااا اولین فرصت بعد از زایمان ،پستی توی وبلاگم ثبت نمیکنم.

    البته هر چی که اتفاقات قابل پیش بینی نیستن،اعمال من بیشتر ولی در جریان این تصمیم باشید خلاصه.

    اما اما امااااا.... تو اینستا همچنان سنگر فعالیت رو حفظ خواهم کرد.

    اگه هم اکانتی ندارید از لینکی که تو وبلاگ قسمت *اینستاگرام بلاگر کبیر* گذاشتم پیدام میکنید.

    همینا دیگه.

    مواظب خودتون باشید.

    برای من و سلامتی تو دلی دعا کنید.

    وقت زایمان مسلما تک به تک نمیتونم اسمتونو ببرم اما براتون تا حافظه ام یاری کنه دعای خیر میکنم.

    با عشق و احترام برای به مدت باهاتون خداحافظی میکنم و با انرژی و بچه بغل برخواهم گشت.

    خیر پیش...

    پ ن : نظرات بدون تایید نمایش داده میشوند!

  • ۶۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۴ ارديبهشت ۹۶

    سبزه نوشت...

    سلام دوست جان ها...


    احتمالا از اینستا حال نزار من و مصیبتی که سرم نازل شده رو میدونید... 

    یعنی گل بودم به سبزه هم آراسته شدم رفتم پی کارم :|


    تو پست های قبلی چند بار نوشته بودم پاشنه ی پام درد میکنه و این حرف ها اما خوب همش با خودم میگفتم طبیعیه دیگه.تو بارداری چیا که تجربه نمیشه.کمر درد و بی خوابی و نفس تنگی و گرفتگی عضله و تکرر ادرار و مرض جوع و درد و سوزش معده و هزاران جوایز نقدی دیگر .... حالا پا دردم روش :/ اما نمیدونستم دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست :(


    شنبه بعد برگشتن همسر و خواب و استراحتش کتونی به پا کردم و آماده برای پیاده روی تجویز شده برای نزدیکی زایمان و در کنارش انجام کارهای عقب افتاده.

    دیگه اول رفتیم تمام لوازم پزشکیا که ببینیم بخور سرد چی تو بازاره و خوب هیچ کدوم اونایی که دوستان تو اینستا داشتن و راضی بودن نبود.

    بعد از اونجایی که یه ساله منتظریم یه پولی بیاد تو حسابمون و تصمیم داشتیم یخچال بخریم و انگار قراره به زودی زود واقعا بیاد , همسر گفت بریم باز یخچال ببینیم؟؟؟

     یعنی فکرشو کنید ما بین دو تا مغازه که تو یکیش من یه Beko پسندیدم و تو یکی دیگه اش همسر یه سامسونگ شهید شدیم رسما انقدر که رفتیم اومدیم و با فروشنده ها حرف زدیم...

    آخرم من گفتم بِکو رو بگیریم و تمام و کشون کشون بردمش سمت ایستگاهی که میرفت خیابون سیسمونی...

    خوب تاکسی که تا اونجا نمیرفت و ما سر یه چهار راهی باید پیاده میشدیم و کلی راه میرفتیم تا اونجا. و رفتیم...

    قرار بود تخت پارک از تهران بیاره و آورده بود... یه دونش که هم بی ریخت بود هم شل و ول... 650 بود.

    اون یکی محکم و خوب بود ولی اولا که مشکی بود دوما که یه کریر روش داشت... خوب من گفتم چ کاریه که پول اضاقی برا چیزی بدیم که استفاده نمیکنم. و نخریدیم...

    دیگه خسته و کوفته از کلی سرپا بودن و راه رفتن باز کلی راه رفتیم که بتونیم یه تاکسی بگیریم...

    ولی خوب سرخوش و دلخوش بودیم یاد پاهامون نبودیم :)

    دیگه همسر گفت تو مرغی که پختی رو بذار برا فردا الان بیا ببرمت رستوران...

    منم گفتم باجــــــــــــــــه ^_^

    از تاکسی که پیاده شدیم کلی باز راه رفتیم تا به ایستگاه بعدی برسیم و خلاصه رفتیم و شام خوردیم و ترکیدیم :)

    بعد من کشف کردم یه در پنهان داره که به دشوری میخوره و اینهمه مدت از نظر من دور مونده بود....

    از اونجا که اومدیم بیرون من گفتم بیا تا خونه پیاده بریم...

    آقا خدا رحم کرد شوهرم گفت بلاگر رحم کن بخدا زانوم درد میکنه.... طفلی من چند روزه گاهی مفصل زانوش ورم میکنه میخوابه...

    گفتم باشه و اینگونه شد که باز تاکسی گرفتیم و برگشتیم...

    همه چی شاد و شنگول بود تا یه ساعت بعدش که من دراز کشیده بودم تو رخت خواب و گفتم وای پام انگار خیلی درد میکنه هاااا... و تو خونه همش میلنگیدم... اما گفتم طبق معموله دیگه فردا خوب میشم...

    اما دریغ و درد که اون فرداهه نیومد که نیومد...

    یکشنبه صبح که پنج و نیم بود و همسر میخواست بره شرکت بیدار شدم و همینکه پامو زمین گذاشتم فریادم هوا رفت فهمیدم این دیگه دردی نیست که فردا خوب بشه...

    سرتونو درد نیارم من تا ظهر که همسر برگرده فقط دو بار رفتم دشوری و هر دوبار زدم زیر گریه انقدر که اوضاعم داغون بود...

    به آبجی هامم گفتم چ بلایی سرم اومده و خدایی بود که آبجی دخترش بعد از ظهری بود پسرشو گذاشت خونه و اومد یه سر ب من بزنه.

    ظرفای آشپزی دیروزمو شست.رو گازمو دستمال کشید و برام سالاد الویه آورده بود و عصایی که شوهرش وقتی پاش شکسته بود استفاده میکرد.البته به اصرار من آورد ولی اصلا اندازم نیست.برای قد بلند هاست :((

    دستش درد نکنه خلاصه نجاتم داد چون من از سالاده برای شامم هم گذاشتم...

    همسر که برگشت و دید من انقدر داغونم بیدار موند تا چهار و بعدم رفت نوبت دکتر گرفت...

    نه شب رفتیم ارتوپد و رسما هیچی به هیچی... گفت خار پاشنه است و الان بخاطر حاملگیت بهتره ریسک کورتون نکنی.بجاش یه هیدروکورتیزون نوشت و چهارتا دونه مسکن... همین :| گفت هیچ درمانی نیست که قطعی باشه و هر کاری هم برای باقی مرضا میشه پنجاه پنجاهه...


    این شد که من برگشتم خونه و به دکتر میم پیام دادم که قرار بود یه درمان بهم بگه که سنتی طوره و گفت و یه کم وسیله لازم بود که من نداشتم...


    دوشنبه که دیروز باشه دیگه تصمیم قطعیمو برای بیمارستان و مامای همراه گرفته بودم... خوب مامایی که کلاس میرفتم پیشش گفت سرم خیلی شلوغه و قبول نکرد همراه باشه.بیمارستانی هم که پیشنهاد میداد خوب بود اما تخت هیچ شرایطی همراه حتی خانم نمیذارن بیاد بخش زایمان مگر تو وقت ملاقات و منم که نمیخواستم اونقدر تنها باشم...


    خلاصه که لازم بود دیروز برم پیش مامای جدید.غروب پام آروم تر شده بود.به فرفر گفتم بیکاره یا نه که اونم دستش درد نکنه با سر اومد دنبالم...

    اول یه جفت کفه ی ژله ای طبی برای این خار پا گرفتم.دیگه از همونجا برای بعد زایمانم هم گن گرفتم...

    بعدم رفتیم پیش ماماهه...

    میگفتم پام درد میکنه نمیتونم ورزشای سرپایی رو انجام بدم میخندید میگفت خوب میشه :|

    هزار تا ورزشی که بلد بودم رو دوباره بهم گفت و یه چیزایی هم گفت از عطاری بخرم که باید بشینم توش هر روز و ماساژها و مناطق طب فشاری رو مجدد گفت که من بلد بودم و گفت از امروز به نظر من هیچ کاری تو خونه نداری به جز همینا که من بهت گفتم :|

    جوجه هم برای اولین بار بصورت بسیااااار شدید برای فرفر دلبری کرد... زیر دستش میزد میزد میزد.... یعنی فرفر غشیده بود... هم خنده اش گرفته بود هم تعجب کرده بود .. میگفت مگه میشه انقدر محکم؟؟؟ انقدر تند تند؟ عزیزززم :)

    دیگه برگشتیم سمت ماشین که تو راه از عطاری اون چیز میزا رو خریدم و نوبت سونویی که گرفته بودم رو کنسل کردم چون ماما گفت زوده و بذار برا هفته 38.

    بعدم رفتیم سمت ماشین...

    مامور پارکینگ بهم میگفت رفتنی انقدر نمیلنگیدی رفتی چه بلایی سر خودت آوردی :|

    دیگه گاز دادیم سمت خونه که بین راه یه پارچه فروشی بود ازش یه پارچه برای رو تشکی و رو بالشی جوجه خریدیم.

    آبجی هم دیگه قول داده تا قبل به دنیا اومدن جوجه ترتیب تشک و بالششو بده . ماشالا خونسرده :)

    دیگه دوباره از دیشب درد پا کشیدم از نوع شدیدش تا همین حالا....

    درمان سنتی رو از دیشب شروع کردم و دعا میکنم تا قبل زایمان سرپا شم...

    از صبح فقط کشون کشون و لی لی کنان و ناله کنان دو سه بار تا دشوری رفتم و یه بار آشپزخونه برای صبحانه...  کم کم داره گرسنم میشه... نهار ندارم... نمیدونم چ کار کنم اصن... خدا کنه زودی ساعت دو و نیم شه و همسر برسه :((



    شماهام مواظب خودتون باشید... اگه سالم و سلامتید کیف کنید... اگه دردی نمیکشید شکر کنید... یعنی من اینجا نشستم با تمام ذوقی که دارم بخاطر سفارشهایی که اینترنتی دادم به دیجی کالا و نی نی کالا,همش خدا خدا میکنم امروز نرسه قبل برگشتن همسر وگرنه اصلا نمیدونم چجوری باید تحویل بگیرم :((


    روز خوش :)

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

    شمارش معکوس نوشت...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

    امن و امان نوشت...

    سلام سلااام 

    وسطای هفته ی 36 هستیم و خدا رو شکر شهر در امن و امانه . هنوز انقباضی نداشتم حتی براکستون هیکس.فقط قل قلی و قل قلی و قل قلی تر میشم....  راه رفتنمو که تو آینه میبینم خندم میگیره... یعنی اگه از بیرون کالبد خودم , جای یه آدم دیگه قرار بود خودمو  ببینم میگفتم این مسخره بازی ها چیه؟ خوب عین آدم راه برو دیگه .همه باید نگات کنن مگه؟؟  اما واقعا دست خودم نیست... مثل این آدما که لباسای تبلیغاتی یا برای جشن و سرور میپوشن از سینه تا زیر باسن داخل یه گردالی بزرگن و مسخره راه میرن,اونجوری شده راه رفتنم 整理 のデコメ絵文字

    جوجه جانم خوبه... همچنان باسن مبارکش رو میفشاره زیر دنده ام و یهو یه پرتقال تامسون میاد بالا و بهش میخندیم ^_^

    باباشم خوبه... البته الان خوبه.. روز مرد نزدیک بود سرش توسط من از بدنش جدا شه 

    هدیه هم براش یه دسته گل خریدم و یه شلوارک سنگ شور ناناز.یه کیف پولم برا تولد پارسالش خریده بودم کُتی بود هیچ استفادش نکرد رفتم اونو عوض کردم یه کوچکشو برداشتم که تو جیب شلوارش جا شه و اینجوری شد که به نظر رسید وای من چقدر کادو خریدم http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_mrgreen.gif

    برای هدیه تولد فرفر هم یه عدد ساعت خریدم و یه انگشتر نقره که فوق العاده بودن.

    یه رسپی داشتم برای کیک تولد .نمیدونم چرا قسمت نمیشه من برای تولد کسی هنر نمایی کنم خخخ . دیروز میخواستم درست کنم که تا امروز خامه بره به خورد اما نشد. یعنی از صبخ آبجی زنگ زد گفت بیاید اینجا فلانی از شمال اومده.و نمیشد نریم.. دیگه شال و کلاه کردیم و رفتیم و شب برگشتیم دیگه...

    امروز هم زیاد رو به راه نبودم...

    خوصله نداشتم... پاهام از دیشب ورم کرده بود... البته دیشب افتضاح بود و من واقعا به همسر گفتم طفلکی اونایی که از شش ماه اینا ورم میکنن... بعدشم دیشب موهامو رنگ و حمام کرده بودم با موی خیس خوابیدم دیگه امروز شبیه جودی ابوت شده بودم وقتی گیساشو باز میکرد...

    هوا هم ابری بارونی بود. هر چی فکر کردم گفتم من چجوری برم برا فرفر تو پارک تولد بگیرم ؟ 

    بهش پیام دادم اما دعا کردم کاش پیش کسی باشه.بگه امروز وقت ندارم و اینا. اما گفت هر وقت تو گفتی بریم بیرون...

    یعنی این مانتو سورمه ای چین چینی رو انقدر یکسره پوشیدم حالم داره ازش بهم میخوره و یکی از دلایلی که دوست نداشتم بیرون برمم همین بود.اصن هیچی نبود بپوشم 

    دیگه تا دقیقه ی نود نمیدونستم باید چی کار کنم... بهش گفتم چهار و نیم همون بیرون باهات قرار میذارم تو دنبالم نیا من با آبجیمم. اون طفلی هم باور کرد...

    چهار و نیم بعد هزار تا لباس امتحان کردن و درآوردن و رو تخت انداختن و حرص خوردن دوباره همون مانتو رو پوشیدم و زنگ زدم آژانس.

    اول رفتیم یه گل فروشی و سه شاخه رز خریدم.بعد رفتیم قنادی معروف شهر و یه کیک خریدم.بعدم رفتیم یه مغازه ی جشن تولدی و سه تا بادکنک هلیومی خریدم .بعدشم رفتیم همون کافه که اون سری با همسر رفته بودم... 

    اولا رنگ و روش دنج گونه و خوب بود و اینکه قسمت وی آی پی داشت که خالی بود و من گفتم میریم اونجا...

    فکر کن من کیک و جعبه کادوم رو دادم کافی من محترم میگم این شمع رو میذارید روش.روشنش میکنید.بعد اینکه سفارشمونو دادیم بیاریدش.

    میگه باشه.

    میگم پیش دوستم دیگه به کیک اینا اشاره نکنید هماهنگی ما همین الانه.

    میگه چ اشاره ای مثلا؟

    میگم مثلا یهو نگید الان کیکو بیاریم؟

    میخنده میگه نه بابا :|


    خلاصه من با گل و بادکنکا رفتم پایین و زنگ زدم گفتم فرفر بیا فلان جا...

    ده دقیقه اینا بعدش فرفر رسید و کلی خوشحال شد و گفت مرسی و اینا...

    دیگه سفارش دادیم و نشستیم حرف زدن.

    خواستگارش که ردش کرده بود بهش پیام داده بود.فرفر جانم حسابی به هم ریخته بود.همش میگفت شاید من اشتباه کردم و زود ردش کردم.از طرفی یه پسر دیگه ای بهش پیشنهاد داده. خلاصه اوضاعش پیچیده بود و با دو تا چشم گلوله اشکی نشسته بود هی برای من جیک جیک میکرد... یعنی دوس داشتم بمیرم برا دلش اون لحظه...


    خلاصه یه کم که حرف زد و سبک شد سفارشمون رسید بعد پسره آروم با یه لبخند یه وری میگه کیکو الان بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    میخواستم بگم بمیییییری برو بیار >_<

    بعد کیکو آورد و باز فرفر خوشال شد...

    بعد دیدم هی میاد پایین سفارش میگیره و میره و انگار نه انگار...

    صداش کردم گفتم ببخشید غیر کیک گویا یه چیز دیگه بالا امانت گذاشته بودم...

    باز با اون نیش بازش نگاه کرد و گفت عه یادم رفت :|

    بعد رفت با جعبه ی کادو اومد... حالا درسته جعبه رو گذاشته بود تو یه سینی چوبی با مزه و کلا جالب شد آوردنش اما خوب آدم انقده گیج؟؟؟

    بعد اینهمه سفارش؟؟؟

    خلاصه فرفر برای ساعت و خصوصا انگشترش غش کرد و منم خلاص شدم... از اینکه دوستشون داشت خوشحال شدم.دیگه کلی اونجا بودیم بعدش جمع کردیم اومدیم بیرون .بعد رفتیم یه آزمایشگاهی من خیلی نامحسوس وارد wc  شدم...

    بعدم دیدیم چه هوایی شده...

    رفتیم پارک سر کوچه قبلی ما....

    آی انقدر اونجا خوش گذشت...

    بعد من دوباره دشوری لازم شدم رفتیم یه جای دیگه...

    یه کمی هم خیابونا رو همونجور سواره گشتیم و آخر سرم ساعت نه شد دیگه برگشتیم....

    خدایا خدایا خدایا این غمو از دل فرفر بردار یه آدم مناسب سر راهش بذار....

    همینا دیگه اینم از روز ما...

    الان همچینی یه نمه تهوع دارم... 

    میرم یه چیزی بخورم و دراز به دراز شم تا همسر برسه...

    خسته ام خیلی... کاش بشه بخوابم... فردا هزار و یکی کار دارم 表情 気持ち 顔文字 のデコメ絵文字

    شب خوش

  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۳ فروردين ۹۶

    گرما زدگی نوشت....

    سلام :)


    کاش الان دقیقا اون شبی بود که شمال بودم و داشت برف میبارید... 

    هوا لذت بخشه اما هیچی مثل سرما الان جیگر منو حال نمیاره...

    فکر کنم پسرم یه رادیاتور اون تو روشن کرده :|

    خوب سی و پنج هفتمونم تموم شد....

    استرسم خیلی کمتر شده. تا آخر شب ساک بیمارستانمم میبندم میره پی کارش...

    خوب دیگه دلم میخواد فقط ریلکس باشم و به خودم کمک میکنم... به جای نشستن و حرص خوردن از گذر زمان و عقب افتادگی کارهام از هر لحظه ی این آخرین هفته هایی که جگرش صاف نشسته تو جگرم استفاده و لذت میبرم.... کارامم هر شب لیست میکنم و فرداش انجام میدم...


    یه تغییر جالبی که کردم سلیقه ی غذاییمه. تا همین یه ماه پیش دوست داشتم تو هر وعده برنج بخورم مثلا... الان هم باز به نون ترجیحش میدم اما بیشترین چیزایی که از خوردنشون لذت میبرم خوراکی های خام و تازه است...  خیار گوجه هندونه پرتقال ملون کاهو توت فرنگی شدن عشقای من.

    امروز میخوام دوباره تو کلاس آمادگی زایمان که موضوع بحثش دیگه مرحله ی آخر و از شروع درد تا مراقبت های اول بعد تولد بود شرکت کنم.

    قبل عید نصفه بهشون رسیدم بخاطر تداخل با کلاس زبان.

    و یک سری سوال هم مدام تو سرم وول میخورن اونا رو بپرسم. و اینکه با ماما همراهم قرارداد ببندم و پولشو بدم خیالم راحت شه.

    بعدشم برای فرفر کادو تولدشو بخرم...

    کادویی برای روز مرد هم نخریدم و تا همین الان هم اصلا به فکرم نمیرسه چی بخرم... حالا اگه سال دیگه ای بود انقدر دغدغه ای نمیشد اما خوب چون اولین ساله همسر پدر هم محسوب میشه دوست داشتم یه چیزی بخرم که از اینهمه زحمت هاش تو این هشت نه ماه هم قدر دانی کرده باشم.حالا برم ببینم چه خاکی تو سرم میکنم :|

    دیروز هم بالاخره فرفر کچل رو دیدم :)

    رفتیم دریاچه و یه کم پیاده روی کردیم و صحبت کردیم...

    از ساعت پنج تا هشت و نیم اونجا بودیم...

    فرفر هم رژیم گرفته دیگه کافه مافه نمیاد اصلا نتونستم گولش بزنم بشینیم چیزی بخوریم :|

    حالا با این اوضاع من تولدشو کجا بگیرم؟ خوب کافه قشنگ بود دیگه :(

    مامان دیروز زنگ زده میگه مامان جان نگران نباش.من سعی میکنم پونزده اردیبهشت بیام پیشت...

    میگم دستت درد نکنه با این حساب حتما برای ختنه ی پسرم میرسی :)

    خیلی هم اصرار داره اون آبجیم که چند ماه پیش سقط داشت باهاش بیاد اما انگار آبجیم تو رودربایستیه... نمیدونم من باید به مامانم بگم دست از سر کچل اون برداره؟ یا به خودش بگم نیاد که خیالش راحت شه؟ 

    بیشتر نگرانم که با مامان بیاد. چون مامانمو میشناسم.. اولا که کلا جنسیت زده و پسر دوسته و جوجه ی منم به هر حال بچه ی ته تغاریشه ^_^

    طبیعیه خیلی ذوق نشون بده ولی میدونم هی میخواد به آبجیم بگه ایشالا برای تو.. آی ایشالا من تا زنده ام بچه ی تو رو هم ببینم... خوب ناراحت میشه دیگه...

    دیشب همسر که از سر کار برگشت ما دم در ایستاده بودیم که استقبالش کنیم... پسرشو انداخت تو جگرش و گفت وای بابایی ! یه ماه دیگه واقعا تو بغلم میگیرمت....  عزیززززم با این ذوقت...

    قبلا خیلی جالب بود. همیشه بهم میگفت این همه زن زاییدن تو هم یکیشون و هیچوقت حاملگی و زایمان براش مساله ی عجیب بزرگی نبود...

    اما الان اینجوری نیست...

    از اولش که اونجوری ملول و مریض فرم شدم تا حالا که قل قلی و سنگینم انگار بارداری رو فهمیده... میگه به خدا پسرم باید هر روز دست و پاهاتو ببوسه... این هفته ها وقتایی که بهش گفتم همسری از نزدیک شدن زایمانم میترسم یا استرس دارم انقدر خوب دلداری میده و آرامش میده...

    بهم میگه عزیزم سخته...به خدا اگه امکانش بود من همه ی این دردای تو رو تحمل کنم دریغ نمیکردم ... اما مطمئنم تو از پسش برمیای...

    خوب همین حرفا کلی تو روحیه ی من تاثیر میذاره.همش میدونم من باید بخاطر این خانواده ی کوچکی که دارم قوی بمونم و بخاطرش تلاش میکنم... ^__^


    آقا چرا انقدر امسال همه مردا رو تحویل گرفتن؟؟؟ دو روزه همه ی پستا شده روز پدر .روز مرد :| خوب اینقدر زود چرا رفتید پیشواز؟ اینا کار آمریکاست همش من میدونم :دی

    من دیگه پاشم برم این کلاسه و برگردم... 

    امروز 35 هفته تموم شد و رفتیم 36.

    اگه یه وقت غیبم زد بدونید که بچم فروردینی شد رفت پی کارش :|


    فعلا...

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶

    زخم خنجر نوشت ^_^

    سلام سلام سلاااااام دوستان 

    خوب و خوش و سلامت باشید ان شاالله:)

    به به... چه بهاری :) چه فصل گشنگی :) چه میدونا و بلوارای گل کاری شده ای :) چه خدای خوب زیبایی آفرینی...

    خوب دیگه جانم براتون تعریف کنه که سه شنبه بالاخره با دو تا دوست جدید که باهام کلاس زبون میومدن ولی من نمیدونستم همسایمونن قرار استخر گذاشتیم... همونایی که یه عصر تو عید اومدن خونه ام براشون کیک پخته بودم و اینا...

    آقا خوش گذشت واقعا :) بیشتر قدم زدیم و حرف زدیم... حالا این استخر چون یه تعمیراتی شده و خیلی تمیزه خیلی شلوغ میشه همیشه اما اینبار واقعا خلوت بودااااا... دیگه میخواستی یه عرض رو شنا کنی سرت نمیرفت تو دل یکی دیگه....

    ساعت یازده و نیم وارد آب شدیم و انقدر خوش گذشت که یهو یکیشون گفت وای بچه ها ساعت دو و نیمه که :|

    دیگه بدو بدو برگشتیم خونه و بین راه قرار گذاشتیم یه نهار جمع شیم دور هم...  جفتشونم امسال میخوان برای مامان شدن اقدام کنن...

    فرفر طفلونکی هم خیلی درگیر کاره و دلم براش تنگ شده دیگه انقدر ندیدمش... اگه جمعه براش مهمون نیاد میریم بیرون :)

    برای ماشینش یه کوسن خریدم که میخوام یه پارچه ی جینگیل برای روش بخرم که به روکش فرمونش بیاد بعد که دلبر شد بدم بهش :)

    تولدش هم نزدیکه و هنوز تصمیم نهایی نگرفتم اما خیلی امکانش زیاده که یه ساعت براش بخرم... باز ببینم چی میشه...

    خواستگارشم رد کرد رفت...  ان شاالله یه مورد مناسب تر براش پیش بیاد و سفید بخت شه...

    من کلا همیشه برای دوستای مجردم استرس میگیرم.

    تا قبل فرفر یه دوست رشتی داشتم که یه دوست پسری داشت بی لیاقت :| خوب جیگرم میسوخت وقتی انقدر پسره بد تا میکرد اذیت میکرد بد حرف میزد... نمیدونم چرا دخترا خودشونو انقدر دست پایین میگیرن که هر مذکر بی ادبی رو تحمل میکنن زیر بار همه چیزای بد یه رابطه میرن به قیمت اینکه اون پسر سالی یه بار میخواد یه تولد آنچنانی براشون بگیره یا قبل خوابی چارتا پیامک عجقمی جونمی جیگلمی براشون بده >_<

    بعد سه سال بالاخره دوستم مجبوووور شد از اون بی ادبیات جدا بشه چون دیگه شورشو درآورد پسره و بعد یه دوره افسرده شدن و ناراحتی و اینا بالاخره اخیرا آدم مناسب خودشو پیدا کرد و ازدواج کرد و واقعا انقدر خیالم راخت شد انگار دختر خودمو شوهر دادم :دی

    برا همین الان نسبت به فرفر هم خیلی حساسم.دلم میخواد این دختر سالم با کمالات گیر آدم بد نیفته...


    همسر طفلونکیم هم چند وقته سرما خورده حالش خوب نمیشه. تازه رفته دکتر.دکترش دو تا پنی سیلین داد بهش که یکیشو دیروز بعد دکتر زد و یکیشو آورد خونه... 

    امشب رفتیم یه سیسمونی و قوبون پسرم بشم من , براش وان حموم خریدیم و یه شلوار و زیرپوش و یه لباس جلو دکمه دار سایز خیلی خیلی جوجه ای خریدیم. البته کلا فقط سفیده اما آدم دوست داره براش بمیره انقدر کوچول موچوله :)

    دیگه یه کیسه توپ برای استخر توپی که باباش گذاشته بود تو دامنمون :|

    یه جغجغه پارچه ای + یه شیشه شیر کوچولو برای روز بیمارستان و اگه احتیاج شد اون اوایل + دستمال مرطوب برای پاک کردن ک*و*ن کوچولوش ^_^ + یه جا پستونکی... 

    همه ی اینا شد دویست تومن >_<

    دیگه بعدش رفتیم نت خونه رو تمدید کردیم... یه همچین آدمی هستم من.. نذاشتم دو روز بی نت بمونیم .گفتم شماها طاقت دوریمو ندارید

    بعدم یه مغازه ای بود از اون لباس خاک برسری فروشی ها گفتم برم برای بیمارستان یه چیزایی بخرم دیگه دیدم چیز میزای مردونه هم داره...  دیگه مشتری ها که رفتن گفتم همسر بیاد داخل... بهش میگم این خوبه یا این یکی؟ میگه برا تو؟؟ میگم نه عمت :| خوب من شورت مردونه میپوشم؟؟؟ میگه آهان... خوب برا من؟ میگم آره. میگه آخه برا چی میخوای برا من بخری؟ گفتم هدیه روز مرده 

    خانم فروشندهه فقط بلند بلند میخندید... شوهرم که رفت بیرون میگفت وااای خیلی باحال اومدی کادوی روز مردوووو ... 

    حالا واقعنی اصلا به اون مناسبت نخواستم بگیرم چون یهو پرسید یهو اومد تو ذهنم...  اصلا کلا نمیدونم روز مرد دیگه چ صیغه ایه :| چه معنی میده اصن :)


    دیگه برگشتیم خونه و نوبت دومین آمپول پنی سیلینه بود :)

    اصلا این همسر کچل من توانایی های منو همش له میکنه...

    به زووور وبعد کلی فیلم درآوردن بالاخره کشید پایین ^__^  هی هم میپرسه قبلا زدی ؟ میگم آره تو که میدونی برا خودم هزار بار زدم... میگه نه برا آدم دیگه... گفتم نمیدونم گمون نکنم...

    دیگه آقا از وقتی من این آمپولو فشار دادم هی گفت آی, وااای ,دیووونه فلجم کردی ,درد داره... اصلا یه وضعیتی دیگه...

    بلند شده و میخواد بره سر کار...

    _خیلی بد زدی... دفعه های پیش باهات شوخی میکردم سر اون آمپول روغنی ها اما اینبار جدا بد زدی 

    + در عوض با عشق زدم عزیزم. فردا خوب میشی 

    _ آره جون عمت با عشق... من امشب سر کار تا صبح درد میکشم...


    +اووووه زخم خنجر نخوردی که... اصلا خیلی هم خوب زدم :)


    والا ^_^


    خلاصه همینا دیگه... 

    خیلی کار دارم خیلی.... اصلا مریض شدن همسر و کسالت عید و اینا سر منو به طرز افتضاحی شلوغ کرد :( دیشب دو کیلو سیبزی قورمه پاک کردم و شستم اما همونجوری گذاشتم یخچال. فردا اونو سرخ کنم و باز باید بخرم که آماده داشته باشم تو فریز یه وقت کسی اگه اومد برای زایمانم یه گزینه هایی برای غذا درست کردن داشته باشه. سبزی آش و کوکو و سوپ هم ندارم :( یعنی همینا کلی کاره چه برسه به باقی چیزا...

    بچه ها دعا کنید زایمانم زودتر از 15 اردیبهشت نشه... تو روز معلم هم نشه :|

    خدا کنه برسم کارامو انجام بدم... خدایا میشه دقیقه ی نود بودن منو ببخشی و بخاطر جوجه هم شده کمکم کنی سریع راه بندازم کارامو که خیالم راحت شه و دیگه فقط منتظر زایمانم شم ؟؟؟ با تچکر ^_^

    خوب دیگه من میرم... برم سراغ یخچال ببینم دنیا دست کیه :دی



  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶

    13 نوشت :)

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۴ فروردين ۹۶

    ادامه ی تعطیلات نوشت...

    سلام دوستان :)

    امیدوارم تعطیلاتتون خیلی خوشگل در حال سپری شدن باشه.مهمونی پشت مهمونی و خوش گذرونی پشت خوش گذرونی و عیدی پشت عیدی :)


    مال منم خیلی قشنـــــــگ افتضاح داره پیش میره ^_^


    اتاق خوابمون دوباره یه وضعیتی داره که نگو.بخاطر اینکه تصمیم گرفتیم تو کمد دیواری رو باکس باکس کنیم و خلاصه همه ی وسایلشو بیرون کشیدیم اما هنوز نجار پیدا نکردیم ^_^ 

    گوشیمم که تو اینستا گفتم چه بلایی سرش اومده. دادمش بیرون برای تعمیر و خوب دیگه نه اینستایی دارم نه چیزی.

    این روزها دچار مشکلات معده ای شدم و از خود معدم تاااا بیخ حلقم انگار یه کوفتی میجوشه و اون تو رو میسوزونه :|

    پاشنه ی یکی از پاهام خیلی درد میکنه.

    جوجه هم مامانشو حسابی ترکونده و شبا موقع خواب بهم احساس ترکیدن میده.

    بد تر از همه اینکه چند وقته استرس زایمان گرفتم.شبا کابوس میبینم و فکرم خیلی مشغوله و خیلی هول شدم و هر روز چشم باز میکنم میگم واااای الان سن حاملگیم فلان قدر شده و اصلا کی گذشت اینهمه ماه؟؟؟؟؟  خلاصه آرامشم تحت تاثیر قرار گرفته.

    مثلا الان وسط هفته ی سی و چهار هستم و خوب احساس بمب ساعتی میکنم دیگه :(


    به نظر میرسه شوهرمم یه بلایی سرش اومده.رو به راه نیست.هنوز هر شب یه ساعتی رو وقت میذاریم برای جوجه. نازش میکنه و باهاش حرف میزنه و وقتی مپرسه بابایی کجاتو ببوسم و پسری از یه ور شکمم میزنه بیرون براش غش میکنه... 

    اما خوابش به طرز عجیبی زیاد شده.صبحا که میره سر کار مثلا دو و نیم میاد و میفته و دیگه ساعت شش به زوووووور بیدار میشه.وقتی بیدار میشه سرحال نیست.یه جوریه... یه بارم بهم گفته دارم دچار افسردگی پیش از زایمان تو میشم :|

    من با تمام مشکلات خودم و مقابله با حملات هورمونیِ خر! سعی خودمو میکنم که بهترین باشم براش اما خوب زیادم موفق نیستم...

    میبرمش بیرون میچرخیم,کافه میریم,غذا میخوریم,میخندیم اما باز دو ساعت که از خونه اومدنمون میگذره انگار هیچ تاثیر مثبتی نداشته.

    خیلی از کارای خونه رو از رو دوشش برداشتم اما باز هیچی...

    براش پیام میفرستم,یادداشت میذارم... باز هیچی...

    احساس بحران میکنم اما شرایطی ندارم که بخوام صد در صد تلاش و انرژیمو سر این جریان بذارم.

    خلاصه که من زیاد جالب نیستم :(

    حالا وسط این استرسای من , مامان طفلیم اوضاعش از همه بدتره...

    دیروز برای دومین بار زنگ زد بهم و اصرار که تو سزارین کن! گریه کرده بود... میگفت تو یه ذره درد بکشی من میمیرم... و منم اشکم درومد...

    میفهمم آدم به ازای یه بار مادر شدن چند بار باید تو زندگی بمیره و زنده بشه و میدونم یک هزارم اون عشقی که رو دوش مامانم تو تمام این سالها بوده تا من همینقدر بزرگ شم هنوز روی دوش من نیست... من هر وقت به پسرم فکر میکنم احساس میکنم عشقی که بهش دارم دیگه تو سینه ام جا نمیشه.حس میکنم الانه که دلم از دهنم دربیاد. الانه که شونه هام از بار این عشق بشکنه. خیلی برام عجیبه که قراره حتی از این بیشتر رو هم تجربه کنم... خوب خدا رو شکر میکنم... اما این حس و فکر کردن به آینده برام درست مثل مرگ عجیب و ناشناخته است...


    امروز هم که آخرین روزِ شیفت صبح همسره و از فردا شبا رو تنها میمونم :(

    البته به قول مامانم که دیگه نگو تنهام.بگو با پسرم هستیم :)


    هر روز صبح با یه حس خستگی که انگار همین الان از یه کوه کندن فارق شدم بیدار میشم.بعد این حس با منه تا وقت نهار.بعد اون سه چهار ساعتی سرحالم و باز دوباره دلم میخواد ولو شم... اونوقت شبا احساس میکنم کله ی سحره :| مثلا یک شب خاموشی دادیم و قراره بخوابیم.تا خود ساعت دو هی من میگم همسر! بیداری؟ اون یه اوهوم میگه و من یکسره حرف میزنم.تا واقعا حس میکنم شوهرم باید بخوابه :| بعد همینجور تو سکوت وول میخورم و به تاریکی شب خیره میشم تا کی بشه که خواب دستمو بگیره و منو ببره به جایی که باید...


    امروز میخوام سفره هفت سینمونو جمع کنم دیگه.یه سری لباس اتو کردنی هست اونا رو سامون بدم.حمام کنم وشاید شب زنگ بزنم به اون دوست مشترک خودم و خواهر اگه بودن بریم عید دیدنی :)

    میخوام سعی کنم آگاهانه تر بشه رفتارم .که اگه نمیتونم واقعا شوهرمو شاد کنم حداقل بخاطر حال خودم بار روی دوشش نشم و خسته اش نکنم.که حواسم باشه نه حاملگی نه هورمونها نه چیز دیگه ای به من اجازه نمیده تلخ زبونی کنم و آزاردهنده بشم تا حال خودم بهتر بشه...

    شوهر طفلی من ....  وقتی دقیق فکر میکنم بهش حق هم میدم حتی... شوهرم خیلی قویه که تا حالا هم دووم آورده... شغلی داره که روز تعطیل رسمی و عید و سیزده به در و چهارشنبه سوری حالیش نیست! باید اگه شیفتشه سر پستش باشه. مگر اینکه مرخصی بگیره که اونم با هزار بدبختی هر بار میتونه مرخصی بگیره. همیشه خسته ی کار و تعویض شیفته. همیشه کمبود خواب داره.یعنی یه خواب کارآمد نداره که سیرش کنه و برا همین همیشه ولوئه.تفریح خاصی نداره.امسال عید هم که بخاطر من و جوجه تنها عیدیه که مرخصی نگرفته و مسافرتی نرفته که خودشو ری استارت کنه.هشت ماهه که پا به پای منه.با اینکه من هیچ منبع درآمدی ندارم و کلا برای پول وابسته به اونم باز پر رو ام و کلی کار خونه هم ازش میخوام.گاهی که تازه دوازده شب بلند میشه بره کل ظرفایی که من تو یه روز کثیف کردم رو بشوره جگرم براش کباب میشه.با اینهمه همیشه میگه من به عشق تو کار میکنم...  با اینکه حال الانم واقعا ناخواسته است اما حس عذاب وجدان دارم.میدونم که وقتی زن خونه شاده کل خونه نورانی میشه ولی من این نور رو نمیتونم به خونه ی خودم بدم .حالا حتی اگه دلیلش عوارض بارداری باشه برای من خوشایند نیست...


    + خداوندا مرا آن ده که آن بِه !









  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶

    آغاز 1396 نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶

    پایان 1395 نوشت :)

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

    استرس نوشت!

    سلام !

    یک طلسمی به آخرین پستی که چندین روزه میخوام به عنوان پست آخرم بنویسم افتاده و همش عقب میفته...

    از اونجا که پست آخرم رو نمیخوام روزمره نویسی داشته باشه ولی تعریف کردنی دارم برای این پست باز موکولش میکنم به بعد..

    ساعت دوازده و نیمه و من خیلی خسته ام.

    دلم میخواد تند تند بنویسم و برم بیهوش بشم.کلا این هفته ای که گذشت معضل خواب داشتم..

    آخ جووون از فردا شب باز همسر خونه است 

    یعنی هیچی بدتر از این نیست آدم شوهرش شبکار باشه.اونم اینهمه طولانی :(  آخر هفته ها دیگه کلافه و بی طاقت میشم واقعا. امشب که میرفت میخواستم مث بچه ها از زانوش پاشو بغل کنم بگم نروووووووو  بهش میگم کاش میشد جگرتو مث تشک پهن کرد هررر شب توش گلوله شد و خوابید... هعععععی :(


    خوب از سه شنبه میگم که ساعت پنج نوبت سونو داشتم.طبق معمول هر سونو قبلش رفتیم کافی شاپ و من شیر موز بستنی خوردم با یه پیراشکی.که بچم حسابی وول بخوره ^_^ بعد دکترش یه ساعتی طول کشید تا اومد.دیگه من و همسر تو سالن نشستیم به جدول حل کردن.جوجمونم جست و خیزی میکرد که بیا و ببین 

    دیگه وقتی دکتر اومد خیلی زود نوبتمون شد.ووویی قوبونش بشم دیگه.زیاد مشخص نبود.اصلا سونو گرافی فقط همون که برای ان تی رفتم. خوب مگه چند سانتی متر بود اون موقع؟ انقدر با حال دست و پا میزد و ما براش مرده بودیم اون لحظه... خلاصه عزیزانم مامان باباهای آینده دوربین فیلم برداری یا گوشیتونو برای اون سونوی ان تی آماده ببرید که اگه اون از دست رفت دیگه تو این هفته های بالا واضح و قشنگ نمیتونید جوجتونو ببینید.

    بعد دکتر گفت چرا انقدر کم وزنه؟ خیلی وزنش پایینه و من دیگه از ترس و بغض کاملا بی صدا شده بودم... تا گفت آخه مگه بچه سی و شش هفته این قدری میشه؟ من سریع آب دهنمو قورت دادم و گفتم آقای دکتر سی و شش نیست تازه سی و دوش شروع شده.

    دیگه متوجه شد تاریخ زایمان رو یه ماه زود زده. ولی گفت بازم کمه.به خودت برس.

    میخواستم بگم دیگه باید برم تو جنگلا خرس بخورم من... والا. من که همش میخورم.دیگه چجوری برسم؟

    بعدم ازش پرسیدم ببخشید باسن بچم دقیقا کجاست؟

    که دکتر اولش این ریختی شد :|  بعد از خنده غش کرد. گفت خدایا من این سوالو نشنیده بودم تا حالا.تو با باسنش چ کار داری آخه؟؟

    خوب من همیشه نگاه حرکاتش که میکردم خودم میفهمیدم چی به چیه. از قبل شمال رفتنم چند وقتی بود بطور عرضی ثابت شده بود.چون من دو طرف دلم ضربه میخورد و میگفتم حتما یه سمت پاشه و یه سر دستاش و سرش.

    از شمال که برگشتم فهمیدم چرخید و یه سمتش رفت پایین.بعد چون دنده مبارک رو فشار میداد میگفتم حتما این پاست.بعد یه چیزی زیر دنده ام قلمبه میشد که همش میگفتم شوهری این باسنشه هااا... اما خوب حسی بود فقط.

    خلاصه بعد یه کم خنده و شوخی دکتر گفت همونیه که خودت میگی...

    دیگه از سونو مستقیم رفتیم یه جا برای حجامت..

    چقدر کیف داد.

    دوتایی نشستیم رو یه تخت.یه خانمی برامون انجام داد.خیلی کیف داد و خندیدیم.و برخلاف اونی که شمال انجام داده بودم خیلی کم درد داشت. هم خودش هم بعدش... 

    شب هم که خونه آبجی بودیم.

    اما من دلم گرفته بود.. هم فکر بچم بودم که چرا کم وزنه.هم فکر رفتن شوهر و تنها خوابیدنم بودم.هم فکر امتحان فرداش و خستگیم بودم.

    خوب در مورد جوجه دیگه نگران نیستم.همه حرکاتش خوب و پر انرژیه و شاید ریز نقش باشه اما ضعیف نیست...


    چهارشنبه با یه وضع اسف باری خودم رو به امتحان رسوندم. خیلی دیرم شد و خیلی استرس امتحان آخر رو داشتم .امتحان و خونه تکونی و همه چیز تو هم گره خورده بود.شب بدی هم برای خونه آبجی بود. بچه هاش اصلا نذاشتن من مث آدم بخونم.نه شبش نه فرداش... 

    نتیجه رو هم الان دیدم. شدم نود و دو و تاپ هم نشدم و حالش رو دو دستی دادم به رقیب عنقم :(


    بعد امتحان فرفر منو رسوند و درمورد شب حرف زدیم که قرار بود خواستگار بیاد براش...

    دیگه باز من کل شبش استرس داشتم برای اون.

    حالا هنوز چیزی معلوم نیست.. 

    امروز هم صبح برای یه کار اداری زود بیدار شدم اما بعدش دیدم نیازی نیست برم... دیگه برای نهار کشک بادمجون درست کردم و ساعت چهار هم با فرفر قرار داشتم. یه کار خوشگل کردنی داشتیم که اونو انجام دادیم و انقدر خندیدیم که داشتیم میمردیم...


    ساعت هفت و نیم هم برگشتم خونه...


    همسر که رفت من نشستم لپ تاپو روشن کردم و تصمیم گرفتم بیخیال روزانه نویسی بشم و پست آخر امسال رو بنویسم و برم این چند روز به کار و زندگیم برسم عین آدم...

    همینجور که ویندوزم داشت بالا میومد یهو یه صدای هوار شنیدم که میگفت همسایه ها به دادم برسید.بچم مرد...

    بچم کبود شده. نفس نمیکشه. یعنی من دیگه نفهمیدم چی شد انقدر سریع رفتم دم در.بعد دیدم پیراهن کوتاه تنمه. فورا شلوار پام کردم و یه ژاکت و روسری و دیگه وقتی درو باز کردم خانمه رو دیدم که یه نوزاد دستشه اصلا نفهمیدم چی شد:(

    همونجوری درو بستم و دویدم سمتش.. فورا یه همسایه دیگه رسید و بچه رو گرفت و زد پشتش و بچه یه عالم شیر از دماغ و دهنش ریخت .اما اصلا حال نداشت که... چشماش داشت میرفت رسما...

    من گریه ام گرفته بود... باباهه داشت به آمبولانس زنگ میزد. یه دختر بچه نه ده ساله داشتن که همپای مامانش مث ابر بهار داشت گریه میکرد...

    خوب من چی کار میتونستم بکنم؟ فقط به خودم گفتم بلاگر آروم باش و کمک کن. با دخترش حرف زدم اونو آروم کردم. مامان نی نی همینجور افتاده بود زمین و زار میزد. اونو ماساژدادم و براش آب قند گرفتم... نی نی طفلی هنوز از دماغش شیر میومد. دشتمال برداشتم آروم اونو تمیز کردم...

    دیگه همسایه هه یهو گفت من میرم خونمون لباس بپوشم باهاتون بیام بیمارستان که یهو من دیدم بچه رو مث یه تیکه گوشت انداخت تو بغل من :|

    واااایی... 

    من دست و پامو گم کردم. خیلی کوچولو بود خیلی.. همش بیست روزش بود... هنوز بی حال بود اما رنگش داشت برمیگشت.. اول انداختمش رو دوشم که سرش رو شونه ام باشه... اما نمیتونستم ببینم که دماغ دهنش کجاست... گفتم خدایا نکنه بد بگیرمش راه نفسشو ببندم بکشمش؟

    با فلااکت تمام چپه اش کردم که دلش رو دستم باشه... مث این عکسه تقریبا :Related image


    دیگه یهو دیدم خودمم و بچه هه :| زن و شوهره رفتن تو اتاق آماده شن. دخترشون رفت خونه همسایه... هیچی دیگه منم پشتشو ماساژ دادم براش و دیگه صداش درومد کم کم و قشنگ نفس میکشید.خیالم راحت شد که اتفاق بدی قرار نیست بیفته.. عزیزززم با ریه های نارس دنیا اومده بود و همش دو روز بود که از اول تولدش برگشته بود خونه. این مدت رو بیمارستان بوده.

    بعدم دیگه مامورای اورژانس اومدن بالا و خانم همسایه گفت خوب بچه رو بده من...

    من هر کاری کردم نتونستم. گفتم من نمیتونم خودت بگیرش...

    بعد دیگه گفت خوب بیا یه چوری بذارش تو قنداقش که بپیچم و ببرمش...

    خلاصه جوجه رو تحوریل دادم و خونه داشت خالی میشد یهو دیدم عه من پا برهنه اومدم :| از خانمه دمپایی گرفتم و بعد رفتم درمونو باز کنم دیدم عه کلیدو اشتباهی آوردم... 

    خواستم زنگ بزنم شوهرم بگم کلیدشو با آژانس بفرسته دیدم عه گوشیم تو خونه مونده... یعنی فکر کنم همین که یادم نرفته شلوار بپوشم خیلی نکته ی مثبتی بود...

    هیچی دیگه رفتم زنگ یه همسایه دیگه رو زدم. همین بغلیمون که مامان بردیا میشه دخترش :|

    گفتم با گوشیتون زنگ بزنم شوهرم . اونم تنها بود پیرزن طفلی. گفت بیا تو تا کلید برسه پیشم بشین.

    دیگه زنگ زدم و بعدشم منتظر شدم اما انقدر دیر رسید کلید که وقتی رفتم تحویلش گرفتم و رسیدم خونه ساعت یازده بود... منتظر پایین اومدن آسانسور که بودم نی نی و مامانش از بیمارستان برگشتن... کلی تشکر کرد... یادتونه موقعی که ویار داشتم میگفتم صدای اُغ زدن یه نفر رو میشنوم و مطمئنم یکی حامله است؟ این همون بود...


    خلاصه جریان امشب یه شوک خیلی بزرگی بود. مطمئنم اگه یه بچه ی سه چهار ساله دچار خفگی شده بود انقدر هول نمیشدم...

    پیرزن همسایه گیر داده بود آخه تو با این شکمت اونجا چی کار میکردی برا چی اومدی بیرون؟


    دیگه همینا دیگه... فردا صبح با دو تا از بچه های کلاس زبان که تازه کشف کردم همسایه ایم قرار استخر گذاشتم.در واقع دعوتشون کردم که مهمون من باشن.چون همسر برام بلیط آورده...


    الانم دیگه ساعت شد یک و نیم و بالاخره پست من تموم شد و شب بخیر میگم بهتون.خدا کنه زودی بیهوش شم... فردا همسر کلید نداره که باید من درو براش باز کنم شش صبح.خوب بیدار شدن من از خواب هم که یه پروژه ی غریبیه برا خودش انقدری که خوابم سنگینه...


    پس دیگه شب همگی خوش...Night



  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

    بولدوزر نوشت...

    سلام سلام

    یعنی کی مثل من با خوابش نوبرشو آورده که سه نصفه شب بیدار باشه.تازه مخش اونقدری هنوز قابل استفاده باشه که کلمات رو پردازش کنه و بشینه روزانه نویسی کنه؟

    خوب از پسرم بگم یه خورده که با انرژی زیاد شروع کنیم؟

    خوب من دورِش بگردم.امروز اولین روز از هفته ی سی و دومشه.درست الان یه ساعتی میشه که باز گیر داده به دنده ی مامانش و حالا فشارش نده کی فشار بده.گاهی میگم خدایا نکنه جاش تنگه اذیت میشه؟؟؟ یه چیز باحال دیگه اش اینه که الان قشنگ از روی پوستم معلوم میشه.یعنی اگه کسی با انگشت هی نقطه های مختلف رو شکمم رو آرم فشار بده دقیقا جای جوجه رو پیدا میکنه که بدنش تو چه جهتی قرار داره.بخاطر اینکه اون قسمتا اصلا تو نمیره.دیدید مثلا یکی زیر پتو خوابه فشار بدید معلومه یکی اون زیره؟ اما تشخیص نمیدید کجای طرف زیر دستتونه؟ تو مایه های همونه.

    تا حالا دو بار سکسکه کرده و من مرددددم براش ^_^ 

    وزن مامانشو به ده کیلو اضافه تر از قبل رسونده :)

    بعد اون اوایل که حرکت میکرد مثلا تا هفته ی بیست و شش هفت,اصلا به پهلو که میخوابیدم حرکتشو نمیفهمیدم.فقط تو حالت طاق باز معلوم میشد.

    اما الان برعکس.الان به پهلو میخوابم و لباسمو بالا میزنم و با همسر برای حرکتاش که معلومه غش میکنیم... دیدید تو بعضی فیلما یه حرکات عجیب غریبی دارن یهو شکم مادر کلا یه چیزی ازش میزنه بیرون؟؟ خوب به اون شدت نیست اصلا اما خیلی باحاله... فکر کن یهو پوستم بلند میشه..

    اینجور وقتا همسر دو تا انگشتشو بالای شکمم منتظر نگه میداره میگه اینبار که اومد بالا میگیرمش  انگار سنجاقکه آدم اونجوری بگیرتش...

    گاهی هم که نمیخوام لباسمو بالا بزنم اما دوست دارم حرکاتشو از بیرون هم ببینم یه کنترل کوچولو داره تلویزیونمون اونو میذارم رو شکمم و هی کنترله تکون میخوره کلی جالبناکه Yah

    دیگه اینکه باز ورزشامو شروع کردم و دیگه ول نمیکنمشون...

    با همسر هم چند شب یه بار با همون آهنگی که بهش خبر بابا شدنشو دادم میرقصیم هم تجدید خاطره میشه هم شاد میشیم هم تمرین ورزشی میشه :)

    یادم نمیاد گفتم اینجا یا نه؟ درست بعد برگشتنم از شمال هم همسر ترک های شکمم رو کشف کرد...

    زیاد نیستن.صورتی هستن تقریبا و من که مشکلی باهاشون ندارم... بعد زایمان هم جاشون زشت نمیشه مامانای آینده نگران نشن...

    و اینکه نافمم اینقدر میگفتم خدا کنه نزنه بیرون نزنه بیرون, زد بیرون.... اما الان دوستش دارم... اگه لباس کشی بپوشم چسبش میزنم جلو در و همسایه زشت نشه اما کلا مشکلی باهاش ندارم. همسر چپ میره راست میره با انگشت فشارش میده میگه دینگ دینگ! پسرم خونه ای؟

    درمورد تو دلی جونمون دیگه همینا بود که میخواستم بگم 


    خونه تکونیمون تو مراحل خوبیه. هال کلا جمع شد.اتاق پسرم جمع شد.مونده اتاق خواب من و همسر و نصف آشپزخونه.

    دیشب شام آبجی اینام اومده بودن مهمونی.دخترشو از عصر گذاشته بود پیش من خودش پسرشو برده بود یه مسابقه ای.

    دیگه دخترش خیلی باحال بود.خوب من داشتم شام آماده میکردم و یه کابینت که تمیز شده بود رو میچیدم.هی به من میگفت خاله تو برو بشین خودتو کشتی.مامانم میاد برات انجام میده  هی هم به شوهرم میگفت نذار خاله ام خسته شه خودشو کشت... عزیززم...

    یعنی من چهارشنبه فاینال زبانمه و در حد رفوزه ام الان... از میان ترم به بعد یه صفحه هم نخوندم که :(

    بعد این روزایی که کلاس دارم خیلی زود میگذرن.امروز ظهر که بیدار شدم یه ذره بالا سر شوهرم نشستم و اونو ناز کردم... بیدارش کردم.بعدم رفتم یه ماهی سفید برداشتم دیدم شکمشو نزده مامانم... اونو پاک کردم... و دیگه تا نهار آماده شد ساعت سه بود :|

    بهمون گفته بودن قراره امروز برامون جشن پایان دوره بگیرن تو سفیر.منم میخواستم حتما آرایش کنم و خوشگل موشگل برم که عکسامون خوب شه.بخاطر همین فرفر طفلونک یه ذره معطلم شد پایین ساختمون.

    جشنمونم خیلی باحال بود.خودمونو با عکس کشتیم.بعدم کیک بریدیم و خوردیم و برای معلمامون یه کم دست زدیم و اینا.

    بعد کلاس هم با فرفر رفتیم بیرون.من هم خرید گوشت و سبزیجات داشتم هم اون سبزی اینا میخواست.

    بعدم لوازم آرایش میخواستم.تازگیا یه سیصد ریخته بودن کارت همسر که اون همراهم بود.کلا یه خط چشم و یه رژ گونه و ریمل و یه عطر برای فرفر و یه اسکراب و یه لاک بیس و یه لاک سفید و یه لاک فرنچ و دو تا رنگ مو خریدم شدم دویست و بیست :|

    در مورد رنگ مو هم با دکترم مشورت کردم دوستای خوبم نگران نشید.رنگ بدون آمونیاک گرفتم دونه ای سی و هشت بود:| و یه ماه دیگه اینا میخوام بذارم که موهام یه دست شه و برای عکس گرفتن دو رنگ نباشه.

    بعدم فرفر برام فیلم لاک قرمز رو خرید و یه لباس فروشی هم رفتیم یه سری چیزای لازم برای بیمارستان رفتنم خریدم .

    دیگه بعدم برگشتیم خونه.

    همسر اومده بود استقبالم دم در و دیدم همینجور داره قربون صدقه ام میره و محبت داره از سقف چکه میکنه فرصت رو غنیمت دونستم و فورا گفتم همسری امروز مثل بولدوزر کارتتو با خاک یکسان کردم...

    دیگه خریدامم با ذوق و شوق بهش نشون دادم و اونم با روی خوش گفت نوش جونم و مبارکم باشه ^_^

    همینا دیگه.

    فردا اگه خدا بخواد میخوام برم حجامت... خدا کنه زیاد دردم نگیره... عصرشم باز نوبت سونو دارم و شبم خونه ی آبجی هستیم برای شام چهارشنبه سوری و همسر که بره شرکت من همونجا میخوابم. یعنی واقعا نمیدونم چجوری قراره زبان بخونم با این وضع؟؟؟ 


    دیگه مواظب خودتون باشید خلاصه. اگه کار ضروری ندارید عصر فردا از خونه بیرون نرید... من که ماجرایی که چهارشنبه سوری پارسال درست کردم به اضافه ی جریان آتش نشانهای پلاسکو باعث شد دیگه امسال فکر ترقه و آتیش بازی نباشم. ایشالا سالهایی که خونه ی پدرم هستیم اونجا هم از رو آتیش میپریم هم آتیش بازی های دیدنی میکنیم و از امنیتش لذت میبریم.نه آسیب میزنیم نه مزاحم میشیم نه آسیب میبینیم اما اینجا تو کوچه اینا نمیشه.

    چهارشنبه سوریتونم مبارک ^_^

    دوست خوبم رها جان که برای پست قبل کامنت خصوصی گذاشته بودی. عزیزم کامنتت بدون آدرس بود.


  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

    دسته جمعی نوشت...

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

    بدو بدو نوشت...

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

    آخرای زمستون نوشت...

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۹۵

    دنیای این روزای من نوشت...

    دوستانم یه پست طولانی ادامه ی مطلبه.اگه وقت و حوصله ندارید نخونید :)

    ماری جانم من برگشتم. شمال همراه اولم قطع بود الان درست شده.وبلاگتو که پاک کردی.اگه اینجا رو میخونی شمارتو خصوصی برای من بذار.یا هرکی باهاش ارتباط داره بهش بگه بیاد شماره بده باهاش تماس بگیرم.

  • ۴۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

    به زودی نوشت :)

    متعاقب کامنتهای با محبتتون که از دلتنگی کم کم رنگ نگرانی گرفتن,

    اومدم اطلاع بدم که به زودی در این مکان یه عدد پست نصب میشود :)

    قربون دلای مهربونتون بشم.

    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

    کچل نوشت...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

    چله ی تابستون نوشت...

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

    هفت نوشت :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

    کمک نوشت

    دوستای گلم سلام.

    لطفا اگه کسی آدرس ماری رو داره برام کامنت کنه :)

  • ۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

    گزارش نوشت :)

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵

    زود تند سریع نوشت

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵

    زمستون طفلونکی نوشت...

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

    125 نوشت :(

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    Top student نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    سه شنبه ی موعود نوشت :)

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵

    دیجی نوشت :)

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    بامداد نوشت...

  • ۴۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    بازگشت نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    در حال مردن نوشت...

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    سیب زمینی نوشت...

  • ۴۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵

    پنجشنبه ی موذی نوشت.

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

    روز بلاگر نوشت;-)

    سلام دوستای قشنگم...

    امروز روز منه.روز خود خودم ...

    پستم رو دارم با اچ تی سی عزیز دلبرم تایپ میکنم ^_^

    ممنونم از عزیزای قشنگی که برام کامنت گذاشتن و تولدمو تبریک گفتن.

    تایید کامنتهای پر محبتتون نیازمند یه عدد سیستم کامپیوتر میباشه و دیگه از عهده ی گوشی خارجه.حوصله کنید جواب میدم:-)

    لپ تاپ متاسفانه روشن نمیشه.

    دوشنبه و سه شنبه این هفته دو تا امتحان دارم و باید برای میان ترم زبان هم که شنبه هست آماده بشم.

    از این یه هفته ی تعطیل که نتونستم فیض ببرم دوباره همه چیز موند برای دقیقه ی نود 😂

    خلاصه که مواظب خودتون باشید یه چند روزی تا خودم برگردم :-)

    فعلا...

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵

    دیدار نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

    سکته نوشت :/

    تصویر مرتبط

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

    آذر نوشت :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    آبان نوشت ....

  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵

    دیروز نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    درگیر نوشت :)

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    نوشتهای کوفتی!

  • ۳۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵

    میزبانی نوشت..

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۳ آبان ۹۵

    خبر بد نوشت :(

    سلام!

    من فکر میکنم از اولین روزی که باردار شدم مدام تو نیایش هام از خدا میخوام به زنایی که میخوان مادر بشن ,بچشونه مادر شدن رو...

    کسایی که دچار سقط میشن خدا روحشونو آروم کنه :(

    یادم نمیاد تو وبلاگ نوشتم یا نه اما همین یکی دو هفته پیش دو نفر دیگه خبر بارداریشون رسید...

    یکی خواهر شوهرم یکی خواهرم...

    من بیشتر ساعتای روز گوشیم خاموشه.مودم خونه خاموشه...

    دیروز همین که چیتان پیتان کردم برم خونه ی آبجی بیفتم تو بغل مامان و منتظر بودم شوهرم آماده بشه گوشی رو روشن کردم و....

    خواهری ام حالش خوب نیست :(

    بچشو از دست داده...

    اولین بارم بود تو این دوران از ته دلم گریه کردم.

    با غم زیاد گریه کردم.

    که دلم به درد اومد.

    همسر هول شده بود. گوشیمو گرفت و خوند خبر رو :(

    بغلم کرد و حرفای خوب زد که من قوی باشم.که نگران نباشم. که عادیه.که خودمم تجربش کردم و اگه خدا بخواد بچم حالا داره به سنی میرسه که خطر سقطش خیلی خیلی کم میشه.

    که برای خواهرمم همینطوره.

    که باز باردار میشه..

    تو کوچه و منتظر شوهر آبجیم بودیم که بیاد دنبالمون.

    زنگ زدم بابای بچه ی از دست رفته.

    صدای داغونشو که شنیدم دیگه باز کنترلم از دست رفت.

    و اون مرتب میگفت تو گریه نکن. آخه کی به تو گفته؟؟؟

    اما وقتی فهمیدم بخاطر خنگ بودن دکترش لوله ی فالوپ آبجیمو کلا درآوردن خوب خیلی خیلی ناراحت تر شدم :(

    آبجیم وقتی دکتر رفته تو هفته ی ششمش بوده اما دکترش نذاشته سونو بده.گفته تا چند هفته دیگه صبر میکنیم.

    به خاطر همین آبجیم نمیدونست حاملگی خارج رحمه.

    صبح تو فاصله ی اینکه شوهرش از خونه میره بیرون تا سر خیابون و میفهمه چیزی جا گذاشته و دوباره برمیگرده خونه,
    آبجیم خودشو تو تخت خونی میبینه و دردش انقدر زیاد میشه که از حال میره کف خونه...

    سونو که رفته هنوز بچش زنده بوده و گذاشتن صدای قلبشو گوش بده...

    صدای قلبش نابودش کرده رسما...

    حال روحیش خیلی خرابه و منم.....

    اما وقتی میرم پیش مامان تاکید شده اون نباید بفهمه.

    خیلی سخته.خیلی زیاد...

    دیروز که صورتم کلی قرمز بود گفتم حالم بده بالا که میارم قیافم اینجوری میشه...

    خواهرم سی و دوسالشه.مامانم خیلی وقت بود چشم به راه خبر بارداریش بود.

    الان برای من ویارونه هامو آورده... تمشکی که دوست داشتم و داشتم براش پر پر میزدم... اما نوش جونم نمیشه که :(

    دلم پیش آبجیمه...

    درد عمل و از دست دادن رو با هم تحمل میکنه...

    شوهرش هم خیلی بده حالش...

    دعا میکنید براشون؟؟

    که باز سرپا بشن؟

    که آبجیم این مدت سوگواریشو زود از سر بگذرونه؟

    که زود بتونن باز بچه دار بشن؟

    از اون روزی میترسم که من ممکنه برای زایمانم برم شمال و آبجیم هنوز حامله نباشه...

    خیلی سختش میشه میدونم...

    منم سختم میشه :(  هیچوقت نمیخوام هیچ چیزم باعث حسرت کسی بشه.چه رسد به خواهرم :(

    برای منم این حال اون خیلی سخته.

    میدونم اولویتم بچه ی خودمه و حال و هواش. اما این دو روز از اینهمه گریه ناگزیر بودم انگار...  سختمه که خودمو جمع و جور کنم...

    دعا میکنید؟  خیلی دعا میکنید؟ :(




  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۲ آبان ۹۵

    جام سرخوشی نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵

    شکرانه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ آبان ۹۵

    شگفت انگیز نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

    سکوت نوشت.

    چندین روزه که دربرابر نوشتن مقاومت میکنم.

    حداقل چهار بار شده که لپتاپ رو روشن کردم و وارد قسمت انتشار مطلبم شدم اما یهو نخواستم بنویسم و سریع بستم صفحه رو.

    دلم میخواد با احتیاط بنویسم که زیاد رو به راه نیستم تا اینکه بی پروا بگم افتضاحم.

    از صبح فردای برگشتنم حال من بد و بدتر شد و این وسط سرما خوردگی همسر حکمِ نمکِ روی زخم شد.

    جفتمون دراز به دراز افتاده بودیم.

    دیگه کسی نبود برای احوال بدِ من مرهم باشه.

    ظرفایی که وقتی من سفر رفته بودم همشونو با سفید کننده تمیز شسته بود و خشک کرده بود و سرویسم کاملا چشم نواز شده بود کم کم دوباره جمع شدن و خونه ای که مثل دسته ی گل تحویلش گرفتم باز رفته رفته به هم ریخت.

    بد تر از همه این هر شب نبودناشه که دمار از روزگار دلم درآورده و روزها هم که یا بیحال و بیهوشه یا تا میرم سمتش درمیره میگه تو مریض میشی بعد من هر بار نگاهت میکنم زجر میکشم که باعثش شدم تو حالت از اینی که هست بدتر شه.

    خلاصه تمام اینها دست به دست هم داده که من هم جسما هم روحا کمی از پا بیفتم.

    میدونی؟ دلم گرفته و تنگه...

    انگار که بیست روز باشه سفر باشم و ندیده باشمش..

    خوب خیلی عذابه کنارمه و از آغوشش از بوسه اش از همه چیزش محرومم :(

    دو روزه با هر زحمتی هست بستمش به دونه ی به و شلغم.خودمم جهت پیشگیری برای اولین بار تو زندگیم شلغم خوردم :|

    در حال اذیت شدنم و خیلی ضعیف شدم..

    چند روزه فراموش کردم لذت بردن چجوریه؟

    جلو آینه وایمیسم و نگاهش میکنم که شکممو پهن تر کرده و دیگه داره کم کم معلوم میشه یه خبرهایی هست اما این چند روز نتونستم باهاش درست ارتباط بگیرم و بخاطرش ناراحتم.

    یه ذره حس گناه دارم.

    وقتی به اون صدای گریه ی جادویی که برای اولین بار میگه "مامان من اومدم" فکر میکنم بیشتر احساس گناه میکنم.از اینکه رو به راه نیستم.از اینکه این دایم التهوع بودنه بی حوصله ام کرده... با وجود اینکه میدونم تقصیر من نیست اما خوب اینکه اشکام نچکن پایین از کنترلم خارج شده.


    میدونم اینا میگذرن.

    میدونم خیلی ها آرزوی بچه دار شدن رو دارن حتی اگه قرار باشه کل نه ماه رو دراز به دراز افتاده باشن.

    میدونم باید خدا رو شکر کنم.

    میدونم همش به بغل کردنش و شنیدن خنده هاش و اینا می ارزه.

    خلاصه که میدونم.. برام از این کامنتا نذارید لطفا.

    در واقع این پست یه جور اطلاع دادن بود که بگم چرا نیستم؟ نمینویسم و اگه میخونمتون خاموشم و کامنتام دیر تایید میشدن..

    جز لبخندتون و کنارم بودنتون چیزی نمیخوام.

    از عزیزایی که کامنت دادن یا تو دایرکت اینستا مرتب از احوالم پرسیدن ممنونم ازشون.

    ببخشید که نتونستم تک به تک جواب بدم..

    ان شا االله که با حال بهتر برمیگردم :)


    +

    زِ حَد بُگذَشت مُشتاقی و صَبر اندَر غَمَت یارا

    به وَصلِ خود دَوایی کُن دلِ دیوانه ی ما را

    چنان مُشتاقَم ای دلبَر به دیدارَت که از دوری

    بَرآیَد از دِلَم آهی, بِسوزَد هفت دریا را...


    سعدی

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

    حجم سبز نوشت...

    سلام عزیزانم.

    مثل دسته ی گل تمیز و مرتبم.

    موهامو ریختم روی شونه ام و از هوایی که میپیچه لا به لاش لذت میبرم.

    هر نفسی که میکشم میگم خدایا شکرت.

    سرمو هر لحظه بلند میکنم و به این حجم سبز بارون خورده و خیس نگاه میکنم و با حال خوب و روح تازه برای همتون دعا میکنم.میگم خدایا دوستامم حالشون خوب باشه.رو به راه باشن.دلشون آروم باشه.به تو وصل باشن.

    بله... تو بالکن خونه ی مامان نشستم ^_^

    تو دلی هم سلام میرسونه.

    حالش خوبه و انقدر بهش رسیدگی و محبت شده لپاش گل انداخته ^_^

    کاش میشد برنگردم خونه.

    همسر هم بیاد همینجا.

    یه مدت بمونیم کیف کنیم.

    وقتی ژاکتمو سفت تر به خودم میچسبونم به دوشنبه فکر میکنم که دقیقا همین ساعت کولر خونه رو روشن کرده بودم یه ذره حالم بهتر شه...

    با تمام این صحبتا فردا عصر تو راه برگشت خونه خواهم بود..

    با یه عالمه خوراکی های خوشمزه در صندوق عقب ماشین ^_^


    *هرکی عزاداریش واقعی بوده،هرکی نذری هاش برای فقرا بوده نه برای فامیل .... قبول باشه .

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    شنبه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    درهم نوشت :/

    نتیجه تصویری


  • ۴۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    صد و چهاردهمین پست نوشت :)

    سلام دوست جان ها :)


    امیدوارم حال همتون خوب باشه...

    مامانِ تو دلی در حالی که به هفته ی نهمش خیلی نزدیک شده گزارش میکنه ^_^


    از احوالاتم بخوام بگم که تقریبا افتضاحم.. بی حال.. رنگ پریده.. احساسات جسمیم در دو بخش احساس گرسنگی و احساس تهوع خلاصه شده..

    این روزها با اینکه نت خونه قطع بود اما هر روز گوشی همسر مودم بود .ولی حالم اجازه نمیداد بیام.پست بذارم و تایپ کنم و پست بخونم و ...

    هی به خودم میگم مامانی طاقت بیار بیشتر از نصف راه این ویار رو رفتی...

    اما احساسات روحیم خوب و رو به راهه :)

    از درونم شادی میجوشه.عشق میجوشه. با تو دلی حرف میزنم و هرچند روزهایی که پنج شش بار بالا میارم دیگه رمقی برام نمیمونه اما یه لحظه هم حس نکردم پشیمونم یا اینکه کاش اون نبود و من خوب بودم...


    توی خیلی از سایت ها میرم و میخونم.. نظرات مامان های مختلف رو.. خیلی عده ی زیادی هستن مثلا نوشتن هیچ حسی به تو دلیشون ندارن.یا اونایی که دیگه زایمان کردن میگن حتی وقتی تکوناشم حس میکردن هنوز حسی بهش نداشتن تا به دنیا اومده و گرفتنش تو بغل..

    اما من واقعا حس میکنم قبل اینکه موجود باشم عشق درونی من موجود بوده.حس میکنم این حس از ازل با من بوده و حالا دارم لمسش میکنم..

    خدا رو شکر :)

    همسر هم عاشقشه. مدام سرش رو دل منه و میبوستش و باهاش حرف میزنه..

    من هیچوقت از قبل فکر نمیکردم بتونه باهاش تا قبل تولد این جوری ارتباط بگیره..

    همیشه فکر میکردم بهش نمیاد :) همیشه فکر میکردم بلد نیست...

    اما خیلی هم باحاله و من از ذوقش ذوقم هزار برابر میشه...

    هی میگه بسه دیگه چرا نمیاد بیرون ؟ چرا زود نمیگذره دنیا بیاد؟ میگم بچه رو هول نکن خودش میدونه کی بیاد...  میخنده میگه دیگه طاقت ندارم دلم میخواد بیاد دست کنه تو چشم و چالم از سر و کولم بالا بره .کلید که میندازم وارد خونه میشم کنار تو که برای استقبالم جلو دری اونم زیر دست و پامون وول بخوره :)


    عزیز طفلونکیم همش منتظره من دلم چیزی بخواد و مثل قهرمان ها بره بخره و برگرده...  هر ساعتی هر چی بخوام هر نقطه از شهر باشه واقعا میره.اما خوب من چیزی هوس نمیکنم که.دیگه از هوس کردنم نا امید شده :) فقط در این حد که بگم ماست فلان مغازه رو بیشتر دوست دارم.یا بجای بستنی پاستوریزه بستنی سنتی بخر در این حد میتونم کمک کنم از خودش احساس رضایت کنه .خدا ازم راضی باشه ^_^

    واقعا خدا رو شکر میکنم روزای بد دور رو پشت سر گذاشتیم..

    از وقتی تصمیم گرفتم همه چیز درست بشه و از خودم شروع کردم میدونستم این روزهای شیرین رو میبینم...

    هووم دیگه چی بگم؟ خدا رو شکر که کلاس زبان هم یه فرجه ی طولانی داشته بخاطر تغییر سیستم آموزشی. و من تونستم این روزها رو با خیال راحت تو خونه ی خودم ولو باشم و اُغمو بزنم ^_^ اولین جلسه ام چهاردهمه..

    دانشگاه رو هم... خوب فعلا دارم مدارک ثبت ناممو آماده میکنم اما هنوز تکمیل نکردم.اونم مهلتش تا چهاردهمه..


    واقعا روزایی که حالم خیلی بده با خودم فکر میکنم چه آدم خجسته ای بودم این وسط دانشگاه هم دارم ثبت نام میکنم :|


    همینا دیگه...

    مراقب خودتون باشید و خدانگهدارتون :*




  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    این روزها نوشت :)

    نتیجه تصویری برای عکس بارداری

  • ۴۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    کوتاه نوشت

    عزیزان دل سلام..


    ای کسانی که تهوع ندارید هر روز و هر لحظه و هر وعده ی غذا رو با میل و رغبت نوش جان میکنید و اصلا در مخیله تون نمیگنجه آدم چجوری ممکنه غذایی رو که براش جووون میداده الان رسما با ته قاشق از حلقش بده پایین ....  خوش به سعادتتون همین :|


    فکر کن انقدر تو خونه اُغ میزنم شوهرمم دچار تهوع میشه :(


    اصلا میلی به غذا ندارم. حتی پری زورا عزممو جزم کردم که خیلی ادای این مامان قوی ها که توپ تکونشون نمیده رو درارم خودم یه مرغ به روش خودم درست کردم که خیلی خوشمزه است و همیشه دوست داشتم.بعد کنارش سالاد شیرازی فراووون و همش میگفتم امروز دیگه میترکونم.. امروز دیگه عالی میشه.. اما همون یه ذره غذا رو نتونستم یه دفعه بخورمش و دو بار گرمش کردم ... یعنی بوی سالاد شیرازی داشت مستم میکرد .بوی آبغوره اما نمیتونستم بخورم..  >_<


    اما هر شب با همسر میریم این سایت و اون سایت ببینیم تو هفته ای که مثلا در پیش تو دلی چه تغییراتی میکنه.کلی عکس جنین میبینیم با اون کله های گندشون براشون کلی هم ذوق میکنیم ^_^


    تو کلاس زبان هم تیچرم هوامو داره و زیاد ازم کار نمیکشه. از جام بلندم نمیکنه برای ایستاده حرف زدن.بچه ها اذیتم کنن میگه بلاگر حالش خوب نیست دست از سر کچلش بردارید.. البته منم با همین حال همه ی تکالیفمو درست و دقیق میبرم و کاهلی نکردم.. خدا رو شکر ده کامل کلاسیمم گرفتم ^_^ حالا فردا امتحان فاینالمه >_<


    الانم بساط زبانم پهنه اما حالم خوش نیست که :(


    هوم فکر گرسنگیمو که میکنم باز ترجیح میدم غذاهام آبکی فرم و سرد باشه .

    مثلا الان یه ذره دلم آش رشته میخواد. اما خوب خاک تو سرم اصلا آش رشته هام خوب نمیشن..

    خوب راستش رومم نمیشه مثلا به آبجیم بگم بهم چیزی بده.تو این چند وقت یه بار حلیم برام پخته و آورده یه بارم که سوپ تو خونه ی خودش.

    یه دبه خیارشور برام آورده. یه شیشه مربا انجیر. خوب دیگه چی بگم آخه ؟

    پری روزا اومدن یه توک پا با شوهرش که دبه خیار شورم رو بدن.

    گفتن که وقتی شوهرت شبکار شد کلا باید بیای پیش ما.

    تشکر کردم و گفتم نه.

    اما مگه کوتاه اومدن :|

    شوهرش میگفت دستو ر از بالا اومده :|  وای انقدر از دست مامانم با این دستوراتش حرص میخورم..

    خوب چه فکری میکنه با خودش؟ اصلا نه نظر منو میپرسه نه چیزی .اصلا من هیچی مگه یه ماه دو ماه و یه هفته دو هفته است؟ خوب اونا یعنی باید خرج نصف هر ماه منم بدن ؟

    به همسر هم که میگم و غرغر میکنم میگه نه حق با اوناست برو..

    کم مونده خرخرشو بجوم بخدا..

    هی میگه خطرناکه..  (بر اساس این حرفا که زن حامله رو اجنه بهش چشم دارن و اذیتش میکنن)

    خلاصه که من دارم یه تنه جلو همه اینا وایمیسم و رو حرف خودم که تو خونه ی خودم راحت ترم پافشاری میکنم...


    خوب دیگه من برم یه نون و ماست بخورم >_<  بعدم ببینم میتونم بخونم زبان رو ؟


    دوستتون دارم. برام دعا کنید و کامنت های پر انرژی بذارید :)

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    دلخور نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵

    مرغ مریض نوشت :|

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت 2



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت :)

    سلام عزیزان دل :)

    همونجور که تو اینستاگرام گفتم , دیروز عصر تصمیم گرفتم شب که شد به همسر جان بگم همه چیز رو :)

    و این شد که بعد از کلاس رانندگی اول رفتم دو تا بادکنک صورتی و آبی دختر پسری خریدم که با هلیوم بادش کرده بودن.

    بعدم رفتم کلاس زبانم و وقتی تموم شد دو تا کاپ کیک نی نی و سی تا شمع هم خریدم و برگشتم خونه.


    دیشب بنا بود همسر بره عروسی همکارش و گفته بود حوالی ده و نیم یازده برمیگرده..

    منم دیگه از هشت و نیم که رسیدم تند و تند شروع کردم کارامو انجام دادم.

    شاممو آماده کردم..

    هال رو یه دستی به سر و روش کشیدم.

    میز وسط مبلها رو آماده کردم.

    شمع ها رو چیدم.

    بعدم خودم انقدر شلخته و خسته بودم که دیدم داره دیر میشه و بهتره دیگه فقط به خودم برسم..

    موهامو بافتم.. هرچند اونقدر بلند نیست اما همیشه فکر میکنم گیس کردن رمانتیک و دلبر تر از با یه کلیپس جمع کردنه .

    آرایشمو کردم.

    لباسمو انتخاب کردم و عوض کردم و خیلی نتیجه رو دوست داشتم :)

    و دیگه رفتم بست نشستم دم پنجره که به محض اینکه همسر در حیاط رو باز کرد من بدو بدو شمع ها رو روشن کنم...

    اما دریغ که انگار قصد برگشتن نداشت و من دیگه کم کم عصبی و بی حوصله شدم..

    بهش زنگ زدم گفتم زود تر بیا من حالم زیاد جالب نیست.

    خوب به اون زودی که فکرشو میکردم نیومد اما بالاخره از پنجره دیدم که یه پژو دم خونه است و یه آقای خوجل موجل ازش داره پیاده میشه..

    دیگه انقدر هول شدم که خدا میدونه..



    سریع آهنگ *دوست دارم زندگی رو* سیروان خسروی رو پلی کردم و شروع کردم شمع ها رو روشن کردن...

    پنج تاشون مونده بود که همسر رسید پشت در.

    حالا من درو قفل کرده بودم که اگه نرسیده بودم یهو نیاد تو .

    دیگه شمعا که تموم شد رفتم دم در و گوشی هم روشن و مشغول فیلم ^_^

    که اومد داخل...

    شاد و شنگول از عروسی..

    گفت اینجا چه خبره؟؟

    گفتم تولدت پیشاپیش مبارک :)

    خخخ گفت الان چه وقت پیشاپیشه !!  O_o

    دیگه رفت جلو...

    از این شمعا که چیده بودم تو راهش رد شد :




    به میز اصلی رسید و هی میگفت چی شده ؟؟ اینا چی ان ؟؟



    تا خم شد و کاپ کیک ها رو که دید تازه دو زاریش افتاد ...



    قسمت جالبش دقیقا همین لحظه بود .. یهو گفت واااای بلاگر تو داری مامان میشی؟؟؟؟؟؟
    عزیززززززم اصلا رو پاهاش بند نبود که....
    انقدر محکم تو بغلش فشارم داد که تو دلی رسما داد زد بابایی پِرِس شدم ..

    بعدم یادداشتی که گذاشته بودم رو خوند :



    بعدم یه عالمه با هم رقصیدیم با همون آهنگ


    و کلا خیلی شب خوبی از آب در اومد :)

    خدا رو شکر...

    کلی هم نشست نی نی های رو کاپ کیک ها رو ناز کرد :



    بعدش هم یه عالمه عکس دو تایی گرفتیم و چند بار هم ویدئو ضبط کردیم برای وقتی که خواستیم به خانواده هامون خبر بدیم ویدئو بفرستیم :)

    و اینجوری شد که یه شب خیلی عالی رقم خورد تو زندگیمون .

    دیگه همینا دیگه :)

    بسیار دوستتون دارم...
    Deco-mail pictograms of Heart

    برای همتون دعا میکنم تو این روزا که معجزه ی خدا تو دلمه :)

    و از همه ممنونم بخاطر ایده های خوب خوبتون :)

    + میترا جونم کجایی تو :(

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵

    بعد از ظهرانه نوشت :)


  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    بی عنوان ترین پست دنیا :)

  • ۶ لایک داری مامانی :)
  • ۵۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵

    روزهای من :)

    چون گِرِه بُگشایی از مو شام گَردَد صُبح ها

    پَردِه چون بُگشایی از رو , صُبح گَردَد شام ها


    صائب تبریزی

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵

    شکرگزاری نوشت...

    سلام.

    فکر کنم دیگه وقت اینکه من هم در مورد نعمت های زندگی خودم بنویسم رسیده :)

    گفتم ده مورد رو بگید بخاطر اینکه خوب دو سه تا نعمت رو معمولا همه میتونن بگن دیگه.. ولی قشنگش وقتیه که باید برای بقیش فکر کنی و بگی واقعا تا حالا به چشمم نیومده بود اینقدر اما فلان چیز هم نعمت محسوب میشه دیگه :)

    حالا بگذریم از اینکه یه سری از دوستان دیگه مثلا نعمت خانواده رو کلا بصورت پدر/ مادر/ برادر/ خواهر و شوهر تبدیل به پنج مورد کرده بودن و تقلب طور از زیر اونچه واقعا مورد نظر من بود دررفته بودن.. حالا باز حساب شوهر جداست اما خوب میدونید؟ من این پست رو برای خودم ننوشته بودم.. برای شما نوشتم.. که تو این روزای ناله و فغان که اکثر مردم از زندگیشون ناراضی ان و هر روز بیشتر روی اونچه ندارن یا ازشون گرفته شده متمرکز میشن,روی داشته هاتون فکر بذارید و با کشف هر مورد جدیدی یه دنیا عشق و شکر گزاری تو دلتون بیاد... پس هر چه بیشتر بهش تمرکز کرده باشید, دل خودتونو شاد تر کردید :)

    و اما نعمت های من...

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۹۵

    ناخوشی نوشت

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۸ شهریور ۹۵

    نعمت نوشت (خواندن این پست و کامنت نگذاشتن برایش از هر حرامی حرام تر است)

    سلام دوست جان ها :)

    گمونم مختصر و مفید ترین پست زندگیم رو دارم میذارم.

    ازتون میخوام تو کامنت به 10 مورد نعمتی که تو زندگی دارید اشاره کنید.

    هر چی که فکر میکنید داشتنش موهبت به شمار میاد.و اگه دوست داشتید در موردش چیزی هم توضیحی طور بنویسید.

    کامنت ها رو بدون پاسخ و وقتی حس کردم دیگه بنا نیست کامتی گذاشته بشه تایید خواهم کرد و تو پست بعدی درموردش گپ خواهم زد :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۶ شهریور ۹۵

    آدینه نوشت..

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۵ شهریور ۹۵

    خیال راحت نوشت :)

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۳ شهریور ۹۵

    مسافر نوشت.

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۹۵

    منتظر نوشت :(

  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵

    دلتنگی نوشت :)

    آیا کسی منتظر پستای من هست هنوز ؟؟

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۹ مرداد ۹۵

    مناسبت نوشت..


  • ۳۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

    شروع نوشت :)

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۹۵

    آنچه گذشت نوشت

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵

    پست آخر نوشت...

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵

    زبان نوشت :|

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۸ تیر ۹۵

    چهار روز به رفتن نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵

    ظهر جمعه نوشت

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۵ تیر ۹۵

    شمارش معکوس نوشت :|

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵

    اکتیو نوشت :)

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    دیروز نوشت...

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

    عصرانه نوشت :)

     

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵

    خونه ی خودِ آدم نوشت..

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵

    بلاگر نوشت

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۵ تیر ۹۵

    بد قلق نوشت .

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵

    سرپایینی نوشت..

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۲ تیر ۹۵

    داداش نوشت :(

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵

    دعا نوشت :(

    دوستای خوبم دعا لازمم..


    با وضو, بی وضو

    با سجاده و تسبیح , بی سجاده و تسبیح

    هر جوری و هر کسی هستید

    اگه یه گوشه نشستید با خدا خلوت کنید

    برای سلامتی یه دونه داداش منم دعا کنید..


    ممنونم.

    اگه چند روز نبودم نگرانم نشید.

    با خبر خوش بیام ان شاالله..

  • ۲۰ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

    وظیفه نوشت

  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵

    روزَنِه نوشت :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵

    چند روز نوشت :)

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵

    مصدوم نوشت :|

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵

    شبِ بد نوشت :|

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

    Go on نوشت :)

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

    Stop نوشت!

  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ خرداد ۹۵

    در رفتگی نوشت..

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ خرداد ۹۵

    شبانه نوشت :)



  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ خرداد ۹۵

    روزه داری نوشت :)



  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۰ خرداد ۹۵

    رمضان نوشت :)

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵

    آش و لاش نوشت :/

  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵

    شروع هفته نوشت :)



  • ۳۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۵ خرداد ۹۵

    در حال حاضر نوشت :)

  • ۳۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۴ خرداد ۹۵

    طبق معمول نوشت...

  • ۴۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵

    خودِ خوبم نوشت :)



  • ۳۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    آخرین شب نوشت :|

  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۷ خرداد ۹۵

    بفرمایید عکس نوشت :)

    سلام و خوش آمد و آرزوی لذت بردنتون از عکسای من :)


    همیشه عاشق طلوع و غروب آفتابم.. چقدر حیفه که هر روز و هر روز شانس دیدنشون رو نداریم :(



    از عشق های دیگه ی من , تونل ^_^



    دیگه این عکسا اگه نشون ندن دلیل عشقی رو که من به گیلان عزیز میورزم باید سرمو بذارم و تلف شم :











    و اما خوشگلی های حیاط پدری ^_^





    و نهایتا خوشمزه های حیاط پدری ^_^







    عکسها رو با یه عدد دوربین 12 مگاپیکسلی گرفتم.بعضیهاشو خیلی زوم کردم .اون طلوع رو هم از داخل ماشین گرفتم.
    در هر حال امیدوارم کیفیتشون خوب باشه :) حجم رو هم تا جایی که تونستم کم کردم که راحت لود بشن و ببینید :)

    در آخر قصد دارم در مورد میوه ی خوش رنگی که تو عکس آخر هست یه کم جیک جیک کنم :)
    ایشون میوه ای هست که به جز شمال کشور گمونم تو شیراز هم به بار میشینه..
    حالا این وسط همیشه بین اینکه اسمش چیه بین علما اختلافه :دی
    یه سری بهش میگن ازگیل ژاپنی.ازگیل آمریکایی.ازگیل آسیایی.یه سری میگن انبه وحشی.یه عده دیگه هم که جدیدا تو اینستا عرایضشونو خوندم نوشتن این میوه اسمش انبوه است !! چون دختاش به صورت انبوه رشد میکنن و بخاطر شباهت اسمی بعضیا بهش میگن انبه :/ مورد داشتیم اصرار داشتن گلابی وحشیه !
    جونم براتون بگه که ما خودمون بهش میگیم ازگیل :/ خوب چون فصلشم با اون یکی ازگیل فرق داره با هم قاطی نمیکنیمشون ^_^
    اما خوب اشتباهه دیگه..
    ایشون طبق فرمایشات یه عدد مهندس منابع طبیعی زیر شاخه ی جنگلداری انبه ی ژاپنی هستن..
    از ژاپن اومدن ایران و مهندس مذکور تو درسهاشون این گونه درخت رو پاس فرمودن و به ریش همه ی ما که اسمشو اشتباه میگییم میخندن :/

    بگم عکس محبوبتون رو انتخاب کنید؟؟
    بگم؟؟؟؟؟
    :))

  • ۴۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۵ خرداد ۹۵

    غیر منتظره نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ خرداد ۹۵

    رو به راه نوشت :-)

    رو صندلی ایوون خونه نشستم.

    سرمو که بلند میکنم یه عالمه شمعدونی قرمز و صورتی نگام میکنن.

    یه عالمه رز سفید بهم لبخند میزنن.

    گلای سفید و بنفش ریز ریز کف چمنا باهام چشم تو چشم میشن.

    صدای مامانو میشنوم..  "مامان جان برات بهار نارنج و نعنا گذاشتم ببری.ببخش هیچی دیگه نیست بهت بدم"

    دور سرش میخوام بچرخم با این حرف.

    میگم مامان من که برای بردن نیومدم اومدم ببینمتون.

    کنار خونه یه کارگاه سنگ سازی هست. اما چون از بچگیم صداشو شنیدم انگار نیست اصلا..

    اینجوری میتونم صدای پرنده ها رو بشنوم.نمیدونم چی هستن اما صداشون بی نظیره..

    میدونم از امشب که برمیگردم تو آپارتمان دیگه نه خبری از این رنگها هست نه اثری از این صداها...

    یه دل سیر بهشون زل میزنم.

    یه دل سیر گوش میدم.

    یه دل سیر خدا رو شکر میکنم..

    گاهی میگم کاش میشد دستای مهربونشو بوسید..



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ خرداد ۹۵

    باز خواهم گشت :)

    سلام دوستان جان.

    این چند روز نمیتونم پست بذارم یا نظرات رو تایید کنم.

    اول خرداد برمیگردم.

    من خوبم.

    همه چیز خوبه.

    فقط نت ندارم و الان هم دارم از گوشی همسر پست میذارم.

    در پناه خدا باشید..

    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۵

    درد نوشت :/

    سلام دوستای خوب..

    بالاخره بادیگارد رو دیدم :)

    خیلی خوب بود.

    ده دقیقه یه ربع آخرش کلی می ارزید..

    نمیدونم واقعا یه همچین آدمایی پیدا میشن یعنی؟؟

    چقدر من عاشق مریلا زارعی باشم خوبه آخه؟؟؟ انقدر نازنین؟؟ انقدر هنرمند؟؟

    دیروز قبل اومدن همسر کلی آرایش پیرایش کردم :)

    خونه مرتب بود.

    چای به راه بود.

    کلید که انداخت منم رفتم جلو در برای استقبال :)

    بعد همینجور که من وایساده بودم منتظر دست دادن و روبوسی , ایشون مثل جت غرغر کنان اومدن داخل و اصلا انگار من هویجم >_<

    بعد غرغراشون این بود: صبح که داشتم میرفتم قبض گازها روی بُرد بود الان نمیدونم کی همه ی قبضا رو برداشته؟ آخه با قبضای ما چی کار دارن؟

    بعدم ما که قبض دوره ی گذشته رو پرداخت کرده بودیم... الان برامون صد و شصت تومن بدهی زده بود.. بعد اینا رو گفت و رفت دم خونه همسایمون بپرسه قبضا رو کی برداشته؟

    دو دقیقه بعد که دوباره برگشت البته بدون قبض آروم تر شده بود.منم دم ظرف شویی بودم دیگه..

    یه جوری انگار که تازه منو دیده اومد سمتم ^_^

    میگم چه عجب! اومدی که انگار نه انگار..

    دیگه میگه ببخشید خیلی عصبانی بودم اصلا حواسم نبود..

    حالا اینا به کنار جریان اینه الان در به در داره دنبال قبض قبلی میگرده اما من تقریبا مطمئنم وقتی پرداختش کردیم انداختمش دور و الان جرات ندارم بگم بهش که... صد بار گفته ننداز ^_^

    تا حالا دوبار رفتم اتاق عمل..

    یه جوری شجاعم که پرستارا همش میگن اصلا نمیترسی؟ چندمین بارته؟

    از همون اول دارم باهاشون شوخی میکنم و میخندم و میخندونم..

    چه اون بار که از کمر بی حس شدم با آمپول چه اون دفعه که بیهوشی کامل داشتم هیچ کولی بازی در نیاوردم..

    اما نقطه ضعفم "دندون پزشکیه"

    امروز صبح رفتم دندون عقلمو کشیدم.. اما با کلی ادا مدا دیگه...

    اولش که اومد بی حسی بزنه گفتم من حالم خوب نیست.. بذار برم یه چیزی بخورم بیام.دارم از ترس میمیرم..

    رفتم نون خرمایی خریدم با آبمیوه.خوردم و رفتم..

    تا گذاشتم آمپول رو بزنه قبلش کلی نطق کردم که درد نداشته باشه.من دندونم دیر بی حس میشه و اینا.

    چند دقیقه بعد که صدام زد تا بکشه اون اهرم رو که گذاشت تا فشار بده داد زدم دستشو گرفتم گفتم تو رو خدا یه بی حسی دیگه بزن..

    هی میگفت نمیخواد اما من ولش نکردم که.. آمپول رو زد. باز نشستم تا چند دقیقه بعد دوباره صدام زد.

    میخواست بکشه باز کلی حرف زدم تو رو خدا درد نکشماااا

    انقدر خانم دکتر باهام حرف زد که آروم شم و بهش اعتماد کنم خدا میدونه.. خدا رو شکر با حوصله بود.. هرکی بود شوتم میکرد بیرون ^_^

    هیچی دیگه الان من با یه لپ باد کرده به خاطر گاز استریلی که تو دهنمه دارم پست میذارم و کم کم داره بی حسیم از بین میره و درد شروع میشه  >_<

    الان باید گاز رو بردارم برم بستنی بخورم ^_^

    عصر هم کلاس دارم و کاش بتونم مثل آدم حرف بزنم :)

    هفته ی خوبی داشته باشید عزیزان :*


  • ۴۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۵

    آخر هفته نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    تلاش دوباره نوشت :)

    سلام به دوستای خوبم :)

    امیدوارم خوب و سرحال باشید :)

    میگم چقدر اسفند ماه ماه خوبی بود.. چقدر پر از هدف های جدید... انرژی خوب برای شروع بودم..

    البته اکثرمون بودیم.. فکر کنم خیلی هامون آخر هر سال یه برنامه هایی برای سال جدیدمون در نظر میگیریم :)

    اگه شما هم از اون دسته اید چقدر تو همین دو ماه اول از خودتون و عملکردتون برای تحقق اون هدف ها راضی هستید؟

    خوب من دقیقا امروز داشتم به همین جریان فکر میکردم در مورد خودم :/

    مثلا مهمترین هدفم ارتقاء زبانم بوده اما هنوووز همونجور با همون روش قبل تا به حال پیش رفتم و رمان های زبان اصلیم دارن خاک میخورن

    اما فیلم دیدم.. شاید مثلا پنج تا فیلم دیده باشم زبان اصلی  و بدون زیر نویس.. میدونم تکرارش تو دراز مدت خوبه اما خوب همش با خودم میگم وقتی فقط اون چیزایی که بلدم رو میفهمم و هیچ واژه ی جدیدی یاد نمیگیرم خوب بهتر نیست با زیر نویس ببینم؟ اما معلم جان ها میگن نه..

    کتاب هم که فقط شازده کوچولو رو خوندم و یه کناب دیگه رو در حد مقدمه شروع کردم

    سنتور هم که چند هفته است میخوام برم استادشو ببینم که برای خریدش اقدام کنم اما نتونستم.. نتونستم که تنبلی کردم

    یا خیلی کارای دیگه ...

    تازه الان هم چند روزه باز کارهام رو هم تلنبار شده و میتونم یه پست شرم آور در مورد کارهایی که واجبه انجام بدم اما ندادم بنویسم :(

    این وسط خونه زندگیمم شلوغ شده باز.. تغذیه امم به هم ریخته... الان از روز تولد لاک رو دستمه اما هر وعده ی نماز که میشه هی میگم برای وعده ی بعدی پاکش میکنم... باشگاه رفتنام زوری و هفتگی شده... ساعت خواب و بیدارمم که طبق معمول بوق سگ و لنگ ظهره...

    دریغ از یه نکته ی مثبت به خدا

    میدونم که همیشه بعد یه بحران روحی همه چیزم همین جوری شلخته میشه ..

    امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر راضی بودنم از خودم داره قطع و وصل میشه ..

    اما باز میخوام یه تلاش دوباره داشته باشم.یه شروع دیگه رو رقم بزنم..

    کمتر وقتم رو تلف کنم..

    و میخوام از همین بعد نوشتن پستم هم شروع کنم..

    یه روز با یه خانمی صحبت میکردم که شوهرش مبتلا به یه بیماری شده بود و خیلی مدت بیکار افتاده بود تو خونه..

    دو تا هم بچه دارن..

    میگفت دیگران برای هزینه های درمان کمکمون میکردن اما چون خرد خرد میرسید بیشتر خرج خونه میشد..

    تا یه روز هر چی تو خونه گشتم دیگه هیچ چیزی نبود که نهار به بچه هام بدم..

    نه مرغ نه گوشت نه حتی یه نون و ماست..

    میگفت گریه که امونمو بریده بود یواشکی تو آشپزخونه به بچه ها هم نمیتونستم بگم گرسنه بمونید که..

    دوستمون از کابینت رشته ی سوپ برمیداره میجوشونه میده بچه ها...

    خدا رو شکر الان مشکلاتشون خیلی خیلی خیلی کمتره...

    اما میگه الان وقتی سر سفره میشینیم هیچوقت یه دونه ی برنجم دور نمیندازیم. هیچوقت گوشه ی نون رو نمیچینیم...

    باورتون نمیشه اما من خودم همیشه عادت داشتم نونم رو کنارشو بگیرم و بخورم اگه لواش و تافتون باشه اما الان نمیتونم.. شرمم میاد..

    اما امروز به خیلی موارد دیگه ی اسراف کردنهام فکر کردم و واقعا از خودم خجالت کشیدم..

    معمولا برای اینکه مواد مغذی برنج خفظ بشه کته میپزمش و خوب دیگه نمیتونم ته دیگ بهش بندازم که .. بعد ته دیگ برنج رو نه من میخورم نه شوهرم.همیشه میندازیم دور.دور ریختنی های میوه مون خیلی زیاده همیشه.. یعنی از اونچیزی که میخریم خیلی اوقات نصفشو میندازیم چون خراب میشه..

    خدا منو ببخشه..  از همین امروز از اسراف توبه میکنم و میخوام بجای زبونی گفتن کاملا عملی به خدای خودم بگم شکرگزار نعمتهاشم..

    تازه این نه فقط جفا به نعمت های خداست که عین خیانت به زحمتهای شوهرمه.. این میوه ها که میگندن همه پولایی هستن که شوهرم براشون زحمت کشیده.. پس آدم میشم :)))

    جریان بعدی اینه که عزیزای من شاد باشیم :)

    خدا رو شکر از همون موقع که تصمیم گرفتم شاد باشم چقدر موفق بودم تو این مورد.. من هم دلم از سنگ نیست.. دلم واقعا گاهی میگیره اما نهایتا تو غصه غوطه ور نمیشم :) و بقولی اصل حالم خوبه

    نمیدونم چی شد که توی پست قبل به این نتیجه رسیدم که اگه ظلم و جفایی که داره به من میشه با بازی شوهرم رو نادیده بگیرم واقعا دلم برای خودش میسوزه که همینجور داره از هرچیز خوبی فاصله میگیره و خودش رو محروم میکنه از لذت بردن و زندگی کردن...

    توی این چند روز بیشتر و بیشتر به این جریان دقیق شدم..
    از دست خودم ناراحتم.. نه اینکه بگم خوب من حرص میخورم و ناراحتم میکنه جهنم نه.. اما میخوام برای آخرین راه یه مدت از خودم چشم پوشی کنم و حواسم به اون و نجات خودش باشه.. میدونم اگه اون رها شه منم میشم.. میدونم اگه اون رها شه این دردای قلبم میرن.. حالم عالی میشه اعصابم راحت میشه..

    با این شروع کردم که باز نماز بخونیم تو این خونه.. دوتایی ^_^ میدونم همونقدر که به من آرامش میده به اونم میده.
    بعدش هم دیگه شروع کردم به حرف زدن..
    میدونم من حرف نزنم اونم نمیزنه همش میره تو گوشیش پس چرا بذارم بیشتر و بیشتر فرو بره؟
    کم کم یخ بینمون شکست..
    یه شب بهش پیام دادم باهام حرف بزن.. تو شرکت بود. گفت چی بگم؟ گفتم حرف خوب از آینده..
    نوشت دوست دارم زندگی خوبی داشته باشیم. با درآمد خوب,بچه های خوب...

    گفتم من کجای آیندتم؟
    گفت تو باید باشی که آینده خوب باشه.نباشی حال من خوب نیست..
    منم از فرصت استفاده کردم و براش خیلی چیزا نوشتم..که دوست دارم تو رو با انگیزه و با هدف ببینم.که حس میکنم سردرگمی..که حالم بد میشه تو رو اونجوری میبینم که انگار هیچ انگیزه ای نداری..که هر بار سعی میکنم به بن بست میخورم و حالم بدتر میشه.. گفتم که چقدر خودش برام مهمه.. که خودش خوب و خوشبخت باشه و اینا رو به خاطر خودم نمیگم..گفتم باید کمک کنی زندگی جون بگیره و از این کسالت دربیاد..

    پیام داد خسته ام از زندگی. بی روحیه ام.. رابطمون خوب نیست.حس میکنم تو پشتیبانیم نمیکنی..
     گفت یه شب درموردش حرف میزنیم مفصل...

    به این نتیجه رسیدم باز برم مشاوره.. که باز خودمو به آب و آتیش بزنم براش..  من ازش کم ضربه نخوردم... اما میخوام دیروز ها رو واقعا ببخشم..
    همه چیزها رو .. همه حرفاشو..  و از نو شروع کنم.. ما آینده ی دور و درازی پیش رومونه که نمیشه اینجوری ادامش داد..

    دیشب وقت خواب میگم نمیای حرف بزنیم؟
    میگه حرفام خیلی زیاده.. خیلی...
    خسته بود.. دوازده ساعت سر کار بود.. گفتم باشه..

    این هفته همش دوازده ساعته است انگار..  اگه بشه هفته ی بعد حرف میزنیم..  قصدم فقط شنیدنشه.. ببینم دغدغه هاش چیه..
    ببینم تعریش از پشتیبانی چیه که میگه من نمیکنم؟ بشنوم و فکر کنم.. شاید گره از زندگیمون باز بشه.. شاید چیزهایی باشه که من بهشون توجه نکردم.. اگه عیبی دارم حتما برطرفش میکنم...

    خیلی حرفها داشتم برای این پست خیلی... اما الان دیگه دیره..

    برم منتظر اومدنش بشم.

    مواظب خودتون باشید..

    +همین که بتونی یه جا خودتو قانع کنی و از گذشته ات عبور کنی آرامشت برمیگرده.
     و این خودش قدم بزرگیه :)
  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵

    روز تازه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۵

    مایوس نوشت :|

    سلام :)


    + اصلا انگار قرار داد بستن منو هی با صدای زنگ و اینا بیدار کنن :/ خوب بذارید آدم تا لنگ ظهر بخوابه دیگه... عجبا... البته هفت صبح با صدای همسر که از سر کار برگشته بود بیدار شدم..

    بلاگر بیدار شو ببین چی تو دستمه

    من ناله کنان: چی تو دستته؟

    ببینش!

    چشم نیمه باز و ..... یه پرستو که شوهرم گرفته بودش..

    از جا میپرم اما تو خواب و بیدارم انگار.. میگه گیر افتاده بود تو کانال نورگیر..

    میگم برو از بالکن آزادش کن.میگه مطمئنی؟ میگم پ ن پ ^_^

    میره و برمیگرده.میگم آزادش کردی؟ میگه کردم اما الان گیر افتاده تو بالکن.بالش آسیب دیده..

    دلم طاقت نمیاره و میرم کنار بالکن نگاش میکنم که چجوری بال بال میزنه :((

    میگم تو رو خدا بیا این بنده خدا رو درست آزاد کن اینجوری هی میخوره در و دیوار زجر میکشه..  و خلاصه آزادش کرد :) بعدشم که تا خوابیدم صدای زنگ و ....


    + آقا چقدر سینما رفتن دسته جمعی خوبه ^_^  من نمیدونم چرا بادیگارد انقدر زود اینجا از تب و تاب افتاد و من هنوز ندیدمش.امروز من سالوادور نیستم دیدیم.


    + زشت نباشه برای چندمــــــــــــــین بار فیلم "Nine Months" رو دیدم و دوباره کلی خندیدم و لذت بردم که حالم بهتر و بهتر بشه؟


    + فردا تولد خواهر زادمه.به آبجی گفته بودم کیک نخره من میپزم و این یعنی خیلی اعتماد به نفس :| بعد طبق رسپی طیب شف یه کیک ماست پختم که افتضاح شد.. یعنی نوشته بود زمان پخت 20 دقیقه که تو بیست دقیقه کاملا نیمه جامد بود هنوز.. بعدم که بعد دو ساعت دیگه خام نبود دیدم اصلا خیلی بد شده.همه چیز رو هم طبق دستور انجام دادماااا اما نمیدونم چرا اونجوری شد.کلا انداختمش رفت :/

    بعد تصمیم گرفتم وا نَدَم و یه دستور دیگه کیکی اسفنجی امتحان کنم.. کلی بدو بدو همه ی وسایل رو آوردم چیدم بعد دیدم شکرم تموم شده :/ دستگاه خرد کنمم چیزای سفت آسیاب نمیکنه و این شد که در کمال شرمندگی  اس دادم گفتم خواهر جان کیک رو خریداری کن فردا ^_^

    و اینگونه شد که عنوان پستم شد مایوس نوشت !


    + به این ایمان آوردم که مناسبتها از اونچه که فکر میکنید به شما نزدیک ترند.. الان من از هیچ نظر آمادگی تولد خواهر زاده ندارم که :/

    ولی خوب بخاطر خواهرمم که شده فردا باید زود بیدار شم و کارای خودمو بکنم که بعد نهار زود برم خونه ی آبجی براش موهاشو درست کنم و کمکش کنم و این حرفا..


    + شب دوستان به خیر :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵

    غش نوشت :/

    سلام :)

    + صبح باز یه عدد مامور برق اومد انقدر زنگ آیفون رو زد و هیچکس باز نکرد تلف شد :/ آخر سر من نجاتش دادم.تا برگشتم تو تخت باز یه نفر داشت تلف میشد.. نظافت چی ساختمون بود.حالا ساعت چند بود؟ ده صبح اینا.
    دیگه منم بی خیال خواب شدم.صبحونه ی مفصل و پذیرایی از خودم و این صحبتا...
    بعد همینجور گذشت تا چهار و نیم عصر.در واحدمون رو زدن.شوهرم باز کرد میبینیم نظافتچیه میگه کارم تموم شد پولمو بدید.
    چقدرم عصبانی بود :| گلایه که چرا از صبح تا حالا یه آب یکی دست من نداده..
    همسایه هامون که هیچ کلا شوهرم اما تنها فرد مهربون این ساختمون بود که هر دفعه به این بنده خدا چای میداد  اما من امروز یادم رفت بگم اینجاست.یعنی یه جور پذیرایی میکنه شوهرم گاهی سینی چای رو با انواع بیسکوییت هایی که تو خونه داریم دیزاین میکنه اصن >_<
    خلاصه که اومد تو خونه و یه ذره سرزنش مانند که چرا یه چای براش درست نکردی؟؟
    یه عذر خواهی کردم و گفتم حالا اینا به کنار.. این از ده و نیم تا چهار و نیم دقیقا چی کار میکرده سه طبقه ساختمونو :|

    + کلاس زبان امروز عالی اصن ^_^ هم نمره ی کلاسیمو ده کامل شدم هم امتحان رو نمره ام top شد.سی و هفت از چهل :) معلممونم گفت عاشق تلاشی هستم که برای پیشرفتت تو زبان میکنی.. خلاصه اول تا آخر کلاس من حالم پروانه ای بود اصن ^_^

    + اول این ماه که حقوق گرفتیم من خیلی خوش حال تشریف داشتم .چون افزایش حقوق داشتیم و خوب این خوب بود دیگه..
    یادمه قبل عید با شوهرم قرار گذاشتیم سعی کنیم هر ماه 500 پس انداز کنیم.هرچند که میدونستیم خیلی خوشبینانه است اما تو دلمون میگفتیم 300 که دیگه رو شاخشه..
    اما اصلا شروع خوبی در این زمینه نداشتیم که هیــــــــــــــچ امروز فهمیدم تو کارت یه چیزی حدود 100 مونده تا آخر ماه :/
    و تو همین دو هفته یه تومن پول نابود شده اصلا هم معلوم نیست کجا و چگونه :|
    و این در حالیه که من هوس شاه توت کردم و شیر بلال.. تازه زرد آلو هم اومده بازار و من دیگه حرفی ندارم :|
    خلاصه که برای مدیریت مالی یک عدد خونه هر پیشنهاد و انتقادی با جان دل شنیده میشود :)

    + عنوان میگه امروز به غیر صبحانه یه وعده میرزا خوردم و الان در حال غشم از گرسنگی :/

    + عیدتون مبارک عزیزای دل :)

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

    طاقت بیار نوشت !

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵

    دل نوشت :(

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۵

    عکس داریم :)

    اولش که رسیدیم یه عدد روستا بود که تا چشم کار میکرد خاک و کاهگل بود .یه جوری که خواهر زاده هام صداشون درومده بود که چرا اینجا اومدیم؟؟

    از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یه عده جمع شدن یه جایی و دارن پایین رو نگاه میکنن..

    ما هم رفتیم ببینیم چیه که اینجا رو دیدیم و عقل و هوش از کف دادیم : کلیک1   این هم یه زاویه دیگه که اقاقیا های عزیز هم توشن : کلیک2

    من کلا از دیدن جایی که آب توشه مثل دریا رودخونه برکه چشمه اینا بیشتر از دیدن سرسبزی خوشم میاد :)

    خصوصا که اینجا رنگ آبش خیلی خاص و دل انگیز بود واقعا به دلم نشست.

    تازه تو این استخر فرمی که از آب چشمه ی بغل دستش پر میشد یه عااااالمه ماهی بود.. یه عااالمه.. چقدرم بزرگ...


    بعد از همون بغل چشمه پله میخورد میرفت به سمت پایین و پله ها که تموم میشد انگار از در باغ سبز رد شدی..

    یهو همه چی رنگش عوض میشد...

    کلیک3 و کلیک4


    اینو به یاد هومان گرفتم :)  کلیک5


    این عزیزای دلمم دارم لحظه میشمرم که ما رو شرمنده ی قرمزیشون کنن در آینده ی نزدیک : کلیک6


    این خانم خانما هم از مورد علاقه هامه : کلیک7


    این یکی عزیز دلمم که اصن یه دونه باشه :) کلیک8


    راستی یه چیزی که مهم بود و یادم رفته بود تو پست قبل عنوان کنم این بود که چقدر مردم روستا باصفا و با محبتن :)


    یه مجلس تو مسجد داشتن که وقت نهار من و همسر که برای چرخش رفته بودیم یه آقای جوونی بهمون تعارف کرد بریم غذا بخوریم :)

    دعوت دو تا آدم غریبه نه به خاطر مجلس به خاطر اینکه معلوم بود ما مسافریم و شاید گرسنه باشیم واقعا منو خوشحال کرد..

    بعدم که باغی که ما و خیلی خانواده ی دیگه نشسته بودیم ملک شخصی بود اما صاحب دریا دلش محصورش نکرده بود و اجازه میداد امثال ماها بریم لذت ببریم..

    تو باغ هم درخت گوجه سبز و زرد آلو و بادوم و انار و انجیر و گیلاس و به و همه چیز بود که خوب مثلا میشد کلی از درختا آویزون شد و چغاله خورد یا گوجه سبز زد... خوب بودن مردمی که پلاستیک به دست میومدن و میکندن اما در کل ندید بدید بازار نبود...

    من که دلم ضعف رفت برا بادوم ها اما کلا سه تا دونه خوردم که اونم میدونم آدمی که مناعت طبعش انقدر بالاست ماها رو راه داده حتما فکرشم کرده مردم از میوه هاش میخورن و اگه بنا بود حلال نکنه باغ رو میبست..

    یه بارم اومد گفت فقط خواهش میکنم که باغ رو کثیف نکنید.حتی شده آشغالهاتون رو تو کیسه زباله بریزید همینجا بذارید من خودم جمع میکنم..

    بعدم رفت..

    من که واقعا دعاش کردم که تنگ نظر نیست و انقدر مهربونه.قبل رفتنمون هم دستکش پوشیدم و نه فقط زباله های خودمون که تا یه شعاعی زباله های قدیمی رو هم جمع کردم و بردیم با خودمون :)


    + عکس محبوب انتخاب بشه لطفا :)

    + عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست :)

  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۵

    با صفا نوشت:)

    جمعه:

    سلام :)

    جانم براتون بگه که بعد از شب بسیار مزخرفِ جریان رستوران کمی تا قسمتی دمغی در جان من باعث شد این چند روز تعداد خیلی معدودی پست بخونم و چیزی هم ننویسم..

    کلاس زبان چهارشنبه عالی بود.. دیگه بهم ثابت شده باید نزدیک به نیم ترم بشیم تا من یخم کاملا تو کلاس باز بشه و بلبلی بشم که بیا و ببین :)

    آقا ریا نباشه اما خیلی عشق میکنم وقتی تیچرم میخواد یه غلطی که اصلا غلط نیست رو ازم بگیره بعد من محکم می ایستم میگم من مطمئنم دارم درستش رو میگم بعد من ازش یه اشتباهی میگیرم بنده خدا به خودش شک میکنه بعد جلسه بعد با لبخند میاد میگه حق با تو بود در مورد فلان چیز :) اصن یه حس خُلیسم بهم دست میده انقدر لذت داره برام :)
     تو این ترم چهار بار برام پیش اومده :)

    البته اینم بگم منم اشتباهاتی دارم و درباره چیزایی که بهشون مطمئن نیستم اصلا سر خود بازی درنمیارم و زود ممنون میشم که غلطمو تصحیح میکنه:)

    خوب از هر چی بگذریم سخن جریانات امروز خوش تره ^_^


    شهری که توش هستم آب و هواش گرم و خشکه و واقعا گاهی آدم حس میکنه تو بیابونه..  بومی های اینجا یه عده ایشون باغ میوه دارن اطراف اینجا و کلی هم بهش مینازن..


    ما یه سال رفتیم یکی از این باغ ها.آبجیم از شمال اومده بود و خواستیم بهش خوش بگذره.. آبجیم اما بهش خوش نگذشت هیچ گفت یه وجب حیاط بابا رو به این باغ ها نمیدم ^_^

    اما دیشب قرار گذاشتیم که امروز بریم یه عدد روستا که حدودا با اینجا 50 کیلومتر فاصلشه...

    بعد دیشب لحظه ی خواب تازه خواهرم میگه کاش کیک هم داشتیم :/

    هیچی دیگه منی که ساعت دو و نیم بود و خوابیدم امروز 7 صبح نمیدونم با کدوم امداد غیبی تونستم بیدار شم ^_^

    یه عدد کیک عالی درست کردم.

    بعد هم رفتیم بسوی روستا.. و اونجا بود که ما تازه فهمیدیم معنی باغ چیه :/


    ساعتی چند از جای گیریمون نگذشته بود که من احساس کردم معجزه ی طبیعت شامل حالم شد و باز منو شاد و خندان کرد..

    اونجا احساس کردم واقعا نمیتونم تو اون لحظه ها از کسی متنفر باشم .حتی اگه اون آدم شوهری باشه که این چند روز بسیار بد بوده.

    خصوصا وقتی رفت برام یه سوسک پیدا کرد اومد با عشق تقدیمم کرد دیگه نمیتونستم فراموش نکنم چند روز اخیر رو :)

    واقعا از بهترین گردشهای عمرم بود..

    خدایا واقعا شکرت... خیلی شکرت... عاشقتم که یه چیزایی آفریدی که نماینده ی زیبایی تو باشن.. عاشقتم که قدرت درک  این زیبایی ها رو به من دادی..

     همین که بین یه روستای یه عالمه کاه گلی یهو یه استخری که از یه چشمه ی طبیعی درست شده  و توش کلی ماهیه ببینی و و از رنگ سبز آبیش خیره بمونی ...

    همین که بشینی کنار رود خونه ای که از همون سر چشمه روونه پاتو بکنی تو آبش و جیگرت خنک شه..

    همین که نم بارون  لطف گردشتو صد چندان کنه..

    همین که لذت ببری از نهار و عصرونه و رو نمایی کنی از کیکت و لذت ببرن همه...

    همین که تو راه یه درختایی ببینی سرسبز و تنومند که حس کنی چقدر عاشق این موجود هستی ...

    همین که صدای آهنگ گوشی رو ببندی و صدای پرنده ها روحتو به وجد بیاره...

    همین که یه شقایق بزنی گوشه ی زلفت و حس کنی زیبا شدی..

    همه ی اینا جای نماز شکر داره...

    خدا جانم؟ تو خیلی باصفایی Deco-mail pictograms of Heart

    آخر وقت گردشمون موبایل همسر به علت تمام شدن شارژ رفت تو کیف بنده..

    خونه که رسیدیم گوشی رو قایم کردم^_^ خودمم رفتم تو دستشویی و حداقل بیست دقیقه اونجا موندم و سه بار صورتمو با صابون شستم که خیلی طول بکشه :)

    بعد ایشون اومدن در زدن و پرسیدن گوشیم کو؟

    گفتم تو کیفمه بردار.

    دو دقیقه بعد باز اومد : گوشیم نیست

    گفتم دوباره بگرد.

    گفت ده بار گشتم..

    وقتی اومدم نشسته بود رو مبل..  احساس کردم کوسن بغل دستش جا به جا شده.شایدم من از ترسم که دقیقا موبایل همون پشت بود توهم زده بودم که جا به جا شده..

    یه ذره پیچید به پر و پام و منم گفتم لابد جامونده اونجا.. اما گفتم اگه موبایل رو دیده باشه خیلی تابلو میشه من اصرار کنم جا مونده که :/

    خلاصه بهش گفتم موبایل رو میدم اما تو خونه بازی کنی یه بلایی سرت میارم بالاخره...

    هیچی دیگه دستی دستی موبایل رو دادم رفت :|

    الان احساس ترسو بودن میکنم.. خوب نمیدادم نمیدادم دیگه... کی به کی بود؟ فوقش یه کم داد و بیداد میکرد .فوقش میفهمید به قصد و غرض گم و گور شده..

    البته موضوع این هم بود که اصل بازی ها سر جاشون بودن و راحت رو گوشی دیگه میشد با همون اکانتها بازی کرد باز :/


    خوب دیگه اینم از پست :)

    ممنونم که خوندید..

    در پناه خدا باشید :*



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    حرف مردم نوشت :/




  • ۴۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۹۵

    جنگ نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۴ ارديبهشت ۹۵

    شکلات مغزدار :)

    خوب سلام قندِ عسل ها :)

    من با دستور شکلات اومدم :)

    خیلی هم مختصر و مفیده..

    بدویید ادامه :)

  • ۵ لایک داری مامانی :)
  • ۲۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳ ارديبهشت ۹۵

    زمین, میراث مشترک نسل ها...


    بیشتر مواظب زمینمون باشیم :)

    ***********************************************


    *ولادت حضرت علی,روز مرد و روز پدر مبارک*

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵

    زِ خاکِ سعدیِ شیراز بوی عشق می آید...


    مستم ز همه شعر و خوش آواییِ سعدی

    بینا شده ام از همه بیناییِ سعدی


    آنکس که دلی دارد و دلدار و دل آرام

    غرق است به موجِ دلِ دریاییِ سعدی


    دیریست که پیران و جوانانِ دیارم

    دارند به لب قصه ی داناییِ سعدی


    بستان و گلستان همه آباد و مصفاست

    از چیرگی و قافیه آراییِ سعدی


    "بیدادِ تو عدل است و جفایِ تو کرامت"

    بی طاقتم از نظمِ تماشاییِ سعدی


    آرامگهی آبی و خوش منظره اینجاست

    هر چند که زیباست به زیباییِ سعدی


    هر اهلِ قلم می نتواند که رساند

    آثارِ قلم را به تواناییِ سعدی


    خضری به همه عمر به دنبالِ کسی رفت

    کو رفت پیِ مردی و آقاییِ سعدی


    با هم بفرستیم به سعدی همه حمدی

    کاین فاتحه باشد همه داراییِ سعدی



    *شاعر :مهدی خضری

    *روز بزرگداشت شیخ اجل گرامی :)
  • ۱۰ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۹۵

    آخرین روز نوشت :|



    سلام :)

    وقتهایی که خیلی عمیق به این سرعت گذر زمان فکر میکنم دلم میگیره.
    یکجورهایی انگار نه انگار که همین دیروز سال تحویل شد و ما خوابالو خوابالو نشستیم پای هفت سین و یا مقلب القلوب خوندیم :/
    انگار نه انگار همین چهار ساعت دیگه فروردین 95 تموم تموم میشه !

    یکجور استرس غریبی هست که همش بهم میگه لحظه ای که دیگه از زندگی تو این دنیا کاملا امید میبُرَم و میفهمم لحظه ی رفتنم نزدیکه باز همین امروز برام مثل دیروزمه انقدر که نفهمیدم چطوری گذشته ...

    و خوب مرگ کمی منو نگران میکنه..
    پریشان میکنه..
     دروغ چرا؟ خیلی نگرانم میکنه..

    شنیدم  کسایی که خیالشون بابت اعمالشون راحته از مردن نمیترسن..
    اما من همیشه حتی وقتی خیلی به خودم اطمینان داشتم هم میترسیدم.. از دنیای نادیده...  >_<

    بگذریم حالا از این جریان :)
    با لبخند ادامه بدیم ادامه ی پست رو.. اون هم از نوع ملیحش ^_^

    اوضاع من با همون روند خوبی که شروع کرده بودم داره ادامه پیدا میکنه..
    نه اینکه زندگی سخت نباشه..
    نه که کسی رو اعصاب نباشه..
    اما دل من از وابستگی به همه ی آدما آزاد شده..
    و خوشحالم از این بابت.
    حالم یجوریه که تو دلم و برای خودم شادم..
    نه خبر بدی اونقدر ناراحتم میکنه که بشینم زار زار گریه کنم.
    نه خبر واتفاق خوبی اونقدر از خود بی خودم میکنه که فراموش کنم میگذره.
    و از این بابت هم خوشحالم..

    با خودم به جاهای خوب خوبی رسیدم :)

    از زبان بگم که هر چه آتیش عشقم به یادگیریش شعله ور تر میشه سختی ها و پیچ و خم هاشم برام بیشتر میشه.. هنوز اونقدر که باید نتونستم براش وقت بذارم.به جز دیروز که  سه ساعت نشستم پاش..
    یه سایت معرفی میکنم برای علاقه منداش: کلیک
    عالیه اینجا...
    چون معلمهاش واقعا انگلیسی زبان هستن و من تاحالا هر گرامری رو نفهمیدم اینجا مشکلم رو حل کرده :)
    امید که مفید باشه برای شما هم :)

    دیروز یه شکلات برای اولین بار درست کردم که عالی شد.پست بعدیم حتما دستورش رو خواهم گذاشت.
    همسر میخوره و میگه :

    اینو واقعا تو درست کردی؟؟
    بله ^_^

    یعنی واقعا؟؟
    اوهوم ^_^

    میدونی؟؟ میخوام بهت بگم عالی شده.. از تو بعید بود اصن ^_^
    :| کچل!

    راستش حالا که سعی میکنم کمتر بنویسم و اگه پستی میذارم یه چیز خوبی داشته باشه توش برای یاد گرفتن یا لذت بردن بیشتر خل شدم و تو خونه با خودم گپ و گفت میکنم ^_^
    تو سرم پست میذارم.
    تو سرم کامنت میذارم.
    تو سرم جواب کامنت میدم ^_^

    آهان اینو گفته بودم که کتاب شازده کوچولو رو خوندم.اما دیشب متوجه شدم یه سری جمله ها هست که تحت عنوان برگرفته از کتاب شازده کوچولو این ور و اون ور خونده بودم و خیلی هم عالی بودن.. خصوصا تو قسمت های مکالمه ی روباه و شازده. اما اصلا تو کتاب من نبودن اینا :/
    چرا واقعا؟؟ کسی میدونه؟ کتاب نسخه ی کامل و ناقص داره تو بازار؟؟ جریان چیه؟

    خوب دیگه کم کم پست رو ببندم و برم شام و نهار فردا رو درست کنم :)


    + امیدوارم اردیبهشتِ خوب و لذت بخشی پیش روتون باشه :)

    + یه سری دوستای عزیز هستن تا آدم نره براشون کامنت نذاره نمیان وب آدم.عزیزان من لازم نیست بخاطر پس دادن کامنت قبول زحمت کنید واقعا :/ 

    + آماده ی درست کردن شکلات باشیداااا :)

    + برای بعضی کاراش میشه جون داد :)
    وقتی زنگ میزنه میگه برو دست بکن تو جیب کاپشنم.. دیشب برات یه چیزی آورده بودم یادم رفت بهت بدم.
    و تو اینا رو پیدا کنی و عطرشون مستت کنه ^_^ کلیک

    + روح مهرداد اولادی شاد .

    + تَن مَپَروَر زانکه قُربانیست تَن
       دل بِپَروَر,دل به بالا میرَوَد...   *حضرت مولانا*






  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۹۵

    ستایش نوشت :(

    سلام :)


    در پی جریان مورد تجاوز واقع شدن و با چاقو کشته شدن و بعد با اسید سوزونده شدنِ ستایشِ 6 ساله ی افغان به دست پسر ایرانی,

    یه عده اومدن فیسبوک و باقی فضاهای مجازی برای همدردی پست گذاشتن و به شدت محکوم کردن این جریان رو.

    بعد زیر پستاشون هم مثلا نوشتن :

    من ستایش هستم.

    من دوست مردم افغانستان هستم.


    من هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم هایی که این پستها رو خوندن با تاسف و اشک تو چشم خوندم و هنگ کردم..  و خوب خیلی هم برام قابل ستایش بود این سبک همدردی.

    بعد یه عده ی دیگه با کامنت های کم و بیش خواهر مادری :/ گفته بودن چرا مساله ی ایرانی افغانی بودن رو عنوان میکنید و بحث نژادی راه میندازید؟

    بعد گروه اول در جواب براومده بودند که اگه جریان برعکس بود باز هم میگفتید نباید بحث نژادی بشه؟؟

    و من همچنان حق رو به گروه اول میدادم..

    اما امشب..

    امشب که ساعت هشت و نیم داشتم از کلاس برمیگشتم .

    امشب که از کنار ساختمون های نیمه کاره که معمولا یکی دو تا کارگر توش میمونن شبا که مصالح دزدیده نشه رد میشدم.

    امشب که تو کوچه ی خلوت از ترس  دوان دوان خودم رو به خونه رسوندم و همش توهم این که الان یکی دنبالمه با من بود ,به گروه دوم بیشتر فکر کردم..

    به نظرم ذات این جریان اونقدری قبیح هست که مساله ی ملیت فاعل و مفعول اهمیتش خیلی کمرنگ میشه..

    به نظرم تو پست های گروه اول به اون چیزی که توجهی نشده بود زنا و دخترای امثال منن..

    زنا و دخترای امثال من که تو چنین شهرایی زندگی میکنن که جمعیت افغان توش زیاده و حالا هرچقدر که قبلا میترسیدن به خاطر مسایلی که کم نبوده تعدادشون ,باید هزار برابر بیشتر بترسن که مبادا وسیله ی انتقام واقع بشن :((


    اونم تو شرایطی که خانواده ی ستایش اونقدری فهیم بودن که تاکید کردن مساله ربطی به ایرانی و افغانی بودن نداره و اون پسر ممکن بود این بلا رو سر یه دختر ایرانی بیاره ...

    چی میشد اگه فقط با خانواده ی ستایش همدردی میکردید؟؟ چی میشد یه شبه به فکر این نمیفتادید که حق افغان ها از نظر نداشتن حق بیمه و و جای دو نفر کار کردن و با حداقل حقوق کار کردن  چقدر تو کشور ما تضییع شده؟ چی میشد دو تا ملیت که دارن کنار هم زندگی میکنن بیشتر از این به جون هم نمینداختید..؟؟؟

    حالا اگه همین فردا یه اتفاق مشابه فقط برعکسش برای خونخواهی بیفته... همین گروه اول صداشونم درنمیاد :((



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۹۵

    دماغ سوخته نوشت :/

    سلام علیک :)


    دیروز طی یک حرکت انتحاری پیشنهاد سینما رفتن دادم.دسته جمعی با آبجی اینا.. و از اونجا که این روزها سینما غلغله است شال و کلاه کردم و رفتم برای دو سانس بعد بلیط تهیه کردم :)

    50 کیلو آلبالو..  کوچه ی بی نام از نظر ارزش دیدن به نظرم قوی تر بود اما اینم عالی بود برای فان و این صحبتا..

    تا حالا هر بار رفتم سینما خیلی خلوت بوده یعنی نهایتش با ده بیست نفر دیگه تو یه سالن که از اون بیست نفر حد اقل شش نفرشون (سه جفت) اون پشت مشتا در حال عملیات منشوری بودن و گاهی ما رو با صداهای ملچ مولوچ و آی بیشعور دردم اومد و قهقهه های مشکوک یهویی غافلگیر کردن :/

    اما این بار جای سوزن انداختن نبود . و خوب وقتی با یه عالمه آدم یه چیزی رو نگاه میکنی و یهو قهقهه تو سالن میپیچه یا صدای دست و سوت های همگانی واقعا حال آدم خوب میشه :))


    امروز هم که شیفت همسر عوض شد و یک و نیم ظهر رفت سر کار :)

    این شیفت رو دوست دارم..

    رفتنشو میفهمم .اومدنشو میفهمم . و مهم تر اینکه عصر رو تنهام و میتونم به یه عالمه کار برسم..

    ساعت پنج که شد رفتم بدو بدو تخمه و کرانچی و پاپ کرن و آلوچه و طالبی خریدم که فوتبال ببینم و از خودم پذیرایی کنم :)

    اونم که یه جور پیش رفت جا داشت آخرش هوادارای پرسپولیس تو آزادی یکصدا شعرِ بوی دماغ سوخته میاد رو برامون بخونن :))

    حالا وسط بازی دوستم اس ام اس زده بلاگر! من تلویزیونم خرابه بازی رو لحظه به لحظه گزارش کن..

    بعد یه جا که پرسپولیس میخواست گل بزنه رحمتی اول با دست گرفت بعد با پا میگم حمیده! رحمتی ترکوووووند..

    میگه رحمتی کیه؟؟؟

    میگم خاک تو سرت دروازه بانمونه دیگه ^_^

    دو دقیقه دیگه اس داده بلاگر ! دربی چیه؟؟

    اصلا اون لحظه میخواستم زمین دهن وا کنه برم توش.. تا این حد از اینهمه فوتبالی بودنش به وجد اومده بودم :دی


    برای امروز تو دفترچه ام یه چندتا کار مهم نوشته بودم.هر چند که ساعت اوج انرژی من 2 تا 6 عصره اما باز میخوام پست رو که بستم برم دونه دونه انجامشون بدم :/


    شنبه ی خوبی در پیش داشته باشید عزیزان :)


  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۷ فروردين ۹۵

    چهارشنبه نوشت :)

    سلام و عرض ادب دوستای خوبم :)

    خدا رو هزار مرتبه شکر که امروز رو هم دارم با سلامتی تن و شادی دل تموم میکنم :)

    امیدوارم برای شما هم همینطور و با حس خوب به پایان برسه..


    دیشب موقع خواب به همسر اس ام اس زدم که صبح برام یا حلیم بخره یا کله پاچه ...

    میدونم چقدر سخته شب کار باشی و صبح که داری دیوونه میشی از خستگی و خواب زنت سفارش کله پاچه داده باشه .اما دستش درد نکنه با کله پاچه برگشته بود خونه و صبح که بیدارم کرد صبحانه بخوریم کلی جیگرم حال اومد ^_^

    قسمت بدش این بود که دیشب حدود چهار صبح خوابیده بودم و همینجور یه چشم باز,یه چشم بسته از صبحانه ام لذت بردم و یه کمی که بیدار نشستم دیدم دارم از وسط نصف میشم باز دراز به دراز افتادم >_<

    چشم که باز کردم ساعت دوازده بود..


    نهار نداشتیم که هیچ حوصله ی پخت و پز هم نبود :/

    راستش آخر ماهه و این چند روز همش گفتم بذار سر برج شه برم یه خرید کلی اینه که چیزایی که احتیاج داریم رو تک تک نمیخرم.. این هم مزید بر علت میشه که آشپزی نکنم .. آخه همش تکراری میشه..

    خلاصه همسر هم بیدار شد و نشست یه ذره بازی کرد .. منم نگاش میکردم دورادور .بهش فکر میکردم..

    تازه که ازدواج کرده بودیم خیلی باحال بود..

    مثلا میرفتم دانشگاه برمیگشتم میدیدم خونه مثل دسته گله :/

    میرفتم سفر میومدم خونه مثل دسته گل بود :/

    خیلی دمش گرم بود اون وقتا >_<

    بعد اینا هیچی شوهرم یه آشپز عالیه..

    قیمه درست میکنه.. فسنجونش حرف نداره.. کتلت من یادش دادم.. ماکارونی هاش بی نظیره... سوپ فقط سوپای خودش.. و خیلی چیزای دیگه!

    اما اصلا دیگه از این خبرا تو خونمون نیست که چیزی بپزه..

    دور و برمو نگاه کردم .اوضاع خونه رو و تو فکرم این بود که چرا دیگه هیچ کاری نمیکنه تا به زور ازش نخوام ؟

    چند روز بود حال جسمیم خوب نبود و اون بی حوصلگیه هم که اومده بود.. این شد که این چند روز که میگم خیلی همه چیز به هم ریخت یهوو..

    ظرفا دیر به دیر شسته شد.. غذا از سر اجبار پخته شد.. خوب همین که فکر میکنم چند روز در ماهم نمیتونم استراحت کنم کسی باهام همکاری نمیکنه بیشتر با بی میلی انجام میدادم کارا رو..

    تو همین فکرا بودم که اومد نشست کنارم..

    چی شده؟

    هیچی!

    خوب چرا قیافه ات ناراحته اینجوری؟

    حوصله ندارم ...

    چرا حوصله نداری؟

    چون که سر رفته..

    آخه چرا؟

    به خاطر تو!

    مـــــــــــــــــــــن ؟؟ o_O

    همسر این چه وضعشه؟ من اگه غذا نپزم تو هم انگار نه انگار.. تا سقف آشپزخونه ظرف جمع شه من نشورم تو هم انگار نه انگار.. خونه رو کثافت بگیره دست نزنم تو هم انگار نه انگار. همش وظیفه ی من میدونی این کارا رو بکنم؟ خوب منم خدمتکار نیستم که یه جا خسته میشم.انتظار کمک دارم.انتظار دیده شدن دارم.. حال این چند روز منو دیدی اما انگار نه انگار .. خوب بعد میگی چرا ناراحتم :( فردا پدر شدی هم اینجوری کمک حالم میشی؟

    فکر میکنه میگه کاملا حق با توئه.معذرت میخوام .از این به بعد بیشتر حواسم بهت هست..

    میرم یه تیکه سینه مرغ که جدا کرده بودم برای اولین بار ته چین پختن و قسمت نشده بود رو میذارم تو زود پز...

    دیگه خودش پا میشه مرغ سرخ میکنه.گوجه سرخ میکنه.برنج میپزه.ظرفا رو تا دونه ی آخر میشوره.

    منم میرم حمام .لباس و کتابای کلاسمو مرتب میکنم.بدون اینکه استرس خونه و زندگی و کار عقب افتاده داشته باشم..

    غذا رو ساعت چهار اینا میخوریم :)

    دیگه بعدش من رفتم کلاس و چقدر هم کلاس عالی بود.. یه همکلاسی جدید اومده هرچند مثل برج زهر ماره اما دو سال همش از من کوچکتره و اینطوری خیالم راحت تر شده :)

    آخر کلاس میبینم اس اومده.

    همسر میگه پایین منتظرتم..

    چه بارون خوبی میبارید :)

    گفت پیاده بریم؟ گفتم باشه..

    رفتیم من دو تا دفتر خریدم.

    بعدم رفتیم کافه.. سلفی ملفی گرفتیم.. خیلی خوب بود.. باز قدم زدیم تا خونه.. بعدم که همسر رفت سر کار :(



    + همچنان باشگاه میرم.. خوبه :) خیلی خوب :))

    + دوست دارم برای روز مرد کیک درست کنم.. یه کیک اسفنجی که بتونم خامه بکشم روش و تزئینش کنم..

    + همیشه که میرم شمال دوستان سفارش های زیادی دارن :/ بلاگر برامون سبزی محلی بیار.ماهی بیار.رب آلو بیار.زیتون بیار.. فصل گوجه سبز و پرتقال هم که هر وقت مامان یه عالمه بهم میده هیچوقت تنها خور نبودم..  اما نمیدونم چرا وقتش که میشه یا کسی برام از این کارا نمیکنه یا تا میگم اگه میشه فلان چیز رو بیار یه جوری در آن واحد شماره کارت اس ام اس میکنه که انگار من میخوام فرار کنم :(

    یکی از دوستان خونه ی مادر شوهرش بود.ازش خواستم برام شِنگ بیاره..  و یه پک روغن شتر مرغ که آشنای نزدیکشون اصلش رو تولید میکنه..

    روغن شتر مرغه رو گرفته میگه بذار خودم استفاده کنم ببینم خوبه یا نه بعد برای تو بگیرم :/

    شنگ هم نیاورد.واقعا نه اینکه نمیتونست بیاره.. با خودش فکر کرد زیادم مهم نیست حالا بلاگر شنگ نخوره میمیره؟؟

    بعد امروز زنگ زده میگه سرسنگین شدی قبلا یه اسی یه زنگی الان هیچی.. با خودم گفتم حتما بخاطر شنگ قهر کردی..

    یعنی تا بیخ گلوم اومد بگم آره اما چون خانم دوست شوهرمه خوردم حرفمو گفتم الان فکر میکنن بخاطر شکممه ... درحالی که دلخوری من بخاطر معرفت نداشته ی دوستامه..  بدتر از همه اینکه این خصلت مشترک اکثریت قریب به اتفاق دوستامه.. با طرف 18 ساله دوستم اصلا هیچی به هیچی یه جورایی :/ این که دیگه جای خود داره ...


    +فریادِ مَردُمان همه از دستِ دشمن است
    فریادِ "سعدی" از دلِ نا مهربانِ دوست...


    +شنگ یه سبزی محلیه... میزنن تو آبغوره یا سرکه نوش جان میکنن :)


    + دستور شیرینیِ قبلی رو برداشتم.. حیفم اومد اونقدر روغن بخورید :/ بخاطر نظراتی که به ملکوت اعلا پیوندشون دادم عذر میخوام :(


    + شازده کوچولو تموم شد... خوب بود... قشنگ بود... عمیق تر از اون بود که بتونم با یه قشنگ بود ازش بگذرم...

    + دلم داره برای یه عدد نی نی داشتن پرررر میزنه... خدایا اوضاع زندگی و مالی رو یه کم ردیف کن برامون پیر شدیم :(

    +ای جونم واسه این عکس اصن :)))

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵

    لبخندانه نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵

    02

    شعر خوانی من :)  کلیک کن!


    از یاسر قنبر لو :)

     

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵

    نیمه شبونه نوشت :)

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

    با بدن درد فراوان نوشت >_<

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵

    سنگ دل نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵

    عکس 2

    دریای کاسپین (خزر خودمون ) تو یه روز ابری بارونی :





    دریاچه گیسوم :





    ببعی ها در ابتدای جاده گیسوم :





    سیزده بدر.جنگل :





    شکوفه ی گلابی :





    نوبرانه ی محبوب حیاط پدری :





    *عکس محبوبتون کدوم بود ؟ :)

    * یه عدد پست جدید هم این زیره ها ^_^
  • ۴۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    سفر نامه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    بالاخره آغاز 1395 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۷ فروردين ۹۵

    پایانِ 1394 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

    1




    تکرارَم کُن

    زمینِ بهاری!

    تکرارَم کُن!

    حیف است در چنین هِلهِله از خاکَت نَرویَم...


    *شمس لنگرودی

  • ۱۷ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    حادثه نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    کوتاه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۴ اسفند ۹۴

    روایت تصویر نوشت :)

    من به اینا میگم بوقَلی : کلیک


    اینو چرا شکل مادر مرده ها ساختن ؟ کلیک


    خدا اینجا بود : کلیک


    بلوار و اسکله ی انزلی : کلیک1   کلیک2    کلیک3   کلیک4   کلیک5   کلیک6   


    این آقاهه : کلیک1   کلیک2


    بوی بهار خونه ی آبجی : کلیک



    **اون عکسی که بیشترین لذت رو ازش بردید تو کامنت بهش اشاره کنید :)



  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۳ اسفند ۹۴

    بازگشت نوشت...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ اسفند ۹۴

    پانزدهمین روز نوشت !

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۹ اسفند ۹۴

    Happy Women's Day :)


    زن ها فریب کار ترینند...

    همه چیزشان را پنهان میکنند...

    تنهایی را,

    دلتنگی را,

    گریه ها را,

    عشقشان را.


    زن ها قوی ترینند...

    هنگام شکستن صدایشان در نمی آید,

    درد که دارند به خود نمیپیچند,

    غم که دارند داد نمیزنند.


    نهایتِ تسکین درد یک زن

    گــــریـــــــــــه های یواشکی است :(



    روزمون مبارک :)


  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۸ اسفند ۹۴

    گلایه نوشت :(

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

    دردناک نوشت !

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

    هفتمین روز نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

    خدای شمال نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۸ اسفند ۹۴

    حالِ خوب نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴

    قبل سفر نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴

    پراکنده نوشت :)

    سلام :)

    + مامور آب از دست همسایه های من خل شده.هیچکس به جز من درو براش باز نمیکنه.. تو سرما پشت دره.تو گرما پشت دره.ماه رمضون پشت دره.خوب چرا آخه :|


    + دیشب رفتیم کبابی.. تف تو ریا.. :دی
    حرفم اینه که روم به دیوار گلاب به روتون از لحظه ای که سیخ ها رو خالی کردیم حالم بد شد.. خیلی بد... یه جور که یه چیز میگفت الانه که بالا بیاری.. شاید چهار تا تیکه بدون نون خوردم..
    دور از جونم دور از جونم دور از جونم... حالم مثل ویار بود :((

    + حال بدم بدتر شد وقتی چشم تو چشم شدم با یه عن! که از پشت شیشه زل زده بود بهم.تو دلم میگفتم این چرا نگاهم میکنه..
    بعد که با زن و دو تا دختر کوچکش اومد میز مجاور ما نشست و میلمبوند و همچنان منو نگاه میکرد با از اون لبخندا دقیقا همون لحظه ای که از در رفتم بیرون و باز نگاهش به من بود اونم از اون نگاه ناخوشایندا که فکر میکنی تو دلشون هی میگن جووووووون !!! فهمیدم عنتر هم بود.

    + انقدر اینجا کاندیدای نمایندگی داره تهران نداره..

    +میخوام یه مقدار میوه خشک کنم.. شما هم انجام بدید بعدا لذتشو ببرید.. به و کیوی که حتمیه.من گلابی خشک کرده ندیدم اما حالا خریدم میخوام خشک کنم ببینم چطور میشه :)

    + فکر نکنیم اگه کسی کامنتی داد لازمه بلافاصله که خوندیم و احساسی در ما ایجاد کرد جوابش رو بدیم.چه اشکال داره گاهی یه کامنت بی جواب بمونه تا حتی چند روز بهش فکر کنیم؟ مساله رو از دید دوستمون نگاه کنیم.به منطق دونیمون فشار بیاریم.بعد که با عقل و فکر متوجه شدیم برامون قابل قبول نیست جوابش رو بدیم؟
    بعدم چرا از راهی جوابش رو بدیم که انگار منظور کلیمون اینه دوست عزیز ر*یدم به نظری که با مال من فرق داره و در نظر نگیریم اونم ممکنه جوابی بده که منظور کلیش این باشه زر نزن دوست عزیز!
    نظرت متفاوته؟؟ خوب حداقل آدم باش! اخلاق داشته باش..

    + عمه قشنگ! عمه چاقالو! عمه گوشتالو!  آیا درسته یه شوهر زنشو اینجوری صدا کنه؟؟ :))))

    *******************************************************

    جای یک چیز را در زندگی ات عوض کن تا زندگی ات زیبا شود...

    به جای ترس از خدا,

    عشق را جایگزین کن :))

    "اوشو"
  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳ اسفند ۹۴

    کیک قابلمه ای :)

    سلام و روز بخیری:)

    دیدم این روزها همه دارن کیک قابلمه ای میپزن من هم امتحان کردم..

    آهان اینو باید بگم که دستوراتی که قراره اینجا بذارم صرفا دستوراتی هست که من خودم درست کردم و راضی بودم.حالا دستورش رو یا از سایتی نگاه کردم یا از دوستی پرسیدم یا از مجله های آشپزی یاد گرفتم.پس همینجا میگم من هیچ دستوری رو از ابتکار خودم نمینویسم و کلا حال اینم ندارم تو آشپزی راه آزمون و خطا برم..  من از جایی یاد گرفتم و دوست دارم چیزایی که خوشمزه بودن رو یاد بدم.این از این.

    آقا این کیک خیلی خوبه.. درست کنید حتما :) تازه بعدش هم آدم عزای شستن قالب کیکی که تو فر رفته نداره ^_^

    موقع درست کردن مایه کیک هم معین قدیمی گوش بدید حالش بیشتر میشه :)


  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ اسفند ۹۴

    مرغ لابرنجی :)

    اوهوم.. اولین دستور آشپزی من و افتتاح بخش موضوعی پخت و پز نوشت ^_^

    مرغ لا برنجی که اینجا دارم دستورشو میذارم یه غذای کاملا مجلسی میتونه باشه..

    میتونید برای مهمونی ها درستش کنید و کلی هم واسه دستپختتون به به چه چه کنن :)

    خیلی هم به صرفه است به نظرم . حالا تشریف ببرید ادامه تا من دستورش برای حدود چهار نفر رو بهتون بگم :)

    دفعه ی بعد که خودم درستش کنم حتما پست رو ویرایش میکنم و عکسش رو هم براتون میذارم :)

  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    + نوشت :|

    سلام دوست جان ها...

    + مهمونی جمعه با مرغ لا برنجی و میرزا قاسمی خواهر پز عالی بود :)

    + یاد گرفتم تو این دنیای مجازی کوفتی تا کسی رو خوب خوب نشناختم یه آرشیو شونصد ساله از خاطراتش نخوندم,راست و دروغش رو مطمئن نشدم ... اعتماد نکنم.. دل نسوزونم.. پای حرفاش نشینم..

    + اوضاع تو بعضی وبلاگها یه جوری شده آدم میترسه بگه برای نهار نون خشک سق زدیم باز یه عده بیان کامنت بذارن داری فخر فروشی میکنی .شاید یه عده نداشته باشن نون خشک بخورن... عکس هم که نگو... 
    یه سری فخر فروش واقعی چهره ی ماها رو خراب کردن :)))

    + ای کسانی که ما با هزار ذوق و شوق میخونیمتون,براتون کامنت میذاریم, بدون هیچ عکس العملی,جوابی,هایی,هوویی,حتی بدون یه از اینای :) خشک  خالی کامنتمون رو تایید میکنید و پست بعدی و بعدی  و بعدی رو همینطور مینویسید .... دقیقا فازتون چیه؟ یکی دو نفر هم نیستید به حول و قوه ی الهی...

    + دوست دارم زود بعد عید بشه.. کلاس برم... باشگاه برم.. عه خوب حوصله ام سر رفت دیگه... :((

    + یه جوری کم حافظه شدم که اگه دیگه نیومدم آپ کنم بدونید رمز عبورم رو یادم رفته :|

    + فقط موندم این شوهر من که انقده میخوابه,وقتی اون روزا برسن که بچه مون بره هی موهاشو بکشه ,دست تو سولاخای مماغش کنه,گازش بگیره... میخواد چی کار کنه با این عادت شونصد ساعت در روز خوابیدنش؟؟

    + برم که تصمیم بگیرم چه کیکی درست کنم :)

    + به خدا میسپارمتون..


    *****************************************************************


    شازده کوچولو گفت:

    بعضی کارا

    بعضی حرفا

    بدجور دل آدمو آشوب میکنه...

    گل گفت: مثلِ چی؟

    شازده کوچولو گفت:

    مثل وقتی که

    میدونی

    دلم برات بی قراره

    و کاری نمیکنی!


    *آنتوان دوسنت اگزوپری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    ترقه نوشت :)


    دوستان چهارشنبه سوری باز!


    کسی هست منبع فروش ترقه اینا برای چهارشنبه سوری داشته باشه؟؟


    خریداریم ^_^


    پول پستش رو هم با هزینه ی اصلیش میپردازیم.بایت زحمت پست هم به جونتون دعا میکنیم :)

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

    فیلتر شکن نوشت!


    دوستان بی زحمت تو این پست اسم فیلتر شکن های خوبی که استفاده میکنید و

    سایتی که برای دانلودشون مناسبه برام کامنت کنید.

    فری گیت دارم اما دیگه باز نمیشه..


  • ۱۲ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

    خرید نوشت 2 :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ بهمن ۹۴

    خرید نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۹۴

    داغون نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۷ بهمن ۹۴

    دیشب نوشت!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۶ بهمن ۹۴

    طاعون نوشت :|

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴

    سر در گم نوشت!

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۴ بهمن ۹۴

    زنانه نوشت :(


    سلام.

    یه زنی هست تقریبا میشه گفت جلو چشمم.منظورم اینه که وصلیم به زندگی های هم.

    رفت و آمد داریم.

    از من بزرگتره.

    گاهی که قراره همو ببینیم گاهی دلم میخواد براش حرف بزنم و درد دلامو بگم .آخه از من بزرگتره و اونوقت به نصیحتاش و  تجربه هاش گوش بدم.

    اما همیشه تا میبینمش فقط اونه که با من درد دل میکنه.یعنی من دو تا کلمه میگم و هزارتا گوش میکنم.از لحظه ای که ازش دور میشم خودخوری میکنم.تا چند روز حالم خراب میشه.

    غصشو میخورم.خودمو جاش میذارم..

    زنیه که بیشتر از ده ساله زندگی مشترک داره.

    زندگی که جرقش عشق یه عدد پسر دانشجوی مهندسی بی کار سربازی نرفته بود که دیگه بسکه دیوانه وار خواهان ازدواج بود عالم و آدم به دختره میگفتن پسره برات میمیره.

    دختره یه عدد دانشجوی مهندسی بود.سرش دایم تو کتاب.زبر و زرنگ.

    بعد بالاخره عروسش شد.عروس یه عدد سرباز.و رفت خونه ی مادر شوهر برای اوایل زندگی.

    اونجا روزای سختی گذروند.بی پولی..

    بعدم مادر شوهرش اینا از خونه بیرونشون کردن.یعنی رسما هااا...

    گفتن برید خودتون کار کنید خرج خوراکتونو بدید.

    اینا رفتن.با دل شکسته.پسره که سرباز بود.دختره شروع کرد کار کردن.پسره سربازیش تموم شد.

    یه کار جور شد براش و از همون موقع با همون مهندسی معدل 12و نیمیش شد مهندس یه شرکتی ..

    دیگه گفت مردت منم چشمم کور پول میارم نا سلامتی مهندسم!

    شما بشین خونه داری کن.

    روزا میرفتن و میومدن و پول خوب اومد تو زندگیشون..

    همه میگفتن خوش به حال عروس!

    داماد خوشبختش کرد سرش گرم زندگیه.مرده! مهندسه! زندگی جمع کنه.

    ماشین خریدن.

    بچه اومد.

    این وسط نمیدونم عشق از کدوم در رفت بیرون ؟؟؟

    بی شعوری از کدوم در اومد تو؟؟

    که طلای زن بفروش ماشین بخر به نام خودت.به کام خودت.ماشین دست زن؟؟

    ابدا! زن که راننده نمیشه!

    بچه ی بعدی اومد...

    خونه ی 100 متری اومد...

    اما عشق دیگه نیومد..

    هنوزم همه میگن خوشبخته.. همه میگن خدا رو شکر شوهرش غیرت داره به خورد و خوراک و رخت و لباسشون میرسه.

    حالا دیگه واسه مدرسه و کلاس و هزارتا بدبختی بچه ها ناچارا ماشینم دست زن میده.

    سنش زیاد نیست... اما اینهمه سال هر روز شستن و روفتن و پختن از دستاش و ناخنای بلند همیشه سوهان زدش هیچی نذاشته.

    اون صورت مثل ماه و هیکل قلمیش الان شده یه پوست داغون و یه چاقی ضایع اما شوهره یه جوری میگه همین که مادر شدنتو از من داری باید بری حال کنی واسه خودت!

    منی که حرفاشو میشنوم میبینم خوشبخت نیست..

    اصلا خوشبختی این نیست..

    دیگه اعصابی براش نمونده.یه زن افسرده است که از درون پوسیده اما ظاهرشو میخواد خوب نگه داره.

    همش میگه بخاطر بچه هام.همین بچه ها هیچکدومشون به لحاظ شخصیتی اوکی نیستن.

    چون بیچاره ها تو خونه ای بودن که پدر فقط داد زده خودخواه بوده ظالم بوده..

    انقدری بی مغز که حتی تو جمع به زنش فحش بده.صداشو براش بالا ببره و زنش از ترس آبرو خفه خون بگیره که تو جمع جلو من.جلو شوهر من.جلو خواهر من از اینی که هست خرد تر نشه :(

    تازه چند وقته دوستای دوران دبیرستانشو تو تلگرام پیدا کرده..

    کاش نمیکرد..

    نگاهشون میگنه میگه این دوستمو میبینی؟ الان وکیله.

    اینو میبینی؟ الان ماماست.

    اینو میبینی؟ فلان کارست.

    قربون دوستاش برمم همش در حال مسافرت و پول خرج کردن و لیفتینگ صورت و تزریق چربی و مراقبت پوست و مو  و ناخن کاشتن و هزار تا کوفت کاری ان!

    تو همشون فقط یکیشون زن خونه داره اونم هزار ماشالا شوهرش رییس بانکه بخدا تو همین چند ماه اخیر هزار بار ازش عکس بهم نشون داده که بیا ببین رویا رفته مالزی با شوهرش.

    ببین رویا ترکیه است.

    رویا تو ویلای شمالشون.

    رویا اینجا.رویا اونجا.

    بعد خودشو میبینه.پوستشو میبینه.ناخنشو میبینه.هیکلشو میبینه...

    میبینه یه زن 36 ساله است.دیگه نمیتونه از شوهرشم جدا شه.گیرم با جنگ و خونریزی بگه آقا دیگه نمیذارم جلو کار کردنمو بگیری.نه یه سرمایه از خودش داره.نه دیگه سنش جوریه جایی استخدام شه.نه اعتماد بهنفس سابق رو داره..

    یعنی من اینو میبینم میخوام بمیرم...

    بعد شوهر من هر وقت بحثی میشه میگه برو شوهر داری رو از این یاد بگیر..

    خو این شوهر داری کرده؟؟؟ نه این بدبخت خود کشی کرده. منکوبی کرده.

    رو جوونی و رویاها و همه چیزش پا گذاشته.. نشسته خونه که شوهرش ازش راضی باشه.

    جواب حرفای ریز و درشتشو نداده که شوهر ازش راضی باشه.

    بقول خودش از این زنا نبوده که بره ناخن بکاره دم به دم آرایشگاه بره برای رنگ مو و فلان و بهمان که خرج نتراشه و شوهره ازش راضی باشه..

    من میخوام صد سال سیاه این شوهر راضی نباشه اصلا..

    امشب حالم هیچ خوش نیست..

    نه به خاطر خودم و زندگیم که الان تو روز چهارم قهرم و یه حس جدید عجیب بی خیالی بهم دست داده و میترسم آغاز از چشم افتادن باشه!

    بخاطر این دوستم و زندگیش.

    بخاطر اونیکی دوستم و زندگیش.

    بخاطر خیلی از زنا و زندگی هاشون.فداکاری هاشون.قربانی شدن هاشون.نابود شدن هاشون.افسرده شدن هاشون...

    بیاید نکنیم...

    سر خودمون بلایی رو که اون عزیزی که گفتم سر خودش آورد نیاریم..

    به قربانی شدن آلوده نشیم.

    عشق رو با این چیزها اشتباه نگیریم تو روخدا..

    من یه دوستی داشتم شوهرش دست بزن عجیبی داشت.

    همیشه سینه های این زن کبود بود.بازوهاش کبود بود..

    خودش خیانت میکرد مردک بعد زنه که میفهمید کتک میخورد.

    یه روز بهش گفتم چرا یه سیلی میخوری یه سیلی نمیزنی.به هر دلیلی نمیتونست از شوهره جدا شه.. میگفت ای وای من سیلی بزنم؟ خوب حرمت که نباید دو طرفه بشکنه.عشقم بهش زیر سوال میره و فلان..

    آخرین بار شوهره کتفشو شکوند... تمام صورتش کبود بود.. سیاه و کبود ...

    خوب چه حرمتی ؟ چه عشقی؟ چه کشکی؟

    دوست مجرد عزیزم... وقتی پسری که تو رو هر جوری دیده و خواسته باهات باشه عاشقت باشه اصلا به خودش اجازه میده بهت بگه چی نپوشی,چی بپوشی... کدوم مهمونی رو با خانوادت بری کدومو نری... کدوم کلاس دانشگاه رو بخاطر اشتراکش با فلان همکلاسی پسرت نری کدومو بری...

    کدوم رنگ روسری رو سر کنی کدومو نه.... این آدمو خط بزن از زندگیت.. این فردا شوهر نمیشه..

    مفهوم غیرت رو با این چیزا ابدا اشتباه نگیر..غیرت یه چیزه بی احترامی به شعور تو به عنوان آدمی که حق انتخاب داره و زور گفتن بهت چیز دیگه است!

    دوست متاهل عزیزم... از اون خواسته هایی که در حیطه ی شرع و عرف هستن وبرات مهمن نگذر.بنا به شرایط خاص زندگیت کوتاه مدت چشم پوشی کن اما ابدا به دلت نذارشون...

    خصوصا اگه آدمی هستی که فرم زندگیت تو چشم دیگرانه و الگویی خواهشا تو سری خوردن و تحقیر شدن زن رو به اسم عشق تو دخترای مجرد و تازه عروسها جا ننداز!

    جوونیت رو تو آشپزخونه نگذرون .. گاهی به تفریح هم فکر کن.

    شوهرت هر روز سر کار چهار تا مرد و زن دیگه میبینه و میگه و میخنده.. خودت رو تو خونه حبس نکن هر روز...

    مفهوم ما شدن تو زندگی با منکوبی خیلی فرق میکنه.


    برای همتون از خدا یه زندگی پر از آرامش میخوام..

    امیدوارم وقتی زندگیتون به مرز ده پونزده سالگی رسید حسرت به دل روزهایی که امروز دارید میگذرونید نباشید...

    با عشق فراوان روی ماه بانو های مخاطبمو میبوسم..




    آرزو می کردم
    که تو از آنِ من بودی
    در روزگاری که بر گل ستم نبود
    بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان.
    اما
    افسوس دیر رسیده ایم
    ما گل عشق را می کاویم
    در روزگاری
    که عشق را نمی شناسد.

    "نزار قبانی"



  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴

    جغد نوشت:(

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

    شب بخیر نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۸ بهمن ۹۴

    بازگشت نوشت:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴

    SMS

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر