بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

کوتاه نوشت

عزیزان دل سلام..


ای کسانی که تهوع ندارید هر روز و هر لحظه و هر وعده ی غذا رو با میل و رغبت نوش جان میکنید و اصلا در مخیله تون نمیگنجه آدم چجوری ممکنه غذایی رو که براش جووون میداده الان رسما با ته قاشق از حلقش بده پایین ....  خوش به سعادتتون همین :|


فکر کن انقدر تو خونه اُغ میزنم شوهرمم دچار تهوع میشه :(


اصلا میلی به غذا ندارم. حتی پری زورا عزممو جزم کردم که خیلی ادای این مامان قوی ها که توپ تکونشون نمیده رو درارم خودم یه مرغ به روش خودم درست کردم که خیلی خوشمزه است و همیشه دوست داشتم.بعد کنارش سالاد شیرازی فراووون و همش میگفتم امروز دیگه میترکونم.. امروز دیگه عالی میشه.. اما همون یه ذره غذا رو نتونستم یه دفعه بخورمش و دو بار گرمش کردم ... یعنی بوی سالاد شیرازی داشت مستم میکرد .بوی آبغوره اما نمیتونستم بخورم..  >_<


اما هر شب با همسر میریم این سایت و اون سایت ببینیم تو هفته ای که مثلا در پیش تو دلی چه تغییراتی میکنه.کلی عکس جنین میبینیم با اون کله های گندشون براشون کلی هم ذوق میکنیم ^_^


تو کلاس زبان هم تیچرم هوامو داره و زیاد ازم کار نمیکشه. از جام بلندم نمیکنه برای ایستاده حرف زدن.بچه ها اذیتم کنن میگه بلاگر حالش خوب نیست دست از سر کچلش بردارید.. البته منم با همین حال همه ی تکالیفمو درست و دقیق میبرم و کاهلی نکردم.. خدا رو شکر ده کامل کلاسیمم گرفتم ^_^ حالا فردا امتحان فاینالمه >_<


الانم بساط زبانم پهنه اما حالم خوش نیست که :(


هوم فکر گرسنگیمو که میکنم باز ترجیح میدم غذاهام آبکی فرم و سرد باشه .

مثلا الان یه ذره دلم آش رشته میخواد. اما خوب خاک تو سرم اصلا آش رشته هام خوب نمیشن..

خوب راستش رومم نمیشه مثلا به آبجیم بگم بهم چیزی بده.تو این چند وقت یه بار حلیم برام پخته و آورده یه بارم که سوپ تو خونه ی خودش.

یه دبه خیارشور برام آورده. یه شیشه مربا انجیر. خوب دیگه چی بگم آخه ؟

پری روزا اومدن یه توک پا با شوهرش که دبه خیار شورم رو بدن.

گفتن که وقتی شوهرت شبکار شد کلا باید بیای پیش ما.

تشکر کردم و گفتم نه.

اما مگه کوتاه اومدن :|

شوهرش میگفت دستو ر از بالا اومده :|  وای انقدر از دست مامانم با این دستوراتش حرص میخورم..

خوب چه فکری میکنه با خودش؟ اصلا نه نظر منو میپرسه نه چیزی .اصلا من هیچی مگه یه ماه دو ماه و یه هفته دو هفته است؟ خوب اونا یعنی باید خرج نصف هر ماه منم بدن ؟

به همسر هم که میگم و غرغر میکنم میگه نه حق با اوناست برو..

کم مونده خرخرشو بجوم بخدا..

هی میگه خطرناکه..  (بر اساس این حرفا که زن حامله رو اجنه بهش چشم دارن و اذیتش میکنن)

خلاصه که من دارم یه تنه جلو همه اینا وایمیسم و رو حرف خودم که تو خونه ی خودم راحت ترم پافشاری میکنم...


خوب دیگه من برم یه نون و ماست بخورم >_<  بعدم ببینم میتونم بخونم زبان رو ؟


دوستتون دارم. برام دعا کنید و کامنت های پر انرژی بذارید :)

  • ۳۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    دلخور نوشت...

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵

    مرغ مریض نوشت :|

    نتیجه تصویری

  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت 2



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵

    سورپرایز نوشت :)

    سلام عزیزان دل :)

    همونجور که تو اینستاگرام گفتم , دیروز عصر تصمیم گرفتم شب که شد به همسر جان بگم همه چیز رو :)

    و این شد که بعد از کلاس رانندگی اول رفتم دو تا بادکنک صورتی و آبی دختر پسری خریدم که با هلیوم بادش کرده بودن.

    بعدم رفتم کلاس زبانم و وقتی تموم شد دو تا کاپ کیک نی نی و سی تا شمع هم خریدم و برگشتم خونه.


    دیشب بنا بود همسر بره عروسی همکارش و گفته بود حوالی ده و نیم یازده برمیگرده..

    منم دیگه از هشت و نیم که رسیدم تند و تند شروع کردم کارامو انجام دادم.

    شاممو آماده کردم..

    هال رو یه دستی به سر و روش کشیدم.

    میز وسط مبلها رو آماده کردم.

    شمع ها رو چیدم.

    بعدم خودم انقدر شلخته و خسته بودم که دیدم داره دیر میشه و بهتره دیگه فقط به خودم برسم..

    موهامو بافتم.. هرچند اونقدر بلند نیست اما همیشه فکر میکنم گیس کردن رمانتیک و دلبر تر از با یه کلیپس جمع کردنه .

    آرایشمو کردم.

    لباسمو انتخاب کردم و عوض کردم و خیلی نتیجه رو دوست داشتم :)

    و دیگه رفتم بست نشستم دم پنجره که به محض اینکه همسر در حیاط رو باز کرد من بدو بدو شمع ها رو روشن کنم...

    اما دریغ که انگار قصد برگشتن نداشت و من دیگه کم کم عصبی و بی حوصله شدم..

    بهش زنگ زدم گفتم زود تر بیا من حالم زیاد جالب نیست.

    خوب به اون زودی که فکرشو میکردم نیومد اما بالاخره از پنجره دیدم که یه پژو دم خونه است و یه آقای خوجل موجل ازش داره پیاده میشه..

    دیگه انقدر هول شدم که خدا میدونه..



    سریع آهنگ *دوست دارم زندگی رو* سیروان خسروی رو پلی کردم و شروع کردم شمع ها رو روشن کردن...

    پنج تاشون مونده بود که همسر رسید پشت در.

    حالا من درو قفل کرده بودم که اگه نرسیده بودم یهو نیاد تو .

    دیگه شمعا که تموم شد رفتم دم در و گوشی هم روشن و مشغول فیلم ^_^

    که اومد داخل...

    شاد و شنگول از عروسی..

    گفت اینجا چه خبره؟؟

    گفتم تولدت پیشاپیش مبارک :)

    خخخ گفت الان چه وقت پیشاپیشه !!  O_o

    دیگه رفت جلو...

    از این شمعا که چیده بودم تو راهش رد شد :




    به میز اصلی رسید و هی میگفت چی شده ؟؟ اینا چی ان ؟؟



    تا خم شد و کاپ کیک ها رو که دید تازه دو زاریش افتاد ...



    قسمت جالبش دقیقا همین لحظه بود .. یهو گفت واااای بلاگر تو داری مامان میشی؟؟؟؟؟؟
    عزیززززززم اصلا رو پاهاش بند نبود که....
    انقدر محکم تو بغلش فشارم داد که تو دلی رسما داد زد بابایی پِرِس شدم ..

    بعدم یادداشتی که گذاشته بودم رو خوند :



    بعدم یه عالمه با هم رقصیدیم با همون آهنگ


    و کلا خیلی شب خوبی از آب در اومد :)

    خدا رو شکر...

    کلی هم نشست نی نی های رو کاپ کیک ها رو ناز کرد :



    بعدش هم یه عالمه عکس دو تایی گرفتیم و چند بار هم ویدئو ضبط کردیم برای وقتی که خواستیم به خانواده هامون خبر بدیم ویدئو بفرستیم :)

    و اینجوری شد که یه شب خیلی عالی رقم خورد تو زندگیمون .

    دیگه همینا دیگه :)

    بسیار دوستتون دارم...
    Deco-mail pictograms of Heart

    برای همتون دعا میکنم تو این روزا که معجزه ی خدا تو دلمه :)

    و از همه ممنونم بخاطر ایده های خوب خوبتون :)

    + میترا جونم کجایی تو :(

  • ۲۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵

    بعد از ظهرانه نوشت :)


  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    بی عنوان ترین پست دنیا :)

  • ۶ لایک داری مامانی :)
  • ۵۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵

    روزهای من :)

    چون گِرِه بُگشایی از مو شام گَردَد صُبح ها

    پَردِه چون بُگشایی از رو , صُبح گَردَد شام ها


    صائب تبریزی

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵

    شکرگزاری نوشت...

    سلام.

    فکر کنم دیگه وقت اینکه من هم در مورد نعمت های زندگی خودم بنویسم رسیده :)

    گفتم ده مورد رو بگید بخاطر اینکه خوب دو سه تا نعمت رو معمولا همه میتونن بگن دیگه.. ولی قشنگش وقتیه که باید برای بقیش فکر کنی و بگی واقعا تا حالا به چشمم نیومده بود اینقدر اما فلان چیز هم نعمت محسوب میشه دیگه :)

    حالا بگذریم از اینکه یه سری از دوستان دیگه مثلا نعمت خانواده رو کلا بصورت پدر/ مادر/ برادر/ خواهر و شوهر تبدیل به پنج مورد کرده بودن و تقلب طور از زیر اونچه واقعا مورد نظر من بود دررفته بودن.. حالا باز حساب شوهر جداست اما خوب میدونید؟ من این پست رو برای خودم ننوشته بودم.. برای شما نوشتم.. که تو این روزای ناله و فغان که اکثر مردم از زندگیشون ناراضی ان و هر روز بیشتر روی اونچه ندارن یا ازشون گرفته شده متمرکز میشن,روی داشته هاتون فکر بذارید و با کشف هر مورد جدیدی یه دنیا عشق و شکر گزاری تو دلتون بیاد... پس هر چه بیشتر بهش تمرکز کرده باشید, دل خودتونو شاد تر کردید :)

    و اما نعمت های من...

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۹۵

    ناخوشی نوشت

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۸ شهریور ۹۵

    نعمت نوشت (خواندن این پست و کامنت نگذاشتن برایش از هر حرامی حرام تر است)

    سلام دوست جان ها :)

    گمونم مختصر و مفید ترین پست زندگیم رو دارم میذارم.

    ازتون میخوام تو کامنت به 10 مورد نعمتی که تو زندگی دارید اشاره کنید.

    هر چی که فکر میکنید داشتنش موهبت به شمار میاد.و اگه دوست داشتید در موردش چیزی هم توضیحی طور بنویسید.

    کامنت ها رو بدون پاسخ و وقتی حس کردم دیگه بنا نیست کامتی گذاشته بشه تایید خواهم کرد و تو پست بعدی درموردش گپ خواهم زد :)

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۶ شهریور ۹۵

    آدینه نوشت..

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۵ شهریور ۹۵

    خیال راحت نوشت :)

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۳ شهریور ۹۵

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر