دوست جان ها سلام...Balloons


کلمه برای بیان دلتنگیم و عطشم به نوشتن پیدا نمیکنم...

تا جایی که وقتم اجازه بده مینویسم... و خدا رو شکر بالاخره یه فرصتی دست داد...

هفته ی دوم شمال بودنم بیشتر تو خونه ی خودم گذشت.همسر یه تذکرات به جایی بهم داد.گفت خیلی خونه یکی نشو.شبا اگه دوست داری برو خونشون بخواب اما خیلی همه ی وعده ها رو نرو اونجا.خوب منطقی بود و منم واقعا هفته اول جا نیفتاده بودم.دیگه خلاصه روال الان زندگی یه جوریه که خودم آشپزی میکنم تو خونه.همه ی نهارا رو خونه ی خودمم.اما بعضی شام ها رو با آبجی خوردم چون شبا سریال میبینیم.همه ی شب ها رو هم خونه ی خودم خوابیدم...

راستش کمی با ترس و لرز.چون پنجره ها هم پایینن هم بی حفاظ.موقع خواب کمی مالیخولیایی میشم...

جوجه هم دیگه به جدا خوابیدن عادت کرده.شبا یک ساعت طول میکشه بخوابه.هی بغلم میکنه وول میخوره سیصد و شصت درجه میچرخه اما وقتی خوابش میبره تا صبح بی وقفه میخوابه.اما دیگه صبح ها مثل قبل با لبخند بیدار نمیشه.اولین کاری که میکنه با فریاد منو صدا میزنه و من فورا از تخت میپرم پایین.حالا یا بغلم میکنه باز میخوابه یا دیگه میریم صبحانه...

با وجود اینکه دوست ندارم تو خونه ماهواره داشته باشیم اما داریم... جوجه هر روز تقاضای آهنگ میکنه و کنترلو میاره بهم میده.همش شبکه میفا در حال پخشه تو خونمون.

دیگه چی بگم؟

شروع کردم به خوندن کتاب *راز* از *راندا برن*. خیلی آهسته و پیوسته طور میخونم... تو این هفته کتاب *اولین تپش های عاشقانه ی قلبم*رو خوندم. نامه های فروغ به همسرشه.قبل زندگی در طول زندگی و بعد جدایی...

دارم کتاب *یک دقیقه برای خودم* رو هم میخونم....

حالم خوبه... 

چهارشنبه ی گذشته با همسر یه دعوای تلفنی کردیم... از رفتن ترسیده.من واقعا مجبورش نکردم... هنوزم نمیکنم... اما توحرفاش گفت یه جورایی مجبور شدم...

نمیخواد مسیولیت تصمیماتشو بپذیره.

دیگه من بعدش نذاشتم حالم بد شه.بهش پیام دادم و یه عالمه باهاش حرف زدم.

گفتم اگه برای جلب نظر من میری نرو.اگه مجبوری نرو.اگه دوست نداری نرو... من در همه حال کنارتم و دوستت دارم...  از اون پیام به بعد آروم تر شده.قشنگ آرامشش معلوم شده.این هفته خیلی پیام های امیدوار کننده ای بینمون رد و بدل شد و نهایتا امروز مدارک ویزاشو برد تحویل داد...

من واقعا عمیقا قدر این رفتنشو میدونم... میدونم برای یکی تو شرایط همسر من این دوری و تلاش سخته.. امیدوارم اونچه از پس این دوران ازش میمونه یه همسر با روح صیقل خورده و قدردان و پخته باشه...

امروز داریم با آبجی هام رب میپزیم آخ جون... از دیشب کلی کار کردیم اما من خوشم میاد.چقدر بده آدم از زحمت کشیدن خوشش نیاد.من از هر لحظه این فرایند لذت بردم...

خوب مشکلاتم نداشتن گوشیه اول از همه. بعد اون نداشتن خط تلفن تو خونه است.یعنی من هیچ رقمه به نت دسترسی ندارم...

نمیدونید چه شبایی تو خونه دلم خواسته بیام وبلاگم.پست بذارم یا وبلاگای دوستامو بخونم... واقعا نمیتونم... امروز داشتم به دکتر میم میگفتم بعد اینهمه ریاضت طولانی مدت بخدا حق من الان یه آیفون ایکسه 

تصمیم داشتم یه مودم همراه بخرم که امروز قیمتهاشو که دیدم به غلط کردن افتادم.خط تلفن بخرم به صرفه تره.پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

هنوز رفت و آمد با هیچ دوستی رو شروع نکردم.تقریبا کسی نمیدونه شمالم چون هنوز آمادگی پذیرایی ندارم.یه خبرای خوبی تو راهه که اگه اتفاق بیفته اعلام میکنم.فعلا مرض دارم نمیگم 

یه طرح دلبر شماره دوزی هم شروع کردم.مخصوص خانمای حامله است :) خیلی دوستش دارم...  فکر میکردم خیلی ساده است اما از یازده شهریور شروع کردم هنوز نصف نشده... خیلی از برنامه های خیرخواهانم عقبم... فکر کن تا آخر سال باید سه تا دیگه درست کنم. به خواهر زادمم قول دادم یه دونه براش درست کنم... خیلی وقته منتظره.. همسر هم هر بار میبینه میگه چرا برای خودمون چیزی نمیدوزی :) دیگه ان شاالله باشه برای خونه ی انگلیسمون :)

خوب آخ جون کلی حرف زدم حالم بهتر تر شد. چه خوبه اینجا رو دارم.شما دوستامو دارم 


*** سارینا جان کامنت شما خصوصی بود نشد تایید کنم و جواب بدم.خوش برگشتی.همسر دیگه نمیتونه برگرده شرکت عزیز

***لیلا جان من کامنتی که توش آدرس فیسبوک گذاشتی رو تایید نکردم که هر وقت خواستم راحت پیدا کنمت.

***رقیه دیگه اینجا رو نمیخونی ؟؟ دلم برات تنگ شده...

*** به زودی همه ی وبلاگهایی که نخوندم رو میخونم.خیلی ازتون بیخبرم و دلم تنگه...

***همسر هر هفته چهارشنبه شبا میاد و جمعه شبا برمیگرده تهران

***می گویم فاصله مهم نیست

اما دلم تنگ می شود

دلم تنگ می شود که نمی توانم

چفت بغلت بشوم

می گویم فاصله مهم نیست

اما هست، خیلی هم مهم است

مهم است که دلم ذره ذره می شود

وقتی نمی توانم دستانت را در دستانم بگیرم

دلم پر می زند برای آن صورتت

اما مجبورم از فاصله ببینمت

می گویم فاصله مهم نیست

مهم قلب ما دوتاست که نزدیک هم است

در همین بین از چشمانم

ناخواسته اشک سرازیر می شود

و به من می فهماند فاصله مهم است

که اینطور دمار از روزگارمان درآورده

و میگویم کاش زودتر تمام فاصله ها تمام شود ...

 

"سیما امیرخانی"