بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

قصه های من و جوجه 2

سلام سلاااام من با قصه های من و جوجه شماره دو اومدم Ù¾Ø±ÛŒØ³Ø§ دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

قصه های من و جوجه شماره یک رو وقتی جوجه هفت ماه و نیمه اش بود نوشتم... کلیک

و اعتراف میکنم واقعا از اینکه اینهمه ماه طولش دادم تا بالاخره این پست رو بذارم پشیمونم... I'm Sorry باید زود زود در مورد جوجه پست مینوشتم.باید تجربیاتم رو تا داغ و تازه بودند ثبت میکردم...

جوجه ی قشنگم از هفت ماه و نیمگی که اولین قدم هاش رو با کمک تکیه گاههای مختلف برداشت بدون کمک راه نرفت تا یازده ماهگیش :)

قشنگ اون روز رو یادمه.تو ایام عید بود.من شمال بودم..

هوا بی نظیر بود.حیاط بابا سبز و دلبر... جوجه رو چیتان پیتان کردم بردمش حیاط رو چمن ها که ازش عکس بگیرم... راه رفت :) از ده ماه و نیمگیش شاید نهایت دو قدم برمیداشت و میفتاد اما اون روز حتی به شش هفت قدم هم رسید...

این یکی از عکسهای اون روزه کلیک

هشت ماهش که بود اولین دندون نقلیش درومد.کلا این اولین های بچه ها واقعا قشنگ و دل انگیز هستن :)

از هشت ماه و نیمگیش یه دوره شبها رسما پوستم سر خواب شبش کنده شد تا اینکه فهمیدم بیشتر بچه ها ممکنه تو حدود نه ماهگی دچار بحران خواب بشن.

همون موقع تصمیم گرفتم شیر شب رو قطع کنم...

اما انگار زمان مناسبی نبود...

همش انتظار داشتم دو سه شب گریه کنه بعدش عادت کنه.. نشد... گفتم سر یه هفته حتما بهتر میشه .. نشد... من ادامه دادم اما چهاردهمین شب وقتی باز نصفه شب شروع کرد به گریه دیگه نتونستم مقاومت کنم و شیرش دادم...

تو نه ماهگیش یه سفر شمال رفتیم و با وجود اینکه به بابا میگفتم مرکبات تا یه سالگی ممنوعه اما به جوجه لیمو شیرین میداد قاچاقی... جوجه هم مثل عسل میخورد... دیگه من که دیدم حساسیت اینا نداره از ده ماهگی بهش پرتقال و لیمو شیرین میدادم گاهی... 

از یازده ماهگی هم دیگه غذای خودمونو بهش دادم... در کنارشم تقریبا هرروز عصر سوپ مخصوص به خودشو که مرغ یا گوشت *بلغور گندم*بروکلی*ذرت*رشته*سبزی**حبوبات بود بهش میدادم.

برای یک سالگیش به تولدش که نزدیک شدم اصلا باورم نمیشد کی یک سال گذشت؟؟؟

جشن تولدش رو تقریبا ساده و خیلی خودمونی گرفتیم. عکسشم که قبلا گذاشتم..

برای هدیه ی تولدش مدتی بود میرفتیم اسباب بازی فروشی...

براش یه ماشین خریدیم.از اینا که پشتشون یه دسته دارن و مادر  پدر میتونن جهت حرکت ماشین رو باهاش تغییر بدن.خوب به نظرم که هدیه ی خوبی بود واقعا.. چون خیلی باعث سرگرمی جوجه شد به وقتش.هنوزم باهاش بازی میکنه.

کلا یه معضل تو خونه ی ما بازی جوجه بوده... از اینکه تنهایی بازی نمیکرد شاکی بودم همیشه.اما خوب به مرور زمان بهتر شد.

واکسن یک سالگیش اولین واکسنی بود که به جای پا تو دستش تزریق کردن و جوجه مثل همیشه با یه گریه ی کوتاه سر و تهشو هم آورد و شکر خدا تا الان خاطره ی بدی از واکسن هاش برای من نمونده :)

حدود یک سال و دوماهگیش کم کم شروع کرد به گفتن بعضی کلمات... خوب من همیشه فکر میکردم همه بچه ها اولش میگن مامان بابا اما جوجه با گفتن چیزای دیگه کل فرضیه ها رو به هم زد :/

فکر کنم الو از اولین کلماتش بود.بعد هم بِ بِ میگفت که کلی معنی داشت... گاهی منظورش بده بود.گاهی بگیر.گاهی بریم.گاهی بیا

بعد همه ی اینها بالاخره مامان گفت... بصورت مَمَن. 

حالا الان ترتیب یادگیری رو یادم نیست اما دایره ی لغاتش شامل اینا میشه:

مامان

مامانی

مامان بلاگر (مسلما بلاگر اشاره ای به اسم واقعیمه)

بابا

مخفف اسم باباش

مَن (خودشو میگه)

با (به معنی آب)

بیا

بِ (بده)

بییم (یعنی بریم)

اینجوری

مرسی

بَسه

این چیه؟

چی؟

کو ؟؟ (هم یعنی کجاست هم یعنی کیه؟)

پیشی

اسم گربه ی خواهرزاده ام

پیش (یعنی جیش)

اسم پسر خواهرم

اسم دختر یه آبجیم

اسم دختر یه آبجی دیگه ام

اسم آبجی

پاپی (یعنی هاپو)

جوجه

بشین

عدد دو

عدد سه 

اَلی (یعنی الو)

بلی (یعنی بله)

سَلی (یعنی سلام) 

اینا کلماتی هستن که تقریبا هر روز میگه.یه سری کلماتم هستن استفادشون نمیکنه.اما وقتی من میگم تکرار میکنه...مثل :

سیب

نون

کفگیر

پی پی

توپ


فعلا همینا به ذهنم میرسه.


دیگه جونم براتون بگه که... خوب قبلا هم گفتم بچه داری هم سخته هم شیرین... مادری که استراحت خوب نداره رسما پدرش درمیاد... منم یه زمان از اون پدر درومده ها بودم . از اوایل تولد جوجه خیلی این جور جمله ها رو شنیدم:

بذار چهل روزش بشه دیگه بعدش سختیش خیلی کمتر میشه

بذار دندونشو دراره دیگه راحت میشی

بذار به غذا بیفته دیگه راحت میشی

بذار بشینه... بذار راه بره.. بذار زبون باز کنه... ولی ولی ولی...

همشون برای من باد هوا بودن...

حوالی یه سالگی جوجه گاهی فکر میکردم از این بچه بزرگ کردنه سالم بیرون نمیام...

از تمام این حرف ها برای من یکیش راست از آب درومد.

بذار یه سالش بشه...

جوجه از بعد یک سالگیش خیلی از مشکلاتش حل شد.البته اون که مشکل نداشت باید بگم مشکلات من !

تایم بیشتری میتونستم برای خودم داشته باشم.بغل خواستن های بی امانش خیلی خیلی بهتر شد.زندگیم و کارهام به روال قابل قبول تری رسیدن.فقط مونده بود مساله ی خواب شب که بی یکسره سینه خواستن و شیر خوردن میسر نمیشد.خواب روزش که بی تکون خوردن های طولانی روی پا میسر نمیشد.

تا اینکه من شروع کردم به قطع شیرش... خوب خیلی ها به من گفتن خیلی زوده اما نبود قطعا.کلا یه کاری که وقتی به گذشته نگاه میکنم از خودم بابتش قدردانی میکنم همین تصمیم درست و به موقع از شیر گرفتن جوجه بود.

و اینجوری شد که دقیقا روز چهارده ماهگی جوجه آخرین روزی بود که شیر خورد.

روشی هم که استفاده کردم این بود که اول چند روز هر وعده ای که شیر میخورد یادداشت میکردم و ساعت میزدم.اینجوری دقیقا دستم اومد چقدر میخوره.معلوم شد به جز اون زمانهایی که وسط خواب شبونه ازم شیر میخواست کلا هفت بار شیر میخوره.

صبح و ظهر و شب و دوتا بین صبح و ظهر و دو تا بین ظهر و شب

من اول یکی یکی میان وعده های صبح تا ظهر رو قطع کردم.تو اون تایم ها براش کتاب میخوندم.بازی میکردیم یا میبردمش تو پارکینگ مجتمع.شیر ظهرش رو بعد از نهارمون بهش میدادم و میخوابوندمش.

کم کم دو تا میان وعده ی عصر رو هم قطع کردم و خوراکی های دیگه و بازی رو جایگزین کردم.

موند سه تا وعده ی اصلی صبح و ظهر و شب.

که من اول وعده ی ظهر رو حذف کردم.بعدش میخواستم شیر صبح رو که به محض بیدار شدن میخورد قظع کنم که موفق نمیشدم.. یعنی صبح ها تا من به خودم بجنبم و بیدار شم جوجه لباسو بالا زده بود و رفته بود سراغش :/ منم که چون خواب شب خوب نداشتم و کل شب در خدمتش بودم اصلا نا نداشتم مقاومت کنم.

این شد که شیر صبح و شب رو با هم قطع کردم...

یه مدت واقعا شبها نابود شدم... چون باید رو پا میخوابوندمش.. اما کم کم همه چیز بهتر شد و جوجه ی من در عرض پنج هفته شیر خوردن رو بوسید و کنار گذاشت (پروسه ی قطع شیر نباید کمتر از دو هفته و بیشتر از شش هفته طول بکشه که آسیب روانی اتفاق نیفته این وسط)و خدا رو شکر خیلی از اونچه فکرشو میکردم بهتر کنار اومد... دو سه روزی سراغشو میگرفت اما من هر بار با روی خوش میگفتم مامان دیگه شیر نمیخوری شما. پسر انقدر منطقی آخه؟؟

بهشت من از بعد این دوران شروع شد...

شبا خواب راحت دارم.خدا رو هزار بار شکر.خودش هم دیگه آشفته نمیخوابه.خوابش کاملا عمیق و دلچسب شده.خواب شبش حدود 8-9 ساعته و من احساس میکنم خیلی کمه... 

مورد بعدی که عالی شد غذا خوردنش بود...

بعد از شیر گرفتنش غذا خوردنش عالی شد خدا رو شکر و تقریبا میتونم بگم یه شکموی کوچولوئه :))

تقریبا به هیچ غذایی نه نمیگه.. اما ماهی و میگو و عدس پلو و لوبیا پلو دیگه قشنگ نفسشن :)

هنوز مستقل غذا نمیخوره اما همچنان تلاششو میکنه :) هندونه اینا رو بلده با چنگال بخوره.لیوان آب و آبمیوه رو خودش سر میکشه.قاشق غذا رو هم تا دهنش میبره اما بیشتر برنج ها قبل خورده شدن ریخته میشن :)

دیگه چه کار میکنه؟؟؟ تقلید تقلید تقلید...

وقتی من تلفنی حرف میزنم پشت سرم راه میاد و یه گوشی میذاره دم گوشش و ادای حرف زدنم رو درمیاره.

وقتی صدای سکسکه کسی بیاد ادای سکسکه درمیاره.ادای سرفه و خنده هم درمیاره.بوس میده.خیلی کم میبوسه.اما شبا موقع خواب که من خودمو به خواب میزنم هی منو میبوسه من غش میکنم :)

کتاباشو رو پاش میذاره و رو نوشته ها دست میکشه و مثلا میخونه.

همچنان عاشق حمامه...

جدیدا تو خونه بعد پی پی کردناش پوشک نمیگیرمش.نیم ساعت یه بار میبرمش دستشویی و عاااااشق اینه که جیش کنه.. از ته قلبش میخنده بعد هر جیش کردن :)

یکی دیگه از اسباب بازی های خیلی خوب و کاربردی سرسره بوده.ما یه سرسره ی سه پله براش خریدیم که خیلی سرگرمش میکنه  و ارتفاعشم جوری نیست آدم خیلی نگران افتادن ایناش باشه.

خیلی با خودش سرگرم میشه دیگه.

براش کارتون زبان اصلی هم میذارم اما خیلی توجه و علاقه ای نشون نداده هنوز...

شونزده تا هم دندون داره:)

آخ اصل مطلب داشت یادم میرفت...

الان سه هفته ی کامله که دیگه برای خواب روزش رو پام نمیذارمش.

هرچند اونجور که انتظار داشتم پیش نرفت اما هزاااار بار از رو پا گذاشتنش بهتره..

سه روز اول اصلا نخوابید در طول روز و عصر ها از فرط خستگی همش ناله میکرد و جگر من کباب میشد.بعد جالب این بود که شبش جبران نمیکرد مثلا دو ساعت بیشتر بخوابه.اصلا ریتم شبش تغییر نکرد...

روزهای بعدش فرصتهایی گیر آورد که تو ماشین یا کالسکه خوابید.

الان هم هر روز حدود ساعت دو یا سه میاد ناله میکنه بغل میخواد... تو بغلم که میگیرمش و کمی راه میرم میخوابه... تا حالا از سه دقیقه تا ده دقیقه به خواب رفتنش طول کشیده اما عالیه به نظرم...

بعدش میذارمش پایین و حدود دو ساعت میخوابه... اینجوری اون دو ساعت من هم واقعا آزاد شده... 

الان دیگه هیچ مشکل اساسی باهاش ندارم شکر خدا.


خوب اینم از این پست...

اسم پست رو هم که از جوجه داری تغییر دادم و خودم که خیلی اسم جدیدشو دوست میدارم :)



دوستش دارم دوستش دارم دوستش دارم و هرگز هیچ عشقی تو قلبم اینقدر عمیق و ریشه دار نبوده...

حدود سه هفته دیگه یک سال و نیمه اش میشه و امیدم اینه برای اون واکسن هم همه چیز به خیر و خوشی بگذره :)

از آخرین عکسهاش : کلیک  کلیک


  • ۲۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

    خودگردی

    نمیدونم چند وقته از خودم ننوشتم.

    بعد از آخرین پست دیگه رشته ی رابطه ی عاطفی با همسر به حد مو باریک شد...

    روزای خیلی بدی شدن...

    رفتارها و حرفهاشو مرور کردم و کردم و کردم تا به خودم گفتم بسه دیگه... این همه نشونه که دوستت نداره. دنبال چی هستی دیگه؟ 

    احمقانه است اما همین فکر آرومم کرد... از کسی که دوستم نداره توقعی ندارم که رفتار بخصوصی باهام داشته باشه.. در نتیجه آرامشم بیشتره.اما خیلی طول نکشید که یه شب زنگ زد.حرف زد بالاخره.

    میگفت من اگه برم تو خوشبینانه ترین حالت بدون تو یه ماه دووم بیارم.. بعدش باید بیای .هر جور شده بیای کنارم باشی.روان من دوری از تو رو تحمل نمیکنه.. باید خواهرت برات دعوتنامه بفرسته بیای پیشم...

    هنوز با خواهرم حرف نزدم که ببینم چنین چیزی ممکنه یا نه .

    بعدم از دست خانوادم ناراحت بود.ناراحتی های مسخره...مامانت چرا با صدای بلند حرف میزنه.خواهرات چرا با هم پچ پچ میکنن؟ من همش فکر میکنم در مورد من حرف میزنن...

    شوهر خواهرت چرا اون روز سر من داد زد؟ 

    اصلا تمام اینها هم اگه درست باشه چرا چرا چرا تاوان تمامشونو از من میگیره؟

    مگه مامان و خواهر خودش وقتی فلان و فلان و فلان کارا رو با من کردن من شوهرمو سکه ی یه پول کردم؟

    بهش گفتم تلاشتو کن قبل رفتنت تبر به ریشه ی رابطمون نزنی...

    گفت چنین چیزی هیچوقت نمیشه.من بخاطر تو همه کاری میکنم...

    اما آخه حرف تا کجا؟؟ وقتی من انقدر حالم بده دیگه چه عشقی چه کشکی؟

    خیلی خسته ام اما با تمام وجود رابطمونو میخوام.. تمام و کمال میخوامش.سالم و درست میخوامش.

    همش با خودم درگیرم.وقتی انقدر بدی رابطه جلوی چشممه اصلا نمیتونم خودمو ببینم.اصلا نمیتونم به خودم برسم.به درون خودم سر که میزنم همش گم شدگی و هرج و مرج و شلوغ پلوغیه.

    یه روز زنگ زدم به همون آقای مشاور تلفنی...

    به سختی منو به یاد آورد.

    سی دقیقه ی لعنتی خیلی کم بود.تقریبا بیست و چند دقیقشو من فقط حرف زدم و پنج دقیقه ی آخر اون حرف زد...

    در مورد همون معضلی که تو پستای قبلی نوشتم باهاش حرف زدم..

    (نسیم حرف زدن با تو همیشه خوب و خوشاینده.ممن.ن که بهم گفتی میتونی کمکم کنی اما من یه غریبه میخواستم.میدونم انقدر کارت درسته که کاستی های منو قضاوت نمیکنی اما خیلی خجالت میکشیدم درمورد این مسایل جدیدم حرف بزنم باهات.)

    بهم گفت من نمیتونم تلفنی کمکت کنم.باید حضوری مشاوره بگیری.باید یه قسمتهای خرابت رو با کمک کسی از خودت جدا کنی و بلد بشی از نو بسازی اون قسمت ها رو.گفت خودت رو دوست نداری.گفت باید غیر مسایل شخصیت بیاید برای زوج درمانی اما اینو بدون یه کمبود هایی از درونت داره میخورتت که تو برای انکارشون دست به مانور های بیرونی میزنی و کشفشون جز با مشاوره ی حضوری میسر نیست.

    بعدشم پرسید کی میتونی بیای تهران؟؟؟؟  یعنی من اون لحظه میخواستم زل بزنم تو دوربین ! (شایدم ذل درسته هااان؟؟)

    گفتم نمیتونم.که گفت به من یه مهلتی بده ببینم میتونم همکاری تو رشت یا انزلی بهت معرفی کنم؟

    حالا من دارم دعا میکنم چنین چیزی بشه.

    که شانس اینو داشته باشم با یه مشاور خوب صحبت کنم.چه بسا قبل رفتن شوهرم با همم بریم.

    این آخرین هفته ایه که همسر تهرانه..

    دیگه برمیگرده پیشم...

    خیلی شنگول نیستم از این بابت اما فکر رفتنشو که میکنم یه چیزی از قلبم میخواد کنده شه...

    فقط دعا میکنم شرایط یه جوری نشه با قهر و دلخوری از هم جدا شیم...

    کلاس شیرینی پزی هم پیدا کردم...

    یه کارگاه دو روزه تو رشته.از یازده صبح تا پنج عصر.

    یه میلیون هم هزینه شه .

    بعد یه مدتم باز یه کارگاه میذاره برای تزیینات پیشرفته.

    هرچند پولش زیاده اما تصمیم گرفتم برم.منتظرم تاریخ کارگاه رو اعلام کنه...

    خدا کنه جوجه هم همکاری کنه... خانوادمم همکاری کنن. البته دو روز که چیزی نیست من بیشتر نگران اون تایم های مشاوره هستم... چون قطعا یه روز و دو روز نیست...

    کتاب چشمهایش رو هم نشستم خوندم... خوب آخرش خیلی خوب بود... دیگه هم فعلا چیزی شروع نکردم.

    پروژه ی خیرخواهانه ی دوم رو هم تموم کردم...

    فعلا قاب نداره برای همین عکسشو نمیذارم.

    امروز میخوام یه کار برای دختر عمه ی باردارم استارت بزنم.نیمه ی آبان بچش دنیا میاد.خیلی باید تند تند بدوزمش.بعدش برای تولد خواهرزاده ام یکی میدوزم.بعدم سه تا پروژه ی دیگه طبق قرار اول سالم باید بدوزم که واقعا بعید میدونم برسم اما تلاشمو میکنم.

    دیگه اینکه یه روز رفتیم خونه ی یه عمه ام برای عیادتش.تنها عمه ایه که مامان بهش بد و بیراه نمیگه :/

    بعد من همش تو دلم میگفتم چی میشه عمه بزرگه رو هم که جان و جهانمه و خدا میدونه چقدر دلم تنگشه رو ببینم؟

    بعد خدا صدامو شنید... نیم ساعت از نشستنمون گذشته بود که زنگو زدن و عمه جانم بود...

    چقدر بغلش کردددم چقدر بوسش کردم چقدر فشارش دادم... کنارش نشستم.. دستمو تو دستش گرفته بود و خدا میدونه چقدر خوشحال بودم من :)

    بغضم گرفته بود.آبجی چهارمیم گریه کرد موقع بغل کردنش.. و من همش میگفتم مامان خدا خیرت بده چرا این بلا رو سر ما آوردی؟

    یعنی همین الان اگه بدونه ما بر حسب اتفاق دیدیمش کلی برامون قیافه میگیره :(

    دیگه یه روزم با زهره و نفیسه مکالمه گروهی انجام دادیم...

    امروزم من زنگ زدم نرگس و یه ساعت تموم حرف زدیم.

    نرگس فضای قلبش مثل منه.

    دنبال درست کردن خودش و باز کردن گره های شخصیتیشه و من بخاطر همینش عاشقشم.. از حرف زدن با هم خسته نمیشیم و وقتی حرف میزنیم انگار با حرفای اون یکی یه چراغی هم تو ذهن ما از بابت شناخت خودمون روشن میشه..

    همش یاد فضای کتابای اروین دی یالوم میفتم موقع حرف زدن باهاش...

    به فرفر هم زنگ زدم.عروسیش دوم آذره.همسر که میگه مگه بیکاری بلند شی بری :/ اما من واقعا دوست دارم برم خوب.

    همینا دیگه...

    الان خونه ی آبجیمم.اومده بودم با خواهرزاده ام بابونه بوخور بدیم به صورتامون و من از فرصت استفاده کردم و این پستو ثبت کردم :)

    امروز رفتم که خط تلفن بخرم تا اینترنتمو فعال کنم و اساسی برگردم وبلاگ.اما نشد.گفتن تا یه ماه دیگه... صبور باشید خلاصه.

    من دلتنگ همتونم بچه ها. دلتنگ همه ی وبلاگهایی که میخوندم.. واقعا امیدوارم زود دوباره چشمتون به بلاگر کبیر تو کامنت دونی هاتون روشن بشه :)

    پست جوجه داری رو هم نوشتم.اما با چند روز فاصله از این پست ثبتش خواهم کردم :)

    فعلا.

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

    هفته گانه

  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

    پاییز جان

  • ۲۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۶ مهر ۹۷

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر