بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

سفرنامه نوشت

بچه ها جونم سلام.

امیدوارم حال و هوای دلاتون خوب باشه.

من یه ذره گرفته ام و دلیلشم درست نمیدونم...

خوب گفته بودم بعد سفر یه پست درموردش میذارم اما چیز زیادی هم واقعا ندارم .

بعد از جوجه دار شدنم هربار شمال میرم دل کندن و برگشتن واقعا سخت شده...

من خودم نعمت پدربزرگ و مادربزرگ نداشتم.خاله و عمه و عمو و اینا هم... خوب ما واقعا فک و فامیل یخی داریم و خیلی تک و توک باهاشون رفت و آمد کردیم.بخاطر همین همه ی بچگی من و خاطراتش تو محدوده ی خانواده ی خودم بوده که خدا رو شکر کم جمعیت هم نیستیم ^_^‌

بخاطر همین الان که نوه های خانوادمون رو میبینم با اینهمه خاله ی مهربون،‌پدربزرگ و مادربزرگ چه حالی میکنن خیلی احساساتی میشم.دوست دارم بچم هم از این نعمت بی نصیب نباشه و خوب این دوری لعنتی خیلی مجال نمیده.

خوب هفته ی اول سفر عالی بود.

تو ارتفاعات حسابی برف اومده بود.و همسر هم کل یه هفته رو پیشمون بود.دو بار رفتیم کوه و ‌آبشار برای برف بازی... و کلی فیلم و عکس از اون روزا ثبت کردیم..

خونه ی مامان اینا چون قدیمی و بزرگه خیلی گرم کردنش سخته.هر چی بخاری رو زیاد کنی باز سرده.برای همین شبا میرفتیم خونه ی ‌آبجیا و صبحا برمیگشتیم که البته مامان زیادم خوشش نمیومد.میگفت انگار اصلا اینجا نیستید.ولی خوب من بخاطر جوجه میرفتم.فقط فکر کنم نهایتا پنج شش شب خونه بابا خوابیدم.کلا اونجا خوابیدن رو دوست ندارم.خونه باید برای مهمان اتاق داشته باشه.اما مامان اینا یه اتاق رو کردن انباری.توشو قفسه زدن و یه عاااااااالمه از قدیم و جدید توش ظرف چیدن.چرخ خیاطی و لباس و یه یخچالم چپوندن توش.. یه اتاق خواب بزرگم مال داداشمه که با خون و خونریزی اجازه میده تمیزش کنن.و اصلا حاضر نیست جای اتاقش با اون انباری عوض بشه.یه اتاقم که مال مامان و باباست و تخت و وسایل اونا توشه.خوب ما باید بخوابیم وسط هال.و خیلی سخته دیگه.مثلا بچه ‌آدم میخواد ساعت ده بخوابه.بابام تازه داره اخبار گیلکی میبینه:/‌ بعد تا بره بخوابه من انقدر حرص میخورم که خدا میدونه.چون یه عادتایی داره من نمیفهمم.تلویزیونو خاموش میکنه باید بره ‌آشپزخونه رو چک کنه.ظرفی اگه جاش مناسب نیست بذاره سر جاش و تق و تق کنه.بعد یه بار بره بیرون و در پارکینگ قفل کنه.بعد بیاد در خونه قفل کنه.بعد یادش میاد برق بالکن روشنه.قفل باز میکنه میره برق خاموش کنه و برمیگرده و باز صدای قفل کردن.بعد در راهرو.در دستشویی...

بعد ساعتو درمیاره میذاره رو میز تلویزیون و باز تق... ادم نمیتونه همش بگه یواش که..

کلا سندروم قفل کردن داره.در انباری رو هم قفل میکنه.توش یه گاوصندوقه :/‌

بعد نصفه شب خوب داداش و مامان و بابا هر کدوم یه بار میرن دستشویی که یعنی در دستشویی و راهرو دوازده بار باید باز و بسته بشه.بعدم تا چشم ‌آدم گرم میشه نوبت نماز صبح میرسه.پروسه ی وضو گرفتن تو دستشویی مساوی با هشت بار باز و بسته شدن در دستشویی و راهرو هست و از همه بدتر اینکه جای سجاده ی بابا تو انباریه... قفلو باز میکنه سجاده رو برمیداره درو میبنده نمازشو بالاسرمون میخونه و بعدم سجاده رو اگه ب نگردونه تو انباری خدا قهرش میاد... الان خودم خندم گرفته اصلا...

بعدم از شش صبح بابا بیدار میشه.کتش تو انباری اویزونه.میپوشه میره نون میخره.دیگه غذای مرغا رو اماده میکنه و از هفت الی هشت صبحم مامان بیدار میشه و صدای قابلمه هاش تو اشپزخونه زنگ بیداری رو رسما میزنن...

برای همین خواب خونه ی بابا حرامه...

من که خودم جهنم اما جوجه با تمام این صداها بیدار میشد و خوب پروسه ی قطع شیر شب اینجوری فرت شد.. و الان باز اویزون طور میخوابه...

‌بعد از برگشتن همسر من و جوجه دو هفته دیگه هم موندیم.و روزای اخر همه دپرس بودن.هی میگفتن عید میاید دیگه؟؟‌ ما چجوری دوری این کوچولو رو تحمل کنیم؟‌ برامون تند تند عکس بفرستااا

بعد از من جوجه رسما مثل جوجه ها دنبال بابام میرفت.. عاشقش بود.. بابا هم دستش درد نکنه خیلی برام نگهش داشت.

با اینکه شده بودم پنجاه و دو کیلو اما پنجاه و چهار کیلویی برگشتم...

فعلا هم بیخیال ورزش شدم.دوست دارم مانکن شما اما حال ندارم... یکمی تشویقم کنید بهم انگیزه بدید خوب...

تو راه برگشت هم جوجه دو ساعت و نیم خوابید و باقیشو واقعا عالی تحمل کرد.خدا رو شکر مثل قبل تو ماشین گریه نمیکنه... وگرنه من تو هر سفر باید دمار از روزگارم درمیومد.

بچه ها یادتونه قبل سفر گفتم همسر پیله کرده بریم شمال و من میترسم اصرارش برای این باشه که عید ببرتم خونه مامانش؟؟‌

باورتون بشه یا نه یه ساعت از برگشتنم نگدشته بود.با هم تو ‌آشپزخونه بودیم و وسیله جا به جا میکردیم.گفت خوب عید چی کار کنیم؟‌ گفتم خوب بریم شمال دیگه.گفت ‌آخه هم بریم خونه مامان من هم مامان تو سخت نمیشه؟؟؟؟‌

به عصبانیتم غلبه کردم و گفتم من خونه ی مامانت نمیام.

چرا؟

‌چون ‌آماده نیستم.

خوب منم نگفتم که فردا.تا عید کلی وقت داری اماده شی..

و من دیگه حرفی نزدم..

نمیخوام لجبازی کنم و بخاطر اونا بحث راه بندازم.نمیخوام مثل دختر بچه ها فقط پی به کرسی نشوندن حرفم باشم.برلی همین سکوت کردم.میخواستم پخته و عاقلانه تصمیم بگیرم.همه چیز رو بسنجم.

خوب هرجور فکر میکنم دلم نمیخواد ببینمشون.من اینهمه ماهه از محرم بهشون زنگ نزدم و حتما میدونن دلخورم اما قشنگ براشون اهمیت نداره.جرا ؟‌ چون مثل قبل ارتباطشون با شوهرم رو دارن.مسایلی که با من پیش اومده نادیده گرفته شده و خوب جی براشون از این بهتر؟‌ نه من نمیخوام اینجوری باشه و دلم میخواد همسرم حمایتم کنه.اما دنبال راه درستم...  دنبال کلمات و گفتمان درست... تلاشم اینه دعوا راه نندازم... حالا تا عید ببینیم چطور میشه...

من که هنوز هیچ کار خونه تکونی طور نکردم..  فقط داخل کابینتها رو خودم تمیز و بازچینی میکنم.امسال میخوام دختر خوبی باشم و یه خانمی رو بیارم برام کارا رو انجام بده.دیروزم برای دو هفته دیگه وقت گرفتم مبل شور بیاد خونه.کلی مبلام کثیفن.اگه پولش خیلی زیاد نشه هم یا روکش باید بدوزم برای مبل.از این روکش جینگیلا که انگار خود مبلن.البته چهارصد مونصد میشه باید جورش کنم و انجام بدم.حالا یا قبل عید یا بعدش... این لپ تاپ خریدنه اگه نبود امسال خیلی بهتر میشد...

خونه رو همسر مثل دسته ی گل تحویلم داد اما من همون شب اول ترتیب اون نظم رو دادم.چمدون که باز کردم یه عالمه خرید و لباس ریختم رو تخت.و هال هم پر از ملاستیک خریدا شده بود.دیروز هال رو مرتب و جارو و گردگیری کردم.فردا دوستای کلاس زبانم میان میشم.اسماشون نفیسه و زهره است.زهره بارداره.. تو این مدت همش میخواستم اسم مستعار براشون پیدا کنم اما نشد دیگه...

امروز آشپزخونه رو جارو مارو میکنم.

لیست کارهای امروزمو سبک نوشتم...

نمیدونید کار کردن وقتی جوجه همش بغلمه یا مثل کوالا به پام چسبیده چقدر خسته کننده است...

حتما تا آخر هفته تمام وبهای نخونده رو میخونم.خصوصا دوستای غیر بیانی که یه مدته خیلی بهشون بی توجهی کردم و هی سر نزدم...

چه خوب شد پست گذاشتم.الان بهتر شد احوالاتم.

روز خوبی داشته باشید...


  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۰ بهمن ۹۶

    غلغله نوشت...

    سلام سلام...

    وای تو سرم سگ میزنه گربه میرقصه... انقدر که نامرتبه.انقدر که یه عالمه فکر توش وول میخوره...

    تجربه بهم ثابت کرده از همین وقت سال که هرسال میگم بلاگر در کمال آرامش کاراتو بکن و کو تا عید و فرصت هست هنوز،چشم که هم میذارم یهو میبینم شب عیده و من باید بدو بدو برم سبزه بخرم و دم تحویل سال هنوز سفره ام تکمیل نیست و هفته ی آخره و هنوز خریدای لباسیم مونده و هزار تا کار دیگه...

    بخاطر همین امسال دارم زودتر به عید فکر میکنم..

    یه غمم سفره هفت سینه.اصلا نمیدونم تو چه ظرفی بچینم.

    یه غمم موهامه.. میخوام تو اسفند رنگ کنمشون.هنوز صد در صد نگرفتم تصمیممو اما دلم میخواد شرابی کنم.از اون شرابی دلبرا...

    یه غمم خونه تکونیه.امسال یه مقدار کار هست.آشپزخونه تمیزی اساسی میخواد و بالکن.میخوام والان های پرده رو که آبی هستن دوباره نصب کنم که خونه تغییر کنه...

    دلم میخواد یه شلف دیواری برای گلدونها سفارش بدم که اینو هنوز فقط دارم بهش فکر میکنم... 

    جووونم عید با جوجه :)

    آخ دلم برای همسر یه ذره شده و پیام عشقی مشقی که میده دلم واقعا هوایی میشه...

    جوجمون دست میزنه،بشکن میزنه مثلا،دنبالم میاد و مَ مَ میگه.ننیدونم منظورش مامانه؟؟ ^_^ ووویی

    لثه ی بالاش سفید شده.بنظرم دندونها در شرف درومدن باشن.

    خاله ی فرنگیش باز براش لباس خریده و منتظرم دوستش که داره میاد برامون بیاره...

    خاله بزرگه اش اینجا بهش یه تاب هدیه داده که برگردم باید تو خونه نصبش کنم...

    به مناسبت دندونشم مامانم اینا یه کم پول بهش دادن...  همچنان پولاشو تو حساب خودم میریزم و جدا نکردم.هنوزم تصمیم نگرفتم چکار کنم... اما میخوام از بانک درش بیارم.اوضاع مملکت وحشتناکه.هیچ بعید نیست یهو بانک ملی هم اعلام ورشکستگی کنه:/ حال و حوصله ندارم فردا پلاکارد به دست جلو بانک اعتراض کنم :)

    به زودی همسر برام لپ تاپ میخره و خیلی خوشحالم ^_^ اگه پوند هم انقدر قیمتش بالا نمیرفت گوشی هم عید میرسید دستم اما اینجوری افتضاح شده.اچ تی سی هم خراب شده.دیگه بهش امیدی ندارم.حتی نمیتونم بفروشمش.راحت بگم فقط مشکل باطری داشت وقتی دادم تعمیر اما نمایندگی محترم بعد از دو ماه رید تو گوشی و تحویلم دادش.الان هم مشکل باطری داره هم مشکلات جدید.تازه چهارصد تومنم پول تعمیرش شد.نمایندگیش گفت مشکل باطری به خاطر نوسانات برق بوده گارانتی بهش تعلق نمیگیره :/

    باورتون نمیشه اما استارت نوشتن اولین پست نود و هفت رو چند وقته تو ذهنم زدم.مدام بهش فکر میکنم و مطمئنم سال جالبی قراره بسازم برای خودم ^_^

    امروز هم رفته بودم کلاس رانندگی... نگم براتون که چقدر افتضاح بودم :/

    عصر هم با آبجی ها رفتیم استخر.آخ چقدر خوب بود... ماساژ گرفتم و شنا کردم و حسرت خوردم که کنار خانوادم نیستم که مامان ماهی یه بار بچمو نگه داره من یه کم نفس بکشم... 

    یه حالی ام... یه انرژی خوبی دارم.. هنینجوری بی دلیل :/ دلم میخواد عید شه ^_^

    اگه خدا بخواد فردا شب آخرین شب خونه بابا خوابیدنه... پنجشنبه میریم انزلی.شب اونجا میمونیم و جمعه هم که پیش به سوی آشیونه^_^

    لالا مینمایم دیگه...

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶

    لنگر نوشت...

    سلام.

    واقعا قبل از بچه دار شدن به جز تابستون ها که بخاطر اومدن خواهرم حداقل بیست  روز همه خونه ی بابا هستیم،پیش نیومده بود به این درجه از کنگر خوردن و لنگر انداختن نائل بشم! دلم برای خونه ام و حالی که توش دارم و نور امیدی که توش جریان داره و دوش کم فشار حماممون و چراغ های بالای اوپن و گلدون هام و صدای اتومات شدن پکیج حتی تنگ شده... برای همسرم و بدرقه کردنش و منتظرش شدن و استقبالش و دستاش و باهاش بیرون رفتن و کوالا وار بهش چسبیدن دلتنگم...

    اما حس برگشتن ندارم! فکر اینکه باید بشینم ده ساعت چمدون ببندم و وسط هاش هزار بار جوجه رو بدم بغل کسی که نیاد صاف وسط کارم و آخرم دو سه تا وسیله جا بذارم و کلی تو ماشین بشینم و هلک و هلک تااااا خونه برم رو مغزمه رسما :/

    من که میخواستم با اتوبوس برگردم.اما باز شوهر آبجیم اجازه نداد.گفت من که دارم تا تهران میرم تو رو هم میبرم.بخاطر من باید سه چهار ساعت بیشتر رانندگی کنه.گناه داره اما دیگه نمیذارن با اتوبوس بیام دیگه.... 

    حالا بهم گفته هم یکشنبه میره تهران هم جمعه ی آینده...  احتمالا جمعه برگردم...

    سفر خوبی بود تا اینجا خدا رو شکر.

    فقط تو پست قبلی نوشته بودم برم ورزش میکنم که نکردم... بذار همینجور بیریخت بمونم اصلا... حال ندارم خودمو تکون بدم فعلا...

    همینا دیگه.پست بعدیمو هروقت برگردم خونه مینویسم حتما....

    برم تا جوجه خوابه بیهوش شم...


  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

    بهمن نوشت!

    بچه ها سلام.

    امیدوارم احوالاتتون خوب باشه.شنگول باشید.این دومین ماه زمستون مبارک باشه بر هممون.به خیر و خوشی و بی حادثه تموم شه الهی...

    خوب از اون هفته ننوشتم.به قول دوستمون فقط موقع امتحانا تخم کفتر خورده بودم:)))

    زندگی همینجوری در جریانه... 

    پنجشنبه ای که گذشت خواهرم اینا رو دعوت کردم.

    از آخرین باری که درموردشون نوشتم خیلی گذشته.تو این مدت خیلی مسایل ناراحت کننده دوباره پیش اومد.از نوشتنشون میگذرم.... دوباره رفت و آمد میکنیم.محدود تر از قبل.بیشتر من و خواهرم با هم...

    جمعه دوباره یه حال شنگولی داشتم بیخود.دوست دارم آخر هفته ها زمان استراحت و آرامش باشه... رنگی باشه..شاد باشه... پر از آهنگ و خوراکی باشه.... 

    از جمعه شروع کردیم با همسر فیلم دیدیم.

    هفت ماهگی رو دیدیم.وارونگی رو دیدیم و برادرم خسرو....

    دیشب هم من تنهایی نشستم فیلم داچِس رو دیدم.دوستش داشتم.چجوری یه زن میتونه انقدر قوی باشه؟ بر اساس واقعیت بود و من فکر کردم اگه جاش بودم حتما یه بلایی سرم میومد.حالا یا از فرط افسردگی یا خودکشی اینا... 

    امشبم باز نشستم بلندی های بادگیر رو دیدم :)

    خیلی کوچولو بودم وقتی کتابشو خوندم...

    این روزا دارم برای اون دوستم که حامله است یه طرح شماره دوزی میکنم.یه نی نی با شورت صورتی شیشه شیرشو گرفته.صبر میکنم زایمان که کرد اسم و وزن و روز تولد جوجشم میزنم و بهش میدم ^_^

    شاید اینو تموم کنم برای پسرم یه شال و کلاه ببافم... 

    به چند نفر دیگه هم میخوام طرحای گوگولی شماره دوزی کنم و هدیه بدم.

    دیگه امتحانی هم که ندارم و باید به دوستام آش دندونی بدم...

    شاید سه شنبه این کارو کنم.شاید خودم کیک بپزم.یه ذره استیکر اولین دندون خریدماما دیشب آبجیم میگفت چه کاریه.کیک برای چی؟؟ استیکر چه مسخره بازیه.میگفت اینم به اندازه جشن بای بای دایپر مسخره است :/

    نمیدونم چی بگم... میگم این که جشن و بریز بپاش نیست واقعا... گفتم بیخیال کیک که دوستم گفت نه کیک باشه.... به نظر شما اینم مثل اونه؟ همونقدر کار چیپیه؟؟ من اصلا کار ندارم با این که مده... خوب از قدیم درومدن اولین دندون رو با همون آش پختن گرامی میداشتن دیگه.ما هم چهار پنج‌نفریم دور هم یه کیکم مثلا بزنیم تنگش.. چی میشه :/

    شاید شاید سه شنبه آش رو ردیف کنم.چون شاید شاید چهارشنبه با همسر بریم شمال...

    و دیگه برگشتنم معلوم نیست که...

    بچه های پیام نوری.انتخاب واحدا کی شروع میشه؟؟؟ 

    امروز حقوقمونو ریختن.چه حقوق ریختنی.هر روز دارم نسبت به قبل نسبت به درامدمون دلسرد تر میشم.... تا این حد بخور و نمیری؟؟ دیگه داره از تحملم خارج میشه....

    چند وقتیه ذهنمون درگیر مهاجرته... بریم پیش خواهرم...همسر اول خیلی راضی بودا... یهو چند روزه هی بحثو عوض میکنه.هی میگه حالا صبر کن.میگه حس میکنم از پس چالش به این بزرگی تو این سن برنمیام.کدوم سن آخه؟؟؟؟؟ امشب گفت یکی دو سال صبر کنیم... میدونم آخرشم نمیریم... گاهی آدما دوست دارن تو مشقت زندگی رو ادامه بدن اما قدم بزرگ برندارن.... چی بگم؟ مجبورش که نمیتونم کنم....

    امروز رفتیم خرید خونه کردیم...  تو خیابون چرخ زدیم قبلش...  وای چقدر باد سرد میومد... جوجه ام مثل خودم تو سرما نوک دماغش قرمز میشه ^_^

    لطفا دعا کنید شمال رفتنمون جور بشه.دلم سفر میخواد.شلوغی میخواد.

    اگه برم از همونجا شروع میکنم ورزش کردن.تا قبل عید هیکلمو درست کنم.وزنم پایین اومده اما فرم هیکلم مثل قبل بارداریم نیست.میخوام دلبر شم دوباره^_^

    دوستمم فکر نکنم دیگه بیاد پیاده روی... اولش گفت هر روز.روزی که اومد گفت یه روز درمیون.دیروز گفت سرده بچت سرما میخوره... غلط نکنم داره میپیچونه ^_^ البته جوجه منم دست و پامونو میبنده واقعا و فکر کنم شاید هرکسی حوصله نداشته باشه با یکی مثل من پیاده روی بیاد...

    الهی من قربون جوجه بشم.هر روز بیشتر از دیروز بهم میچسبه... گاهی که واقعا خسته میشم شوهرم میگه دلت میااااد؟؟؟ میگم خوب من شب تا صبح که یه جور باهاش درگیرم.صبح تا شبم که هی میخواد بغلش کنم.خوب آدمم خسته میشم دیگه...

    امروز داشتم غذا میخوردم اومد سمتم.باورتون نمیشه یهو مثل گربه شیرجه زد تو بشقابم.غذام کلا ریخت :/ وای انقدر باحال بود.. تند تند چنگ میزد دونه های برنجو برداره بخوره... غش کردیم از خنده...

    قبلا یه تیکه نون بهش میدادیم یا یه استخون رون لخت میکردیم میدادیم دستش،راحت شده بودیم اما الان چند روزه دیگه رضایت نمیده.میاد وسط سفرمون.میخواد همه چیز بخوره... 

    یه تیکه از قلبمه.میمیرم برررراش ^_^

    الان که دوازدهِ شبه.تازه خوابیده.من برم تو آشپزخونه... یه ذره آب پرتقال بگیرم بریزم تو دلم....  مثل حامله ها شدم.همش دوست دارم بخورم... فکر کنم بدنم هی میخواد بهش رسیدگی کنم...  چقدر دلم انار میخوااااد... هرچند که امسال قحطی انار بود، منظورم قحطی انار ساوه است و بازار از انار شیراز پر شده بود اما یکی دوبار انار خریدیم.هنوز تو یخچالم هست اما خوب واقعا وقتش پیش نمیاد بشینم با حوصله بخورم.... اگه جا داشتم اولین چیزی که میخریدم ماشین ظرفشویی بود... اینجوری کلی تو وقتم صرفه جویی میشد... از وقتی بعد زایمان خودمو شناختم همش درحال ظرف شستنم :/

    خوب من دیگه میرم.خدا نگهدارتون...



  • ۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر