پستمو با چالشی که عینکی تو وبلاگش گذاشته شروع میکنم... نوشتن دلخوشی های کوچک...

۱.خواب وسط روز
۲.سالاد شیرازی با آبغوره ی فراوون
۳.حس تمیزی بعد مسواک زدن
۴.وقتی جوجه تو بغلم یواشکی بازومو ناز میکنه
۵.هرباری که جوجه اسم کوچکمو صدا میزنه
۶.وقتی همسر یه خوراکی برام میاره میگه یکی داده بود من بدون تو نخوردم.
۷.نگاه کردن به عکس شماره دوزی هایی که انجام دادم.
۸.وقتی کسی زنگ میزنه میگه غذا نپز.من برات میارم یا بریم بیرون بخوریم ^_^
۹.وقتی با دوستای اینترنتیم انقدر صمیمی میشم که خارج از وبلاگ بهشون دسترسی دارم.
۱۰. نون بربری داغ با بستنی زعفرونی :)
۱۱.دیدن زنای حامله :)
خلاصه زندگی همیشه خوشگلیاشو داره...

سه شنبه نهار رفتیم خونه ی بابام.
من نمیدونم این که حرف یکی رو به یکی دیگه خبر بدی چه حسی داره اما من با شنیدن حرفایی که شوهر آبجیم که همشهریمون بود ،پشت سر ما زده بود که اینا با فلان قدر حقوق اگه زندگی کن بودن همینجا زندگی میکردن و مهاجرتشون مسخره است و اونجا هیچی نمیشن و این حرفها چند ساعت هم شوکه بودم هم غمگین... 
هم از دست اون که سرشو کرده تو زندگی ما و همه چیز براش پوله هم از دست مامانم که نشست حرفاشو بهم گفت... سه شنبه از خودم پرسیدم چطور میتونم همه ی آدمهایی که خدای قشنگم خلق کرده دوست داشته باشم؟ بعضیا رو دوست ندارم واقعا.. چجوری بعضیا میتونن خیلی روح بزرگی داشته باشن؟ بین آدما فرق نذارن؟ یعنی اون آدمی که خیلی قشنگ و نازنینه چطور میتونه پیش چشم آدم با اونی که همش سرش تو زندگی دیگرانه ،حسوده،تنگ نظره،خودخواهه یا حتی بدتر از اینهاست یکی باشه؟؟

عصرش برگشتیم خونه.قدم زنان.من و همسر و آبجی و دخترش.حرف میزدیم.یهو همسر یه حرف بدی بهم زد.جواب ندادم.اما من نمیتونم یه جور باشم انگار چیزی نشده.همیشه حالم از ظاهرم معلوم میشه.رفتیم پرده های خونه رو نصب کردیم. من پریدم تو حموم.همسر در زد گفت قیافه گرفتی؟ گفتم فلان حرفو زدی از دستت ناراحتم.با لحن آروم عادی.یهو داد زد :/ همون حرفو دوباره زد.گفتم احترامتو نگه دار من همیشه نمیتونم سکوت کنم و درو بستم.صداش میومد که یه ریز غر میزد اما زیر دوش صداش دور شد.همهمه شد.گلوم درد گرفته بود.اما نذاشتم اون بغض قلمبه بیرون بریزه.بارها و بارها قورتش دادم.با خودم خرف زدم یه عالمه و بعد حمام یه ادم آروم بودم که رفتم خونه آبجی و شادیهام بیرون ریخت.گفتیم و خندیدیم.همسر که اومد عادی بودم.شام آش دوغ خواهرپز خوردیم.بعد من رفتم خونه و همسر رفت بیرون.
جوجه نازمو خوابوندم.
بعنوان اولین شب با اینهمه فاصله از خودم.
زیر تخت خوابوندمش و خودمون تو تخت خوابیدیم.چند باری بیدار شد و گریه کرد ااما جواب من فقط عشق بود... میخوام آرامش داشته باشه و با این کم کم جدا شدنش با آرامش کنار بیاد.
همسر که اومد خیلی باهام حرف زد...  باز با لحن آرومم باهاش حرف زدم.
باورم نمیشه احترام هم داره از رابطمون میره.. به راحتی توهین میکنه.چرا من هرچی تلاش میکنم قوی تر شم اون بیشتر برای در هم کوبیدنم تلاش میکنه؟ یه چیزایی دیگه خط قرمزه لعنتی...
تا سحر بیدار بودیم تقریبا.زبونی که اگه بگه ببخشید تلف میشه،با آروم و مهربون شدنش و جاکردنم تو بغلش بهم فهموند که دیگه ببخش مثلا میخوام خوب باشیم...
دم سحر دوبار خروس آبجیم قوقولی قوقو کرد.جوجه با تعجب نشسته بود و گوش میداد.. خیلی باحال بود..
چهارشنبه روز آرومتری بود.آبجی کوکو سبزی پخت و منم نون و خیار گوجه برای سالاد شیرازی برداشتم و نهارو دسته جمعی خوردیم...
شامم دسته جمعی خوردیم.من سیب زمینی و نون بردم اون میگو گذاشت.رسما داریم با هم زندگی میکنیم فقط ما اجاره خونه میدیم خخخخ
آخه جوجه میدونه پشت خونه حیاطه و همش میخواد بره اونجا نمیشه زوری نگهش دارم.اونجا با کسی جز پشی کار نداره.یا دنبال اونه یا تو حیاط با سنگ و شلنگ و چند تا بطری بازی میکنه... احساس میکنم کمی وزن گرفته :)
تنها چیز افتضاح اینجا پا درد های وحشتناک منه.تقریبا هر روز از لگن تا ساق پام درد وحشتناکی دارم.روزای اول دیکلوفناک میخوردم از درد.دیشب زودتر از جوجه خوابیدم.همسر جوجه رو خوابوند.تمام شب که بیدار شد همسر دوباره خوابوندش.صبح که بیدار شد همسر بهش صبحانه داد،پی پیشو شست و مای بیبی جدید بست و خلاصه کولاک کرد :/ دستش درد نکنه خیلی کار خوبی کرد.داشتم میمردم باید استراحت میکردم.
وای بگم نهار امروزم من گوشت و سیب زمینی دادم و آبجیم داره آبگوشت میپزه :))
عصر میره ییلاق تا فرداشب و احتمالا دخترش میاد پیش من.پونزده سالشه و من عاشقشم... 
همینا دیگه.
زندگی اینجا هنوز به اون روال عادی نرسیده.البته من خیلی خوبم اینجا.وقتی بتونم کتابامو شروع کنم و فیلم ببینم و تکلیف کلاسایی که میخوام برمم روشن شه خیلی بهترم میشم... بی گوشی بودن کلافم کرده البته... هر جورم حساب میکنم نمیتونم چیزی بخرم.باید یه طرح شماره دوزی هم شروع کنم.. وای گفتم اولین کار خیریه فروخته شد؟؟ خیلی طول کشید اما خدا رو شکر که اونی که میخواستم شد... 
همینا دیگه.امروز پنجشنبه است و الان ساعت یازده ظهره.بلاگر کبیر براتون از کنج امنش گزارش کرد :))