بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

موج نو

سلام به همه.

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷

    مشاوره

    سلام به همه.

  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    دوشنبه

  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

    میگرن یا چی ؟

    پنجشنبه عصر با نفیسه قرار گذاشته بودیم که بریم دیدن دخمل زهره.آخه اومده و خونه ی مادرشوهرشه...

    دیگه رفتیم... واااای چقدر نوزاد بغل کردن خوبه...
    صورتش مثل ماه میمونه.طفلکم کولیک داره... اه این کولیک لعنتی دیگه چه کوفتیه.اصلا بچه ها قدیم نداشتن از این قرتی بازیا...
    جوجه قشنگم یه بار اومد دست به سرش زد.یه بارم اومد جوراباشو درآورد. فدای پسرم بشم من...
    دیگه دو ساعت نشستیم و برگشتیم.
    اوووم دلم برای سه نفرگی هامون تنگ شده بود... خدا کنه زهره زود برگرده خونه اش تا این مدت هر چی میشه ببینمشون....
    جمعه شیفت کاری همسر عوض شد و من از سر صبح خوشحال بودم که شبش پیشمون میمونه.
    اما خوب کل ظهر تا شب رو تنها بودم.با جوجه البته.
    وای عاشقشم.... یه کارای باحالی میکنه براش غش میکنم اصلا... پس من چرا پست جوجه داری دو رو نمینویسم آخه :/
    ‌‌آه چرا مریضی من خوب نمیشه بچه ها؟ ‌سر دردام واقعا عجیب و شدیده.من کلا تو زندگیم سر درد نگرفته بودم... نمیدونم چم شده :(

    امروز صبح یه سر رفتیم  واکسن جوجه رو  بزنیم که گفتن یکشنبه ها واکسن میزنیم بعد از اون رفتیم پارک که دیدیم همه ی تاب و سرسره ها خیس هستن. خلاصه همه جوره دست از پا درازتر برگشتیم خونه. قبل از ناهار یه دعوای حسابی با همسر داشتیم و نهار رو با حرص هر چه تمام تر درست کردم بعدم همسر بی نهار تشریفشو برد شرکت... یعنی رویی که خدا به شوهر من داده به هیچکس نداده.بخاطر اهمال اون همه کارامون به هم میریزه بعد زبونشم کوتاه نمیشه غرشو به من میزنه... خلاصه هر چی تو این مدت رشته بودم پنبه شد.دیگه طاقت نیاوردم و خشم و غصبمو بیرون ریختم...
    شماره دوزی دخمل زهره رو هم تموم کردم و اینم از عکسش...
    تشویق بفرمااایید ^_^

    ساعت چهار به زور خودمو از خونه کشوندم بیرون.جوجه باید تا قبل از تموم شدن ماه آزمایش خون میداد.تو آزمایشگاه بهم گفتن بچه رو بده و از اتاق خارج شو.اصرار کردم پیشش باشم.گفتن نمیشه شما اینجا اخ و اوخ میکنید :/  ‌گفتم نمیکنم و اصرار دارم کنارش باشم... و موندم :)
    ‌قربونش بشم یعنی داشت با خنده هاش دلبری میکرد که یهو سوزن فرو رفت و کلی گریه کرد... بعدش تو بغلم فورا اروم شد... چرا انتظار دارن منبع امنیت تو اون شرایط که یکی دست و پاشو میگیره یکی سوزن فرو میکنه از بچه دور شه؟؟؟ 
    ‌نفیسه رو هم بیرون دیدیم و یه ذره قدم زدیم و برگشتیم.
    جوجه خوابه و میخوام کم کم بیدارش کنم.
    یه مسکن بخورم و تا شب چندتا سفارش اینترنتی  ثبت کنم...
    روز خوش

  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    سفر

    سلام دوستانم.

    من از سفر برگشتم :)
    ‌امیدوارم حال همتون خوب باشه.من که دارم روزای آخر آخرین سرماخوردگی تو سال جدیدی که برا من تا اینجا پر از ویروس و ضعف و بیماری بود رو میگذرونم.
    ما شنبه صبح قرار بود راه بیفتیم.اما از اونجا که اگه همسر خسته ی از شرکت برگشته ی من به برنامه ریزیش وفا میکرد آسمون خدا زمین میومد،‌عصرش راه افتادیم.
    چهار ساعت تو راه بودیم.جوجه هم گوش شیطون کر دیگه مثل قبل بهونه نمیگیره.یا خواب بود تو بغلم یا بازی میکرد.میکوبه به شیشه میگه تق تق ^_^ کتاب شعراشم برده بودم و کلی تونستم با اونا سرگرمش کنم.
    خلاصه که رسیدیم دیگه...
    کلی بخوام تعریف کنم خیلی بد نگذشت.خوب مریضیو یه سری داستان دیگه نذاشت بهمم خوش بگذره خیلی... اما خوب هم همسر اینبار تنهام نذاشت و پشتیبانی و عشقشو نشونم داد هم خودم صبورانه و مودبانه جایی که لازم بود حرف زدم و تو خودم نگه نداشتم.
    قربونشون برم طبق روال همیشگی که میذارن دم برگشتن شوهرمو منصرف میکنن باز همین کارو کردن.مامانش یه کلوم گفت آره گذاشتم برید :/ ‌ما میخوایم برا نومون تولد بگیریم.ما براش رخت خواب سفارش دادیم اونو باید بهش بدیم.ما میخوایم کیک بخریم ما هدیه تولد باید بدیم.... و اینجوری شد که ما گفتیم باشه بجای دوشنبه سه شنبه برمیگردیم.
    خواهر همسر برای نهار سه شنبه دعوتمون کرد.قرار این بود عصر سه شنبه برگردیم.چون من دو تا از دندونام اونجا شکستن و درد دندون پدرمو دراورده.گفتم چهارشنبه باید خودمو به دندون پزشک برسونم.
    سه شنبه  ظهر میزبانها خیلی قشنگ تا یک ظهر خوابیدن و طبیعتا مهمونی نهار کنسل شد.مادر همسر میگفت عیب نداره شام میرید اونجا همسر هم میگفت نه دیگه عصر میخوام برگردم.منم چیزی نمیگفتم تا اینکه گفتن نمیشه که.اگه نرید دخترم ناراحت میشه.منم گفتم نمیشه که آدم برای خودش مهمون دعوت کنه بگیره بخوابه نه خبری بده نه چیزی.شما فکر نمیکنید ما ممکنه ناراحت بشیم؟ ‌دیگه تا عصر هی درگیر تلفنا و قهر و گریه های خواهرشوهرم بودیم و مادر شوهرمم از اون ور میگفت شب میخوایم کیک تولد جوجه رو بگیریم...
    خلاصه ی مهمونی اینه که رفتیم.نه خبری از کیک شد نه تولد.برنج رو مادرشوهرم پخت.جوجه کبابا رو شوهرم درست کرد .ظرفا رو من شستم.آخرم وسط ظرف شستن من جوجه رفته بود نوک پله های بی حفاظشون وایساده بود و به ثانیه ای نجات پیدا کرد وگرنه کل سفر باید زهر مارمون میشد....
    روز اول سفر  همسر پرسید بهشون بگم میخوایم از ایران بریم؟ ‌گفتم نگو.منم هنوز به مادرم نگفتم.بذار ببینیم ویزامون چطور میشه.اینهمه مدت اینا رو نگران نکنیم.
    البته ته قلبم بیشتر به این فکر میکردم که ممکنه تصمیم همسرو عوض کنن یا با بی تابی سفر رو کوفتش کنن...
    اما مادرشوهر زبلم از بین حرفامون نمیدونم چی رو از رو هوا زده بود.یهو پرسید کجا میخواید برید و اگه خبریه ما رو غافلگیر نکنید.منم به همسر گفتم عافلگیرشون نکن... این شد که چهارشنبه همسر به مادر و پدرش گفت ما تا پایان امسال میریم فلان کشور...
    دیگه از همون لحظه مادرشوهرم اول زد زیر گریه بعد پدرشوهرم....  بدجنس نیستم.اون لحظه دیگه داشتن تو دلم چنگ میزدن.میدونم چقدر سخته شنیدن چنین چیزی.... و دلم سوخت واقعا.اما در کمال تعجبم بعد گریه کردن و خالی شدن مادر شوهرم گفت برید به سلامت.خیر باشه براتون... و کلی با این لیدی گریش دل منو برد ^_^ ‌
    قبل اومدنمون هم مجددا مراسم گریه داشتیم حسابی...
    نسیم یه پستی تو اینستاگرامش نوشته بود که اگه ما بتونیم به سرگذشت و دوران کودکی و اتفاقاتی که بر سر آدمهای اطرافمون تا امروز اومده فکر کنیم راحت تر میتونیم ببخشیمشون...
    من تو این سفر چنین کاری کردم.حالم خیلی بهتره و دیگه فکر جریاناتی که بعد زایمانم اتفاق افتاده اونقدر عمیق ناراحتم نمیکنه.
    مادرشوهرم همش نه سالش بوده که عروس شده. پدر شوهرم در طول زندگی یه مرد بی محبت و خشن و عربده کش بوده.سادگی زیادشون باعث شد یه میراث بزرگ و ثروت عالی رو از دست بدن.همیشه تلاش کردن برای گذران زندگی.شرایط تحصیل برای بچه ها مهیا نکردن و همه بچه ها تا دیپلم گرفتن روونه ی شهرای غریب شدن برای کار.اما هیچی برای خودشون نبود چون برای پدر مادرشون کار میکردن.مشکلات پشت سر هم که خودشون برای بچه هاشون درست کردن،‌اعتیاد و ازدواج های نا موفق....
    خوب اینا پدر هر خانواده ای رو درمیاره.خصوصا وقتی انقدر خرافاتی باشن که همشو پای قسمت بنویسن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن.من تو این هفت سال عروس بودنم یه بار ندیدم پدرشوهرم دستی به سر یه دونه دختر ته تغاریش بکشه.قربون صدقش بشه.احترام بذاره بهش.یا سر هیچ بچه ایش.کلا جز چای اماده است و غذا چی داریم چیزی ازش در مقابل زن و بچه هاش نشنیدم.همشون به لحاظ عاطفی ارتباطشون بسیار سرده هرچند که تو قلبشون حتما همو دوست دارن.انگار ندیدن محبت کردن چجوریه.همیشه تنها مساله روشن خونه قانون احترام بی چون و چرا بوده.که نتیجه اش شده همسر من که تو بدیهای دیگران خودش رو داغون میکنه اما بخاطر اینکه بی احترامی نشه به روی خودش نمیاره که حق خودش ضایع شده.پدرشوهر معتقده الان به این سن که رسیده دیگه پسرا و نوه ها باید دستشو بگیرن...
    دقیقا این فکر مسموم شوهر منم بوده و کمیش هنوز باقیه.البته ما خیلی سر این قسمت حرف میزنیم و من همیشه تلاش میکنم بهش بفهمونم تا دنیا دنیاست من و تو پدر و مادر در قبال بچه هامون مسئولیم.ما بچه ها رو برای سعادت خودشون بزرگ میکنیم نه برای آینده ی خودمون.اونا اگه تو بزرگی کاری برامون کنن وظیفشون نیست محبتشونه.قرار نیست زحمتای امروز ما رو تلافی کنن... اما چون خودش چنین مسئولیت هایی رو دوشش بوده براش به سختی قابل درکه...

    تو ماشین تو راه برگشت بخاطر اینهمه مصیبت یه جا تو یه خانواده براشون گریه کردم.خصوصا برای شوهرم که هر روز باید تلفنی هم این چیزا رو بشنوه و هر چی دور زندگی کنه باز داره عین اونا زندگی میکنه. و من نمیدونم باید چطور کمکش کنم....
    تصمیم گرفتم قبل رفتن تو سفر آخر یه بار خصوصی و محترمانه به مادرشوهرم بگم گاهی هم تو حرفاش از یه چیز خوب به شوهرم بگه.که انقدر ذهنشو با چیزایی که کاری براشون نمیتونه کنه پر نکنه.شاید اگه بدونه چقدر تلفناش باعث ناراحتی و اختلاف و افسردگی میشه تو رفتارش تجدید نظر کنه...
    همینا دیگه اینم از سفرمون و نتایجش.... 
    برم اولین مسکن امروزو بخورم تا سرم منفجر نشده...
    ساعت یه ربع به یک ظهر روز پنجشنبه است و برای امروز یه برنامه خوب چیدم که تو پست بعدی خواهم گفت... روز خوش
  • ۱۷ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷

    تولد نوشت...

    سلام سلام....

    چقدر نبودم؟ ‌نمیدونم... اما میدونم مریض و بی حال و بی انرژی افتاده بودم کف خونه.برای همین نبودم...

    جوجه ی عزیزم بعد از نه روز بیماری و یه کم لاغر شدن هفته ی قبل خوب شد .خدا رو هزار بار شکر.اما خوب بعدش من خودم ترکیدم و دکتر رفتن هم دردی ازم دوا نکرد...

    چند روز خیلی سختی رو گذروندم تا خواهرام سه شنبه غروب رسیدن.

    سه شنبه با همکاری خواهرا و فاطمه که جوجه رو نگه داشتن من به ارایشگاه و درست کردن تزئینات روز تولد رسیدم....

    شبش چون جا کم بود به پیشنهاد من مردا اومدن خونه ی من و ما خانم ها موندیم خونه آبجی.

    همون عصر هم دستگاه تصفیه آبمون بخاطر فیلتر عوض نشده اش یه قطعش سوخت و بخاطر کارای تعمیرات ظرفشویی و کابینت پایینش و کف آشپزخونه افتضاح شده بود.روی تختمم هفت هشت دست لباس تازه شسته شده ی جوجه در انتظار کاور و جمع شدن بودن.زیر مبلها هم چندتایی توپ رنگی بود...

    خلاصه...

    چهارشنبه صبح ورود شوهر آبجی که اینجاست دیگه آبرو نذاشت.چقدر تو نامرتبی... شوهرت بهت رو داده من اگه بودم فلان و بهمان میکردم... برو بابا بهونه بچه نگیر زنای ما هم بچه بزرگ کردن... 

    آخ اون لحظه ها تمرین ناراحت نشدن میکردم.اما خوب خیلی هم موفق نبودم...

    چهارشنبه شام همه اومدن خونه ی من و منم قبلش اومدم همه جا رو مرتب کردم و یه بار دیگه حس کردم با همه وجود که چقدر خوبه آدم نزدیک خانوادش باشه.خیالش از جوجش راحت باشه...

    پنجشنبه قرار بود تولد رو برگزار کنیم.بیخودی چقدر استرس داشتم.هدچند قرار بر مهمونی خودمونی ساده بود اما بعنوان اولین تولد جوجه خیلی نگران بودم که همون ساده هم مطابق میلم شه.

    همسر از من بدتر بود.با این تفاوت که اون استرسش رو با غر زدن سر من واقعا در این حد که چرا در بازه چرا دم خر درازه خالی میکرد.من یه چند جا نزدیک بود سرشو بیخ تا بیخ ببرم انقدر بهونه گرفت اما خدا رو شکر همش میگفتم چشم فدات شم باشه عزیزم حق با شماست گلم .... و هی آتیش تنش میخوابید.هی میگفتم عزیزم جانم قربونت و کارا رو ازش میخواستم و انجام میداد.آخر سر دیگه غر نمیزد یکسره گوشش با من بود.منم میگفتم قربون شکلت یه چنین روزی ما باید قوت قلب هم باشیم کمک هم باشیم...

    اون وسطم کادوی عید و روز مرد رو که واقعا فرصت نشده بود بخرم بهش دادم.

    یه قاب چوبیه.وسطش رو کاشی یه شعری خطاطی شده که الان حضور ذهن ندارم چیه.عشقولانه اس اما ^_^

    یه تعدادی میوه برش زدم و به سیخ چوبی کشیدم و تو کدو فرو کردیمش انقده قشنگ شد.باقی میوه ها رو هم آبجیم تو دیس چید.چرا من اصلا هنر میوه چیدن ندارم؟؟ :/

    بعدم کشک بادمجون و لازانیا لقمه ای درست کردیم.البته تقریبا تمام زحمتشو خواهرام کشیدن.

    ساعت چهار و خرده ی بود که میز رو چیدیم و از دوستای منم فقط نفیسه اومد.با خواهرش و شوهرش... نرگس دقیقه نود پیام داد براش مهمان اومده.فرفر هم بله برونش بود.فاطمه رفته بود مراسم ختم یکی تهران.زهره هم که از بعد زایمانش هنوز برنگشته.

    تولد که شروع شد منم تمام اضطرابم تموم شد.چون همه چیط مطابق میلم شد.فقط یه کلیپ از وقتی تو دلم بود تا یکسالگیش درست کرده بودم که وقتی خواستم تو تلویزیون پخش کنم زد این فیلم پشتیبانی نمیشه در نتیجه موبایلمو دادم نوبتی اون تو نگاه کردن.

    یادم رفته بود به مهمونا بگم کسی اسباب بازی جنگی نخره که خدا رو شکر کسی نخرید.همه نقدی دادن.دستشون درد نکنه.من و باباشم براش یه چهار چرخ خریدیم که عاشقشه.

    من این پستو از عصر جمعه شروع کردم اما الان شش صبح شنبه است که دارم میبندمش.

    خواهرم اینا همون پنجشنبه بعد تولد برگشتن شمال.خیلی این اومدنشون برام ارزش داشت.

    من از صبح جمعه دوباره بشدت سرما خوردم.تمام روز از بدن درد و سر درد و تب و لرز حالم افتضاح بود.الان منتظرم همسر از شرکت برگرده.چمدونو ببنده صبحانه بخوریم و راه بیفتیم سمت خونه پدرش...

    حالم تو دلم خوش نیست از این سفر اما خوب باید بریم دیگه :/


    ‌همینا دیگه...

    فعلا میرم...  دعا کنید سفرمون هم بی خطر باشه هم آرامشمونو نگیره هم زود برگردیم.همسر که به من گفته سه شنبه برمیگردیم حالا ببینیم دیگه...

    جوجه رو ببینید :)


  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷

    جمعه...

    سلام سلام.

    عصر چهارشنبه  یه ساعت جوجه رو بردم تو حیاط مجتمع.تو خونه همش گریه میکرد.یعنی فقط رو زمین دراز نکشید... راه رفت.از سطح شیبدار پارکینگ هزار بار بالا پایین شد.افتاد.نشست با دست برگایی که رو زمین افتاده بود این ور اونور کرد.سر تا پاش خاکی و سیاه شده بود.بعد یکی از همسایه ها با دخترش اومد پایین.چیتان پیتان.دامن چین چینی.کت کوتاه... وای دخترش دو سه هفته از جوجه بزرگتره.افتاده بود دنبال جوجه و جوجه ناز میکرد بهش پشت میکرد بعد نگاه میکرد ببینه میاد یا نه.تو دلم گفتم کار بچه ها رو ببین.چقدر پاک و معصومن و دنیای قشنگی دارن.

    بعد جوجه افتاد دنبالش فداش بشم اصرار داشت بغلش کنه با مف آویزون و دستای سیاه.اونا داشتن مهمونی میرفتن.وای مامان بیچارش قشنگ معلوم بود دل تو دلش نیست نکنه بچه اش کثیف شه.
    دیگه منم جوجمو گرفتم کشیدم کنار تا اونا رفتن....
    با خودمم کتاب برده بودم تو حیاط بخونم.
    به بچه ها گفتن.از بچه ها شنیدن.
    چند صفحه خوندم دیدم به درد شرایط الان من نمیخوره.بذارم شش ماه دیگه بخونم احتمالا.
    وقتی برگشتیم باز جوجه شروع کرد گریه و زاری برای بغل.تو بغلم که از این سر هال میرفتم اون سر لالا کرد و به زور هشت شب بیدار شد.
    بعدشم شکر خدا باهاش توپ بازی کردم کتاب شعراشو خوندیم و خلاصه سرگرمش کردم تا ساعت نه و چهل دقیقه.
    بعد بردمش حمام.سرتق تو وانش نمیشینه و وان بیچاره به اون گندگی بی استفاده افتاده تو حموم.تو یه تشت کوچک میشینه اونم به شرط اینکه شلنگ توالت فرنگی و دوش حمام کلا در اختیارش باشه.دوشو میبندم و شلنگو باز میکنم.وسط اب بازیهاش منم کم کم حمامش میدم.دیگه چهل دقیقه تو حمام بودیم و منم اون وسط یه حمام حسابی کردم و رنگ موهامو شارژ کردم.
    بعد حمام هم تا دوازده یک شب بیدار بود ولی وقتی خوابید برای بار دوم تا صبح خوابید :)
    ‌اگه بخاطر دارو باشه بعد خوب شدنش باید به مواد مخدر رو بیارم برای یه همچین شبای لاکچری ^_^
    ‌قدیم به بچه ها تریاک میدادن :/
    ‌بعد خواب جوجه یه کم کنار همسر بودم و دیگه گفتم میرم بخوابم که اونم اومد.نمیدونم چرا وقتی تو روشنایی هالیم حرفی نداریم تا میریم بالاسر جوجه جیک جیکمون میگیره :/
    ‌قرار بود یه تماس تصویری با خواهرم اینا داشته باشیم و شوهرش گفته بود میخوام از سختی های اینجا بگم و شوهرم استرس گرفته بود...
    پنجشنبه هم باز همسر از صبح زد بیرون.دنبال کارای وام.جوجه با وجود اینکه یازده بیدار شد اما سرحال نبود و گریه و بغل و ....
    اب ماکارونی گذاشتم اما دیدم نمیذاره دیگه من آبکش کنج و سیب زمینی ورقه کنم و پیاز سرخ کنم و فلان.زنگ زدم همسر گفتم ساندویچ بگیره.خوب ما تا حالا نشده دو تا ساندویچ بخریم بیاریم خونه.خوب سیر نمیشیم که چهار تا میخریم.یا سه تا که یک و نصف بخوریم.وای با دو تا ساندویچ اومد.
    من اشتباه کردم بهش گفتم آیا ما تا حالا دو تا ساندویچ خریدیم؟؟ ‌که اونم بیچاره گفت من مال خودمو نمیخورم و الا و بلا تو باید بخوری... الان میدونم از این به بعد که زنگ میزنم دقیقا بگم مثلا چهار تا ساندویچ بخر...
    البته من نخوردم ساندویچشو و به زور دادم خودش.
    بهم میگه هرجور شده غذا درست کن.ببین چه لاغر شدی؟ ‌صورتت اب شده.
    خوب چی بگم.قربون همکاریهات برم اصلا ^_^‌
    آبجی هام قراره بیان به زودی.دو تاشون.برای تولد پسرم.بهم گفتن زنده بمونم تا اون موقع :)

    امروز هم جوجه صبح زود بیدار شد.خدا میدونه چه حالی داشتم وقتی به زور خودمو بلند میکردم...
    سرماخوردگیش خیلی بهتر شده. همچنان آبریزش بینی داره اما سرفه و خس خسش کم شده.امروز پنجمین روزی بود که دارو میخورد.چرا کامل خوب نمیشه آخه ‌:(
    ‌شیفت همسر هم عوض شده و صبحکاره.
    دو نیم برگشت.پرسید نهار درست کردی؟ ‌گفتم نه. گفت چرا.گفتم بچه داری کردم :/ ‌یعنی اصلا نمیخواد باور کنه من هزارتا دست ندارم که با دو تاش بچه بغل کنم یکسره با باقیش آشپزی.گفت اون بچه داریت چه فایده داره آخه.
    سعی کردم به خودم نگیرم حرفشو و نگرفتم.ولش کن چقدر حرص بخورم بابا...
    از دیشبش ماکارونی داشتم اونو خوردیم.عصر هم بعد مراسم خواب زدیم بیرون...
    کیک تولد جوجه رو سفارش دادم.آخرم قرار شد تو خونه بگیریم.حالا همه که اومدن شوهرم دید به زور جا میشن خودش میفهمه فضای باز بهتر بود...
    جوجه رو در حد یه تاب سواری پارک بردیم.
    بعدم غذا خریدیم و قدم زنان رفتیم یه مغازه ای.سه چرخه و چهار چرخه دیدیم برای جوجمون.شاید بخریم یکیشو.از اینا که پشتشون دسته داره...
    آخ آخ ظاهرا بدجور سرما خوردم... مماغم گرفته و گلومم اووووف :(‌
    بیرون از خونه همش با هم یکی به دو کردیم.
    برگشتیمم همینطور.
    بهش میگم از قصد با حرفام مخالفت میکنی که دعوا کنیم؟ ‌میگه آره :/
    ‌حال و حووصله ناراحت شدن ندارم اصلا. به تولد فکر میکنم فقط... تو فکرم میوه ها رو چجوری بچینم.میخوام برش خورده باشن نه درسته... الویه و لازانیا لقمه ای هم درست میکنم.تو فکر تزیین اینا هم هستم... نمیخوام تم رنگ خاصی حاکم باشه.میخوام همه رنگی باشه...
    برم یه آویشن دم کنم با عسل بخورم تا گلوم بدتر نشده.
    خدایا رحم کن مریضم نکن لطفا :(
  • ۱۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷

    سرماخوردگی

    سلام.

    سرماخوردگی جوجه ام هنوز تموم نشده.

    بی حوصله،‌نق نقو،‌کم غذا،‌سرفه کنون،‌مف آویزون واه و واه و واه :/

    ‌خصوصا غذا خوردنش یه معضل شده.

    همه جا هم نوشته دنبال بچه نرید برای غذا دادن.اون خودش باید بیاد بشینه بخوره.اما نمیاد که.باز منم که لقمه به دست میرم سراغش.

    اما خدا رو شکر دیگه تب نمیکنه و خس خسش کمتر شده.

    یکشنبه که بردمش دکتر با نفیسه قرار گذاشتم و بعدش رفتیم پارک.تو چمنا بازی کرد.کلی راه رفت.گل میمون کند.بعدشم تاب و سرسره .... اما بعدش به زور از پارک خارج شدیم :/

    ‌رفتیم کافه.شکلات گلاسه سفارش دادیم که اصلا خوب نبود.جوجه رو یه کم رو لبه پنجره نشوندم یه کم گداشتم زمین راه رفت و با یه نی مشغول شد.بعدشم یه گروه دختر رفتن قسمت وی آی پی که تولد بازی کنن.جوجه رفت وایساد زل زد بهشون.براشون عشوه اومد و دلشونو برد.بهش گفتن بیا اونم رفت.باهاش سلفی گرفتن.تولدت مبارک خوندن و با دست زدن همراهیشون کرد.اول تا آخرم بغل یکیشون نشسته بود نه به کیکشون کار داشت نه نوشیدنی ها نه شمعای روی میز.. گفتم اگه با بودیم الان باید دستشو تا آرنج فرو میکرد تو کیکمون :)‌ بعدشم رفتم بگیرمش دیدم صاحب تولد یکی از بچه های دانشگاهمونه...

    بعدم شهر کتاب رفتیم.دنبال کتاب مادر کافی هستم و کتاب شعر مامان تو بهترینی.که قرار شد هفته بعد بیارن.

    خیلی راه رفتیم.جوجه یکساعت تو بغل خوابید که هی جا به جا کردیمش که خسته نشیم.

    دوشنبه انقدر کلافه بود که دیدم چارش فقط بیرونه.عصرش شال و کلاه کردیم و زدیم به پارک سر کوچه.

    دو تا دختر سرتق مو فرفروی با نمک هم هی منو با اون خجالتی درونم رو به رو میکردن.

    مثلا میگفتن ما داریم رو این سرسره بازی میکنیم پسرتو نذار این رو.

    من خجالتی معذبم میگفت پسرتو بغل کن وایسید یه کنار بچه ها رو نگاه کنید اما من مادرم بهشون گفت آخه جوجه هم میخواد بازی کنه.بیاید نوبتی بازی کنیم.

    رو تاب نشونده بودمش باز همونا اومدن گفتن بسه دیگه ما میخوایم با این تاب بازی کنیم.

    که گفتم باید اجازه بدید پسرم یه ذره سوار بشه بعد نوبت شما بشه.

    اما خوب یه تعارفی خجالتی درونم هست...

    حتی با نفیسه اینا که انقدر دوستم.حالا هیچ کجا سر خوردن خجالت نمیکشم اما سر سفره نفیسه ‌و زهره همیشه دو لقمه میخورم و تموم میکنم.تا حالا نشده سیر بشم  مثلا و نمیدونم چرا:(

    سه شنبه نهار نفیسه رو دعوت کرده بودم.همسر صبحش کار اداری داشت.جوجه اصلا نذاشت کاری کنم.یکسره گریه میکنه و بغل میخواد.الان نفیسه میگه اون موقع که بچه بود بهت میگفتم بغلش نکن بغلی میشه میگفتی نه تو فلان کتاب نوشته نمیشه خخخ

    خلاصه همسر که اومد فقط یه مز برداشت و رفت شرکت.بعدم نفیسه اومد جوجه رو گرفت من چهل دقیقه ای نهارمو آماده کردم.جوجه هم سر سفره تمام برنجای ما رو از بشقابامون برمیداشت میپاشید و به زور اون وسط یکی دو لقمه بهش خوروندم.

    دیگه عصر هم به میوه و آجیل و تخمه خوردن و گپ و گفت گذشت.ظرفا رو که یه ذره شستم دیگه جوجه شدیدا بهونمو گرفت و بغل نفیسه نموند اینجوری شد که من بغلش کردم و نفیسه ظرفشویی رو روبه راه کرد. دستش درد نکنه.

    شب به ضرب ماست به جوجه شام دادم.

    با همسر بد نیستیم.یه لحظه هایی تصور اینکه این ایده آل منه حالا براش چی کار میکنم یادم میره.خوب خیلی بهونه میگیره عصبی میشم دلم میخواد شت و پتش کنم.

    مدت هاست فیلتر تصفیه آبمون باید عوض شه.خوب اینکه دیگه کار من نیست.بخلطر همین همسر اب معدنی میخره برای خوردن.دیشب آب معدنی تموم شده بود و من از همین آب نصفه نیمه تصفیه شده آوردم که قرص بخوره.آبو خورده میگه یهویی از آب شیر (‌که بسیار شور و غیر قابل خوردنه) میاوردی دیگه... منم سگ شدم و همون لحظه توپیدم بهش.گفتم جای تشکرته؟ ‌خوب میخواستی درستش کنی دستگاهو... 

    هی گفتم شب بخیر هی گفت عه نرو دیگه بذار با هم بریم.ساعت دو شب بود.اصلا درک نمیکنه چقدر خسته ام من.تازه بشینمم باید در و دیوار نگاه کنم چون اون که گوشی دستشه.خلاصه دو نیم رفتم دیگه. بعد تند تند پشت سرم اومد و سر صحبت باز کرد.باز پرسید دوستش دارم یا نه.حالم خوب نبود مثل قهر و آشتیا بودم که دیگه تف کردم تو روی شیطون و کلا آشتی طور شدم قبل خوابی....

    خدا رو شکر از عجایب روزگار دیشب جوجه از دوازده و نیم یک تا صبح یکسره خوابید.

    شاید بخاطر شربتش باشه که خواب آوره...

    اوووم راستی دیشب همسر‌ از شرکت که اومده بود اینجوری میگفت.

    راستی امروز مامانم زنگ زده بود.

    گفتم اوممم خوب چه خبر.

    حالش خوب نیست گفته یه ماهه مریضه.سر درد داره.

    بلا ازش دور باشه.

    اره بهش گفتم دکتر خوب بره.

    خوب کردی جانم دکتر چی گفته.

    حالا ازمایش نوشته ببینیم چی میشه...

    آخرم گفت میای یه سفر بریم خونشون؟؟

    ‌گفتم آره عزیز میام.

    آخه مگه میشه ببینم شوهرم اینجوری بال بال میزنه و بگم نه؟ ‌حرفامم که بهش زدم دیگه.دلیلی نداشت بگم نه.

    تو این هشت سال یادم نمیاد یه بار زنگ زده باشن بگن ما امروز نهار دور هم جمع شدیم یادت کردیم.امروز فلان چیزو خریدیم و خوشحالیم.که بگن ما خوبیم اوضاعمون به راهه.شما چطورید؟ ‌ چجوری دلشون میاد اینهمه فقط درمورد درد و بدبختی و بی پولی و اعتیاد و مشکلات و دعوا و هر چی چیز گنده زنگ بزنن خبر رسانی کنن ‌و دل پسرشونو آشوب کنن.... 

    یه سال اینای پیش دور از جونش داداشم یهو اونقدر سخت بیمار شد و دو هفته بیمارستان بود و اونهمه تشنج و دکتر و آزمایش و نگرانی تازه وقتی به ما گفتن که دیگه برگشت خونه و رفع خطر شد.مامانم جدیدا آبله مرغون گرفته بود .خوب ما هر روز حرف میزنیم تقریبا.بنده خدا هر روز بهش میگفتم چرا صدات بیحاله چیزی هست؟ ‌هی میگفت نه تازه بیدار شدم،‌بابات خوابه آروم حرف میزنم،‌چه میدونم صدام چرا گرفته ... فقط بخاطر اینکه ما غصه نخوریم ناراحت نشیم حالا که کاری ازمون برنمیاد....

    هیچی دیگه حالا یه سفرم باید بریم اونجا و میدونم حتما تو رومون میگن چرا عید نیومدید.... میترسم اون موقع زبونمو موش بخوره نتونم باز حرف بزنم و رک و راست بگم ازشون ناراحتم بخاطر بی احترامی هاشون :/

    ‌اصلا چه بسا محترمانه حرفمو بزنم و خیلی مسایل حل و فصل شن برای همیشه.چمه واقعا‌؟؟

    ‌امروزم که چهارشنبه است و الان جوجه داره خواب عصرگاهیشو میکنه.

    نمیدونم بیدار بشه بریم پارک؟ ‌نریم؟ ‌عصرونه چی بدم بخوره؟ ‌شام چکار کنم؟ ‌ظرفا رو همونجور بدو بدویی بشورم؟ ‌میذاره؟ ‌نمیذاره؟؟‌

    همینا دیگه... 


    +چند روزه به این فکر میکنم تولد جوجه رو تو فضای باز بگیرم.مثل پارک جنگلی اینا.ساده باشه اما به همه خوش بگذره.هی همسر مخالفت میکنه.میگه آخه نمیگن اینا مگه خونه ندارن؟؟ ‌:/

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

    اردیبهشت جان


    سلام بچه ها...
    ماه خوشگل اردیبهشتتون مبارک باشه.
    آیا میدونید از آرزوهای من سفر به شیراز تو این ماهه؟؟ ‌
    هوووم پارسال این موقع من یه قلقلی با هجده کیلو اضافه وزن بودم که خار پاشنه بلایی به سرم اورده بود که با گریه قدم برمیداشتم.... 
    امسال اما یه مانکنی ام که نگو :‌دی
    دروع گفتم مانکن نیستم.همه جام ‌آب که هیچ تحلیل رفته و لاغر شدم به جز اونجایی که باید اآب شه.
    البته خوب میدونمم که شکمم فقط ورزش لازمه اما فعلا که تو برنامم نیست.
    جمعه برای ظرف شستن به این سبک عمل کردم که جوجه رو میذاشتم انتهای هال با یه وسیله بعد میدویدم سمت سینک مثلا پنج تا قاشق میشستم باز میومد پامو میگرفت.فورا بغل و باز ته هال با یه وسیله دیگه...
    خیلی بدو بدو کردم خیلی اما خدا رو شکر ظرفشویی خالی شد.بعدم رفتیم تو حیاط مجتمع و بچه ها دورش جمع شدن و شعر خوندن و نمایش عروسکی اجرا کردن و جوجه با چرخ دستیش حسابی راه رفت بعد دو طبقه پله رو چهار دست و پا بالا اومد منم از پشت مواظب بودم نیفته...
    همسر که اومد ده دقیقه ای حمام کردم و جوجه رو خوابوندم.از ساعت یازده تا سه و نیم شب چهار بار بیدار شد و هربار یه ربع ادای شیر خوردن دراورد...
    با همسر نشستیم فیلم دیدیم به درخواست ایشون.و حسابی بعدش تو تاریکی گپ زدیم.قلبم زنده شد دوباره.
    حرف زدن نعمته.بهم گفت حس نمیکنه خیلی دوستش دارم.گفت موقع خستگی و عصبانیت عشق و عاشقی و همه چیزو زیر پا میذارم و دلسردش میکنم.خوب این تصویری نبود که من از خودم داشتم.بنظر خودم یه وقتایی عصبی میشم غر میزنم اما کلیت عاشق پیشه و مهربونی دارم.اما اینا رو بهش نگفتم.حرفاشو گوش دادم و گفتم ناخواسته بهت چنین حسی دادم.تلاشمو میکنم اوضاعمون بهتر شه.

    شنبه بیدار که شد گفت میرم نونوایی.جوجه رو هم برد و کلی خوشحالم کرد.تو همون زمان من اشپزخونه و هال و اتاق خوابو جارو زدم...
    بعد ظهر که رفته بود شرکت دوستم نرگس اومد پیشم.
    خیلی خوش گذشت.
    بعدم زهره زایمان کرد و خواهرش عکسای جوجه رو برامون فرستاد.اشکام از ذوق ریختن.اخ چقدر مبارک و زیبان این لحظه ها...
    همسر که برگشت بساط چای و آجیلم به راه بود.
    اما نهایتا یه ربع پیشش نشستم.تا ساعت دوازده که رفت و امد کردم بعدشم دیگه یکسره پیش جوجه موندم.
    جوجه عزیزم تب داشت و فکر کنم لابد بدنشم درد میکرد.ساعتها سینه به دهن خوابید.نه که خواب عمیق ها.معلوم بود تو عذابه.هی وول میخورد.ناله میکرد.پا میکوبید.سرشو برمیگردوند اونور دنبال سینه میگشت.
    دکترشم برای یکشنبه وقت داده بود.یعنی اصلا فکرشم نمیکردم شبش اونقدر تبش بالا بره.انقدری بود که تمام لباساشو دراوردم.تب بر هم بهش دادم.خیلی شب بدی بود.همسر تو هال مشغول تنها فیلم دیدن و بازی با موبایلش بود.من بدنم مثل چوب خشک شده بود.خواب بهم غلبه کرده بود.خستگی بهم غلبه کرده بود و هر بار فکر میکردم الان دیگه واقعا میخوابه و منم میتونم بخوابم با گریه هاش نا امیدم کرد.از دوازده تا دو و نیم یکسره به پهلو بودم.دل درد و کمر درد داشتم خودم و دیگه یهو خسته شدم و از اتاق زدم بیرون.
    به همسر سر خوش گوشی به دستم گفتم برو یه کم بغلش کن من دیگه بریدم.
    صدای گریه اش خونه رو برداشته بود.شام نخورده بودم.رفتم یه آب قند برای خودم گرفتم و برای جوجه هم دستمال خیس کردم که تبشو بگیرم و دماغشم کیپ شده بود با اعمال شاقه پوآر کردم.
    تا صبح همینجور خشک و به پهلو و شیر دِهان خواب و بیدار بودم.حوالی ساعت شش هفت باز شروع به گریه ی شدید کرد.با داغون ترین حال داشتم تلاش میکردم بخوابونمش.تو بغلم باهاش راه رفتم و خوابید.بعدم همسر یه کم گذاشتش رو پا که خوابش عمیق شه.خوابم همون نیم ساعت یه ساعتی بود که جوجه رو پای همسر بود.بعد بیدارم کرد که جوجه رو بذاریم پایین.پایین گذاشتنم همانا و بیدار شدنش همان.
    خلاصه نگم که چقدددر افتضاحه الان حال جسمیم.
    روحمم شمع و گل و پروانه نیست اما بد نیستم.سعی میکنم نباشم.
    حامله که بودم دلم برای بعد زایمانی که رو شکم بخوابم پرررر میکشید... اما تمام این ماهها هم اونجور که باید عایدم نشد .چون همش باید به پهلو باشم و شیر بدم :/
    خرم آن شب که جوجه اتاقش جدا باشه و شیر هم نخواد:)

    + ‌این روزا غرغرام از بچه داری زیاد شده.باید بیام و یه روز مفصل از خنده هاش که به زندگیم روح داده،‌از نگاهاش که خود خود عشقه،‌از صداش که تو خونه میپیچه و قلبمو از ذوق میاره تو حلقم،‌از پنگوئنی راه رفتنش که دلمو آب میکنه بگم براتون....
    +‌دیروز تولد سعدی جان شیخ اجل بوده.چند تا بیت ناب بزنیم؟
    * دنیا خوش است و مال عزیز است و تَن شریف/‌لیکن رفیق بر همه چیزی مُقَدَم است
     *بسیار خلافَ عهد کردی/آخر به غلط یکی وفا کن
    *‌چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری/برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
    *‌لعل است یا لبانت؟ قند است یا دهانت؟/‌تا در بَرَت نگیرم،‌نیکم یقین نباشد...


  • ۲۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر