بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تا مدتی...

سلام.

یکشنبه اصلا روز خوبی نبود.

خیلی احساس گم شدن میکردم.هنوزم میکنم.دارم دست و پا میزنم خیلی... خودم که راه درست زندگی کردن رو گم کردم و همش میدونم باید مسایل تو ذهنمو درست کنم از طرفی شوهرمم که اینهمه داغونه و احساس میکنم چقدر بدبختم که نمیتونم کمکش کنم.که انقدر درگیر خودمم...
یکشنبه به زور و بلا از جوجه نمونه ادرار گرفتم.
کیسه های پلاستیکیمو تموم کردم و آخر کلا پوشکو باز کردم و بعد یه عالم آب خوروندن بهش دنبالش راه افتاده.بردمش رو سرامیکا و یه ساعتی طول کشید تا آقا جیش کنن... هیچی دیگه تا علائم جیش ظاهر شد من لیوانو گرفتم زیرش و تمام ^_^
دیگه بعد خواب جوجه همسر رو بیدار کردم و گفتم نمونه رو میبرم.و سریع حاضر شدم و رفتم.
راستش تو این هفته بارها حالم بد شده و غذاهامو برگردوندم،تهوع گرفتم و دیگه همش توهم حاملگی داشتم.بچه دوست دارم.اما الان حالم درست نیست برای یهووویی دوباره مادر شدن.تو راه اولش نذر میکردم و با خدا معامله میکردم که خدایا اگه بی بی چکم منفی شد فلان کار خیرو انجام میدم.اما آخرش گفتم خدایا هر چی برامون بخوای راضی ام به رضات.
تو داروخانه بودم که همسر با توپ پر زنگ زد.کجایی :/ چرا بی خبر رفتی... اصلا یادش نمیومد بیدارش کرده باشم.میگفت بچه رو ول کردی رفتی. تو دلم گفتم ول نکردم،پیش پدرش گذاشتم...
خلاصه برگشتم خونه دیگه فوری و بی بی چک هم منفی بود.همسر که میگفت اگه حامله باشی باید بندازی و یه کم بحث کردیم سر همین :(
غروب جوجه رو بردم تو حیاط.بعد چهل دقیقه باباشم اومد و بهم گفت اگه دوست داری من نگهش میدارم تو برو بالا.برگشتم...
ظرف شستم و یه کمم هالو مرتب کردم که دیگه همسر جوجه رو برگردوند و خودش با دوستش رفت قلیون بزنه.
بعدش که برگشت عادی بودم.بی قیافه گرفتن.بی سرسنگینی.چای ریختم براش.شروع کرد حرف زدن.
اول یه خبر خوب داد درمورد یه نفر که معتاد بود و ترک کرده بود.گفت رو ترکش مونده خدارو شکر.
بعد یه خبر بد داد درمورد خانوادش...

امروزم تا الان روز نحسی بود... رفتم بیرون صبح که اینترنت خونه رو فعال کنم.اعصابم خرد بود.میگفتن اگه قراردادتون کمتر از شش ماه مونده حتی اینترنت یه ماهه بهتون نمیدیم :/ 
گوشی رو درآوردم زنگ بزنم به کسی،عین ماهی از بین انگشتام سر خورد و تلپ افتاد جلو پام... شکست... صفحه اش خرد شد.. به همین مسخرگی...
دیگه بردمش یه تعمیرگاه گفتن هم باید تاچش عوض شه هم ال سی دیش که پول ال سی دی خالیش فقط یک و نیمه...
آخ سوختم آخ سوختم....  تو راه برگشت دیگه واقعا عصبی بودم.اصلا به خودی خود برای گوشی ناراحت نبودم.من این مدلی ام دیگه.ناراحت وسیله هایی که از دست میرن یا نمیشم یا خیلی گذرا.به هر حال شکستنیه دیگه.اما حالم از تصور لحظه ی فهمیدن همسر بد بود.ازش نمیترسم اما میدونم شروع که بکنه دیگه ول نمیکنه.حال خودشو داغون میکنه با حسرت خوردن و اعصاب منم بهم میریزه.هی باید بگه تو برای حرف من که میگم مواظب وسیله ات باش ارزش قایل نمیشی :/

همسر که اومد تصمیم گرفته بودم قبل نشون دادن گوشیم به نمایندگیش چیزی نگم بهش.ولی از اولش که اومد رو اعصابم بود.
حالا همیشه لباساشو کف اتاق درمیاره و میره هاااا .اما با اینکه جوجه خواب بود یهو تصمیم گرفت دقیقا آوقزونش کنه پشت دری که خرابه و دست بهش بزنی چنان صدای ناهنجاری میده که آدم هوشیار میگرخه.جوجه یه بار پرید و دومین بار که ساعتشو گذاشت تو کتابخونه دیگه کاملا بیدار شد.
و چون بدخواب شد یکسره شروع کرد گریه و نق نق و بهونه.
یه ساعت بعدش باز گذاشتمش رو پام تا چهل دقیقه.
گاهی فکر میکنم با آزار ما دلش خنک میشه.
هی کلیپ باز میکرد با صدای نسبتا بلند تا جوجه نگاه میکرد و چرتش میپرید کمش میکرد‌منم هیچی نمیگفتم.

تا اینکه یهو خسته شدم دیگه.جوجه رو گذاشتم پایین  و رفتم تو دستشویی آب یخ ریختم به سر و روم.داشتم منفجر میشدم.
جوجه رو برداشت گذاشت رو پاش و تا میومد بخوابه میدیدم دیگه تکون نمیده.باز چرتش میپرید.یعنی آدمی که تا همون چند دقیقه قبلش سرش مثل عقاب تو گوشی بود یهو قیافش شد مثل خسته ها.بچه رو پا و هی خوابش میبرد...  باز من جوجه رو برداشتم اما خوب دیگه نخوابید و همش با بی حوصلگی و نق نق چسبید به من و خدا شاهده برای خودم هزار بار آرزوی مرگ کردم اون لحظه.الان بعد سه ساعت تازه خوابیده.
سالی که به قصد طلاق ترکش کردم و برگشتم شمال یه جا تو سالنامه اش نوشته انقدر بی حوصلگی و بی توجهی کردم که بالاخره کم آورد از دستم.پشیمونم و بهش حق میدم... الانم داره دقیقا همون کارو میکنه.

* یه مدت نمینویسم.احساس میکنم هر روز حالم داره افتضاح تر میشه و هی حال بدمو نشر میدم به همه.

پس این باشه آخرین پستم تا یه مدت....
 
*ما را به غمِ عشق،همان عشق علاج است...

*مگر یک ماهیِ خسته

چقدر میتواند

خلاف جهتِ آب؟

مگر یک پرنده ی خسته

چقدر میتواند

خلافِ جهتِ باد؟

مگر یک زنِ خسته....




  • ۳۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

    هفته ی تازه

    بچه ها سلام.

    این روزها خبری نبود.چقدر همه چیز سوت و کور شده بود...
    نفیسه رفته بود شمال.تو همسایگی خواهرم ویلا گرفته بودن.دم به دم پیام میداد فحشم میداد که کوفتم بشه که بچه ی جای به اون قشنگی ام ^_^
    زهره هم رفته بود خونه ی پدرش...
    خواهرمم شمال بود...
    خلاصه همه منتظر بودن ارتحال شه :)
    و من مونده بودم و حوضم...
    جمعه خواهرم برگشت.با سوغاتی های خوشمزه...
    شبش با هر دونه گوجه سبز و شاتوت و ازگیلی که خوردم تو دلم قربون اون دستایی رفتم که برای من اونهمه خوشمزه جان چیده بودن...
    با همسر هم گل آویز شدم اون روز.. اما اون هی از در صلح درومد و از خجالتم درنیومد.. دستش درد نکنه.
    بعدش اما دیگه جمع کردم خودمو.با جوجه رفتن نون بخرن و منم تو اون فاصله دوش گرفتم و موهامو قشنگ سشوار کشیدم و حالم بهتر شد واقعا.دیگه از اون روزا بود دلم ده دقیقه حتی خلوت با خودمو میخواست...
    شنبه هم که هفته ی جدید رو شروع کردم.
    با امید و آرزوهای خوب .
    هفته های صبحکاری همسر سخت شده واقعا.قبلا ها صبحکاری مساوی بود با بیشتر دیدنش و کمتر دلتنگ شدن من. الا چون شباش معمولا دو الی سه ساعت بیشتر نمیخوابه از وقتی از شرکت برمیگرده مثل مرغای مریضه.هی میخوابه.هی بیدار میشه.حوصله ی بیرون رفتن نداره و کار مفیدی نمیکنه.
    دچار یه سر دردی هم شده چند وقته که امونشو بریده.
    در هر صورت شنبه دیگه با گفتن اینکه من تنها میرم بیرون بالاخره پاشد و زدیم بیرون.لپ تاپمو بردیم برای نصب ویندوز.بعد رفتیم داخل شهر و برگشتیم.همه ی اینا کلا یه ساعت هم طول نکشید.تو راه برگشت گفت میخواد بره قلیون بکشه.خیلی جالبه میدونه من با زیاده رویش مخالفم باز نظرمم میپرسه :/ گفتم برو اما من راضی نیستم.آخرم هرچند نرفت اما قهر کرد :/
    شب خونه خیلی دلگیر و مسخره شده بود و دیگه از امید و انرژی صبح در من اثری نبود :(
    با این حال بعد از خواب جوجه نشستم کتاب مادر کافی رو تموم کردم.
    بعدم از همسر پرسیدم کتاب بخونم براش؟ که به زور و یه من اخم گفت در حد ده دقیقه.منم تو دلم گفتم ولش کن.دلشم بخواد.یجوری میگه ده دقیقه انگار وقت گرانبهاش هدر میره... دیگه رفتم یه کتاب جدید برداشتم خودم نشستم برای خودم که گفت پاشو بیا بخون تا قبل خوابمون. این شد که نشستم به خوندن.
    اما هر شب خودمو سرزنش میکنم بخاطر کتابی که انتخاب کردم.کتاب معروف و از نویسنده ی خوبیه درست اما خیلی نثرش قدیمیه و تکرارها و کش دادناش حوصله جفتمونو سر میبره.فکر کن شونصد شبه دارم میخونمش حدود صد و پنجاه صفحه اش رفته و تازه به یه جایی رسیده که کمی کنجکاوی و هیجانمونو برانگیزه.
    خلاصه خوندم و خوندم تا ساعت یک که جوجه بیدار شد و گریه کرد و رفتم تو اتاق .
    از اون شبا بود که جوجه مینشست گریه میکرد.هزار بار گذاشتمش رو پام و خیلی دیر تونستم بخوابم.
    هنوز نتونستم آزمایش ادرارشو بگیرم.بهم کیسه پلاستیک دادن که جا بزنم تو پوشکش اما هربار که باز میکنم میبینم از بدنش خارج شده و جیشا همه ریخته تو پوشک.... 
    امروز هم دقیقا با همون صدایی که گذاشتم اینستا بیدار شدم و صبح خودم رو با غش شروع کردم... دستشو میذاره رو چشمش و برمیداره هی میگه دَه.... 
    تا این ساعت که هنوز حس نکردم روزمون شروع شده. الان باز جوجه رو خوابوندم و فعلا که گذاشتمش رو زمین و همچنان خوابه.خودمم نمیدونم چه کار کنم.یه کتاب درسی و کتاب معجزه و کتاب مامان و معنی زندگی رو آوردم گذاشتم جلو دستم تا ببینم کدومشونو دوست دارم بخونم...
    این هفته باید یه شب خواهرمو دعوت کنیم برای شام.
    تو حسابمونم تقریبا هیچی پول نیست تا آخر ماه...
    امروز حتما میره قلیون میکشه.چی بگم.راستش اینه اگه منم با همین آسودگی میشد گاهی بیرون برم شاید الان انقدر بهم زور نداشت...
    دوباره افتادم رو دور نارضایتی و اینو میدونم خودم.برم برنج بذارم برای نهارم و سعی کنم خودمو به راه راست دعوت کنم دوباره... :/
     روز و هفته اتون خوش....
  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    کم خوابی...

    سلام بچه ها...

    خیلی سعی کردم پست نذارم هی حرف نزنم تند تند اما نتونستم :/
    دوشنبه بود که زهره زنگ زد گفت میخواد دخملشو حمام کنه و برم کمکش.منم که با کله رفتم...
    انقدر اتاق بچش قشنگه که نگو... من چقدر تنبل و بی ذوق بودم واقعا که هیچ کاری برای اتاق بچم نکردم:/
    ان شاالله وقتی قرار بود جای خوابش سوا شه حتما ایده های ذهنمو عملی خواهم کرد.
    سه شنبه هم برای نهار خونه ی نفیسه دعوت بودیم.اصلا یه وضعی شده تو خاطرات هر روزم اسم این دو تا دختر حتما هست ^_^ برای نهار بورک و کشک بادمجون درست کرد.خیلی روز خوبی بود خیلی... انقدری شاد بودیم دور هم که نگو.وسط خنده هامون یهو زهره گفت بلاگر تو رو خدا نرو و این جمعمونو خراب نکن.یه آن بغض یه جوری خفه ام کرد که نتونستم دهنمو باز کنم و حرفی بزنم... کنی سکوت کردیم و دوباره زدیم به مسخره بازی...
    زهره ماشین دستش بود و بعد از خونه نفیسه دوتایی رفتیم نمایشگاه کتاب.من دیگه کتاب خریدنم داره تبدیل به بیماری میشه... هی میگم نخرم تا اینایی که دارمو بخونم.از طرفی هم میدونم انقدر کتاب دارم که تا سال بعدم تموم نمیشن.اما دیدم پنجاه درصد تخفیف داشت خریدم دیگه.من پیش از تو،من پس از تو و چهار اثر رو خریدم.
    وقتی برگشتم برق تا ساعت ده شب رفت و با جوجه داشتیم خل میشدیم دیگه.براش با چراغ گوشی کتاب شعراشو خوندم.انقددم بازی و بدو بدو کردیم که مرررردم.مثلا من چهار دست و پا میشم هام هام کنان میفتم دنبالش اونم غش میکنه و فرار میکنه.بعد میاد پشت سرم قایم میشه... یا میره رو مبل می ایسته بعد راه میاد سمت لبه اش و انتظار داره من در حال افتادن از رو هوا بگیرمش و کلی میخنده...  ولی خوب بیشتر از روزای دیگه دست تو یقه ام کرد و هی مجبور بودم به بازی ادامه بدم که شیر اضافی ندم بهش.در عوض شیر محلی براش گرم کردم و خدا رو شکر استقبال کرده.
    همسر هم بعد شرکتش رفت خونه ی دوستش کمک برای پختن نذری. سحری هم مگه نذری میدن آخه ؟ :/
    جوجه که خوابید منم اومدم تو هال و یه کم وول خوردم و دور خودم گشتم.یه کم تو سالنامه ام چیز میز نوشتم.برنامه های فردای اون شبو نوشتم و فکر کردم و با گوشی مشغول شدم و... 
    امروز هم عصر جوجه رفت خونه ی فاطمه.منم بدو بدوهام شروع شد.
    تمام میوه ها و خوراکی های شستنی رو شستم.کاهو و کرفس خریدم سالاد درست کردم و تو یخچال گذاشتم.مایه کتلت آماده کردم.۰یه عالمه بادمجون کباب کردم که فریز کنم برای ماست بادمجون و میرزا.مرغ مجلسی پختم و فریز کردم.هال رو گردگیری و جارو کردم.یه شیشه پیاز سرخ کرده آماده کردم که برای چند وعده آماده داشته باشم،سوپ پختم... خیلی هم خسته شدم.
    بعد زهره یهو اومد پیشم.چند وقت پیش بهش گفته بودم هوس شربت زعفرون کردم.گفته بودم یه زمان همدان زندگی میکردیم؟؟ شربت زعفرون رو تو محرم های اونجا خورده بودم تو بچگیام... هیچی دیگه یه بطری برام شربت آورده بود ^_^
    جوجه هم تا همین الان مشغول بازی بود.
    خیلی خسته ام امشب اما حالم بد نیست.با همسر خوبیم تقریبا... خیلی حس عشق و عاشقی ندارم اما خدا رو شکر آرامش بهم برگشته.
    امشب یه کم توت فرنگی شستم و شکر پاشیدم فردا اگه زنده باشم مربا میپزم.از قشنگترین بوهای دنیاست.بوی توت فرنگی و مرباش ^_^
    جوجه هم الان خوابید.الان که یک شبه :/
    منم برم یه کم پیش همسر.خوابیده تو هال و میدونم الان بیدار میشه و تا صبح بیدار میمونه :(
    چرا به خودش هیچ رحمی نمیکنه واقعا؟ دیروز داشتم آرشیو عکسامون رو نگاه میکردم.این یکی دو ساله به طرز عجیبی پیر شده.نسبت به عکسای سه چهار سال پیش انگار ده سال گذشته:(  یه بخش اعظمیش حتما بخاطر الگوی خوابشه...

    همینا دیگه.
    عباداتتون قبول.
  • ۳۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

    یکشنبه

    سلام بچه ها...

    من پروژه ی قطع شیر جوجه رو استارت زدم ^_^ 
    یواشکی میگم اینو بهتون.با اینکه گاهی خیلی چسبیدنش و همش دست تو یقه ام کردنش و بیخودی ادای شیر خوردن دراوردنش عصبیم کرده و از هزارتا کار عقبم انداخته اما وقتی فکر میکنم تا یه ماه دیگه ، دیگه خودشو ولو نمیکنه تو جگرم منم بغلش کنم همچنان که با یه دست تو بغلم نگهش داشتم و با اون یکی دست لپ و پیشونی و زلفاشو نوازش میکنم چند لحظه یه بارم یه بوس عشقولانه میچسبونم رو سرش و میگم مامان عاشقته هاااا مامان دوستت داره هااا،شما عزیز دل مامانی هاااا.... یه اندوهی میشینه کف قلبم :(
    حالا لطفا نیاید بگید عه حتما باید تا دوسالگی شیرش بدی ها... من درمورد این زمانی که میخوام پروسه ی مکیدنش تموم شه تحقیقمو کردم و تصمیممو گرفتم.
    خوب جمعه روز شلوغ پلوغی شد.جوجه بدقلق شده بود.سر ظرفشویی دست به دامنم میشد و گریه میکرد.خلاصه جمعه اولین شب بعد تمیزی شد که باز با یه سینک پر ظرف خوابیدم.
    عصرش رفتیم بیرون.خیلی خوش گذشت.
    همسر هم که شب زنگ زد گفت اگه جوجه عصر خوب خوابیده وقتی برگشتم با همکارم بریم بیرون.
    جوجه هم که خوابشو کرده بود قبول کردم.
    این دومین بار بود با این همکارش بیرون میرفتیم.
    خیلی دختر خوبیه خانمش.تقریبا محجبه است.یعنی چادریه اما زلفاشو خیلی مرتب از بغل روسریش کج شونه میکنه کنار پیشونیش.خوش صحبته و آدمو معذب نمیکنه.راحته و اهل بگو بخند...
    خلاصه رفتیم یه جای جالبی.جوجه هم انقدر بازی کرد که هلاک طور تو بغلم خوابید موقع برگشتن و تا چهار صبح بیدار نشد.
    بعد اینکه برگشتیم من و همسر نشستیم میوه خوردیم یه عالمه.آخ جون دیگه شبکاریشم تموم شد و میتونیم باقی کتابمونو بخونیم.... دلم میخواد زود تر تموم شه.به قسمتای خوبش رسیدیم اما دیگه زیاد طولانی شده.
    شنبه یازده بیدار شدیم.
    همسر قبلا سر ظرفشویی مثلا اینجوری میگفت: بلاگر چه خبره اینجا :/ اون روز گفت بی زحمت آشغالای ظرفا رو پاک کن مرتب تو سینک بچین شب اومدم با هم بشوریم ^_^ 
    میدونید اخیرا یه کارایی میکنه.مثل دو تا نیمرو ریختن.یه بار هم زدن غذا...  خوب اینا عملا اصلا وقتی از من نمیگیرن یا باری از شونه ی من برنمیدارن اما حالمو خوب میکنن.همینکه حس میکنم تنهای تنها نیستم .همینکه توجه میکنه.حالا یه روز کم در حد یه خورش هم زدن یه روز خوب در حد پختن و شستن.... همینکه مدام با یادآوری اینکه اوضاع خونه داره آشفته میشه عذابم نمیده و بجاش واقعا یه قدم موثر برمیداره.همینکه اگه یه گوجه تو یخچال پلاسیده نمیگه عه یه گوجه پلاسیده و درو ببنده.گوجه رو برمیداره میندازه تو زباله ها...
    منم باهاش خیلی بهتر شدما.حواسم به خودمم هست.بنظرم شاید یه جاهایی انقدر غر میزنم انگیزه نمیذارم.اما الان جلو زبونمو میگیرم.یه روزایی که داره سخت میگذره حواسمو میدم به اینکه این لحظه تموم میشه بلاگر و صبر کن و چیزی نگو که ناراحتی بار بیاره.
    همیشه موفق نیستم اما با تمرینش به جاهای بهتر میرسم حتما...
    داشتم میگفتم دیر بیدار شدیم و نهار و صبحونه یکی شد رسما.بعدم همسر رفت شرکت.جوجه هم خوابید.دیگه داشتم چت میکردم گه زهره گفت گرسنشه.
    گفتم بیا خونه ی من و من یه چیز میپزم.خلاصه اومد و لوبیا پلو درست کردم و خوردیم و با جوجش عکس گرفتم کمی و گپ و گفت کردیم و بعدم جوجه هامونو بردیم دکتر.
    جوجه طفلی من یه هفته پیش یه هسته گوجه سبز قورت داد.اصلا ندیدم از پی پیش دربیاد.بعد او خیلی زور میزنه.نمیدونم حالا شایدم درومده من ندیدم.خلاصه دکتر دارو داد گفت تا هفته بعد اگه خوب نشد براش سونو مینویسه... خدا کنه خوب شه.طفلکم زور میزنه گریه میکنه.
    جوجه ی زهره هم رفلاکس داره.
    بعدم که برگشتیم و شبم همسر رسید و خبر خاصی نشد.
    امروز باز زهره و نفیسه رو دعوت کرده بودم.البته نفیسه روزه بود.
    نهار ماهی درست کردم.
    خوش گذشت دیگه.طبق معمول.حرف زدنامون.خندیدنامون.حتی اختلاف نظرامون.غروب هم اونا بلند شدن برن منم حاضر شدم برم بیرون.داروهای جوجه رو نگرفته بودم.یه کار کارت به کارتی هم داشتم.
    دیگه با نفیسه و همسرش رفتم.دستشون درد نکنه منو رسوندن جایی که میخواستم و خودشون برگشتن.
    نگم که چقدر بیرون بردن جوجه سخت شده.به سختی تو بغل میمونه.دلش میخواد بذارمش پایین.از طرفی برای تشخیص اینکه ما یه مسیر خاصی داریم کوچولوئه و وقتی میذارمش پایین میره تو مغازه ها یا بین پاهای جمعیت وول میخوره و بالا رو نگاه میکنه یا میره سراغ موتورای پارک شده.... میوه فروشی،یه سره میره داخل و میوه میخواد ^_^ 
    دیگه تندی کارامو انجام دادم و برگشتیم خلاصه .اما از اونجا که ساعت شده بود هشت و مطمئن بودم تو خونه نشستن مساویه با شیر خواستنش و خوابیدنش و در نتیجه تا دیروقت بیدار موندنش بعد بیداری،تو حیاط مجتمع موندیم و ساعت نه برگشتیم خونه.بعدم دوتایی شام خوردیم و جوجه الان نیم ساعتیه که خوابیده و منم منتظر همسرم...
    همینا دیگه....
    اینم از پستم.
    چقدر این بهار خوب بود.چه هوایی داشت.تو این هفت سالی که ساکن اینجام اینهمه بارون ندیده بودم.اردیبهشت خرداد و خنکی؟؟ اصلا ندیده بودم...
    خلاصه خدا رو شکر...

    امیدوارم حال تک تک شمام خوب باشه و لبخند به لب پستمو ببندید:)

  • ۱۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

    نو نواری ^_^

    سلاااام به همه...

    اون روزی که پست قبلی رو نوشتم زهره زنگ زد و گفت چهلمین روز زایمانشه و میخواد با بجش غسل چلگی کنن.گفت بریم کمکش.
    زهره خونش سر کوچمونه اما خوب نفیسه کلا یه خیابون جداست.خلاصه دوباره جمع شدیم.
    ووووویی بچه زهره خیلی قشنگه هزار ماشالا.لپووو قاچ قاچی؛سفییید....
    جوجه هم اینبار دیگه وایمیساد با تعجب نگاهش میکرد.بعد میومد سراغش و دیگه حسابی مراقبت لازم بود. دوست داشت دستش بزنه.خصوصا صورتشو.اما من نرم متمایلش میکردم به اعضای دیگه مثل پا و شکم...
    خلاصه زهره پرید حمام و من و نفیسه دوتایی بچه رو لخت کردیم دادیم بهش.من همش میرفتم درو باز میکردم نگاه میکردم... وای خیلی باحاله حمام کردن بچه.. دوست داشتم برم بگیرم بشورمش.اما خدایی خوشحال بودم زهره از پسش برمیاد و خودش انجام میده.آخرش رفتم داخل خشکش کردیم همونجا بعدم آوردمش بیرون.بدنشو لوسیون زدم.لباساشو پوشیدم و غش کردم براش.
    زهره هر روز یه بخشی از شیرشو میدوشه میندازه دور.بهش میگم حیفه بده جوجه.خخخ میگه نه نمیدم یه وقت دیدی بزرگ شدن عاشق هم شدن دخترمو بردید خارج. وای خیلی باحاله یعنی....
    دیگه دو سه ساعتی نشستیم و بعدم جوجه ی من پی پی کرد من برگشتم خونمون و پیش همسر موندم.
    خونه رو هم خدا رو شکر رسیدم سر و سامون بدم.
    ظرفا رو همسر شست.منم هال رو جارو زدم و سرامیکا رو با دستمال و اسپری پاک کردم...
    واقعا بعد اومدن کارگر انگار تمیزی مزه داده.دیگه تا حالا نذاشتم خونه اوضاعش داغون شه.شبا که جوجه میخوابه در حد یه ربع میام جمع و جور میکنم بعد میخوابم.
    امروز هم بالاخره لپ تاپ جانی که سفارش داده بودم رسید.حالا باید بدمش یکی ویندوز ایناشو نصب کنه.دکتر میم کجایی دقیقا کجایی. : دی
    اصلا پنجشنبه، روز روزِ من بود.یکیو آوردیم مبلامونو شست.وای تغییرش در حد قبل عمل بعد عمل شده.
    من خیلی خوشحالم که وقتی وسیله ای رو میخریم با عشق،واقعا همیشه عاشقش میمونم.
    مبلم یکی از اون وسیله هاست.عاشقشم.عاشق رنگ دلبرش و اون گل گلی های ملوسش.هربار از در بیرون میام داخل از دیدنشون مثل یه عضو جان دار خوشحال میشم.نخندیدا اما گاهی ازشون تشکر میکنم که یه بخشی از انرژی و روح خونه رو تامین میکنن ^_^
    بعدش نوبت آرایشگاه داشتم.همسر گفت نمیتونه هم تمیزکاری های بعد عملیات مبل شویی رو انجام بده هم جوجه رو نگه داره.خوب اون لحظه خیلی دلخور شدم اما تو آژانس به خودم اومدم.
    جوجه هم اونجا بهش یه دفترچه و مداد دادیم مشغول شد و کارمم سر جمع بیست دقیقه نشد.
    وقتی برگشتمم همسر رفت بیرون و بگم با چی برگشت؟؟ با یه عدد گوشی برای من^_^ آک نیست چند هفته استفاده شده اما حتی یه خط ریز روش نیست.
    بیچاره اصلا اشک تو چشماش بود وقتی گوشی رو بهم میداد.هی میگفت بلاگرررر ندی دست جوجه.بلاگررر مواظبش باش..بلاگر این یه بار بیفته تمومه هاااا...
    با وجود اینکه سامسونگ دوست نبودم اما بخاطر این گوشی که دلمو برد رسما با سامسونگ آشتی میکنم.
    همسر روز قبل هی میگفت اگه بخرمش خودم بر میدارمش این یکی رو به تو میدم.
    اول جبهه گرفتم گفتم حرفشم نزن اما وقتی گفت من همیشه بهترین گوشیا رو برای تو خریدم راستش جگرم کبااااب شد رسما.چون واقعا همینطوره.همیشه گوشی خوب.پرچم دار و گرون برای من خریده اما خودش همیشه چیزای معمولی.اصلا وقتی گوشی لمسی اومد بازار فقط برای من خرید.خودش تا مدتها یه گوشی معمولی داشت... هرچند ارزو میکنم الانم اون دوران بود و اصلا جفتمون گوشی معمولی داشتیم و اونهمه وقت ازاد رو تو جگر هم سپری میکردیم،اما خلاصه حرفم این بود که دلم سوخت و یهو گفتم باشه.گوشی جدیده مال تو.که دیگه همینکه دید از ته قلبم راضی ام گفت نه همون مبارک خودت باشه...
    اوووم دیگه حیا کنم.پاشم برم یه کم غذا بخورم گرسنمه.و بعدم برم بخوابم دیگه.ساعت یک و نیمه.
    دلم میخواد حتما رو این گوشی دست گرفتنم کار کنم.چی میشه گوشی هر روز رو اوپن باشه فقط آدم شبا قبل خواب یه کم براش وقت بذاره؟؟
    از فردا هم شیفت همسر عصرکار میشه.
    حتما باید هفته جدید شروع کنم درس خوندنو.وای دارم استرس میگیرم.قشنگ بگم اگه ماجرای مهاجرت نبود چه بسا مثل آدم میخوندم.من اینحا حتی به ارشد و دکترا هم فکر میکردم.اما خوب وقتی بریم باید ولش کنم دیگه.اونجا دوباره بچسبم.شوهرم اصرار داره اونجا تو باید درس بخونی حتما و حتی خواهرم.دیوونه کردن منو...  ولی واقعیت اینه میترسم.میترسم نتونم.زیادی مشغول درس شم و حوصلم سر بره.حالا ولش کن این حرفا رو... 
    من دیگه میرم ...
  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    مادر کافی

    سلام بچه ها.

    باز اومدم که هول هولی یه پست بذارم و برم.

    روزهام دارن تند تند میگذرن.رضایتم از حال و احوالم هفتاد از صده و اگه ازم بپرسید چرا جوابی ندارم...

    دیشب تو کتاب مادر کافی داشتم درمورد اهمیت ساعت مشخص برای برنامه غذایی میخوندم.اما اصلا تو زندگی ما چنین چیزی رعایت نمیشه متاسفانه.دارم خراب پیش میرم از این نظر...  فکر کن دیشب تا سپیده صبح بیدار بودم و جوجه هم خیلی خیلی دیر خوابید.بعد امروز دوازده بیدار شدیم.فرنی و شیرموز خوردیم.الانم که سه و نیمه هنوز نهار نخوردیم.و این افتضاحه.

    تو این مدت یه شب نفیسه و زهره رو با شوهراشون برای شام دعوت کردم.خیلی شب خوبی شد یادم رفت تو پست قبلی بنویسم.انقدر بگو بخند کردیم که ترکیدیم.

    دیروز داشتم به همسر میگفتم دلم براشون خیلی تنگ میشه وقتی بریم.گفت فرفر چی.

    گفتم برای اونم تنگ میشه.گفت یعنی زهره اینا رو بیشتر دوست داری؟

    گفتم بحث دوست داشتن نیست واقعا.همشونو دوست دارم واقعا.اما دلم برای حال و هوام که شاد و شنگول و پرانرژی میشم با زهره اینا بیشتر تنگ میشه.

    از فرفر فقط تلفنی و اس ام اسی خبر دارم مدتیه.از وقتی جریان خواستگاری و عقد ایناش اتفاق افتاد اصلا وقت نداشته.

    دیشب هم نرگس رو دعوت کردم.با شوهرش.جفت شوهرامون شبکار بودن.وای دیروز همش فکر میکردم کار خاصی که ندارم و خیلی وقت دارم اما خوب یهو خوابیدن پسرم همه چیزو عقب انداخت و لحظه ای که نرگس زنگ زد گفت تو پارکینگیم گفتم خدا بکشدت چرا انقدر زود اومدی و تا بیان بالا من و شوهرم داشتیم میدویدیم تو خونه و جوجه هم گریه میکرد... 

    همسر ها که رفتن ما تا چهار صبح فیلم دیدیم.حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.در مورد بچه.دیدگاهامون درباره تربیتش.خانوادمون.شوهرامون.ضعفای شخصیتیمون.میوه زدیم.شیرموز بستنی خوردیم.و داشتیم میترکیدیم وقتی خوابیدیم.

    جوجه هم خیلی دیر خوابید.ذوق داشت که نرگس کنارمون بود.هی شیر میخورد هی پامیشد میرفت خودشو قشنگ تو جیگر نرگس فرو میکرد دلبری میکرد باز میومد پیشم...

    ساعت هفت صبحم که نرگس رفت.

    آهان یه شبم من و نفیسه بعد شام با شوهرامون رفتیم خونه زهره.چشم روشنی قدم مبارک جوجه اش.اون شبم بی نظیر بود.

    امتحانات دانشگاهم از بیست و دوم شروع میشن.هنوز نخوندم....

    شماره دوزیمم که تموم شد و دیدید.اکثر اونایی که انقدرم تشویقم میکردن یهو غیب شدن.کلا کمتر کسی زیر پستم کسی رو تگ کرده.هر کی هم استوری کرده به تقاضای خودم بوده.البته که من نهایتا مطمئنم که میفروشمش و به مراد قلبم میرسم اما خوب دیگه.... 

    اوووم دیگه چی بگم؟ 

    مامان طفلیم با این سن و سالش موقع وضو گرفتن افتاده و مچ و ساعد دستش خرد شده.دکترش گفته باید جراحی شه اما ودش اصلا زیر بار نمیره و فعلا از نوک انگشت تا بالای ازوش برای دو ماه رفته تو گچ.

    الهی فداش بشم.شنیدن صداش وقتی درد داره اما هی میگه عزیزم من خوبم نگرانم نباش به قلبم چنگ میزنه.دوست دارم زودتر ببینمش سر و روی ماهشو بوسه بارون کنم.

    دوست داشتم دستم تو جیب خودم بود هی فرت و فرت براش کادو میخریدم.

    خیلی دوست دارم برای خانوادم کارهایی بکنم که همش خوشحال باشن اما چه کنم که سقف این آرزو بلنده و دست من کوتاه...

    امروز برنامم چند تا تماس تلفنی برای احوالپرسی و نوبت دکتر و ارایشگاهه.خونه قشنگمونم جارو میخواد.خدا کنه بتونم آثار مهمونی دیشبو کلا پاک کنم امروز.تلاشمو خواهم کرد خلاصه...

    به خدا میسپارمتون.فعلا...

  • ۱۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

    رجوع شود به اینستاگرام

    سلام بچه ها

    به اینستاگرامم سر بزنید و پست آخرم رو ببینید.

    :)

    لینکش تو یکی از سربرگ های بالای وب موجوده.

  • ۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۸ خرداد ۹۷

    رمضان

    دوستان سلام.

    طاعاتتون قبول باشه.چه روزه میگیرید چه نمیگیرید زیر سایه رحمت خدا باشید الهی..


    بین پستهام که فاصله میفته نوشتن خیلی سخت میشه.انگار رشته ی کلامم پاره شده.

    از این روزهام بخوام بنویسم خوب روزهای اول بعد مشاوره و نوشتن پست قبلیم،‌به طرز معجزه واری همه چیز در جهت خوب شدن حال من در جریان بود...

    زحمت نمیکشیدم اما چیزی که میخواستم صاف میفتاد تو دامنم انگار...

    همسر خوش اخلاق شده بود.

    یه شب ظرف میشست خودکار.یه شب کنارم آب میکشید.سه بار غذا درست کرد.

    یه شب وسط گوشی بازیش یهو گفت بلاگر؟؟ ‌بیار باقی کتاب رو بخون دیگه... 

    من شاخ دراوردم.هنوز گوشی رو کنار نمیذاره اما حواسش رو به کتاب هم میده و این از حرفایی که وسط خوندنم میزنه،‌از غلط های تلفظیم که اصلاح میکنه کاملا معلومه...

    من متوجه شدم برای کارگر گرفتن و تمیز کردن خونه مدتهاست داشتم پیش خودم بهونه ریز و درشت میاوردم.نمیدونم چرا انقدر مقاومت میکردم.یه بخشیش خسیس بازی بود.

    اما یه روز دلمو زدم دریا و زنگ زدم خانمی که شمارشو از نفیسه گرفته بودم.

    یه خانم درست هم سن خودم.که یه دختر ده ساله و یهه پسر هفت ساله داشت و با یه بچه ی چهار ماهه اومده بود خونه ام :/

    ‌میگفت وقتی چهل روز از زایمانم گذشت دوباره شروع کردم کار کردن.

    تو روستا زندگی میکرد و تقریبا خانواده ای نداشت.بچه ی طلاق بود و طفلک بین مادر پدری که جفتشون ازدواج کرده بودن کلا فراموش شده بود انگار.

    یه شوهر داشت که کار نمیکرد.مینشست خونه میخورد و میخوابید و سیگار میکشید.

    خیلی ازش خوشم اومد.

    خیلی تحسینش میکنم.

    به جای نشستن تو خونه و منت شوهرشو کشیدن که بره کار کنه خرج زندگی رو بده،‌بجای صبح تا شب شب تا صبح اشک ریختن و از بدبختی نالیدن و جا گرفتن تو نقش قربانی،‌میرفت خودش کار میکرد و خرجشونو درمیاورد.باورتون میشه یه پراید برا خودش خریده بود که رفت و آمدش آسون باشه؟ ‌باورتون میشه برام از کتابایی میگفت که میخونه؟ ‌باورتون میشه انقدر خوشتیپ بود و چنان آرایش نازی کرده بود که نگو؟

    ‌انقدرم ماشالا بگو و بخند و با انرژی و مثبت بود که.

    خلاصه کل خونه رو برام مثل دسته ی گل کرد.

    هفتاد هزار تومنم گرفت.

    من فکر میکردم نهایت پنجاه میشه اما خوب پشیمون نیستم.

    اولین تنش با همسر بعد رفتن اون شد.

    وقتی رفت همسر میخواست بره حمام.یهو گفت وای بلاگر دیوارای حمامم شسته بیچاره.

    گفتم آره دستش درد نکنه راضی ام ازش.

    بعد دوباره گفت بیچاره شب باید همش دستاش درد بگیرن:/

    ‌اینجا بود که یه چیزی تو دلم وول خورد و حالم گرفته شد.

    روزایی که جوجه میرفت خونه مادرشوهر زهره میدونید من چقدر کار میکردم؟ ‌یعنی تا وقتی جون داشتم و وقت... یکسره میشستم میسابیدم بدو بدو،‌گردگیری،‌پختن و فریز کردن... اما تا حالا نشده بود همسر بگه وای حتما خیلی خسته شدی و دستات درد میکنن.چقدر زحمت کشیدی.وای حتی فلان جارم شستی :/

    ‌و این اولین انتقادی بود که ازش کردم و همینا رو بهش گفتم.

    غش غش خندید فقط.

    بعد اون همش درگیری پیش اومد. سر مهمون اومدن.مهمونی رفتن.لباس من تو مهمونی.

    این شد که یه بار دیگه باهاش حرف زدم و با اینکه لحنم آروم بود اما خوب انتقاد بود دیگه.و کم کم دوباره فاصله و فاصله و فاصله گرفتیم.

    خوب بنظرم بعد هفت سال زندگی خیلی مسخره است یهو بگه مثلا پیش دوستم لباس یقه باز نپوش  :/ ‌انگار منو هی لختی پتی از پیش این و اون جمع کرده...

    میشناسمش یه کم که شل بگیرم باید تو همه لباسام دخالت کنه.چرا فکر میکنه صاحب منه ؟ ‌یا عقلش بیشتر میرسه تو پوشش من ؟ ‌یا سلیقه ی من باید سلیقه ی خودش باشه ؟ 

    ‌مثلا ترجیح میده جای یه شومیز آستین بلند زیر باسن با شلوار یه لباس حتی آستین کوتاه بپوشم عین خلا روسری هم سرم کنم باهاش دامنمم اگه کوتاه باشه اما جوراب شلواری زیر باشه اشکال نداره...  خوب وقتی آستین کوتاهه روسری چی میگه...  کلا موقع بلوز شلوار پوشیدن احتمالا آرزو میکنه من از ناف تا زانو نداشته باشم کلا... اونم با این اندام نحیف چهل و نه کیلوییم  :/

    ‌خلاصه بهش گفتم بجای اینکه مرتب بگی روسری رو بکش جلو گردنت ،‌اینو بپوش اونو نپوش یا تشخیص بدی پیش چه آدمی چه تیپی بزنم یه بارم که شده آماده که میشم دو تا قسمت خوبشو بگو.خانم چقدر برازنده است این لباس.عزیزم چقدر این رنگ بهت میاد.خانمی چه قشنگ شدی...   یا اصلا کلا نظر نده دیگه عجبا....

    اوووم از اینا بگذریم حالم بد نیست.

    انگیزه دانشگاه و درس ندارم اصلا.

    این روزهام کتاب و بازی با جوجه و شماره دوزیه.

    یه تابلو هوم سوییت هوم زدم که بفروشم برای خونه سازی زلزله زده ها.

    گل و قلباش مونده.احتمالا تو پست بعد عکسشو بذارم.

    خوب دیگه من پستو میبندم.پسرم داره بیدار میشه.همسر هم خوابه و امشب اولین شیفت شبکاریشه...

    به خدا میسپارمتون.

    برای هم دعا کنیم.برای شادی و خوشی و سلامتی هم....

  • ۲۱ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۴ خرداد ۹۷

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر