سلاااام به همه...

اون روزی که پست قبلی رو نوشتم زهره زنگ زد و گفت چهلمین روز زایمانشه و میخواد با بجش غسل چلگی کنن.گفت بریم کمکش.
زهره خونش سر کوچمونه اما خوب نفیسه کلا یه خیابون جداست.خلاصه دوباره جمع شدیم.
ووووویی بچه زهره خیلی قشنگه هزار ماشالا.لپووو قاچ قاچی؛سفییید....
جوجه هم اینبار دیگه وایمیساد با تعجب نگاهش میکرد.بعد میومد سراغش و دیگه حسابی مراقبت لازم بود. دوست داشت دستش بزنه.خصوصا صورتشو.اما من نرم متمایلش میکردم به اعضای دیگه مثل پا و شکم...
خلاصه زهره پرید حمام و من و نفیسه دوتایی بچه رو لخت کردیم دادیم بهش.من همش میرفتم درو باز میکردم نگاه میکردم... وای خیلی باحاله حمام کردن بچه.. دوست داشتم برم بگیرم بشورمش.اما خدایی خوشحال بودم زهره از پسش برمیاد و خودش انجام میده.آخرش رفتم داخل خشکش کردیم همونجا بعدم آوردمش بیرون.بدنشو لوسیون زدم.لباساشو پوشیدم و غش کردم براش.
زهره هر روز یه بخشی از شیرشو میدوشه میندازه دور.بهش میگم حیفه بده جوجه.خخخ میگه نه نمیدم یه وقت دیدی بزرگ شدن عاشق هم شدن دخترمو بردید خارج. وای خیلی باحاله یعنی....
دیگه دو سه ساعتی نشستیم و بعدم جوجه ی من پی پی کرد من برگشتم خونمون و پیش همسر موندم.
خونه رو هم خدا رو شکر رسیدم سر و سامون بدم.
ظرفا رو همسر شست.منم هال رو جارو زدم و سرامیکا رو با دستمال و اسپری پاک کردم...
واقعا بعد اومدن کارگر انگار تمیزی مزه داده.دیگه تا حالا نذاشتم خونه اوضاعش داغون شه.شبا که جوجه میخوابه در حد یه ربع میام جمع و جور میکنم بعد میخوابم.
امروز هم بالاخره لپ تاپ جانی که سفارش داده بودم رسید.حالا باید بدمش یکی ویندوز ایناشو نصب کنه.دکتر میم کجایی دقیقا کجایی. : دی
اصلا پنجشنبه، روز روزِ من بود.یکیو آوردیم مبلامونو شست.وای تغییرش در حد قبل عمل بعد عمل شده.
من خیلی خوشحالم که وقتی وسیله ای رو میخریم با عشق،واقعا همیشه عاشقش میمونم.
مبلم یکی از اون وسیله هاست.عاشقشم.عاشق رنگ دلبرش و اون گل گلی های ملوسش.هربار از در بیرون میام داخل از دیدنشون مثل یه عضو جان دار خوشحال میشم.نخندیدا اما گاهی ازشون تشکر میکنم که یه بخشی از انرژی و روح خونه رو تامین میکنن ^_^
بعدش نوبت آرایشگاه داشتم.همسر گفت نمیتونه هم تمیزکاری های بعد عملیات مبل شویی رو انجام بده هم جوجه رو نگه داره.خوب اون لحظه خیلی دلخور شدم اما تو آژانس به خودم اومدم.
جوجه هم اونجا بهش یه دفترچه و مداد دادیم مشغول شد و کارمم سر جمع بیست دقیقه نشد.
وقتی برگشتمم همسر رفت بیرون و بگم با چی برگشت؟؟ با یه عدد گوشی برای من^_^ آک نیست چند هفته استفاده شده اما حتی یه خط ریز روش نیست.
بیچاره اصلا اشک تو چشماش بود وقتی گوشی رو بهم میداد.هی میگفت بلاگرررر ندی دست جوجه.بلاگررر مواظبش باش..بلاگر این یه بار بیفته تمومه هاااا...
با وجود اینکه سامسونگ دوست نبودم اما بخاطر این گوشی که دلمو برد رسما با سامسونگ آشتی میکنم.
همسر روز قبل هی میگفت اگه بخرمش خودم بر میدارمش این یکی رو به تو میدم.
اول جبهه گرفتم گفتم حرفشم نزن اما وقتی گفت من همیشه بهترین گوشیا رو برای تو خریدم راستش جگرم کبااااب شد رسما.چون واقعا همینطوره.همیشه گوشی خوب.پرچم دار و گرون برای من خریده اما خودش همیشه چیزای معمولی.اصلا وقتی گوشی لمسی اومد بازار فقط برای من خرید.خودش تا مدتها یه گوشی معمولی داشت... هرچند ارزو میکنم الانم اون دوران بود و اصلا جفتمون گوشی معمولی داشتیم و اونهمه وقت ازاد رو تو جگر هم سپری میکردیم،اما خلاصه حرفم این بود که دلم سوخت و یهو گفتم باشه.گوشی جدیده مال تو.که دیگه همینکه دید از ته قلبم راضی ام گفت نه همون مبارک خودت باشه...
اوووم دیگه حیا کنم.پاشم برم یه کم غذا بخورم گرسنمه.و بعدم برم بخوابم دیگه.ساعت یک و نیمه.
دلم میخواد حتما رو این گوشی دست گرفتنم کار کنم.چی میشه گوشی هر روز رو اوپن باشه فقط آدم شبا قبل خواب یه کم براش وقت بذاره؟؟
از فردا هم شیفت همسر عصرکار میشه.
حتما باید هفته جدید شروع کنم درس خوندنو.وای دارم استرس میگیرم.قشنگ بگم اگه ماجرای مهاجرت نبود چه بسا مثل آدم میخوندم.من اینحا حتی به ارشد و دکترا هم فکر میکردم.اما خوب وقتی بریم باید ولش کنم دیگه.اونجا دوباره بچسبم.شوهرم اصرار داره اونجا تو باید درس بخونی حتما و حتی خواهرم.دیوونه کردن منو...  ولی واقعیت اینه میترسم.میترسم نتونم.زیادی مشغول درس شم و حوصلم سر بره.حالا ولش کن این حرفا رو... 
من دیگه میرم ...