بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

آخرین روز نوشت :|



سلام :)

وقتهایی که خیلی عمیق به این سرعت گذر زمان فکر میکنم دلم میگیره.
یکجورهایی انگار نه انگار که همین دیروز سال تحویل شد و ما خوابالو خوابالو نشستیم پای هفت سین و یا مقلب القلوب خوندیم :/
انگار نه انگار همین چهار ساعت دیگه فروردین 95 تموم تموم میشه !

یکجور استرس غریبی هست که همش بهم میگه لحظه ای که دیگه از زندگی تو این دنیا کاملا امید میبُرَم و میفهمم لحظه ی رفتنم نزدیکه باز همین امروز برام مثل دیروزمه انقدر که نفهمیدم چطوری گذشته ...

و خوب مرگ کمی منو نگران میکنه..
پریشان میکنه..
 دروغ چرا؟ خیلی نگرانم میکنه..

شنیدم  کسایی که خیالشون بابت اعمالشون راحته از مردن نمیترسن..
اما من همیشه حتی وقتی خیلی به خودم اطمینان داشتم هم میترسیدم.. از دنیای نادیده...  >_<

بگذریم حالا از این جریان :)
با لبخند ادامه بدیم ادامه ی پست رو.. اون هم از نوع ملیحش ^_^

اوضاع من با همون روند خوبی که شروع کرده بودم داره ادامه پیدا میکنه..
نه اینکه زندگی سخت نباشه..
نه که کسی رو اعصاب نباشه..
اما دل من از وابستگی به همه ی آدما آزاد شده..
و خوشحالم از این بابت.
حالم یجوریه که تو دلم و برای خودم شادم..
نه خبر بدی اونقدر ناراحتم میکنه که بشینم زار زار گریه کنم.
نه خبر واتفاق خوبی اونقدر از خود بی خودم میکنه که فراموش کنم میگذره.
و از این بابت هم خوشحالم..

با خودم به جاهای خوب خوبی رسیدم :)

از زبان بگم که هر چه آتیش عشقم به یادگیریش شعله ور تر میشه سختی ها و پیچ و خم هاشم برام بیشتر میشه.. هنوز اونقدر که باید نتونستم براش وقت بذارم.به جز دیروز که  سه ساعت نشستم پاش..
یه سایت معرفی میکنم برای علاقه منداش: کلیک
عالیه اینجا...
چون معلمهاش واقعا انگلیسی زبان هستن و من تاحالا هر گرامری رو نفهمیدم اینجا مشکلم رو حل کرده :)
امید که مفید باشه برای شما هم :)

دیروز یه شکلات برای اولین بار درست کردم که عالی شد.پست بعدیم حتما دستورش رو خواهم گذاشت.
همسر میخوره و میگه :

اینو واقعا تو درست کردی؟؟
بله ^_^

یعنی واقعا؟؟
اوهوم ^_^

میدونی؟؟ میخوام بهت بگم عالی شده.. از تو بعید بود اصن ^_^
:| کچل!

راستش حالا که سعی میکنم کمتر بنویسم و اگه پستی میذارم یه چیز خوبی داشته باشه توش برای یاد گرفتن یا لذت بردن بیشتر خل شدم و تو خونه با خودم گپ و گفت میکنم ^_^
تو سرم پست میذارم.
تو سرم کامنت میذارم.
تو سرم جواب کامنت میدم ^_^

آهان اینو گفته بودم که کتاب شازده کوچولو رو خوندم.اما دیشب متوجه شدم یه سری جمله ها هست که تحت عنوان برگرفته از کتاب شازده کوچولو این ور و اون ور خونده بودم و خیلی هم عالی بودن.. خصوصا تو قسمت های مکالمه ی روباه و شازده. اما اصلا تو کتاب من نبودن اینا :/
چرا واقعا؟؟ کسی میدونه؟ کتاب نسخه ی کامل و ناقص داره تو بازار؟؟ جریان چیه؟

خوب دیگه کم کم پست رو ببندم و برم شام و نهار فردا رو درست کنم :)


+ امیدوارم اردیبهشتِ خوب و لذت بخشی پیش روتون باشه :)

+ یه سری دوستای عزیز هستن تا آدم نره براشون کامنت نذاره نمیان وب آدم.عزیزان من لازم نیست بخاطر پس دادن کامنت قبول زحمت کنید واقعا :/ 

+ آماده ی درست کردن شکلات باشیداااا :)

+ برای بعضی کاراش میشه جون داد :)
وقتی زنگ میزنه میگه برو دست بکن تو جیب کاپشنم.. دیشب برات یه چیزی آورده بودم یادم رفت بهت بدم.
و تو اینا رو پیدا کنی و عطرشون مستت کنه ^_^ کلیک

+ روح مهرداد اولادی شاد .

+ تَن مَپَروَر زانکه قُربانیست تَن
   دل بِپَروَر,دل به بالا میرَوَد...   *حضرت مولانا*






  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۹۵

    ستایش نوشت :(

    سلام :)


    در پی جریان مورد تجاوز واقع شدن و با چاقو کشته شدن و بعد با اسید سوزونده شدنِ ستایشِ 6 ساله ی افغان به دست پسر ایرانی,

    یه عده اومدن فیسبوک و باقی فضاهای مجازی برای همدردی پست گذاشتن و به شدت محکوم کردن این جریان رو.

    بعد زیر پستاشون هم مثلا نوشتن :

    من ستایش هستم.

    من دوست مردم افغانستان هستم.


    من هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم هایی که این پستها رو خوندن با تاسف و اشک تو چشم خوندم و هنگ کردم..  و خوب خیلی هم برام قابل ستایش بود این سبک همدردی.

    بعد یه عده ی دیگه با کامنت های کم و بیش خواهر مادری :/ گفته بودن چرا مساله ی ایرانی افغانی بودن رو عنوان میکنید و بحث نژادی راه میندازید؟

    بعد گروه اول در جواب براومده بودند که اگه جریان برعکس بود باز هم میگفتید نباید بحث نژادی بشه؟؟

    و من همچنان حق رو به گروه اول میدادم..

    اما امشب..

    امشب که ساعت هشت و نیم داشتم از کلاس برمیگشتم .

    امشب که از کنار ساختمون های نیمه کاره که معمولا یکی دو تا کارگر توش میمونن شبا که مصالح دزدیده نشه رد میشدم.

    امشب که تو کوچه ی خلوت از ترس  دوان دوان خودم رو به خونه رسوندم و همش توهم این که الان یکی دنبالمه با من بود ,به گروه دوم بیشتر فکر کردم..

    به نظرم ذات این جریان اونقدری قبیح هست که مساله ی ملیت فاعل و مفعول اهمیتش خیلی کمرنگ میشه..

    به نظرم تو پست های گروه اول به اون چیزی که توجهی نشده بود زنا و دخترای امثال منن..

    زنا و دخترای امثال من که تو چنین شهرایی زندگی میکنن که جمعیت افغان توش زیاده و حالا هرچقدر که قبلا میترسیدن به خاطر مسایلی که کم نبوده تعدادشون ,باید هزار برابر بیشتر بترسن که مبادا وسیله ی انتقام واقع بشن :((


    اونم تو شرایطی که خانواده ی ستایش اونقدری فهیم بودن که تاکید کردن مساله ربطی به ایرانی و افغانی بودن نداره و اون پسر ممکن بود این بلا رو سر یه دختر ایرانی بیاره ...

    چی میشد اگه فقط با خانواده ی ستایش همدردی میکردید؟؟ چی میشد یه شبه به فکر این نمیفتادید که حق افغان ها از نظر نداشتن حق بیمه و و جای دو نفر کار کردن و با حداقل حقوق کار کردن  چقدر تو کشور ما تضییع شده؟ چی میشد دو تا ملیت که دارن کنار هم زندگی میکنن بیشتر از این به جون هم نمینداختید..؟؟؟

    حالا اگه همین فردا یه اتفاق مشابه فقط برعکسش برای خونخواهی بیفته... همین گروه اول صداشونم درنمیاد :((



  • ۲۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۹۵

    دماغ سوخته نوشت :/

    سلام علیک :)


    دیروز طی یک حرکت انتحاری پیشنهاد سینما رفتن دادم.دسته جمعی با آبجی اینا.. و از اونجا که این روزها سینما غلغله است شال و کلاه کردم و رفتم برای دو سانس بعد بلیط تهیه کردم :)

    50 کیلو آلبالو..  کوچه ی بی نام از نظر ارزش دیدن به نظرم قوی تر بود اما اینم عالی بود برای فان و این صحبتا..

    تا حالا هر بار رفتم سینما خیلی خلوت بوده یعنی نهایتش با ده بیست نفر دیگه تو یه سالن که از اون بیست نفر حد اقل شش نفرشون (سه جفت) اون پشت مشتا در حال عملیات منشوری بودن و گاهی ما رو با صداهای ملچ مولوچ و آی بیشعور دردم اومد و قهقهه های مشکوک یهویی غافلگیر کردن :/

    اما این بار جای سوزن انداختن نبود . و خوب وقتی با یه عالمه آدم یه چیزی رو نگاه میکنی و یهو قهقهه تو سالن میپیچه یا صدای دست و سوت های همگانی واقعا حال آدم خوب میشه :))


    امروز هم که شیفت همسر عوض شد و یک و نیم ظهر رفت سر کار :)

    این شیفت رو دوست دارم..

    رفتنشو میفهمم .اومدنشو میفهمم . و مهم تر اینکه عصر رو تنهام و میتونم به یه عالمه کار برسم..

    ساعت پنج که شد رفتم بدو بدو تخمه و کرانچی و پاپ کرن و آلوچه و طالبی خریدم که فوتبال ببینم و از خودم پذیرایی کنم :)

    اونم که یه جور پیش رفت جا داشت آخرش هوادارای پرسپولیس تو آزادی یکصدا شعرِ بوی دماغ سوخته میاد رو برامون بخونن :))

    حالا وسط بازی دوستم اس ام اس زده بلاگر! من تلویزیونم خرابه بازی رو لحظه به لحظه گزارش کن..

    بعد یه جا که پرسپولیس میخواست گل بزنه رحمتی اول با دست گرفت بعد با پا میگم حمیده! رحمتی ترکوووووند..

    میگه رحمتی کیه؟؟؟

    میگم خاک تو سرت دروازه بانمونه دیگه ^_^

    دو دقیقه دیگه اس داده بلاگر ! دربی چیه؟؟

    اصلا اون لحظه میخواستم زمین دهن وا کنه برم توش.. تا این حد از اینهمه فوتبالی بودنش به وجد اومده بودم :دی


    برای امروز تو دفترچه ام یه چندتا کار مهم نوشته بودم.هر چند که ساعت اوج انرژی من 2 تا 6 عصره اما باز میخوام پست رو که بستم برم دونه دونه انجامشون بدم :/


    شنبه ی خوبی در پیش داشته باشید عزیزان :)


  • ۲۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۷ فروردين ۹۵

    چهارشنبه نوشت :)

    سلام و عرض ادب دوستای خوبم :)

    خدا رو هزار مرتبه شکر که امروز رو هم دارم با سلامتی تن و شادی دل تموم میکنم :)

    امیدوارم برای شما هم همینطور و با حس خوب به پایان برسه..


    دیشب موقع خواب به همسر اس ام اس زدم که صبح برام یا حلیم بخره یا کله پاچه ...

    میدونم چقدر سخته شب کار باشی و صبح که داری دیوونه میشی از خستگی و خواب زنت سفارش کله پاچه داده باشه .اما دستش درد نکنه با کله پاچه برگشته بود خونه و صبح که بیدارم کرد صبحانه بخوریم کلی جیگرم حال اومد ^_^

    قسمت بدش این بود که دیشب حدود چهار صبح خوابیده بودم و همینجور یه چشم باز,یه چشم بسته از صبحانه ام لذت بردم و یه کمی که بیدار نشستم دیدم دارم از وسط نصف میشم باز دراز به دراز افتادم >_<

    چشم که باز کردم ساعت دوازده بود..


    نهار نداشتیم که هیچ حوصله ی پخت و پز هم نبود :/

    راستش آخر ماهه و این چند روز همش گفتم بذار سر برج شه برم یه خرید کلی اینه که چیزایی که احتیاج داریم رو تک تک نمیخرم.. این هم مزید بر علت میشه که آشپزی نکنم .. آخه همش تکراری میشه..

    خلاصه همسر هم بیدار شد و نشست یه ذره بازی کرد .. منم نگاش میکردم دورادور .بهش فکر میکردم..

    تازه که ازدواج کرده بودیم خیلی باحال بود..

    مثلا میرفتم دانشگاه برمیگشتم میدیدم خونه مثل دسته گله :/

    میرفتم سفر میومدم خونه مثل دسته گل بود :/

    خیلی دمش گرم بود اون وقتا >_<

    بعد اینا هیچی شوهرم یه آشپز عالیه..

    قیمه درست میکنه.. فسنجونش حرف نداره.. کتلت من یادش دادم.. ماکارونی هاش بی نظیره... سوپ فقط سوپای خودش.. و خیلی چیزای دیگه!

    اما اصلا دیگه از این خبرا تو خونمون نیست که چیزی بپزه..

    دور و برمو نگاه کردم .اوضاع خونه رو و تو فکرم این بود که چرا دیگه هیچ کاری نمیکنه تا به زور ازش نخوام ؟

    چند روز بود حال جسمیم خوب نبود و اون بی حوصلگیه هم که اومده بود.. این شد که این چند روز که میگم خیلی همه چیز به هم ریخت یهوو..

    ظرفا دیر به دیر شسته شد.. غذا از سر اجبار پخته شد.. خوب همین که فکر میکنم چند روز در ماهم نمیتونم استراحت کنم کسی باهام همکاری نمیکنه بیشتر با بی میلی انجام میدادم کارا رو..

    تو همین فکرا بودم که اومد نشست کنارم..

    چی شده؟

    هیچی!

    خوب چرا قیافه ات ناراحته اینجوری؟

    حوصله ندارم ...

    چرا حوصله نداری؟

    چون که سر رفته..

    آخه چرا؟

    به خاطر تو!

    مـــــــــــــــــــــن ؟؟ o_O

    همسر این چه وضعشه؟ من اگه غذا نپزم تو هم انگار نه انگار.. تا سقف آشپزخونه ظرف جمع شه من نشورم تو هم انگار نه انگار.. خونه رو کثافت بگیره دست نزنم تو هم انگار نه انگار. همش وظیفه ی من میدونی این کارا رو بکنم؟ خوب منم خدمتکار نیستم که یه جا خسته میشم.انتظار کمک دارم.انتظار دیده شدن دارم.. حال این چند روز منو دیدی اما انگار نه انگار .. خوب بعد میگی چرا ناراحتم :( فردا پدر شدی هم اینجوری کمک حالم میشی؟

    فکر میکنه میگه کاملا حق با توئه.معذرت میخوام .از این به بعد بیشتر حواسم بهت هست..

    میرم یه تیکه سینه مرغ که جدا کرده بودم برای اولین بار ته چین پختن و قسمت نشده بود رو میذارم تو زود پز...

    دیگه خودش پا میشه مرغ سرخ میکنه.گوجه سرخ میکنه.برنج میپزه.ظرفا رو تا دونه ی آخر میشوره.

    منم میرم حمام .لباس و کتابای کلاسمو مرتب میکنم.بدون اینکه استرس خونه و زندگی و کار عقب افتاده داشته باشم..

    غذا رو ساعت چهار اینا میخوریم :)

    دیگه بعدش من رفتم کلاس و چقدر هم کلاس عالی بود.. یه همکلاسی جدید اومده هرچند مثل برج زهر ماره اما دو سال همش از من کوچکتره و اینطوری خیالم راحت تر شده :)

    آخر کلاس میبینم اس اومده.

    همسر میگه پایین منتظرتم..

    چه بارون خوبی میبارید :)

    گفت پیاده بریم؟ گفتم باشه..

    رفتیم من دو تا دفتر خریدم.

    بعدم رفتیم کافه.. سلفی ملفی گرفتیم.. خیلی خوب بود.. باز قدم زدیم تا خونه.. بعدم که همسر رفت سر کار :(



    + همچنان باشگاه میرم.. خوبه :) خیلی خوب :))

    + دوست دارم برای روز مرد کیک درست کنم.. یه کیک اسفنجی که بتونم خامه بکشم روش و تزئینش کنم..

    + همیشه که میرم شمال دوستان سفارش های زیادی دارن :/ بلاگر برامون سبزی محلی بیار.ماهی بیار.رب آلو بیار.زیتون بیار.. فصل گوجه سبز و پرتقال هم که هر وقت مامان یه عالمه بهم میده هیچوقت تنها خور نبودم..  اما نمیدونم چرا وقتش که میشه یا کسی برام از این کارا نمیکنه یا تا میگم اگه میشه فلان چیز رو بیار یه جوری در آن واحد شماره کارت اس ام اس میکنه که انگار من میخوام فرار کنم :(

    یکی از دوستان خونه ی مادر شوهرش بود.ازش خواستم برام شِنگ بیاره..  و یه پک روغن شتر مرغ که آشنای نزدیکشون اصلش رو تولید میکنه..

    روغن شتر مرغه رو گرفته میگه بذار خودم استفاده کنم ببینم خوبه یا نه بعد برای تو بگیرم :/

    شنگ هم نیاورد.واقعا نه اینکه نمیتونست بیاره.. با خودش فکر کرد زیادم مهم نیست حالا بلاگر شنگ نخوره میمیره؟؟

    بعد امروز زنگ زده میگه سرسنگین شدی قبلا یه اسی یه زنگی الان هیچی.. با خودم گفتم حتما بخاطر شنگ قهر کردی..

    یعنی تا بیخ گلوم اومد بگم آره اما چون خانم دوست شوهرمه خوردم حرفمو گفتم الان فکر میکنن بخاطر شکممه ... درحالی که دلخوری من بخاطر معرفت نداشته ی دوستامه..  بدتر از همه اینکه این خصلت مشترک اکثریت قریب به اتفاق دوستامه.. با طرف 18 ساله دوستم اصلا هیچی به هیچی یه جورایی :/ این که دیگه جای خود داره ...


    +فریادِ مَردُمان همه از دستِ دشمن است
    فریادِ "سعدی" از دلِ نا مهربانِ دوست...


    +شنگ یه سبزی محلیه... میزنن تو آبغوره یا سرکه نوش جان میکنن :)


    + دستور شیرینیِ قبلی رو برداشتم.. حیفم اومد اونقدر روغن بخورید :/ بخاطر نظراتی که به ملکوت اعلا پیوندشون دادم عذر میخوام :(


    + شازده کوچولو تموم شد... خوب بود... قشنگ بود... عمیق تر از اون بود که بتونم با یه قشنگ بود ازش بگذرم...

    + دلم داره برای یه عدد نی نی داشتن پرررر میزنه... خدایا اوضاع زندگی و مالی رو یه کم ردیف کن برامون پیر شدیم :(

    +ای جونم واسه این عکس اصن :)))

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵

    لبخندانه نوشت :)

  • ۳۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۲۴ فروردين ۹۵

    02

    شعر خوانی من :)  کلیک کن!


    از یاسر قنبر لو :)

     

  • ۱۳ لایک داری مامانی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵

    نیمه شبونه نوشت :)

  • ۳۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

    با بدن درد فراوان نوشت >_<

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵

    سنگ دل نوشت :/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵

    عکس 2

    دریای کاسپین (خزر خودمون ) تو یه روز ابری بارونی :





    دریاچه گیسوم :





    ببعی ها در ابتدای جاده گیسوم :





    سیزده بدر.جنگل :





    شکوفه ی گلابی :





    نوبرانه ی محبوب حیاط پدری :





    *عکس محبوبتون کدوم بود ؟ :)

    * یه عدد پست جدید هم این زیره ها ^_^
  • ۴۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    سفر نامه نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵

    بالاخره آغاز 1395 نوشت :)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۷ فروردين ۹۵

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر