بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

پایان ١٣٩٦


بهار آمد بهار آمد

سلام آورد مستان را :)


‌آقا من اصلا هر سال دوست دارم این شعر رو تکرار کنم ^_^‌

سلام.

میبینم که دیگه همه شروع کردن به نوشتن پست اخر سال... منم حالا که چهار روز به عید مونده مینویسم و دفتر امسال رو میبندم.

سال نود و شش برای من هم سال خوبی بود هم سال بد.کلا یا شور شور بود یا بی نمک.یا خیلی عالی بود حالم یا افتضاح...

مثلا تولد پسرم و عشقی که تو دلم کاشت ،‌اولین لبخندش،‌اولین سینه خیز رفتنش،غلت زدنش،اولین لبخند زدنش و این روزها اولین قدم هاش به اضافه ی روزهای خوبی که با همسر داشتم روزهای عالی زندگیم بودن و از اون طرف اتفاق های بدی مثل بچه دزدی ها،تجاوز ها،‌قتل ها و زلزله که قلبمو به درد آوردن و سیاه ترین روزهای کل زندگیم رو بخاطر غمشون گذروندم...

دیگه از اتفاقات مبارک دوستیم با زهره و نفیسه است و خیلی خدا رو شکر میکنم که خیلی وقته حواسش به دلمه و مدتهاست نذاشته بی دوست و غمخوار باشم...

قرارم این بود که برای نود و شش به مناسبت مادر شدن و غیر قابل پیشبینی بودن اوضاعم برنامه ی خاصی نداشته باشم.الان کلی از خودم بخاطر این قرار واقع بینانه ممنونم...

با این حال برنامه اولم زمان بندی خوب برای کارهام و برنامه ریزی درست بود که خوب واقعا نشد.امسال واقعا همش دویدم و نرسیدم.یا جوجه رو پام بود یا تو بغلم و اصلا نتونستم رو اصولی که میخواستم خونه داری کنم...

اما هدف دومم این بود اولین ترم بعد زایمان معدل دانشگاهم بالای هفده بشه و الان به خودم افتخار میکنم که محققش کردم.سخت بود اما من تونستم...

کتاب خوندن و فیلم دیدنم بود که هر جفتشو انجام دادم.امسال خیلی فیلم خوب دیدم و بهترین کتابی هم که خوندم بدون شک ملت عشق بود..

کلا فکر کنم آدم خوبی بودم تو نود و انصاف باشه از بیست به خودم هفده بدم....

نهایتا اینم از سال نود و شش دیگه... 

امسالم تموم شد.خوب این حس هر سال تند تند گذشتنه یه جوریه...  اما خوب نمیدونم چرا از امسال همش دوست دارم هی به سی سالگی نزدیک تر شم.به نظرم سی سالگی سن فوق العاده ای قراره بشه... البته من که فعلا بیست و هفت ساله ام و باید یه کم برای اون سن جینگول دلربا منتظر بمونم...

حالا نمیدونم آیا این هر آخر سال نشستن و فکر کردن و برنامه ریختن بین هممون مشترکه یا نه اما خوب من که لذت میبرم از اینکه برای هر سالی که پیش رومه یه برنامه هایی بریزم.بالاخره بنظرم باید یه چیزایی باشه آدم براشون تلاش کنه و بتونه خودشو ارزیابی کنه.

منم برای نود و هفت جان یه برنامه هایی دارم.

اول درمورد دانشگاهمه.خوب حالا که دیدم پتانسیلشو دارم با وجود جوجه و اینهمه بی خوابی یه معدل هفده و هشتاد و پنج درخشان از  آن خودم کنم باز همین قرارو امسال هم با خودم میذارم.

پس شد سال نود و هفت و معدل های بالای هفده ^_^‌ 

بعدیش یه کار خیره.بچه ها یه عدتون میدونید چقدر دوست دارم کارای خیر کنم و موقعیتش که پیش اومده به دیگرانم پیشنهاد دادم.اما خوب تو شرایطی که دستم تو جیب همسرمه خیلی اون کمک کردنه حس عالی بهم نمیده.حالا تصمیم هیجان انگیزم چیه؟ ‌هدفم اینه تا پایان سال نود و هفت پنج تا کار هنری شامل بافتنی و شماره دوزی انجام بدم.و اینجا و توی اینستا به فروش برسونمشون.و درآمدشون مستقیم برای زلزله زده های کرمانشاه واریز بشه.همین که میگم قلبم داره تند تند میزنه بخاطر این کار... میدونم زیاد نمیشه اما خوب دارم کمکمو با سقف اختیارات و زمانم میسنجم.اگه بیشتر تونستم که چه بهتر...

بعدیش هم کتاب خوندنه.

با عنوان هر ماه یک کتاب میخوام تا آخر سال دوازده جلد کتاب بخونم.باز میدونم زیاد نیست اما برای شرایط من خوبه.

دیگه اینکه خوب خیلی تو سرم فکر سفره.سفر خوب قشنگ غیرتکراری.البته حتی تو نود و هفت گمون نکنم پیش بیاد.چون جوجه کوچولوعه اما میخوام از همین سال جدید هر ماه برای یه سفر عالی پول کنار بذارم.خرد خرد از خرجی خونه میذارم.حالا مبلغی نمیگم.اما اگه حتی یه تومن بشه من راضی ام.

راستش به شروع زبان خوندن تو خونه هم خیلی فکر میکنم اما خوب واقعا نمیدونم بشه یا نه.اینو هدف در نظر نمیگیرم اما خوب اگه دیدم وقت اضافی میارم چرا که نه...

دیگه همینا دیگه.... 

امسال با این اوضاعی که من هدف گذاری کردم امسال سال بدو بدویی باید بشه.خوبه دیگه.ادم بیکار که میمونه خل میشه فکرای مالیخولیایی میکنه.فکر کن در کنار همه اینها جوجه و مسایل مربوطشم هست.مثلا اتاق جدا کردن و از شیر بریدنش دو تا پروژه ی بسیار انرژی بر سال نود و هفت خواهد بود... 

راستی ممنون از دلگرمی هاتون بخاطر پست قبل.تو سال جدید یه برنامه هایی هم برای همسر دارم.مثلا مشاوره و بیشتر آشنا کردنش با وظایف پدریش.خوب منو اینهمه تنها تنها مسِولیت داشتنه دیوانه کرده.چند شب پیش در مورد فرداش که نوبت آرایشگاه داشتم و طبیعتا میخواستم همسر جوجه رو نگه داره باهاش شدیدا بحثم شد و اون پست متولد شد....

مگه میشه انتظار داشته باشه من تنها هم بپزم همبشورم هم ریخت و قیافه و بهداشت و سلامت و همه چیزم اوکی باشه.هم شاد و شنگول باشم؟‌ ‌نمیفهمم چرا باید از من بخواد تنها اینهمه بار به دوش بکشم؟ ‌فقط وقت تمیزی و قشنگی و سرحالی و سیری جوجه پسر بابا عسل باباست... 

هر روز هم داره بدتر از دیروز میشه و این جریان از همینجا دیگه باید جمع شه واقعا.خوب تو که انقدر آقا و مشتی بودی تو دوران بارداریم.اوایل تولد جوجه هم ازت راضی بودم.باز تلاش خودتو میکردی... اما الان هی داری روز به روز افتضاح تر میشی رسما!!!

‌بگذریم حالا...  اخرین پست نود و شش رو مببندم دوستان.

با ارزوی سلامتی و عشق برای تک تکتون :)

  • ۱۶ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶

    هفت روز

  • ۲۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶

    ده روز!

    دوستای خوب سلام...

    چقدر حوصله میکنید تو این حال بدی های منم همراهم میمونید و برام جیک جیک میکنید... ممنونتون هستم خیلی...
    چهارشنبه اون یه عااالمه کار میکنم براتِ همسر،‌شد تمیز کردن شش تا کابینت.
    خوش به حالش که خونسرده و زیاد فکر خودشو درگیر نمیکنه.کلا براش مهم نیست اول و آخر خونه تکونی چی قراره بشه...
    اما هر چی عید نزدیک تر میشه من دیوونه تر میشم.خوبه حالا وسواس ندارم... 
    پنجشنبه مامان زنگ زد.گفت دلش برامون خیلی تنگ شده.تقریبا هر روز یا یه روز درمیون زنگ میزنیم به هم.من اگه غافل شم خودش زنگ میزنه و هربار با جوجه حرف میزنه.از همین تلفنای مامانم جوجه الو کردن یاد گرفته.خیلی وقته هرچی دم دستش باشه میذاره بیخ گوشش و مثلا حرف میزنه ^_^‌
    بعد تلفن مامان انقدر دلم گرفت که نشستم به گریه.تا شونه هام لرزیدن متوجه شدم جوجه با تعجب داره نگاهم میکنه... فورا خجالت کشیدم و اشکامو پاک کردم و براش خندیدم... 
    خواهرشوهر زهره مادرخونده ی جوجه است.ماهی یه بار از تهران میاد خونه مامانش یه روزشم میاد دنبال جوجه.اینبار هم بهم پیام داد حاضرش کن ببرمش.
    و عصر پنجشنبه جوجه رفت مهونی و من مشغول کارا شدم.همسر هم همون موقع بیدار شد.
    من ظرفا رو با وایتکس شستم و آب کشیدم و ایشون خشک کرد و تو کابینت گذاشت.بعد رفت نشست و برای من چند تا عکس نوشته روز زن مبارکی فرستاد.
    خوب این روزا ازش خیلی دورم.بی تفاوتم ساکتم و نمیشینم عین قناریا کنارش نازش کنم و از سر و کولش بالا برم... 
    بعدم گفت میخواد بره بیرون.
    خوب تو ذهنم یه ذره گفتم بیرون رفتنت چیه وایسا کمکم کن اما زود فرمان ایست دادم و گفتم به من ربطی نداره.اون مجبورم نمیکنه تنها کار کنم پس منم حق ندارم مانع رفتنش بشم.
    اما باور کنید تا برگشت من از شدت حرص خوردن دیوونه شدم.آخه بعد یه عالمه کار خیلی خیلی خسته شده بودم.ساعت هشت زنگ زد گفت دیگه دارم میام و اخر سر ساعت نه و ربع پیداش شد.
    با یه دسته گل که حدسشو زده بودم و کیک و شیرینی و خرید برای خونه.
    گفت روزت مبارک و گلش واقعا دلبری کرد.اما من بی حال تر از اون بودم که بخوام بالا پایین بپرم و از گردنش اویزون شم و بوس مالیش کنم :/
    ‌تشکر کردم و گفتم از اومدنت قطع امید کرده بودم که گفت گل فروشی یک ساعت معطلش کرده بود.
    گفت اول خواستم یه تک شاخه بگیرم و بیام که گفتم زشته بعد اینهمه مدت... اخه اخرین گل رو بعد زایمان که بیمارستان بودم برام فرستاد.. خوب اینهمه دوست دارم من چرا مرتب نمیخری اخه :(
    ‌گفت با خودم گفتم جبران کنم... گفتم باز ممنون اما دیگه کارو به جایی نرسون که جبران کنی...
    والا.. بعد ده ماه گل خریده.تو این ده ماه من هزار بار با خودم گفتم امروز دیگه حتما با گل میاد خونه...
    من برای این مناسبت ها اصلا انتظار کادو ندارم.تازگیا خوشمم نمیاد کادو بگیرم. واقعا یه تبریک از ته قلب یه پیام یه چیزی که با موج مردم نباشه کافیه.وگرنه ادم تو این دوره اگه قرار باشه برای هرمناسبتی کادو بخره و بگیره باید زندگی رو تعطیل کرد...
    روز زن و مرد و انواع سالگردها و ولنتاین و سپندار مزگان و عید و یلدا و تولد و اووووووووه....
    اما خوب به هر حال گفت بیا اینم بعنوان کادوت و دو تا تراولم داد بهم...
    حالا تو فکرم چه چاله ای براش بکنم...
    بعدشم یه ربع دیگش رفت سر کار ...
    و جوجه هم برگشته بود و من له ترین آدم روی زمین بودم... با خودم قرار گذاشتم دوازده و نیم دیگه گوشی رو خاموش کنم و استراحت کنم و همین کارم کردم...
    شش صبح با صدای تلفن خونه بیدار شدم.یعنی هی میشنیدم داره زنگ میخوره اما به روی خودم نمیاوردم.تازه تو دلمم به وقت نشناسی و سماجت ادم پشت تلفن کلی بد و بیراه گفتم.همینجور که سعی میکردم به روی خودم نیارم صدای کوبیدن به در و زنگ خونه اومد.اینجا دیگه کوپ کردم و مغزم فرمان موقعیت اضطراری داد.فورا یادم افتاد دیشبش کلیدمو از پشت در برنداشتم...
    دیگه بدو خودمو رسوندم و درو باز کردم.خدا رو شکر غر نزد.از دست این کارای من سر به بیابون میذاره آخر...
    جوجه هم بیدار شد و خودشو انداخت رو من.بچم داشت پی پی میکرد و هی پوزیشنشو عوض میکرد راحت باشه.من همونجور خوابم برد.باز با صدای همسر بیدار شدم که جوجه رو شسته بود و این دفعه دیگه داشت غر میزد.
    آی تو چرا این بچه رو نمیشوری.فکر کنم از دیشب پی پی کرده بود.به سختی شستمش.اخه تو از بوش چجوری بیدار نشدی...
    گذاشتم غر بزنه.چرا بچه ها این موقع ها بچه ی ماماناشونن؟؟ ‌
    بعدم پاشدم به زور و بچه بغل برنج پیمانه زدم و شستم و ریختم تو پلو پز.کتلت سرخ کردم.
    اما خوب همسر خیلی دیر و به زور بیدار شد.تقصیری هم نداشت طفلی .خیلی سخته بعد شبکاری یهو باز بخوای ظهر بری سر کار.این شد که فقط یه چای خورد و رفت.
    دیگه تا جوجه خوابید و بیدار شد زهره اومد پیشم و تا ده شب پیشم بود.خیلی خوب بود.حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم....
    نسکافه و میوه و آلوچه و شام خوردیم... 
    میخوام گهواره برقی جوجه رو بدم وقتی بجش دنیا اومد استفاده کنه.شیر دوشمم همینطور... چقدر خوبه بتونم یه کاری براش کنم خوشال شه.
    لباسای جوجه هم از انگلیس رسیدن و نشستیم همه رو باز کردیم و غش کردیم....
    دیگه دم اومدن همسرامون زهره رفت و منم از همون موقع دارم جوجه میخوابونم... 
    یه لحظه رفتم دشوری تا کشیدم پایین گریه کرد فورا کشیدم بالا و برگشتم اتاق.
    الانم دیگه شیر نمیخوره اما هم یه پاش رو پامه هم دستش رو قفسه سینمه... 
    پست رو ببندم تلاش میکنم رها شم و یه کم برم پیش همسر.کیک دیشبو بخوریم....
    برام پیام عشقی سفارشی فرستاد امروز از شرکت... برم یه ذره مهربان شم تو ذوقش نزنم.
    اینروزها دلم یه مشاور و تراپیست میخواد.کاش تهران بودم موقتا.اما الان اولویتم بیشتر مشاوره تلفنیه... تا این فاصله بیشتر نشده... تا تلخ نشدیم...
    دلم عشقمونو میخواد...
  • ۱۵ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۹ اسفند ۹۶

    سیزده روز دیگر!!!

    سلام.
    چقدر خوبه اینجا و شماها رو دارم واقعا... 
    هربار میام سراغ نوشتن خدا رو شکر میکنم.
    نوشتن برای من خیلی چیزهاست... تسکینه ،‌ارامشه ،‌شکوفاییه ،‌قوی شدنه ،‌انرژی گرفتنه....
    و اینها جای شکر دارن واقعا....
    یکشنبه صبح با صدای گریه ی جوجه از دور دست ها بیدار شدم.صداش میومد خودش نبود.کمی طول کشید از بیهوشی خارج شم و بفهمم ما تو اتاق خوابیم و صدای جوجه داره از هال میاد..ـ
    فکر کن بیدار شده قطعا چهاردست و پا از روی ما رد شده در نیمه باز رو باز کرده و زده بیرون.نمیدونم چقدر پیشمون نبود... همسر رفت برش گردوند تو اتاق.نا نداشتم بلند شم.خیلی خیلی دیشبش ادیت شده بودم از بیخوابی.باز شیر خورد و تو بغلم خوابید... دو ساعت دیگش چشمامو باز کردم دیدم اونم تازه داره چشماشو باز میکنه.سینه به سینه ی هم بودیم.نگاه کردیم همو و لبخندش تمام شب قبل رو شست و برد...
    ساعت دو بود که همسر هم بیدار شد.براش چای ریختم و گفتم میرم دوش بگیرم.برگشتم و نهار ماهی پختم.
    دیگه تصمیم گرفتم حتما یک الی دو روز هفته ماهی بخوریم.چرا ما این چیزای تغذیه ای رو رعایت نمیکنیم آخه  :/
    ‌بعدم یه کوووه ظرف شستم و تمام مدت همسر با جوجه بازی میکرد.‌بعد خودش پیشنهاد داد غروب یه بخش آشپزخونه رو تمییز کنه.
    آشپزخونمون یه جایی بالای اوپن داره هر چی آشغال و اضافی داشتیم چپونده بودیم اونجا...
    دو تا شیشه آبغوره مونده و سه چهار شیشه رب آلو انداختم و همه ی کارتن خرده ها رو... برا چیمون بودن ؟‌ وقت اثاث کشی همه چیزو تو کارتن بزرگ میریزیم...
    همین خودش کلی وقت گرفت.منم جوجه رو نگه داشتم.یه ذره خیالم راحت شد خلاصه.هنین که شروع شد.همین که یه تلاشی هست.... زندگی باید اینجوری باشه دیگه.بخور و بخواب و گوشی بازی کن که نشد زندگی...
    دوشنبه باز به سختی بیدار شدم.تقریبا ظهر بود.بساط نون و پنیر چیدم و با جوجه خوردیم.
    حس نهار پختن نداشتم.نودل خوردم.رشته های دراز بی خاصیت... چقدرم اون پودر چاشنی که تو بسته هاشونه خوشمزه ان.
    بعدش همینجور بی حوصله بودم که آبجی زنگ زد میاد پیشم.بعد زهره پشت خطم بود.وقتی بهش زنگ زدم گفت بپوش ماشین دستمه بریم گردش.
    اخ آرزو کردم زودتر زنگ زده بود.
    اخه آبجی یه ساعتم ننشست.تا آدم گرم میشه هی میگه برم.هزار تا کار دارم.دخترم تکلیف داره.پسرم فلان کلاس داره.اصلا نمیدونم چجوری آدم میتونه اینجوری با این حجم فعالیت غیر لذت بخش زندگی کنه؟‌ 
    دیگه ابجی که رفت همسر بیدار شد کم کم و منم یه سبزی کوکو پختم و از بیست و سه تا کابینت یکیشو تمیز کردم و جوجه رو خوابوندم و ظرف شستم و....
    شبشم تااا دلتون بخواد دلم گرفته بود و گریه کردم.
    حس مامان مزخرفی بودن بهم دست داده بود.
    اینکه میبینم انقدر این بچه خوابش آشفته است دیوونم میکنه.اگه درست مطالعه و تحقیق کرده بودم و مامان زبلی بودم این بچه رو نمیاوردم بچسبونم تو بغل خودم و شبا بد عادتش کنم.به موقع شیر شبش رو هم قطع میکردم و الان بچم راحت بود.
    منم انقدر فرسوده و خسته بیدار نمیشدم.حریم و خلوتم با شوهرم سر جاش بود.استراحتم همینطور...
    شاید اینا بنطر کسی خودخواهی برسه اما واقعیت اینه بچه ها اولین ضربه ها رو از خستگی مادرا میخورن.مگه یه مادر خسته چقدر میتونه خودش رو جمع و جور کنه و به روی خودش نیاره چقدر تحت فشاره؟ 
    خلاصه از خودم راضی نیستم.نتونستم به موقعش تصمیم درست بگیرم.
    ساعت حدود چهار بوود که بالاخره خوابیدم.
    قشنگ واضحه که امروز باید چقدر کسل بیدار شده باشم...
    ساعت حتی نه نشده بود.جوجه بیدار شد و راه افتاد به سمت هال.کم مونده بود از شدت خواب دیوونه شم.دست و رومو شستم که سرحال شم و صبحانه گذاشتم که شازده میل نکرد...
    بعدش یه کم بازی کردیم و همسر رفت تو اتاق بخوابه...
    تا ساعت سه خیلی بدحال و بی انرژی بودم.یه کم با دوستان مجازی چت کردم.یه میرزا قاسمی درست کردم و با زهره قرار بیرون گذاشتیم.
    بهم خوش نگذشت.حرف زدیم و قدم زدیم.اما یه تنه جوجه بغل کردن دمار از روزگارم دراورد.دیگه تا نزدیک پارکینگ شدیم هی تو دلم میگفتم بپا بچه رو نندازی الان سوار ماشین میشی....
    وقتی برگشتیم کلید تو کیفم نبود.همسر هم خونه نبود.رفتم خونه همسایه ام مَلی تا شوهرم یه ساعت دیگش اومد...
    بهش گفتم این هفته ام تموم شد و هیچ کار نکردیم.
    گفت قول میدم فردا برات یه عالمه کار کنم...
    راستی گفتم چند روز پیش باز صحبت سفر عید شد؟
    ‌خیلی محترمانه اما قاطع گفتم من نمیام.خیلی بهم بی احترامی شده و این دفعه مثل قبلا ها که همش میگفتی ندونسته بوده از قصد نبوده فرق داره.
    دیگه ایشون هم چیزی نگفتن و من تو دلم با دُمَم گردو شکستم ...
    اصلا حال و حوصله ندارم.یهو دوق و شوقم برای عید رو از دست دادم.حتی دلم نمیخواد عید شمال بریم.دوست دارم بمونیم.اگه بمونیم حتما شروع میکنم دوباره برای قطع شیر شب تلاش میکنم.اما اگه قرار به رفتن باشه باید بذارم بعد عید...
    غمگین ناک و بی انرژی ام اما ته قلبم یه نوریه.مدتیه فهمیدم خیلی خودمو ول کردم.دیگه تلاشی برای برطرف کردن نقصهام و کنکاش شخصیتم نمیکنم.سطحی و هردمبیل شدم.و این فهمیدن خوبه.الان میدونم باید یه تغےیراتی بدم.و این حالم رو بعنوان چند قدم عقب برای یه جهش خوب در نظر میگیرم...
    اما برای جهشم یه چیزی میخوام که نیست... باید پیداش کنم تا حالم خوب شه....
    شاید عید باشه.شاید خریدن لیست کتابام باشه.شاید رنگ کردن موهام باشه... چه میدونم... امیدوارم هر چی هست مثل سیب سرخ بیفته تو دامنم و شیرینیش زیر زبونم مزه کنه....
  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶

    :)

    سلام به همه...

    اسفند کلا رو دور تند میگذره انگار...
    البته تمام عمر تند تند میگذره اسفند تند تر تر :)
    ‌این چند روز هم خبری از خونه تکونی نشده و مایی که قرار بود یه روزه خرید مریدا رو بکنیم و به خونه برسیم هنوز اندر خم یک کوچه ایم. البته این بساط همش زیر سر حضرت همسره...
    پنجشنبه قرار بر قسمت سخت ماجرا یعنی خرید همسر بود.من از صبح واقعا فقط سر و کله زده بودم با وروجکم.غذا نمیخورد اصلا و همش هم تو بغلم بود.یه لحظه میذاشتمش پایین فورا گریه میکرد.جدیدا قاطی گریه هاش جیغ هم میزنه چه جیغی...
    نهارمو به زور خورده بودم و همه ی جای آشپزخونه پر ظرف کثیف بود.روی اپن.توی سینک،‌بغل گاز.کنار سماور... جوجه هم که دیگه راحت کابینت و کشو ها رو باز میکنه.کف آشپزخونه هم پر پلاستیک و دم کنی و دستمال و ظروف پلاستیکی بود...
    سر یه چیز بیخود من یهو عصبی شدم و مثل دیوونه ها غرغر کنان و به زمین و زمان بد و بیراه گویان داشتم همراه همسر بی خیالم اماده بیرون رفتن میشدم که وسطاش همسر اومد با بدترین روش ممکن بگه عصبانی نباش انقدر که منو دیوونه تر کرد...
    حسابی دعوامون شد و علیرغم اینکه گفت اصلا بیرون نمیریم و ساعتم هشت بود من به آماده شدنم ادامه داد