بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سکوت نوشت.

چندین روزه که دربرابر نوشتن مقاومت میکنم.

حداقل چهار بار شده که لپتاپ رو روشن کردم و وارد قسمت انتشار مطلبم شدم اما یهو نخواستم بنویسم و سریع بستم صفحه رو.

دلم میخواد با احتیاط بنویسم که زیاد رو به راه نیستم تا اینکه بی پروا بگم افتضاحم.

از صبح فردای برگشتنم حال من بد و بدتر شد و این وسط سرما خوردگی همسر حکمِ نمکِ روی زخم شد.

جفتمون دراز به دراز افتاده بودیم.

دیگه کسی نبود برای احوال بدِ من مرهم باشه.

ظرفایی که وقتی من سفر رفته بودم همشونو با سفید کننده تمیز شسته بود و خشک کرده بود و سرویسم کاملا چشم نواز شده بود کم کم دوباره جمع شدن و خونه ای که مثل دسته ی گل تحویلش گرفتم باز رفته رفته به هم ریخت.

بد تر از همه این هر شب نبودناشه که دمار از روزگار دلم درآورده و روزها هم که یا بیحال و بیهوشه یا تا میرم سمتش درمیره میگه تو مریض میشی بعد من هر بار نگاهت میکنم زجر میکشم که باعثش شدم تو حالت از اینی که هست بدتر شه.

خلاصه تمام اینها دست به دست هم داده که من هم جسما هم روحا کمی از پا بیفتم.

میدونی؟ دلم گرفته و تنگه...

انگار که بیست روز باشه سفر باشم و ندیده باشمش..

خوب خیلی عذابه کنارمه و از آغوشش از بوسه اش از همه چیزش محرومم :(

دو روزه با هر زحمتی هست بستمش به دونه ی به و شلغم.خودمم جهت پیشگیری برای اولین بار تو زندگیم شلغم خوردم :|

در حال اذیت شدنم و خیلی ضعیف شدم..

چند روزه فراموش کردم لذت بردن چجوریه؟

جلو آینه وایمیسم و نگاهش میکنم که شکممو پهن تر کرده و دیگه داره کم کم معلوم میشه یه خبرهایی هست اما این چند روز نتونستم باهاش درست ارتباط بگیرم و بخاطرش ناراحتم.

یه ذره حس گناه دارم.

وقتی به اون صدای گریه ی جادویی که برای اولین بار میگه "مامان من اومدم" فکر میکنم بیشتر احساس گناه میکنم.از اینکه رو به راه نیستم.از اینکه این دایم التهوع بودنه بی حوصله ام کرده... با وجود اینکه میدونم تقصیر من نیست اما خوب اینکه اشکام نچکن پایین از کنترلم خارج شده.


میدونم اینا میگذرن.

میدونم خیلی ها آرزوی بچه دار شدن رو دارن حتی اگه قرار باشه کل نه ماه رو دراز به دراز افتاده باشن.

میدونم باید خدا رو شکر کنم.

میدونم همش به بغل کردنش و شنیدن خنده هاش و اینا می ارزه.

خلاصه که میدونم.. برام از این کامنتا نذارید لطفا.

در واقع این پست یه جور اطلاع دادن بود که بگم چرا نیستم؟ نمینویسم و اگه میخونمتون خاموشم و کامنتام دیر تایید میشدن..

جز لبخندتون و کنارم بودنتون چیزی نمیخوام.

از عزیزایی که کامنت دادن یا تو دایرکت اینستا مرتب از احوالم پرسیدن ممنونم ازشون.

ببخشید که نتونستم تک به تک جواب بدم..

ان شا االله که با حال بهتر برمیگردم :)


+

زِ حَد بُگذَشت مُشتاقی و صَبر اندَر غَمَت یارا

به وَصلِ خود دَوایی کُن دلِ دیوانه ی ما را

چنان مُشتاقَم ای دلبَر به دیدارَت که از دوری

بَرآیَد از دِلَم آهی, بِسوزَد هفت دریا را...


سعدی

  • ۳۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

    حجم سبز نوشت...

    سلام عزیزانم.

    مثل دسته ی گل تمیز و مرتبم.

    موهامو ریختم روی شونه ام و از هوایی که میپیچه لا به لاش لذت میبرم.

    هر نفسی که میکشم میگم خدایا شکرت.

    سرمو هر لحظه بلند میکنم و به این حجم سبز بارون خورده و خیس نگاه میکنم و با حال خوب و روح تازه برای همتون دعا میکنم.میگم خدایا دوستامم حالشون خوب باشه.رو به راه باشن.دلشون آروم باشه.به تو وصل باشن.

    بله... تو بالکن خونه ی مامان نشستم ^_^

    تو دلی هم سلام میرسونه.

    حالش خوبه و انقدر بهش رسیدگی و محبت شده لپاش گل انداخته ^_^

    کاش میشد برنگردم خونه.

    همسر هم بیاد همینجا.

    یه مدت بمونیم کیف کنیم.

    وقتی ژاکتمو سفت تر به خودم میچسبونم به دوشنبه فکر میکنم که دقیقا همین ساعت کولر خونه رو روشن کرده بودم یه ذره حالم بهتر شه...

    با تمام این صحبتا فردا عصر تو راه برگشت خونه خواهم بود..

    با یه عالمه خوراکی های خوشمزه در صندوق عقب ماشین ^_^


    *هرکی عزاداریش واقعی بوده،هرکی نذری هاش برای فقرا بوده نه برای فامیل .... قبول باشه .

  • ۲۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    شنبه نوشت :)

    نتیجه تصویری

  • ۱۹ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    درهم نوشت :/

    نتیجه تصویری


  • ۴۴ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    صد و چهاردهمین پست نوشت :)

    سلام دوست جان ها :)


    امیدوارم حال همتون خوب باشه...

    مامانِ تو دلی در حالی که به هفته ی نهمش خیلی نزدیک شده گزارش میکنه ^_^


    از احوالاتم بخوام بگم که تقریبا افتضاحم.. بی حال.. رنگ پریده.. احساسات جسمیم در دو بخش احساس گرسنگی و احساس تهوع خلاصه شده..

    این روزها با اینکه نت خونه قطع بود اما هر روز گوشی همسر مودم بود .ولی حالم اجازه نمیداد بیام.پست بذارم و تایپ کنم و پست بخونم و ...

    هی به خودم میگم مامانی طاقت بیار بیشتر از نصف راه این ویار رو رفتی...

    اما احساسات روحیم خوب و رو به راهه :)

    از درونم شادی میجوشه.عشق میجوشه. با تو دلی حرف میزنم و هرچند روزهایی که پنج شش بار بالا میارم دیگه رمقی برام نمیمونه اما یه لحظه هم حس نکردم پشیمونم یا اینکه کاش اون نبود و من خوب بودم...


    توی خیلی از سایت ها میرم و میخونم.. نظرات مامان های مختلف رو.. خیلی عده ی زیادی هستن مثلا نوشتن هیچ حسی به تو دلیشون ندارن.یا اونایی که دیگه زایمان کردن میگن حتی وقتی تکوناشم حس میکردن هنوز حسی بهش نداشتن تا به دنیا اومده و گرفتنش تو بغل..

    اما من واقعا حس میکنم قبل اینکه موجود باشم عشق درونی من موجود بوده.حس میکنم این حس از ازل با من بوده و حالا دارم لمسش میکنم..

    خدا رو شکر :)

    همسر هم عاشقشه. مدام سرش رو دل منه و میبوستش و باهاش حرف میزنه..

    من هیچوقت از قبل فکر نمیکردم بتونه باهاش تا قبل تولد این جوری ارتباط بگیره..

    همیشه فکر میکردم بهش نمیاد :) همیشه فکر میکردم بلد نیست...

    اما خیلی هم باحاله و من از ذوقش ذوقم هزار برابر میشه...

    هی میگه بسه دیگه چرا نمیاد بیرون ؟ چرا زود نمیگذره دنیا بیاد؟ میگم بچه رو هول نکن خودش میدونه کی بیاد...  میخنده میگه دیگه طاقت ندارم دلم میخواد بیاد دست کنه تو چشم و چالم از سر و کولم بالا بره .کلید که میندازم وارد خونه میشم کنار تو که برای استقبالم جلو دری اونم زیر دست و پامون وول بخوره :)


    عزیز طفلونکیم همش منتظره من دلم چیزی بخواد و مثل قهرمان ها بره بخره و برگرده...  هر ساعتی هر چی بخوام هر نقطه از شهر باشه واقعا میره.اما خوب من چیزی هوس نمیکنم که.دیگه از هوس کردنم نا امید شده :) فقط در این حد که بگم ماست فلان مغازه رو بیشتر دوست دارم.یا بجای بستنی پاستوریزه بستنی سنتی بخر در این حد میتونم کمک کنم از خودش احساس رضایت کنه .خدا ازم راضی باشه ^_^

    واقعا خدا رو شکر میکنم روزای بد دور رو پشت سر گذاشتیم..

    از وقتی تصمیم گرفتم همه چیز درست بشه و از خودم شروع کردم میدونستم این روزهای شیرین رو میبینم...

    هووم دیگه چی بگم؟ خدا رو شکر که کلاس زبان هم یه فرجه ی طولانی داشته بخاطر تغییر سیستم آموزشی. و من تونستم این روزها رو با خیال راحت تو خونه ی خودم ولو باشم و اُغمو بزنم ^_^ اولین جلسه ام چهاردهمه..

    دانشگاه رو هم... خوب فعلا دارم مدارک ثبت ناممو آماده میکنم اما هنوز تکمیل نکردم.اونم مهلتش تا چهاردهمه..


    واقعا روزایی که حالم خیلی بده با خودم فکر میکنم چه آدم خجسته ای بودم این وسط دانشگاه هم دارم ثبت نام میکنم :|


    همینا دیگه...

    مراقب خودتون باشید و خدانگهدارتون :*




  • ۳۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    این روزها نوشت :)

    نتیجه تصویری برای عکس بارداری

  • ۴۰ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر