بِلاگِـــــــرِ کَبیر گُــزارِش میکُنَـــــد!

فقــــط *عشق* میتواند پایانِ رنجها باشد!

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چه خبر از من؟

دوست جان ها سلام....

امیدوارم حال و احوالتون خوب باشه و پر از تکاپو و ذوق و شوق یلدا باشید...

راستش من اصلا درک نمیکنم برای بعضی آدم ها نه یلدا معنی میده نه چهارشنبه سوری نه عید نوروز.... آخه چرا؟؟؟ 

من که کلی خوشحالم.هرچند همسرم عصر کاره و ده و نیم شب تازه برمیگرده.و پسرمم معلوم نیست مودش چطوری باشه.اما خوب ذوق دارم برای یلدا.

اگه خدا بخواد میخوام هفته ی آینده یه تم یلدایی درست کنم و از جوجه عکس بگیرم در طول روز.براش لباس یلدایی سفارش دادم.برای خودم و همسر هم همینطور...

با هم یه صحبتایی هم کردیم بالاخره.

من بهترم.

البته یه مقدار شرایط پیچیده است.اما چه میشه کرد جز آهسته و آهسته رفتن و با صبوری باز کردن گره ها....؟

در مورد گوشی هم دیگه قرار شد عید گوشی دار بشم.لطفا برام صبر بخواید از خدا خخخ

اینبار تصمیم گرفتم اپل بخرم اما خوب چون یکی دو تا آشنا گفتن اپل ها چینی شدن و باز شده ان  و اینها،نمیخوام از ایران بخرم. یکی برام اونور میخره و عید میفرسته. ..

جوجه هم که هر روز عشق تر از دیروز... اصلا یه پست اختصاصی نگه داشتم فقط درمورد جوجه...

الانم گوشی همسر رو دو در کرده بودم که جواب کامنت ها رو بدم یهو دیدم دارم پست میذارم.دیگه فعلا باهاتون خداحافظی میکنم.

مواظب خودتون باشید.



  • ۸ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

    تولد نوشت.

    دوستانم سلام.

    آخ که هر چی از دلتنگی برای نوشتن وبلاگم و خوندن پستهای شما بگم کم گفتم.

    میدونید که؟ دیگه نه گوشی دارم نه لپ تاپ.ناچارم یه مدت گاهی فقط با گوشی همسر یه سر کوچک بزنم و برم.

    دیروز بیست و هفت ساله شدم...

    نمیدونم من خیلی ادا اطوار دارم یا برای همه اینطوره؟ 

    بنظرم اینکه شب تولدت تنها باشی غم انگیزه.خیلی هم غم انگیزه...

    یادش بخیر.پارسال همین موقع بود که با فرفر دوست تر تر شدم.با یه دل نصفه نیمه قلمبه یه گپ چسبون زیر بارونیم پوشیدم و باهاش رفتم کافه.برای اون دل نخودیم غش میکردم هربار چشمم بهش میخورد.

    امسال روز قبل تولدم خیلی منتظر شدم همسر از شرکت بیاد.یه ربع،نیم ساعت،یه ساعت... زنگ زدم بهش.در دسترس نبود.بعد چند بار تماس بی حاصل به شریکش پیام دادم و شماره رستورانو داد و گفت اونجاست.خیالم راحت شد و دیگه زنگ نزدم.عصرش آرایشگاه رفتم و تو راه برگشتنم برای خودم یه جفت گوشواره انار کادو تولد خریدم. شب تولدم شد و تنها بودم.دلم یه عالمه از بی معرفتی همسر گرفته بود.حدود ساعت دو شب بود که برگشت.بیدار شدم سلام دادم.با فاصله دراز کشید و ناراحت پرسید چرا ب شریک پیام دادم؟ واقعا موندم انتظار داشت من از ظهر تا شب صبر کنم ببینم برمیگرده یا نه؟ دستشو حایل صورتش کرد و خوابید.صبحم که بیدار شدم طبیعتا رفته بود... 

    صبح از هفت پسرم بنای غرغر گذاشت.دوست داشت باز بخوابه اما نمیخوابید.چهار دست و پا از این طرف بدنم بالا میکشید و اون طرف فرود میومد و باز غر میزد و شیر میخورد.طبق معمول شب قبلشم انقدر بخاطر شیر خواستنا و چسبیدناش هوشیار و نصفه نیمه خوابیده بودم که توان نداشتم پاشم رو پا بذارمش.اصرار داشتم همونجوری بخوابه.بالاخره خوابید و بعد بیدار شدنش سرحال بود.گذاشتمش کنار اسباب بازی هاش و پریدم حمام.بعدم لباس خوب پوشیدم.موهامو سشوار کردم و گوشواره های انارمو آویختم.

    برای خودم آهنگ تولدت مبارک گذاشتم.به جوجه فرنی دادم.البته که سهمم از آویزون نبودنش همون نیم ساعت بود و بعدش دیگه صبحانه نشد بخورم.

    نشستم کتاب خوندم براش.

    رقصوندمش یه کم.

    ماچ ماچش کردم حسابی.

    به مامانم زنگ زدم و از اینکه بیست و هفت سال پیش چنین جواهری دنیا آورده تبریک گفتم و تشکر کردم.

    بعدم باقی پیامای تبریک تولدمو جواب دادم که البته هیچ کدوم از همسر نبود.

    باز صبر کردم و گفتم منکه نمیدونم تا شب چی پیش میاد چرا پیش پیش از دستش عصبانی باشم؟؟ 

    تا اینکه بعد از ظهر بالاخره از شرکت برگشت.با برگشتنش هم اتفاق خاصی نیفتاد،راستش اگرچه اولش خیلی دلخور شدم اما تو ساعتایی که خواب بود با خودم فکر کردم حالا یادش رفته دیگه،شاید بناست من از این غم تنهایی چیزی یاد بگیرم و بزرگ تر شم.غروب که بلند شد گفت بریم بیرون و منو برد یه ساعت برام خرید و بعدش گفت تولدت مبارک تازه حالم دوباره گرفته شد.رفتیم کیک خریدیم و سفارش غذا دادیم و برگشتیم! 

    خوب قلبم از اینکه آخرین کسی بود که تولدمو تبریک گفت و اینجوری ماشین وار هدیه و گل و کیک خرید به درد اومد.واقعا بدترین تولدم شد.کاش فراموش کرده بود...

    همینا دیگه...

    اصلا نمیفهمم چرا عشق بینمون همیشه و همیشه از جانب اونه که انقدر زیر پا میفته و بی ارزش میشه.

    کلا یه مدته همه چیز افتضاحه.

    منم دوباره زدم کانال بیخیالی.زیاد حرف نمیزنیم.فقط در حد سلام و خداحافظ و پوشک داره تموم میشه و امروز دیر میام و ... همین!

    بنظرم تولدم میتونست یه بهونه برای پایان این سردی عذاب آور باشه،اما نشد دیگه.

    از جوجه هم نوشتنی زیاد دارم اما وقت نیست دیگه.چهار دست و پا میره و تلاش میکنه بایسته.امروز هفت ماهگیشه! امان از این گذر عمر..


    *شنیده بودم سال اول تولد جوجه ها،سال پر فراز و نشیبی برای مامان باباها میشه معمولا.الان ایمان آوردم! کساد بودن کار رستوران و سخت شدن شرایط شرکت همسر و اعصاب خردی هاش ، این ورم انرژی زیادی که جوجه از من میگیره و شب های بی خوابی و تا صبح شیر دادن و بدو بدوی روزها حسابی همه چیزو قاطی کرده...


    دیگه میبندم پست رو دوستان.

    برای من انرژی و صبر بخواید و منم براتون سلامتی و دل خوش میخوام..

  • ۱۳ جیک جیک دونی :)
    • بلاگر کبیر ^_^
    • سه شنبه ۱۴ آذر ۹۶

    دانلود آهنگ جدید

    ابزار وبمستر