سلام.

یکشنبه اصلا روز خوبی نبود.

خیلی احساس گم شدن میکردم.هنوزم میکنم.دارم دست و پا میزنم خیلی... خودم که راه درست زندگی کردن رو گم کردم و همش میدونم باید مسایل تو ذهنمو درست کنم از طرفی شوهرمم که اینهمه داغونه و احساس میکنم چقدر بدبختم که نمیتونم کمکش کنم.که انقدر درگیر خودمم...
یکشنبه به زور و بلا از جوجه نمونه ادرار گرفتم.
کیسه های پلاستیکیمو تموم کردم و آخر کلا پوشکو باز کردم و بعد یه عالم آب خوروندن بهش دنبالش راه افتاده.بردمش رو سرامیکا و یه ساعتی طول کشید تا آقا جیش کنن... هیچی دیگه تا علائم جیش ظاهر شد من لیوانو گرفتم زیرش و تمام ^_^
دیگه بعد خواب جوجه همسر رو بیدار کردم و گفتم نمونه رو میبرم.و سریع حاضر شدم و رفتم.
راستش تو این هفته بارها حالم بد شده و غذاهامو برگردوندم،تهوع گرفتم و دیگه همش توهم حاملگی داشتم.بچه دوست دارم.اما الان حالم درست نیست برای یهووویی دوباره مادر شدن.تو راه اولش نذر میکردم و با خدا معامله میکردم که خدایا اگه بی بی چکم منفی شد فلان کار خیرو انجام میدم.اما آخرش گفتم خدایا هر چی برامون بخوای راضی ام به رضات.
تو داروخانه بودم که همسر با توپ پر زنگ زد.کجایی :/ چرا بی خبر رفتی... اصلا یادش نمیومد بیدارش کرده باشم.میگفت بچه رو ول کردی رفتی. تو دلم گفتم ول نکردم،پیش پدرش گذاشتم...
خلاصه برگشتم خونه دیگه فوری و بی بی چک هم منفی بود.همسر که میگفت اگه حامله باشی باید بندازی و یه کم بحث کردیم سر همین :(
غروب جوجه رو بردم تو حیاط.بعد چهل دقیقه باباشم اومد و بهم گفت اگه دوست داری من نگهش میدارم تو برو بالا.برگشتم...
ظرف شستم و یه کمم هالو مرتب کردم که دیگه همسر جوجه رو برگردوند و خودش با دوستش رفت قلیون بزنه.
بعدش که برگشت عادی بودم.بی قیافه گرفتن.بی سرسنگینی.چای ریختم براش.شروع کرد حرف زدن.
اول یه خبر خوب داد درمورد یه نفر که معتاد بود و ترک کرده بود.گفت رو ترکش مونده خدارو شکر.
بعد یه خبر بد داد درمورد خانوادش...

امروزم تا الان روز نحسی بود... رفتم بیرون صبح که اینترنت خونه رو فعال کنم.اعصابم خرد بود.میگفتن اگه قراردادتون کمتر از شش ماه مونده حتی اینترنت یه ماهه بهتون نمیدیم :/ 
گوشی رو درآوردم زنگ بزنم به کسی،عین ماهی از بین انگشتام سر خورد و تلپ افتاد جلو پام... شکست... صفحه اش خرد شد.. به همین مسخرگی...
دیگه بردمش یه تعمیرگاه گفتن هم باید تاچش عوض شه هم ال سی دیش که پول ال سی دی خالیش فقط یک و نیمه...
آخ سوختم آخ سوختم....  تو راه برگشت دیگه واقعا عصبی بودم.اصلا به خودی خود برای گوشی ناراحت نبودم.من این مدلی ام دیگه.ناراحت وسیله هایی که از دست میرن یا نمیشم یا خیلی گذرا.به هر حال شکستنیه دیگه.اما حالم از تصور لحظه ی فهمیدن همسر بد بود.ازش نمیترسم اما میدونم شروع که بکنه دیگه ول نمیکنه.حال خودشو داغون میکنه با حسرت خوردن و اعصاب منم بهم میریزه.هی باید بگه تو برای حرف من که میگم مواظب وسیله ات باش ارزش قایل نمیشی :/

همسر که اومد تصمیم گرفته بودم قبل نشون دادن گوشیم به نمایندگیش چیزی نگم بهش.ولی از اولش که اومد رو اعصابم بود.
حالا همیشه لباساشو کف اتاق درمیاره و میره هاااا .اما با اینکه جوجه خواب بود یهو تصمیم گرفت دقیقا آوقزونش کنه پشت دری که خرابه و دست بهش بزنی چنان صدای ناهنجاری میده که آدم هوشیار میگرخه.جوجه یه بار پرید و دومین بار که ساعتشو گذاشت تو کتابخونه دیگه کاملا بیدار شد.
و چون بدخواب شد یکسره شروع کرد گریه و نق نق و بهونه.
یه ساعت بعدش باز گذاشتمش رو پام تا چهل دقیقه.
گاهی فکر میکنم با آزار ما دلش خنک میشه.
هی کلیپ باز میکرد با صدای نسبتا بلند تا جوجه نگاه میکرد و چرتش میپرید کمش میکرد‌منم هیچی نمیگفتم.

تا اینکه یهو خسته شدم دیگه.جوجه رو گذاشتم پایین  و رفتم تو دستشویی آب یخ ریختم به سر و روم.داشتم منفجر میشدم.
جوجه رو برداشت گذاشت رو پاش و تا میومد بخوابه میدیدم دیگه تکون نمیده.باز چرتش میپرید.یعنی آدمی که تا همون چند دقیقه قبلش سرش مثل عقاب تو گوشی بود یهو قیافش شد مثل خسته ها.بچه رو پا و هی خوابش میبرد...  باز من جوجه رو برداشتم اما خوب دیگه نخوابید و همش با بی حوصلگی و نق نق چسبید به من و خدا شاهده برای خودم هزار بار آرزوی مرگ کردم اون لحظه.الان بعد سه ساعت تازه خوابیده.
سالی که به قصد طلاق ترکش کردم و برگشتم شمال یه جا تو سالنامه اش نوشته انقدر بی حوصلگی و بی توجهی کردم که بالاخره کم آورد از دستم.پشیمونم و بهش حق میدم... الانم داره دقیقا همون کارو میکنه.

* یه مدت نمینویسم.احساس میکنم هر روز حالم داره افتضاح تر میشه و هی حال بدمو نشر میدم به همه.

پس این باشه آخرین پستم تا یه مدت....
 
*ما را به غمِ عشق،همان عشق علاج است...

*مگر یک ماهیِ خسته

چقدر میتواند

خلاف جهتِ آب؟

مگر یک پرنده ی خسته

چقدر میتواند

خلافِ جهتِ باد؟

مگر یک زنِ خسته....