دوستان سلام.

طاعاتتون قبول باشه.چه روزه میگیرید چه نمیگیرید زیر سایه رحمت خدا باشید الهی..


بین پستهام که فاصله میفته نوشتن خیلی سخت میشه.انگار رشته ی کلامم پاره شده.

از این روزهام بخوام بنویسم خوب روزهای اول بعد مشاوره و نوشتن پست قبلیم،‌به طرز معجزه واری همه چیز در جهت خوب شدن حال من در جریان بود...

زحمت نمیکشیدم اما چیزی که میخواستم صاف میفتاد تو دامنم انگار...

همسر خوش اخلاق شده بود.

یه شب ظرف میشست خودکار.یه شب کنارم آب میکشید.سه بار غذا درست کرد.

یه شب وسط گوشی بازیش یهو گفت بلاگر؟؟ ‌بیار باقی کتاب رو بخون دیگه... 

من شاخ دراوردم.هنوز گوشی رو کنار نمیذاره اما حواسش رو به کتاب هم میده و این از حرفایی که وسط خوندنم میزنه،‌از غلط های تلفظیم که اصلاح میکنه کاملا معلومه...

من متوجه شدم برای کارگر گرفتن و تمیز کردن خونه مدتهاست داشتم پیش خودم بهونه ریز و درشت میاوردم.نمیدونم چرا انقدر مقاومت میکردم.یه بخشیش خسیس بازی بود.

اما یه روز دلمو زدم دریا و زنگ زدم خانمی که شمارشو از نفیسه گرفته بودم.

یه خانم درست هم سن خودم.که یه دختر ده ساله و یهه پسر هفت ساله داشت و با یه بچه ی چهار ماهه اومده بود خونه ام :/

‌میگفت وقتی چهل روز از زایمانم گذشت دوباره شروع کردم کار کردن.

تو روستا زندگی میکرد و تقریبا خانواده ای نداشت.بچه ی طلاق بود و طفلک بین مادر پدری که جفتشون ازدواج کرده بودن کلا فراموش شده بود انگار.

یه شوهر داشت که کار نمیکرد.مینشست خونه میخورد و میخوابید و سیگار میکشید.

خیلی ازش خوشم اومد.

خیلی تحسینش میکنم.

به جای نشستن تو خونه و منت شوهرشو کشیدن که بره کار کنه خرج زندگی رو بده،‌بجای صبح تا شب شب تا صبح اشک ریختن و از بدبختی نالیدن و جا گرفتن تو نقش قربانی،‌میرفت خودش کار میکرد و خرجشونو درمیاورد.باورتون میشه یه پراید برا خودش خریده بود که رفت و آمدش آسون باشه؟ ‌باورتون میشه برام از کتابایی میگفت که میخونه؟ ‌باورتون میشه انقدر خوشتیپ بود و چنان آرایش نازی کرده بود که نگو؟

‌انقدرم ماشالا بگو و بخند و با انرژی و مثبت بود که.

خلاصه کل خونه رو برام مثل دسته ی گل کرد.

هفتاد هزار تومنم گرفت.

من فکر میکردم نهایت پنجاه میشه اما خوب پشیمون نیستم.

اولین تنش با همسر بعد رفتن اون شد.

وقتی رفت همسر میخواست بره حمام.یهو گفت وای بلاگر دیوارای حمامم شسته بیچاره.

گفتم آره دستش درد نکنه راضی ام ازش.

بعد دوباره گفت بیچاره شب باید همش دستاش درد بگیرن:/

‌اینجا بود که یه چیزی تو دلم وول خورد و حالم گرفته شد.

روزایی که جوجه میرفت خونه مادرشوهر زهره میدونید من چقدر کار میکردم؟ ‌یعنی تا وقتی جون داشتم و وقت... یکسره میشستم میسابیدم بدو بدو،‌گردگیری،‌پختن و فریز کردن... اما تا حالا نشده بود همسر بگه وای حتما خیلی خسته شدی و دستات درد میکنن.چقدر زحمت کشیدی.وای حتی فلان جارم شستی :/

‌و این اولین انتقادی بود که ازش کردم و همینا رو بهش گفتم.

غش غش خندید فقط.

بعد اون همش درگیری پیش اومد. سر مهمون اومدن.مهمونی رفتن.لباس من تو مهمونی.

این شد که یه بار دیگه باهاش حرف زدم و با اینکه لحنم آروم بود اما خوب انتقاد بود دیگه.و کم کم دوباره فاصله و فاصله و فاصله گرفتیم.

خوب بنظرم بعد هفت سال زندگی خیلی مسخره است یهو بگه مثلا پیش دوستم لباس یقه باز نپوش  :/ ‌انگار منو هی لختی پتی از پیش این و اون جمع کرده...

میشناسمش یه کم که شل بگیرم باید تو همه لباسام دخالت کنه.چرا فکر میکنه صاحب منه ؟ ‌یا عقلش بیشتر میرسه تو پوشش من ؟ ‌یا سلیقه ی من باید سلیقه ی خودش باشه ؟ 

‌مثلا ترجیح میده جای یه شومیز آستین بلند زیر باسن با شلوار یه لباس حتی آستین کوتاه بپوشم عین خلا روسری هم سرم کنم باهاش دامنمم اگه کوتاه باشه اما جوراب شلواری زیر باشه اشکال نداره...  خوب وقتی آستین کوتاهه روسری چی میگه...  کلا موقع بلوز شلوار پوشیدن احتمالا آرزو میکنه من از ناف تا زانو نداشته باشم کلا... اونم با این اندام نحیف چهل و نه کیلوییم  :/

‌خلاصه بهش گفتم بجای اینکه مرتب بگی روسری رو بکش جلو گردنت ،‌اینو بپوش اونو نپوش یا تشخیص بدی پیش چه آدمی چه تیپی بزنم یه بارم که شده آماده که میشم دو تا قسمت خوبشو بگو.خانم چقدر برازنده است این لباس.عزیزم چقدر این رنگ بهت میاد.خانمی چه قشنگ شدی...   یا اصلا کلا نظر نده دیگه عجبا....

اوووم از اینا بگذریم حالم بد نیست.

انگیزه دانشگاه و درس ندارم اصلا.

این روزهام کتاب و بازی با جوجه و شماره دوزیه.

یه تابلو هوم سوییت هوم زدم که بفروشم برای خونه سازی زلزله زده ها.

گل و قلباش مونده.احتمالا تو پست بعد عکسشو بذارم.

خوب دیگه من پستو میبندم.پسرم داره بیدار میشه.همسر هم خوابه و امشب اولین شیفت شبکاریشه...

به خدا میسپارمتون.

برای هم دعا کنیم.برای شادی و خوشی و سلامتی هم....