سلام بچه ها...

خیلی سعی کردم پست نذارم هی حرف نزنم تند تند اما نتونستم :/
دوشنبه بود که زهره زنگ زد گفت میخواد دخملشو حمام کنه و برم کمکش.منم که با کله رفتم...
انقدر اتاق بچش قشنگه که نگو... من چقدر تنبل و بی ذوق بودم واقعا که هیچ کاری برای اتاق بچم نکردم:/
ان شاالله وقتی قرار بود جای خوابش سوا شه حتما ایده های ذهنمو عملی خواهم کرد.
سه شنبه هم برای نهار خونه ی نفیسه دعوت بودیم.اصلا یه وضعی شده تو خاطرات هر روزم اسم این دو تا دختر حتما هست ^_^ برای نهار بورک و کشک بادمجون درست کرد.خیلی روز خوبی بود خیلی... انقدری شاد بودیم دور هم که نگو.وسط خنده هامون یهو زهره گفت بلاگر تو رو خدا نرو و این جمعمونو خراب نکن.یه آن بغض یه جوری خفه ام کرد که نتونستم دهنمو باز کنم و حرفی بزنم... کنی سکوت کردیم و دوباره زدیم به مسخره بازی...
زهره ماشین دستش بود و بعد از خونه نفیسه دوتایی رفتیم نمایشگاه کتاب.من دیگه کتاب خریدنم داره تبدیل به بیماری میشه... هی میگم نخرم تا اینایی که دارمو بخونم.از طرفی هم میدونم انقدر کتاب دارم که تا سال بعدم تموم نمیشن.اما دیدم پنجاه درصد تخفیف داشت خریدم دیگه.من پیش از تو،من پس از تو و چهار اثر رو خریدم.
وقتی برگشتم برق تا ساعت ده شب رفت و با جوجه داشتیم خل میشدیم دیگه.براش با چراغ گوشی کتاب شعراشو خوندم.انقددم بازی و بدو بدو کردیم که مرررردم.مثلا من چهار دست و پا میشم هام هام کنان میفتم دنبالش اونم غش میکنه و فرار میکنه.بعد میاد پشت سرم قایم میشه... یا میره رو مبل می ایسته بعد راه میاد سمت لبه اش و انتظار داره من در حال افتادن از رو هوا بگیرمش و کلی میخنده...  ولی خوب بیشتر از روزای دیگه دست تو یقه ام کرد و هی مجبور بودم به بازی ادامه بدم که شیر اضافی ندم بهش.در عوض شیر محلی براش گرم کردم و خدا رو شکر استقبال کرده.
همسر هم بعد شرکتش رفت خونه ی دوستش کمک برای پختن نذری. سحری هم مگه نذری میدن آخه ؟ :/
جوجه که خوابید منم اومدم تو هال و یه کم وول خوردم و دور خودم گشتم.یه کم تو سالنامه ام چیز میز نوشتم.برنامه های فردای اون شبو نوشتم و فکر کردم و با گوشی مشغول شدم و... 
امروز هم عصر جوجه رفت خونه ی فاطمه.منم بدو بدوهام شروع شد.
تمام میوه ها و خوراکی های شستنی رو شستم.کاهو و کرفس خریدم سالاد درست کردم و تو یخچال گذاشتم.مایه کتلت آماده کردم.۰یه عالمه بادمجون کباب کردم که فریز کنم برای ماست بادمجون و میرزا.مرغ مجلسی پختم و فریز کردم.هال رو گردگیری و جارو کردم.یه شیشه پیاز سرخ کرده آماده کردم که برای چند وعده آماده داشته باشم،سوپ پختم... خیلی هم خسته شدم.
بعد زهره یهو اومد پیشم.چند وقت پیش بهش گفته بودم هوس شربت زعفرون کردم.گفته بودم یه زمان همدان زندگی میکردیم؟؟ شربت زعفرون رو تو محرم های اونجا خورده بودم تو بچگیام... هیچی دیگه یه بطری برام شربت آورده بود ^_^
جوجه هم تا همین الان مشغول بازی بود.
خیلی خسته ام امشب اما حالم بد نیست.با همسر خوبیم تقریبا... خیلی حس عشق و عاشقی ندارم اما خدا رو شکر آرامش بهم برگشته.
امشب یه کم توت فرنگی شستم و شکر پاشیدم فردا اگه زنده باشم مربا میپزم.از قشنگترین بوهای دنیاست.بوی توت فرنگی و مرباش ^_^
جوجه هم الان خوابید.الان که یک شبه :/
منم برم یه کم پیش همسر.خوابیده تو هال و میدونم الان بیدار میشه و تا صبح بیدار میمونه :(
چرا به خودش هیچ رحمی نمیکنه واقعا؟ دیروز داشتم آرشیو عکسامون رو نگاه میکردم.این یکی دو ساله به طرز عجیبی پیر شده.نسبت به عکسای سه چهار سال پیش انگار ده سال گذشته:(  یه بخش اعظمیش حتما بخاطر الگوی خوابشه...

همینا دیگه.
عباداتتون قبول.