جمعه تا ظهری که نوشته ی قبلی رو ثبت کردم همه چیز خوب بود اما از وقتی رفتیم خونه ی مامان کم کم اوضاع بهم ریخت.یکی دیگه بی مسیولیتی به خرج داد.یکی دیگه بخاطر تلفن جواب ندادناش اعتراض کرد اما داد و فریاد هاش فقط برای من موند..

شال و کلاه کردم که برم یه بخش از خریدی رو که گفت انجام نمیده انجام بدم.

دیدمش... دم مغازه... با عصبانیت تمام سیگار میکشید...

میزان خشم وجودم کم شده.عصبانی نشدم... غمگین چرا... البته فکرشو نمیکرد من سر برسم. اومد تند تند برای خرید کمکم کرد اما من اون لحظه فقط احتیاج داشتم نبینمش... زود وسایلو برداشتم و زدم بیرون.

اصلا مهمونی که دادیم نچسبید... غذام عالی شده بود.تعریف فراوون شنیدم اما همه چی کوفتم شده بود.سر سفره هم قبل نشستنم برام غذا کشید... اینا برام معنی ندارن.. یعنی چی؟ همونقدر که بهم بی احترامی میکنه همونقدرم میخواد احترام بذاره؟؟؟ 


شبش رفت تهران.

بی بدرقع بی حرفی جز من رفتم و شنیدن بسلامت.بی آغوش...

وقتی رفت انگار یه چیزی پاشو از رو گلوم برداشت.حالم خیلی بهتر شد خیلی...

به جای عشق و دلگرمیش منو با نبودن و ندیدنش خوشحال و راحت میکنه واقعا... 

در واقع بجز پول در مورد هیچ چیز. یگه ای،مطلقا هیچ چیز دیگه نمیتونم روش حساب کنم.

شنبه بعد از صبحانه دادن به جوجه باهاش بازی کردم.مکعب بازی و قایم باشک ...  یه چند تا ترک از تولد تا سه سالگی دکتر هلاکویی رو گوش دادم.برای جوجه کارتون زبان اصلی گذاشتم... عصرشم با خواهرام رفتیم خرید.یه مانتو مشکی ساده و یه خط چشم و یه عطر خریدم... یه روسری هم خریدم.دیگه روسری های آبی و صورتیم بهم حس کسالت میدادن.یه رنگ جیغ دلم میخواست که قرمز انتخاب کردم و وقتی میذارمش مثل یه تیکه ماه میشم ... خودشیفتگی طور :))

جوجه زو حسابی خوش تیپ کرده بودم.اولین تیپ پاییزیشو زدم.کت جین.شلوار کتان.بلوز اسپرت.. موهاشم بستم واااای همین الان از تصور دوبارش غش میکنم...

چرا دیدن مردها و پسرهای بزرگ با موی بلند جا افتاده است اما دیدن جوجه که موهاش بسته میشه انقدددددر به نظر بعضی ها عجیبه؟؟در بهترین حالت با جمله ی فوق بی مزه ی ای جان پسرمون دختر شده رو به رو میشم... دقیقا برام به همون بی مزگی شنیدن این جمله است که زنه و موی بلندش :/  اما اکثرا فورا میگن موهاشو چرا کوتاه نمیکنی؟؟ یه روز میرسه بالاخره بگم چرا نظرتونو برای وقتی که ازتون سوال بشه نگه نمیدارید؟؟؟؟ 

یکشنبه خبر خاصی نشد... 

دوشنبه هنوز از جمعه شب تماسی از همسر نداشتم... اما حالم از همه ی روزها بهتر بود.عصر خونه ی دختر عمه ام رفتم...  دلم برای عمه هام تنگ شده.خیلی تنگ.. خصوصا عمه بزرگه.اما چه کنم وسط خواهر شوهر _عروس بازی های مامانم گیر افتادم.بگم میخوام عمه رو ببینم منو تو شرایط انتخاب میذاره.فورا جبهه میگیره.قهر میکنه...وای چند وقته قلبم برای دیدن عمه ام پرپر میزنه... دختر عمه ام میگفت چند وقت پیش خونه ی همین عمه ام که دلتنگشم بوده.میگه یکی از عکسای اینستاتو نشونش داد.میگفت عمه به قربونش چه خانوم شده... بغضی شدم موقع شنیدن این حرف.. پس راسته که میگن دل به دل راه داره...

سه شنبه نهار رفتم خونه مامان... ش ایط خونه بابا جوریه دوست ندارم بیشتر از هفته ای یه بار برم اونجا... وقتی میرم مامان انقدر متلک و کنایه میزنه و چه عجب راه گم کردی راه میندازه که خدا میدونه... بابام ناز کردنشم با داد و بیداده.. هر بار از خونشون میام جوجه همش وسط بازیاش وایمیسه دستاشو تو هوا تکون میده و ادای دعوا کردن و پرخاش درمیاره... 

چهارشنبه هم با آبجی هام باز رفتیم خونه مامان... 


باز از مجوز داشتن مردها برای بدرفتاریهاشون ناله دارم.تا یادم میاد همه بهم گفتن تو تحمل کن شوهرت کارش شیفتیه خسته میشه.بار مالی خونه رو دوششه خسته است.شی کار بوده تحت فشاره.مشکلات خانوادگی داره تحت فشاره.رستوران زده تحت فشاره.رستورانش نگرفته تحت فشاره..تو همیشه شنگول باش.تو ناراحت نشو.تو جونتم به لبت رسید نشون نده.. تو زنی. تا بوده زنها تحمل کردن,اون تازه یچه دار شده تحت فشاره,اون اینجو ه اون اونجوره.... حالا هم مجوز زیر پا گذاشتن قلب و غرور و زنانگی و حس و حال من و این رابطه مهاجرته...

هرگز نمیپذیرم این بهانه ها رو...

دیشب رسید... بعد یه هفته خبر نداشتن از من و بعد حرکاتی که بدون شک نیاز به عذرخواهی دارن که آسیب رابطه ترمیم شه,تا الان رو بی حرف و سخنی گذروندیم..

امیدمو به گرمی خونه از دست دادم... امیدمو به معشوقه بودن از دست دادم... امیدمو به سعادت این رابطه از دست دادم و فقط دلم میخواد روزهای جهنمیمون بگذرن و دور شیم...

حرف داشتم باز... یه عالمه.. اما دیگه وقت خوابه..

فعلا...