بچه ها سلام.

خیلی مرسی بخاطر پیام و کامنت و پیگیری و این صحبتاتون. قدر محبت هاتونو میدونم.

خیلی نمیخوام وارد جزییات این مدت بشم.

فکر میکنم یه اوضاع بی سابقه ای رو تجربه میکنم.هرگز و تو هیچ مشکلی این احوالات رو نداشتم.هنوز در تلاشم از سر بگذرونمش.

چند روز پیش کم کم میرفتم که بهتر شم.فرفر اومد بهم سر بزنه.

یهو ازم پرسید تو خوبه حالت؟؟؟ گفتم آره. گفت چرا انقدر پژمرده شدی و این سرآغازی شد برای یه حال گند چند روزه ی دیگه.

این روزها نه تنها از وبلاگ که از همه آدم ها به جز چند نفر مثل جوجه و مادرم و نسیم کناره گرفتم.

بعد کم کم صدای زهره و نفیسه درومد و پیام میدادن اگه خوب نباشی ما هم غصه میخوریم و بالاخره یه مهمونی گرفتن برای دل من.... و اون اولین جایی شد که رفتم و از خونه درومدم.

کم کم عصرا با جوجه به روزای بازی تو حیاط مجتمع برگشتیم.

حتی یه بار با ملی رفتم پیاده روی.

شروع کردم به خوندن کتاب.روز سوم از معجزه شکرگزاری هستم و در کنارش شفای زندگی رو میخونم.

تا اینکه فرفر اومد....

اما باز خودم رو جمع کردم دیگه.

با همسر در صلحیم اما این برام کافی نیست.

واقعیتی که بهش رسیدم اینه که من و همسر واقعا با هم مشکلی نداریم.این روشن ترین چیزیه که تو زندگیم میبینمش.

اما با خودمون درگیریم.اون با خودش و من با خودم و این رو رابطمون تاثیر میذاره.

بخش خودشناسیم زنگ زده.خراب شده.و من انگار با خودم کاملا غریبه شدم.

اصلا چیزی نیست که خوشحالم کنه انگار.دلم میخواد شادی ام از درونم قل قل کنان به بیرون بریزه.از چهره ام معلوم باشه.از حرف زدنم معلوم باشه و هر کی کنارم قرار میگیره رو درگیر شادی کنه.

چند روز دیگه یه سفر میرم شمال.همسر که میگه برو دو هفته بمون اما نخواستم.نمیتونم.نهایتا چهار روز بی همسر میمونم بعد خودش میاد و چهار پنج روزی با هم میمونیم و برمیگردیم.

اوضاع شرکت ها افتضاح شده.هنوز تو شرکت شوهر من خبری نیست اما شوهرای دوستام شرکتاشون داره ورشکست میشه،کارا رو زمین خوابیده و خود به خود یه نگرانی از آینده سایه انداخته رو زندگی ها همه.

پاسپورتهای ما اومده.خوشحالم؟؟ مطلقا نه.... 

احساس از ترس فرار کردن بهم دست داده درحالی که دلم خانواده ام دوستام و مردمم اینجا هستن...

کسی که یه ذره قلب تو سینه داشته باشه چطور میتونه خوشحال تو کشور دیگه ای زندگی کنه و ککش از بی پولی و بی آبی و شرایط بد مردم کشورش نگزه؟


البته برنامه رفتن واقعا معلوم نیست.هر چی ارز بالاتر بره ما هم از این جریان دورتر میشیم.الان در به در دنبال سی تومن وامیم که هنوز موفق نشدیم.اصلا شمال رفتن من بخاطر همین وامه..

چقدر همه دلشون برای جوجه تنگ شده.مامانم که افتضاح.داداشم امروز اس ام اس داد جوجه رو بفرست بیاد.خواهرزادم دیشب پیام داد دیگه تحملم تموم شده.این روزا از دلتنگیتون گریه میکنم... 

تو آینه خودمو نگاه میکنم.خیلی دوست دارم چهرمو... خیلی بخاطرش همیشه خدا رو شکر میکنم.مکش مرگما نیستم اما خودمو دوست دارم.اما این چند روز هی نگاه کردم ببینم چجوری پژمرده شدم... 

از قطع شیر جوجه فقط وعده ی صبحش مونده.واااای یعنی میشه؟ همش بستگی به همت خودم داره اما چون صبحا نمیتونم قبل جوجه بیدار بشم هر روز میبینم پاشده لباسو زده بالا و جشن گرفته.... هر روز اینجوری بیدار میشم یعنی. .. هر روز میگم دیگه فردا خودم زودتر بیدار میشم...

این هفته شاید یه شب خواهرمو دعوت کنم برای شام.همسر خواسته.... گفته بودم که... عشق مهمونیه... یه عصر هم قبل رفتنم زهره و نفیسه رو ببینم.شاید بساط پیک نیک راه بندازم.حالا ببینم چی میشه... 

تمرین شکرگزاری امروزم یکیش این بود عکس سه نفر از عزیزامو بردارم,درموردشون پنج تا جمله بنویسم که فلانی جان,بابت فلان چیز ازت ممنونم. یکی از عکسایی که برداشتم عکس خودم و بابامه که همو بغل کردیم.مال دوران خیلی شاد زندگیم بود.من و یکی از آبجی هام هنوز مجرد بودیم.بابا برگشته بود پیشمون و دیگه تو شهر دیگه کار نمیکرد.من درسام عالی بود و بابا هر لحظه بهم افتخار میکرد.تو خوشتیپ و خوش استایل ترین حالتم بودم.دم یه دره ایستادیم و پشتمون یه کوهستان سبزه.نیشمون تا بناگوش بازه و دستامون دور بدن هم گره خورده.جمله هام به بابا تموم نمیشد.خیلی بیشتر از پنج تا میتونستم براش بنویسم.بعد از اون احساس کردم دلم یه جور دیگه ای براش تو سینه میتپه.... چقدر دوستش دارم.


★ دوستان جانی میشه درمورد مهاجرت خیلی ازم نپرسید؟ بنظرم اگه تصمیمتون جدیه با یه وکیل مهاجرت صحبت کنید خیلی بهتر از من راهنمایی میکنن.ما اصلا هنوز اوضاع مشخصی نداریم خودمون.

★جوجه دیگه رسما صدام میزنه "ماما"