یه چیزی که نمیدونم فقط مال منطقه و فک و فامیل منه یا نه اینه که اگه کسی کسی رو بزنه و معلوم شه دستش خیلی سنگینه بلافاصله لهش میگن مگه بچه بودی پی پی خوردی؟؟  ارتباط خوردن پی پی در بچگی با سنگین شدن ضربه دست رو نمیدونم اما حاضرم قسم بخورم جوجه پی پی نخورده...

اما دستش سنگینه... خیلی سنگین

الان من رو به شکم دراز کشیدم و جوجه نشسته پشتم و از جایی که لباسم بالا رفته روی کمرم تف میریزه و با کف دست میماله :)) الان این اوج مهربونیشه.

شوخی شوخی که میزنه منِ سخت پوست داغون میشم و دادم هوا میره...

.

.

امروز روز قبل تولدمه..‌

دو روزه دوباره شروع کردم شب قبل خوابم یه لیست کارها مینویسم... امروزم از صبح مشغول بودم.شوهرم پول لازم شده حسابی و امروز رفتم طلاهامو قیمت کنم... چرا فکر میکردم خیلی طلا دارم در حالی که پولشون شونزده تومن بیشتر نمیشه؟؟؟  هنوز نفروختم فقط قیمت گرفتم تا ببینیم چی میشه...

رابطه مون خیلی بهتر شده.هر روز حرف میزنیم.حداقل دو بار.

هر شبم سر ساعت نه و نیم با خواهرام جمع میشیم تو گروه و برای شوهرم و درست شدن کارش دعا میکنیم.

امروز نهار رو با آبجی صاحبخونه خوردیم.ساعت سه جوجه رو خوابوندم اونجا و برگشتم خونه... شنبه دوست وبلاگی برگشت خونشون و من رسما برگشتم خونه خودم.امروز حسابی خونه رو تمیز و مرتب کردم.جدیدا تمیز کردن بهم خیلی آرامش میده.برق زدن روشویی وقتی در دستشویی رو باز میکنم،خالی بودن سینک،تمیز بودن فرشا،جمع و جور بودن رخت خوابا... واقعا دلم میخواد اینجوری زندگی کنم...

از وقتی اومدم شمال نود درصد اوقات خونه ام مرتب و تمیز بوده.خدا رو شکر که خانوادم اینجان،جوجه پیششون میمونه...

جوجه که بیدار شد آبجیم از پنجره اتاق خوابم که به حیاطش باز میشه،دادش بهم و بازی کردنامون تا الان ادامه داشته...

کتاب خوندیم.قایم باشک و بدو بدو بازی کردیم.دم پنجره رفتیم و تو هوا *ها* کردیم و بخاری که از دهنمون میاد رو دیدیم.

کتاب خوندنمون که تموم شد جفتشونو پرت کرد و گفت بریم قدم بزنیم تو خونه...  منم گفتم اول کتابا رو بذاریم تو کتابخونه... متوجه شدم اصلا تعریفی از کتابخونه نداره.ازم نشنیده تا حالا. هی میگفت چی؟؟ بعد من یه کتاب برداشتم بردم تو کتابخونه و جوجه هم تکرار کرد... 

با هم آب پرتقال طبیعی خوردیم.بعد یه نصفه نون بربری خوردیم.بعد انجیر خشک و پسته خوردیم.بعد شیر خوردیم و ترکیدیم....


بعد سوار ماشینش شد و من دور خونه چرخوندمش...

تو این مرحله دیگه واقعا بسم شده بود... دلم میخواست باطری داشت،باطریشو درمیاوردم میذاشتمش رو مبل و دیگه مال خودم میشدم... اما خوب چنین چیزی نشد و تا همین الان که دو دقیقه مینویسم و یه دقیقه قلقلک بازی یا توپ بازی یا کالسکه بازی میکنیم متعلق به جوجه بودم.

گلایه ای ندارم و شرایطو درک میکنم.این روزا تلاشم اینه به جای پدرشم حضور داشته باشم... برای فردا نوبت آرایشگاه گرفتم .میخوام موهامو فر ریز کنم.آرایش کنم.برای خودم کیک بپزم.به آبجیم گفتم بریم جنگل وسط پاییز ولو شیم...

اینجوری اولین تولد بدون همسر رو جشن میگیرم...

*دومین تولد با جوجه بیرون دلم :)

*میدویم بعد این پست با جوجه میریم آب بازی.

*تو فکرم تو خونه ورزش کنم.. نمیدونم چجوری.چ کار کنم. چی تمرین کنم :((

*در دلم پیوسته میگِریَد کسی....