سلام سلام.

عصر چهارشنبه  یه ساعت جوجه رو بردم تو حیاط مجتمع.تو خونه همش گریه میکرد.یعنی فقط رو زمین دراز نکشید... راه رفت.از سطح شیبدار پارکینگ هزار بار بالا پایین شد.افتاد.نشست با دست برگایی که رو زمین افتاده بود این ور اونور کرد.سر تا پاش خاکی و سیاه شده بود.بعد یکی از همسایه ها با دخترش اومد پایین.چیتان پیتان.دامن چین چینی.کت کوتاه... وای دخترش دو سه هفته از جوجه بزرگتره.افتاده بود دنبال جوجه و جوجه ناز میکرد بهش پشت میکرد بعد نگاه میکرد ببینه میاد یا نه.تو دلم گفتم کار بچه ها رو ببین.چقدر پاک و معصومن و دنیای قشنگی دارن.

بعد جوجه افتاد دنبالش فداش بشم اصرار داشت بغلش کنه با مف آویزون و دستای سیاه.اونا داشتن مهمونی میرفتن.وای مامان بیچارش قشنگ معلوم بود دل تو دلش نیست نکنه بچه اش کثیف شه.
دیگه منم جوجمو گرفتم کشیدم کنار تا اونا رفتن....
با خودمم کتاب برده بودم تو حیاط بخونم.
به بچه ها گفتن.از بچه ها شنیدن.
چند صفحه خوندم دیدم به درد شرایط الان من نمیخوره.بذارم شش ماه دیگه بخونم احتمالا.
وقتی برگشتیم باز جوجه شروع کرد گریه و زاری برای بغل.تو بغلم که از این سر هال میرفتم اون سر لالا کرد و به زور هشت شب بیدار شد.
بعدشم شکر خدا باهاش توپ بازی کردم کتاب شعراشو خوندیم و خلاصه سرگرمش کردم تا ساعت نه و چهل دقیقه.
بعد بردمش حمام.سرتق تو وانش نمیشینه و وان بیچاره به اون گندگی بی استفاده افتاده تو حموم.تو یه تشت کوچک میشینه اونم به شرط اینکه شلنگ توالت فرنگی و دوش حمام کلا در اختیارش باشه.دوشو میبندم و شلنگو باز میکنم.وسط اب بازیهاش منم کم کم حمامش میدم.دیگه چهل دقیقه تو حمام بودیم و منم اون وسط یه حمام حسابی کردم و رنگ موهامو شارژ کردم.
بعد حمام هم تا دوازده یک شب بیدار بود ولی وقتی خوابید برای بار دوم تا صبح خوابید :)
‌اگه بخاطر دارو باشه بعد خوب شدنش باید به مواد مخدر رو بیارم برای یه همچین شبای لاکچری ^_^
‌قدیم به بچه ها تریاک میدادن :/
‌بعد خواب جوجه یه کم کنار همسر بودم و دیگه گفتم میرم بخوابم که اونم اومد.نمیدونم چرا وقتی تو روشنایی هالیم حرفی نداریم تا میریم بالاسر جوجه جیک جیکمون میگیره :/
‌قرار بود یه تماس تصویری با خواهرم اینا داشته باشیم و شوهرش گفته بود میخوام از سختی های اینجا بگم و شوهرم استرس گرفته بود...
پنجشنبه هم باز همسر از صبح زد بیرون.دنبال کارای وام.جوجه با وجود اینکه یازده بیدار شد اما سرحال نبود و گریه و بغل و ....
اب ماکارونی گذاشتم اما دیدم نمیذاره دیگه من آبکش کنج و سیب زمینی ورقه کنم و پیاز سرخ کنم و فلان.زنگ زدم همسر گفتم ساندویچ بگیره.خوب ما تا حالا نشده دو تا ساندویچ بخریم بیاریم خونه.خوب سیر نمیشیم که چهار تا میخریم.یا سه تا که یک و نصف بخوریم.وای با دو تا ساندویچ اومد.
من اشتباه کردم بهش گفتم آیا ما تا حالا دو تا ساندویچ خریدیم؟؟ ‌که اونم بیچاره گفت من مال خودمو نمیخورم و الا و بلا تو باید بخوری... الان میدونم از این به بعد که زنگ میزنم دقیقا بگم مثلا چهار تا ساندویچ بخر...
البته من نخوردم ساندویچشو و به زور دادم خودش.
بهم میگه هرجور شده غذا درست کن.ببین چه لاغر شدی؟ ‌صورتت اب شده.
خوب چی بگم.قربون همکاریهات برم اصلا ^_^‌
آبجی هام قراره بیان به زودی.دو تاشون.برای تولد پسرم.بهم گفتن زنده بمونم تا اون موقع :)

امروز هم جوجه صبح زود بیدار شد.خدا میدونه چه حالی داشتم وقتی به زور خودمو بلند میکردم...
سرماخوردگیش خیلی بهتر شده. همچنان آبریزش بینی داره اما سرفه و خس خسش کم شده.امروز پنجمین روزی بود که دارو میخورد.چرا کامل خوب نمیشه آخه ‌:(
‌شیفت همسر هم عوض شده و صبحکاره.
دو نیم برگشت.پرسید نهار درست کردی؟ ‌گفتم نه. گفت چرا.گفتم بچه داری کردم :/ ‌یعنی اصلا نمیخواد باور کنه من هزارتا دست ندارم که با دو تاش بچه بغل کنم یکسره با باقیش آشپزی.گفت اون بچه داریت چه فایده داره آخه.
سعی کردم به خودم نگیرم حرفشو و نگرفتم.ولش کن چقدر حرص بخورم بابا...
از دیشبش ماکارونی داشتم اونو خوردیم.عصر هم بعد مراسم خواب زدیم بیرون...
کیک تولد جوجه رو سفارش دادم.آخرم قرار شد تو خونه بگیریم.حالا همه که اومدن شوهرم دید به زور جا میشن خودش میفهمه فضای باز بهتر بود...
جوجه رو در حد یه تاب سواری پارک بردیم.
بعدم غذا خریدیم و قدم زنان رفتیم یه مغازه ای.سه چرخه و چهار چرخه دیدیم برای جوجمون.شاید بخریم یکیشو.از اینا که پشتشون دسته داره...
آخ آخ ظاهرا بدجور سرما خوردم... مماغم گرفته و گلومم اووووف :(‌
بیرون از خونه همش با هم یکی به دو کردیم.
برگشتیمم همینطور.
بهش میگم از قصد با حرفام مخالفت میکنی که دعوا کنیم؟ ‌میگه آره :/
‌حال و حووصله ناراحت شدن ندارم اصلا. به تولد فکر میکنم فقط... تو فکرم میوه ها رو چجوری بچینم.میخوام برش خورده باشن نه درسته... الویه و لازانیا لقمه ای هم درست میکنم.تو فکر تزیین اینا هم هستم... نمیخوام تم رنگ خاصی حاکم باشه.میخوام همه رنگی باشه...
برم یه آویشن دم کنم با عسل بخورم تا گلوم بدتر نشده.
خدایا رحم کن مریضم نکن لطفا :(