دوستای خوب سلام...

چقدر حوصله میکنید تو این حال بدی های منم همراهم میمونید و برام جیک جیک میکنید... ممنونتون هستم خیلی...
چهارشنبه اون یه عااالمه کار میکنم براتِ همسر،‌شد تمیز کردن شش تا کابینت.
خوش به حالش که خونسرده و زیاد فکر خودشو درگیر نمیکنه.کلا براش مهم نیست اول و آخر خونه تکونی چی قراره بشه...
اما هر چی عید نزدیک تر میشه من دیوونه تر میشم.خوبه حالا وسواس ندارم... 
پنجشنبه مامان زنگ زد.گفت دلش برامون خیلی تنگ شده.تقریبا هر روز یا یه روز درمیون زنگ میزنیم به هم.من اگه غافل شم خودش زنگ میزنه و هربار با جوجه حرف میزنه.از همین تلفنای مامانم جوجه الو کردن یاد گرفته.خیلی وقته هرچی دم دستش باشه میذاره بیخ گوشش و مثلا حرف میزنه ^_^‌
بعد تلفن مامان انقدر دلم گرفت که نشستم به گریه.تا شونه هام لرزیدن متوجه شدم جوجه با تعجب داره نگاهم میکنه... فورا خجالت کشیدم و اشکامو پاک کردم و براش خندیدم... 
خواهرشوهر زهره مادرخونده ی جوجه است.ماهی یه بار از تهران میاد خونه مامانش یه روزشم میاد دنبال جوجه.اینبار هم بهم پیام داد حاضرش کن ببرمش.
و عصر پنجشنبه جوجه رفت مهونی و من مشغول کارا شدم.همسر هم همون موقع بیدار شد.
من ظرفا رو با وایتکس شستم و آب کشیدم و ایشون خشک کرد و تو کابینت گذاشت.بعد رفت نشست و برای من چند تا عکس نوشته روز زن مبارکی فرستاد.
خوب این روزا ازش خیلی دورم.بی تفاوتم ساکتم و نمیشینم عین قناریا کنارش نازش کنم و از سر و کولش بالا برم... 
بعدم گفت میخواد بره بیرون.
خوب تو ذهنم یه ذره گفتم بیرون رفتنت چیه وایسا کمکم کن اما زود فرمان ایست دادم و گفتم به من ربطی نداره.اون مجبورم نمیکنه تنها کار کنم پس منم حق ندارم مانع رفتنش بشم.
اما باور کنید تا برگشت من از شدت حرص خوردن دیوونه شدم.آخه بعد یه عالمه کار خیلی خیلی خسته شده بودم.ساعت هشت زنگ زد گفت دیگه دارم میام و اخر سر ساعت نه و ربع پیداش شد.
با یه دسته گل که حدسشو زده بودم و کیک و شیرینی و خرید برای خونه.
گفت روزت مبارک و گلش واقعا دلبری کرد.اما من بی حال تر از اون بودم که بخوام بالا پایین بپرم و از گردنش اویزون شم و بوس مالیش کنم :/
‌تشکر کردم و گفتم از اومدنت قطع امید کرده بودم که گفت گل فروشی یک ساعت معطلش کرده بود.
گفت اول خواستم یه تک شاخه بگیرم و بیام که گفتم زشته بعد اینهمه مدت... اخه اخرین گل رو بعد زایمان که بیمارستان بودم برام فرستاد.. خوب اینهمه دوست دارم من چرا مرتب نمیخری اخه :(
‌گفت با خودم گفتم جبران کنم... گفتم باز ممنون اما دیگه کارو به جایی نرسون که جبران کنی...
والا.. بعد ده ماه گل خریده.تو این ده ماه من هزار بار با خودم گفتم امروز دیگه حتما با گل میاد خونه...
من برای این مناسبت ها اصلا انتظار کادو ندارم.تازگیا خوشمم نمیاد کادو بگیرم. واقعا یه تبریک از ته قلب یه پیام یه چیزی که با موج مردم نباشه کافیه.وگرنه ادم تو این دوره اگه قرار باشه برای هرمناسبتی کادو بخره و بگیره باید زندگی رو تعطیل کرد...
روز زن و مرد و انواع سالگردها و ولنتاین و سپندار مزگان و عید و یلدا و تولد و اووووووووه....
اما خوب به هر حال گفت بیا اینم بعنوان کادوت و دو تا تراولم داد بهم...
حالا تو فکرم چه چاله ای براش بکنم...
بعدشم یه ربع دیگش رفت سر کار ...
و جوجه هم برگشته بود و من له ترین آدم روی زمین بودم... با خودم قرار گذاشتم دوازده و نیم دیگه گوشی رو خاموش کنم و استراحت کنم و همین کارم کردم...
شش صبح با صدای تلفن خونه بیدار شدم.یعنی هی میشنیدم داره زنگ میخوره اما به روی خودم نمیاوردم.تازه تو دلمم به وقت نشناسی و سماجت ادم پشت تلفن کلی بد و بیراه گفتم.همینجور که سعی میکردم به روی خودم نیارم صدای کوبیدن به در و زنگ خونه اومد.اینجا دیگه کوپ کردم و مغزم فرمان موقعیت اضطراری داد.فورا یادم افتاد دیشبش کلیدمو از پشت در برنداشتم...
دیگه بدو خودمو رسوندم و درو باز کردم.خدا رو شکر غر نزد.از دست این کارای من سر به بیابون میذاره آخر...
جوجه هم بیدار شد و خودشو انداخت رو من.بچم داشت پی پی میکرد و هی پوزیشنشو عوض میکرد راحت باشه.من همونجور خوابم برد.باز با صدای همسر بیدار شدم که جوجه رو شسته بود و این دفعه دیگه داشت غر میزد.
آی تو چرا این بچه رو نمیشوری.فکر کنم از دیشب پی پی کرده بود.به سختی شستمش.اخه تو از بوش چجوری بیدار نشدی...
گذاشتم غر بزنه.چرا بچه ها این موقع ها بچه ی ماماناشونن؟؟ ‌
بعدم پاشدم به زور و بچه بغل برنج پیمانه زدم و شستم و ریختم تو پلو پز.کتلت سرخ کردم.
اما خوب همسر خیلی دیر و به زور بیدار شد.تقصیری هم نداشت طفلی .خیلی سخته بعد شبکاری یهو باز بخوای ظهر بری سر کار.این شد که فقط یه چای خورد و رفت.
دیگه تا جوجه خوابید و بیدار شد زهره اومد پیشم و تا ده شب پیشم بود.خیلی خوب بود.حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم....
نسکافه و میوه و آلوچه و شام خوردیم... 
میخوام گهواره برقی جوجه رو بدم وقتی بجش دنیا اومد استفاده کنه.شیر دوشمم همینطور... چقدر خوبه بتونم یه کاری براش کنم خوشال شه.
لباسای جوجه هم از انگلیس رسیدن و نشستیم همه رو باز کردیم و غش کردیم....
دیگه دم اومدن همسرامون زهره رفت و منم از همون موقع دارم جوجه میخوابونم... 
یه لحظه رفتم دشوری تا کشیدم پایین گریه کرد فورا کشیدم بالا و برگشتم اتاق.
الانم دیگه شیر نمیخوره اما هم یه پاش رو پامه هم دستش رو قفسه سینمه... 
پست رو ببندم تلاش میکنم رها شم و یه کم برم پیش همسر.کیک دیشبو بخوریم....
برام پیام عشقی سفارشی فرستاد امروز از شرکت... برم یه ذره مهربان شم تو ذوقش نزنم.
اینروزها دلم یه مشاور و تراپیست میخواد.کاش تهران بودم موقتا.اما الان اولویتم بیشتر مشاوره تلفنیه... تا این فاصله بیشتر نشده... تا تلخ نشدیم...
دلم عشقمونو میخواد...