سلام سلام.

یه مدت بود دلم میخواست یه پست فقط در مورد جوجه بنویسم.دلم میخواست شش ماه یه بار باشه که این بار بی گوشی اینا شدم اینقد عقب افتاد.

تو دوران حاملگی به هر چالشی فکر میکردم.بی خوابی های گهگاه،مریضیا،واکسنا،ختنه...

اما راستش کلا همه چیز خیلی در نظرم خوشبینانه تر از واقعیت بود.

با خودم فکر میکردم خوب نوزاد که انقد اکثر ساعتاشو خوابه،به هر حال چه روز بیشتر بخوابه چه شب،منم وقت میکنم راحت بخوابم.

خوب این بخشی بود که من به ندرت تجربه کردم.

از دو هفتگی کولیک گرفت و تا آخر سه ماهگی چه شبها که تا صبح تو بغلم در حال راه رفتن و تکون دادنش نمیخوابوندمش.

البته دو ماهه که شد خیلی عالی ریتم شب و روزشو گرفت.

شبایی که دل درد نداشت خیلی قشنگ از نه شب میخوابید تا گاهی حتی سه چهار صبح.الان که فکرشو میکنم میگم خدایا چه شبای لاکچری داشتم...

البته مساله ی افتضاحی که بخاطر کولیکش و به لطف همسر بهش عادت کرد و حسابی تا همین امروز منو نابود کرد،عادتش به رو پا خوابیدنه.

بچه ها اگه در شرف مادر شدنید هیچ وقت این اشتباه منو نکنید..

تازه جوجه خواب بسیار سبکی هم داشت و داره.کافیه وقتی میخوابه زمین بذارمش.فورا بیدار میشه و گریه میکنه.بجز خواب شبش که به نسبت عمیق تره...

دو و نیم ماهش که بود اولین غلتش رو زد و دیگه از سه ماه و نیمگیش نصفه شبم غلت میزد و بیدار میشد و گریه...


تا قبل سه ماهگیش که اولین سفرمون به شمال شد،جوجه شبا با شیر خوردن و روزا با روی پا گذاشتن میخوابید.

اما بعد از سه هفته شمال موندن،عادت کرد شبا هم روی پا بخوابه.


بخاطر همین وقتی برگشتم تا یه مدت داشتم از خستگی دیونه میشدم.پا درد گرفته بودم.

الانم یه نگرانی اساسیم همین سواله که تا کی باید رو پا بخوابه؟؟؟؟

چقدر با پی پی کردنش درگیر بودم یه دوره.خدا رو شکر که گذشت.دیدن عذابش وحشتناک بود.تو پنج ماهگی کم کم نشست.البته خودم مینشوندمش و باید اطرافش بالش میذاشتم چون یهو غش میکرد.از همون موقع سینه خیز هم میرفت.در حد دو سه متر.منم با اسباب بازی و توپای رنگی که جلوش میذاشتم تشویقش میکردم.شش ماه و دو هفته اش بود که اولین چهار دست و پاشو رفت.وای خیلی لحظه خوبی بود.یهو همسرگفت بلاگر نگاش کن... جفتمون براش غش کردیم اون لحظه چون قبلش همش چهار دست و پا میشد اما نمیتونست حرکت کنه.از اون شب به بعد دیگه چهار دست و پا برای سلانه سلانه رفتناش و سینه خیز برای عجله داشتناش بود.مثلا نون بربری که میدید سینه خیز و نفس زنان خودشو میرسوند..

اما چهار دست و پاش خیلی زود حرفه ای شد و کلا با سینه خیز خدا حافظی کرد.

از یه چیزش که خیلی خوشم میاد تلاش و ارادشه.پاشو که میگیرم جلو تر نره همچنان تلاش میکنه و دست و پا میزنه،بدون اینکه نگاهشو از هدفش برداره یا غر بزنه یا گریه کنه.

از هفت ماهگیشم دیگه مبل و میز تلویزیون رو گرفت و ایستاد.و بدین ترتیب من مجددا از غذا افتادم.خوب همش چپه میشه و سرش اینور اونور میخوره نمیتونستم ولش کنم که.همش پشتش مینشستم هربار که میفته مواظب باشم.الان که هفت ماه و نیمشه خیلی کمتر میفته اما باز میفته و مواظبت لازمه.دو سه روزه یه قدمای کوچولویی هم برمیداره ه!و یه مقدار کنار میز تلویزیون جا به جا میشه.یا صندلی کمکیشو میگیره و دورش میزنه.

وای وای وای خیلی خیلی الان دوست داشتنی و دلبر و شیرینه.

صب ها خیلی خوش اخلاق و قند عسل چشماشو وا میکنه و به سقف خیره میشه و هی مگه دد... دد.. بووو.. ب ب... و یه صدایی که با نوک زبون و لثه ی بالاش درمیاره و تو مایه های ت هست.

بعد من بیدار میشم،نگام میکنه،میخنده و یه نیم ساعتی باهاش بازی میکنم،نازش میکنم،کشتی میگیریم...

اما خوب درطول روز شاید یه ربع ده دقیقه ها رو با هم جمع بزنم،یه ساعت برای خودش تنها بازی کنه.باقیش همش به من میچسبه وقتی تنهاییم.منم میذارم بچسبه...


شبا دیگه واقعا از خستگی میخوام برم تو کما.اما خوب پسرم تو پنج ماهگی دو بار مریض شد.بعد واکسن ش ماهگیشو زدم و رفتیم شمال.بعد برگشتیم باز مریض شد.بعد یه مقدار خودم لفتش دادم که شد الان و من هنوز از شیر شب نگرفتم این جوجه رو.

بخاطر همین شبا هم خیلی خواب درست درمون ندارم.


همچنان دو کیلو مونده به وزن قبل زایمانم برسم.البته نمیبالم به این جریان.زحمتی براش نکشیدم.از فرط کم غذایی و پر تحرکی اینجوری شدم.جدیدا هم تند و تند مریض میشم.ضعیف شدم حسابی.باید فکری کنم به حال خودم.

وقتی میدوم جوجه غش غش میخنده.دیگه همش باید براش بدوم دیگه .


بچه داری شیرینه اما سخته.

سخته اما شیرینه.

و این دو رو باید کنار هم پذیرفت و صبور بود.من چند شب تو شش ماهگی و بدخوابیای جوجم اجازه دادم از کوره در برم.داد زدم گفتم بخواب دیوونم کردی.نشستم گریه کردم.اما واقعا در حد چند شب بود.یهو به خودم نهیب زدم مبادا راه عوضی بری! الان دیگه تا صبرم سر میاد فورا با خودم صحبت میکنم.

میگم اینبچه فقط محبت تو رو میخواد و یادت نره دستت امانته.فورا از خدا صبر و انرژی میخوام.نفس عمیق میکشم و ادامه میدم.

شکمو خان از خوراکی هم حسابی استقبال میکنه.با لعاب برنج شروع کردیم و بعد فرنی و حریره بادام و حریره گردو و پوره هویچ و پوره سیب زمینی و گاهی پوره موز و سوپ که ترکیب مرغ یا گوشت گوسفند با برنج و سیب زمینی و هویج و پیاز و سبزیه میخوره.تو یکی دو هفته ی پیش رو هم ان شاالله کلم برو کلی و انبه و عدس و ماش و حبوبات و بلغوریجات و کدو اینا قراره به خوراکی هاش اضافه کنم و کیف کنه پسرم...


وای از حمامشم بگم که خیلی باحاله.از وقتی میشینه خیلی برای من لذت بخش تر شده.آب بازی میکنه .دست میکوبه تو آب.هی داد میزنه اده اده:)

من براش روروئک نخریدم.بچه هایی که روروئک سوار نمیشن بیشتر فرصت اینو دارن بدنشونو به کار بگیرن،هماهنگی حرکتی مغز و بدن بیشتر میشه.درسته که آدم باید بیشتر مواظبشون باشه اما می ارزه بنظرم.البته خواهرم مال پسر خودشو برام آورده اما خوب من استفاده نمیکنم..

تازه ما موهاشم تیغ نزدیم و نمیزنیم...


دو سه هفته هم هست باباش که که درو باز میکنه پرواز میکنه از شادی.منم خیلی دوست داره.گاهی بخاطر اون عشق تو نگاهش،آغوش باز کردنش قلبم ذوب میشه انگار.


برای خودش مثلا مشغول بازیه ها اما بیشتر اوقات صدای منو که میشنوه از آشپزخونه ،تند و سریع خودشو میرسونه از پله آشپزخونه هم با مهارت و سهولت بالا میکشه پاهامو بغل میگیره،یا شلوارمو میکشه و اگه قابل درومدن نباشه با کمکش می ایسته...

به غیر کفگیر چوبی و قاشق و سینی چای و دسته کلید من،یه زرافه و ببعی پلاستیکی و یه جغجغه داره که باهاشون یه ذره مشغول میشه.

عاشق کاغذ بازی،کتابفبازی،مچاله کردن و تناول کاغذه.تمام کتابای دانشگاه من یه قسمت ناپدید یا جویده شده دارن.

یه گوشه از دفترچه درمانیمم خورده...

همچنان هم بی دندونه..

تو تاکسی هم همیشه گیر میده به بغل دستیم.یهو دست دراز میکنه ریش آقا ها رو بگیره،سیم هندزفری یه دختری رو کشید امروز،یهو دست میذاره رو دست مردم... همه رو در ابتدا با کنجکاوی نگاه میکنه،بعد کافیه طرف یه ارتباط چشمی باهاش بگیره،فورا براش غش میکنه و لوس میشه.

خلاصه روزگارمون به این منوال میگذره.

خدا رو بینهایت شکر... واقعا دارم با جوجه ام از نو بزرگ میشم و تو هر تغییر هفتگی و روند رشدش هزاران بار ایمانم به خدا تازه تر میشه و سرم در برابر عظمتش خم تر میشه.

با دوستای کلاس زبانمم حسابی دوسته.وقتی که میخوام برم امتحان بدم اونا برام نگهش میدارن.

بچه ها ببخشید که این پست طولانی شد.امیدوارم عشق و احساس خوب موقع نوشتنم بهتون برسه.

کاش این دو ماه زود بگذره بلکه گوشی و لپ تاپ دار شم و دیگه انقدر عجله ای ننویسم.

تا جوجه داری دو،خدا نگهدار:)