سلام سلام سلااااااام دوستای قشنگم.

بخاطر نبودن لپ تاپ،بخاطر کمبود وقت که اجازه نمیده بیام وبلاگ و البته دم دست بودن اینستا، واقعا دلم برای اینجا تنگ شده.

انقدر حرف دارم و انقدر دوست دارم از هر دری بنویسم که حد نداره.

این یه ماه و خرده ای اخیر شوهر طفلیم همش بدو بدو دنبال کارای کافه رستوران بوده.به جرات میگم تو این مدت هیچ شبی بیشتر از پنج شش ساعت نخوابیده.مثلا شب کار بوده،شش و نیم میرسیده و میخوابیده و ده و نیم پا میشده میرفته اونجا تااااا نه شب.... 

خوب یادتونه که من چققققدر نگران نتیجه بودم؟؟ حالا میگم براتون چی شد.

جریان مهم دیگه اومدن آبجیم و شوهرش و دو تا بچه هاش به ایران و دیدار سالی یه بار ماست.سه چهار روز قبل رسیدنشون دو تا آبجی هام از شمال اومدن اینجا و خونه ی آبجیم اتراق کردن.منم میرفتم همونجا.

ولی خوب چه فایده که هر روز رابطه ی من و خواهر و شوهر خواهرم که اینجان داره خطرناک تر میشه...

همچنان تعریف و تمجیدها و مدال ها و امتیاز ها از جانب کل خانوادم به سمت خواهر سرازیره بعنوان اینکه فریاد رس و کمک حال منه تو این شهر... من واقعا دستبوس خوبی هاش هستم اما این بزرگنمایی واقعا عذابم میده.

حالا قبلا هم گفته بودم هربار مهمونی از شمال میاد من و آبجی دعوامون میشه...

اینبار هم خوب هممون سه روز بود خونش بودیم،خودشو شهید کرده بود در راه پذیرایی،خوب اینجا خونه منم هست دیگه،داشت میگفت برای نهار جمعه که آبجی اینا هم از فرودگاه مستقیم میان اینجا میخواد قورمه درست کنه،کنارش ماهی سفید بپزه،از بیرون هم کباب بخره...

منم گفتم پس کباب رو من میخرم...

یعنی تا اینو گفتم چنان فریادی زد که بشین سر جات لازم نکرده تو کباب بخری مگه ما خودمون مردیم که من دهنمو بستم و فقط گفتم باشه.

دیگه اصلا حال خوبی نداشتم.

دو تا آبجی هام شروع کرده بودن گفتن و خندیدن،پسرم شیرین شده بود براشون میخندید اما من مثل همیشه نتونستم تظاهر کنم وای چقدر همه چیز خوبه.

دوتایی رفتن آشپزخونه پیش آبجی و شوهرش و شروع کردن پچ پچ.بعد شوهر آبجی گفت الان مشکل بلاگر چیه؟ میخواد کباب بگیره؟ خوب بره بگیره...

منم گفتم مشکل من کباب نیست.مشکلم طرز برخورد شما تو این خونه است.من اصلا نمیپسندم کسی انقدر نامحترمانه باهام صحبت کنه وقتی من احترام میذارم،دلیل نمیشه به اسم خواهر کوچکتری من هی چوب بخورم که...

بعدم آبجیم پاشد اومد گفت وای از دست من ناراحت نشو و صورتمو بوسید.

پسرش رو حدود یه سال و خرده ای هست میفرسته کلاس زبان.من از روز اول یادمه معلمش به خواهرم گفت شما تو آموزشش دخالت نکنید.اما این حرص همیشه بهترین بودن و بیست بودن مگه اینا رو رها کرد؟ پسر طفلیمونو سرویس کردن وسط بازی قبل خواب بعد بیداری با این جمله که خوب وقت زبان کار کردنه.همه ی تمرینای پسرشو خودش حل میکرد.حالا خواهر زادم تا یه ذره فکر میکنه به نتیجه نمیرسه گریه میکنه تو سر خودش میزنه.

طبق معمول تکلیف زبان داشت.نشست و هی پرسید هی پرسید هی پرسید... تا من گفتم مگه این بچه دیکشنری نداره تو چرا بهش میگی آخه؟ سپردش دست من.منم هرجا احتیاج میشد میگفتم دیکشنریتو چک کن.حالا همه ی اینا با هق هق گریه بود.واقعا وقتی بهش نمیگفتم نه روزای هفته رو بلد بود نه هیچ واژه ی پیش پا افتاده ای رو... 

خیلی براش ناراحتم خیلی زیاد.هر بار گریه میکنه تحقیرش میکنن تو جمع،تئبا تهدید به کتک کنترلش میکنن... این بچه رو نابود کردن خلاصه...

حالا دیگه از وقتی خواهرام رفتن من یه بارم این آبجیمو ندیدم که.

یه بار بهش زنگ زدم که بیاد دو ساعت پیشم که نیومد.میخواستم حمام برم و غذا بخورم.بخدا انقدر تو شرایط سختی گیر میکنم و میبینم تنهام که حد نداره.

البته باز خدا رو شکر... ناشکری نمیکنم،خسته ام فقط و همش خشمم تو خلوتم متمرکز رو خواهرم میشه.هرچند که اون وظیفه ای نداره،هرچند که من حقی برای توقع ندارم،اما ناخودآگاه این روزا هرجا گیر میکنم و دوستام میگن مگه یه خواهر نداری اونجا عصبی میشم...

یه چیز بدتر هم اینه که روزی که ما خونه خریدیم آبجی اینا هنوز نخریده بودن.یادمه شوهرم که از بنگاه اومد شوهر آبجیم کلا عصبانی بود و باهاش حرف نزد.یه جوری که شوهرم تو خونه میگفت چرا فلانی با من دعوا داشت؟

دیروزم شوهرم گفت هرچی بهش پیام میدم و دعوتش میکنم برای افتتاحیه کافه رستوران جوابمو نمیده اصلا.دیگه من جداگونه به آبجیمم پیام دادم و دعوتش کردم که گفت اگه زحمتی نیست به من نگید به شوهرم بگید.دیگه گفتم شوهرت جواب نداد که آبجی هم دیگه چیزی نگفت و نیومدن آخرش...

و اما رستوران....

چند شب پیش یه شب من و شوهرم با شریکش و خانمش رفتیم دیدن اونجا که ببینیم چقدر از کارا مونده... کاش میتونستم عکساشو بذارم که ببینید چقدر با صفاست.اما نمیتونم.چون جای معروفیه تو این شهر و یه وقت یکی بشناسه دیگه منم شناسایی میشم و از این حالت خرزو خانی درمیام :دی

یه دروازه ی بزرگ داره که رو به یه زمین بزرگ باز میشه که پارکینگه.بعد سمت چپ زمین یه ساختمون گوگولیه.یه راه باریکی هست که میفتی توش هم چراغونیه هم درخت داره هم سمت چپش آلاچیق داره.خیلی زیادن آلاچیقا.در شیشه ای دارن،داخلشون گلیم فرش و نشیمن و پشتیه.تا ته حیاط.این راه باریک رو که تموم میکنی سمت راستت یه پل سنگی بانمکه که زیرش آب جریان داره...

بعد یه راه باریک دیگه هست که مثل تونل درستش کردن.آقا خیلی باشکوهه.این میرسه به در ورودی رستوران.داخلش بزرگه.درحدی که بشه یه جشن عقد نقلی گرفت.میز و صندلی ها به سلیقه ی من زیبا و با شکوهن.پشتی صندلی ها مثل مبلای سلطنتیه.برشای جالب داره.رنگشون قهوه ای سوخته است.یه سن داره که اونجا گروه موسیقی مستقر میشه.سقفش خیلی نازه.دیگه درب اتاق مدیریت و آشپزخونه و یه دربم رو به پارکینگ بعنوان خروجی موجوده.دیواراش آجرای براقن که کلی فضا رو دنج میکنه.بعد از پنجره هاش بگم... دورش تمام گچ بری سفید که واقعا رویاییش کرده... مبارک صاحبش واقعا جای باحالی ساخته...

خوب داشتم میگفتم که چهارتایی رفتیم اونجا.من زن دوستش رو برای اولین بار میدیدم.ماشالا برای خودش رئیسی بود... نظر هیچکس هم براش مهم نبود.مستقیما دستورات رو به شوهرش صادر میکرد...  منم که جوجه بغل نشسته بودم یه کنجی.پسرم منو بعنوان پستونک میدید و منم دیگه نتونستم بلند شم.اما خدا رو شکر شوهرم حواسش بهم بود.هر چی اون نظر میداد میومد نظر منم میپرسید.رفت از آشپزخونه سینی پذیرایی ویژه رو که توش یه سماور سنتی با فنجون و قندونای سنتی قرمز بود رو همونجوری آورد بهم نشون داد که من دیگه اونحا میخواستم دور سرش بگردم.آخه قشنگ معلوم بود بخاطر اینکه خانم شریکش درمورد همه جی نظر میداد نمیخواست من احساس بدی بهم دست بده...

حالا درمورد زن دوستش تو دیدارهای بعدی نظرمو میگم چون میگم شاید تو برخورد اول من دچار اشتباه شده باشم ولی کلا دوستش نداشتم.

حالا دیشب شوهر طفلی من نتونست از شرکت مرخصی بگیره.به امید من بود که با خواهرم اینا برم.اونام که نیومدن فرفر هم نبود بچه های زبان هم نبودن و من گفتم نگران نباش با آژانس میرم که دیگه گفت نه نمیخواد.

منم دیروز از صبح واقعا درگیر بچم بودم.خدایا ما رو از بحران پی پی نجات بده لطفا.برای همین هرچند واقعا دلم میخواست برم اما نرفتم دیگه.شوهرم خودش ده و نیم رفت اونجا.

سه شب بود که برگشت.منو از خواب بیدار کرد.یعنی نگاهش که کردم یه پسر بچه دیدم نصفه شبی.چشماش برق میزد از خوشحالی.

میگفت بلاگر ترکوندیم... تو حیاط جا نبود انقدر جمعیت بود.همه چیز عالی بود.کاش برده بودمت و کلی خودشو سرزنش کرد و ازم عذرخواهی کرد.گفت فکر نمیکردم اینجوری باحال بشه وگرنه میبردمت حتما...

انگار به پاش فنر زده بودن.همینجور سرپا تند تند برام حرف میزد و شاد بود.بعد گفت برات یه چیزی آوردم.که یه سبد گل بانمک بود.از مشتریها برای تبریک افتتاحیه آورده بودن.بعدم یه ظرف جوجه آورد که واقعا طعمش بی نظیر بود...

بعدم نشست رو تخت و باز کلی حرف زد.میگفت گروه موسیقی خیلی خوب بود اما چون شبی پونصد میگیره هفته ای یه شب میاریمشون.

آخرشم گفت خیلی تنها بودم.همه ی فک و فامیل شریک اومده بودن و من از دست کارای شوهر آبجیم ناراحت تر شدم.خیلی ارزش خودشو پایین آورد با این جواب ندادنش...

عزیزززم خیلی برای شوهرم خوشحال شدم دیشب.قشنگ مزد این دویدن ها و زحمتهاشو گرفت... 

الان معضل بزرگ زندگی ما ماشینه که نداریم و هیچ جوری هم نمیتونیم بخریم... رستوران خارج شهره و بخاطر همین من نمیتونم سر بزنم زیاد و لذتشو ببرم.

بچه ها خواهش میکنم دعا کنید روزیمون پربرکت باشه و زندگیمون تکون بخوره و از این هشت گروی نهی دربیایم.بازم خدا رو شکر اما خوب حقوق شوهرم تو شرکت فقط اندازه خرج کردن ماه میشه.اصلا نمیشه پس انداز کرد.باید به فکر آینده بود.مگه تا کی میشه اینجوری زندگی کرد... من اهل زیاد اندوختن بی هدف نیستم البته اما باید خیالمون جمع باشه از آینده ی بچمون...

الان میخوام زور بزنم تا آخر تابستون یه دوربین عکاسی بخرم اما واقعا باید زور بزنم دیگه...

آبجیمم یکشنبه میره شمال.

منم باید برم چند روز بعدش اما خوب واقعا نمیدونم چجوری.

کسی با بچه دو ماهه با اتوبوس مسافرت رفته تاحالا؟؟؟ هفت ساعت راهه ممکنه خیلی سخت بشه... اما خوب نمیتونم به کسی بگم از شمال بکوبه بیاد دنبالم... ان شاالله سال آخریه که اینجوری سفر میرم.قام قام که بخریم راحت میشیم...

آخیش چقدر نوشتم... ^_^

جیگرم سبک شد...

اووویی سالگرد ازدواجمون نزدیکه... البته دلم کادو نمیخواد.ترجیح میدم اگه پولی هست بذاریم کنار برای دوربین و فقط مثلا بریم رستوران.

راستی از اون دورهمی با دوستای زبان که سه شنبه نهار دعوت شده بودم نگفتم.

میخواستم پستو ببندماااا :دی

آقا سه شنبه من و یه دوستم قرار بود بریم خونه ی اون یکی دوستم.رفتیم دیدیم دختر عموشم بود...

از اونجایی که تنها بچه داری کردن همه عادتها و شرایط آدم رو ممکنه چپه کنه،من فقط تونستم یه دوش بگیرم و موهامو باز بذارم که همونجوری خشک بشن.یه شونه سر سری زدم درحالی که ادا درمیاوردم پسرم گریه نکنه بیخودی و درحالیکه بغلش کرده بودم یه خط جشم زیگزاگی کشیدم *_* یه تیشرت مشکی پوشیدم با شلوار مشکی.شکممو با تمام وجود دادن داخل و رفتم مهمونی...

حالا بیا دوستامو ببین... چیتان پیتان.لباسای خوب.آرایش خوب.بعد من طفلی اونجوری... گفتم حالا سال بعد شما دوتا بچه میارید از ریخت میفتید من دعوتتون میکنم شما انگشت شگفتی به دهان میبرید از چیتان پیتانی من.

کلی خوش گذشت... اولا که دوستم چه خونه ای داشت.. واقعا زیبا.بعدشم سلیقه اش هلاکم کرد.خیلی خوب بود.انقدر ازش تعریف کردم میگفت وای تو چقدر اعتماد به نفس کاذب به آدم میدی.

بعدم آهنگ گذاشتیم دوستم و دختر عموهه اومدن وسط.دیوونه بازی دراوردن ما رو نابود کردن از خنده. پسرمم انقدددر خوشحال بود... فداش بشم من...

عاشقشم یعنی... دیوونه ام کرده با این آویزون شدناش...همش امیدم به فرداهاست هی میگم بهتر میشه... طفلی من برای پی پی کردنش اذیت میشه...

یه چند روز خوب میشه دوباره قاطی میکنه...

الانم بیدار شد و قیافه ی قرمزش میگه مامان جان بیا زود که برات برنامه دارم...

به خدا میسپارمتون...