سلام سلااام سلاااام...

با یه پست نصفه شبی دیگه در خدمت میباشم

آقا تعطیلاتی که آدم همش در خانه بماند خر است :| یادم باشه این نکته ی کنکوری رو تو حاملگی بعدیم در نظر بگیرم ^_^

هورا هورا هورااااااا الان بامداد چهاردهمه پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

آقا من واقعا از بعد نوشتن پست قبلیم سعی کردم موتورم رو دوباره کار بندازم.حالا تو این چند روز یه ساعتایی واقعا موفق بودم یه ساعتایی باز پنچر بودم اما کلا باز بیشتر از پیش به این موضوع که چشم و چراغ خونه و روح و انرژی خونه خانم خونه است ایمان آوردم...


پنجشنبه همسر رو مثل حسنی به زور از خونه بردم بیرون.یعنی فکرشم نمیکنید من فاصله خونمون تا ایستگاه تاکسی یه فاصله ی شش الی هشت دقیقه ای بوده.الان همونو تو دوازده الی پونزده دقیقه میرم که هیچ,از وسط کوچه هی میگم وای دستشویی دارم و دیگه سر کوچه که میرسیم از شدت کم آوردن نفس تنفس دهان به دهان لازم میشم

خلاصه که رفتیم و اول گوشی منو تحویل گرفتیم که درست نشده بود... بعد دیگه یه کم قدم زدیم.لباس بچه دیدیم.بعد همسر گفت برات بستنی بخرم که من گفتم باجــــــــــه قبوله ^_^

دیگه یه کافه جدید باز شده بود که قدم زنان یه بیست دقیقه ای طول کشید تا رفتیم اونجا... خیلی قیافشو دوست داشتم.و البته رفتار پرسنلش رو.خیلی محترم بودن.اونجا کیک بستنی خوردیم و کلی تومن پیاده شدیم وقتی اومدیم بیرون بارون گرفته بود. دیگه من اول گفتم همسر دشووووری دارم که اونم گفت الان آژانس میگیرم.دیگه من دیدم اگه با آژانس بریم این فرصت قدم زدن تو بارون از دست میره و دیگه گفتم همسر دشوریم خیلی کمه بیا قدم بزنیم 

دیگه خیلی عشقولی طور شد فضا و همینجور داشتیم لذت میبردیم و صحبت میکردیم و قایمکی انگشتای همو ناز میدادیم که یهو من باز گفتم همسر دشووووریم الان میریزه   همسر هم مرده بود از خنده و فورا آژانس گرفت و برگشتیم :)

جمعه هم خبری نبود. من تازه شروع کردم کتاب *تولدهای جادویی* رو خوندن و یه جاهاییش که خیلی جالب بود بلند میخوندم و همسر گوش میداد و درموردش گپ میزدیم. هوم الان خیلی نادم و پشیمونم که انقدر دیر دارم این کتاب رو میخونم... نسیم چرا سیاه و کبودم نکردی اینهمه ماه که نخونده بودمش؟؟ :(


شنبه هم نشسته بودم برا خودم بی حوصله بودم که دینگ دینگ پیام اومد.دیدم فرفره.اول عید بهم گفت من تا چهارم اینجام بعد سه روز میرم تهران و برمیگردم تو تنها نباشی.گفتم نه بابا تو دل سیر اونجا بمون... دیگه ازش خبری نداشتم تا خلاصه پیامو باز کردم دیدم میگه نیت کن برات فال بگیرم الان حافظیه ام. وای یعنی من چقدر ذوق کرده باشم خوبه؟؟ بچه ها انقدر فالم خوب و مبارک شد که خدا میدونه 

بعدشم یکی دیگه از دوستای زبان اس داد که کی بریم استخر؟ من گفتم فردا. دیدم میگه سبزه مونم بیاریم بندازیم استخر؟؟ :|

وای یعنی من باورم نمیشد امروز سیزده به دره :)

شوهر منم از اون دسته مرداست زیاد در بند این مناسبتا نیست... مثلا چهارشنبه سوری که هیچی... سیزده به درم رفتن نرفتنش براش مهم نیست.کلا هم با گردشای خلوت حال نمیکنه.مثلا من فکر کنم تو این شونصد سال یه بار همش رفتیم پیک نیک :|  بعد کلا گیر داده بود به این سیزده... داره مرد زندگی میشه کم کم ^_^ خخخ .میگفت غذامونم برداریم بریم بیرون. میدونید این یعنی چی؟ یعنی مهم نیست من شبکارم و اگه روز عادی باشه از صبح حداقل باید تا ساعت سه بخوابم این بار میتونم کمتر بخوابم.بعد مهم نیست ما ماشین نداریم آژانس که موجوده.

خلاصه دیگه قرار این شد من نهار آماده کنم و کوله پشتی برداریم و یه جایی بریم...

اما امروز فکر کنم ساعت دوازده بود که من بیدار شدم... با پا درد شدید و لگن درد و خستگی و هزاران جوایز غیر نقدی دیگر :دی

بعد دیگه رفتم یه عدد قیمه نثار بار گذاشتم و همینجور عاطل و باطل چرخیدم و دیدم هیچ حوصله ندارم باز چسبیدم به جگر همسر:)

یعنی شیطونه هی میگفت بلاگر بخواب...

اما خوب یه کم فکر کردم اگه نریم و تنبلی کنم چقدر ممکنه تو روخیه همسر تاثیر بد داشته باشه.شاید این موقعیتی باشه یه کم شارژ شه و اینا که بلند بلند شروع کردم ناز کردن تو دلی... همسر هم دیگه بیدار شد و چسبید به جوجه اش و نازش کرد و لمسش کرد و بیدار شد...

همینجور آروم آروم داشتیم وسایل جمع و جور میکردیم که آبجی زنگ زد. گفت ظهر برگشتن خونه و دارن میرن بیرون.اگه دوست داریم ما هم باهاشون بریم.خوب من معمولا میگم مشورت میکنم تماس میگیرم اما اینبار یهو گفتم باشه...

دیگه تو آشپزخونه یهو گفتم همسر تو نظرت چیه اصلا حواسم نبود ازت بپرسم.میای بریم یا میخوای من و تو با هم بریم حتما؟

همسر هم قیافش مثل گربه ی شرک شده بود و گفت نه عزیزم تو برو باهاشون عیب نداره...

نازیِ من! فکر کرده بود تو ماشین جا نیست و من میگم من برم تو بمون خونه...

یعنی همینجور موندم گفتم تو دیووونه ای؟ فکر کردی میگم من برم بدون تووو؟؟ گفتم اگه هم چنین چیزی منظورم بود تو نباید میگفتی برو که.باید میرفتی کمر بندتو میاوردی منو سیاه و کبود میکردی ^_^ خلاصه به شوخی و خنده گذشت و اماده شدیم کم کم...


منتظر اومدن آبجی اینا که بودیم همسر وایساده بود رو به روی من تو آشپزخونه و بینمون اوپن بود...

گفت خیلی خوبه.

گفتم چی؟

گفت همین که تو زندگیم هستی .....

من دیگه مردم اون لحظه و واقعا از اون وقتا بود که فکر میکردم قلبم الان تو سینه ام میترکه و از دست میرم 

آبجی که رسید هم یه عالم وسیله همراهش بود.

شش تا ماهی سفید که خودم سفارش داده بودم.

یه اردک که آبجی بزرگه برام خریده بود.

یه خروس که مامان داده بود.

یه دبه تخم مرغ که بقول خانوم خونه حاصل زحمات مرغای مامانم هستن.

یه شیشه آبغوره ^_^

یه دبه زیتون که آبجی برام از رودبار خریده بود و از این هله هوله ترشی جات ها و یه ذره خوراکی دیگه ^_^

خلاصه به طرز عجیبی خوش به حال من و پسرم شد :)


دیگه زدیم ب جاده و رفتیم اطراف شهر.

خوب به نظرم آدم تو بهار هر چی سرسبزی ببینه اندازه ی یه درختِ به شکوفه نشسته آدمو شاد نمیکنه... 

یعنی وقتی دیدم از این بافت نیمه کویری داریم خارج میشیم انقدر خوب بوووود.

اول رفتیم یه دریاچه ای... کلیک1

بعدم رفتیم یه روستایی تو باغ یه خانواده ی عزیزی نشستیم که توضیحاتش تو اینستا موجوده :) کلیک2   کلیک3


بعدم که برگشتیم خونه دیگه .اینم پسرمه بعد اولین سیزده به درش ^_^ کلیک4


خلاصه خدا رو شکر دیگه... تعطیلاته یه کم طولانی گذشت اما تموم شد بالاخره و حسن ختامش هم اینقدر خوب بود :)


بریم ببینیم سال جدید چیا برامون تو آستین داره...

اینجوری که امشب پسرم به طرز بی سابقه ای داره منو مورد عنایت قرار میده , تا آخرش برام معلومه قراره چه آتیشایی از زیر سر همین جوجه برای من بلند شه شما هم امیدوارم از فردا کار,مدرسه,دانشگاه.. هر چی که باید بهش برگردید براتون کنار آرامش هیجانات مثبت داشته باشه.


خوب دیگه من میرم بخوابم :)

فعلا