سلام سلام.

اومدم ببینم میتونم رکورد یک ساعت و نیم برای یه پست نوشتن رو کاهش بدم؟؟

همسر به زودی میرسه ^_^


هوم جونم براتون بگه کــــــــــــــــــه آقا چقدر اون همبرگر خونگی ازش استقبال شد ^_^ منم دستورش رو از نوستال گرفته بودم.

کیکه رو هم که قرار بود من و همسر بهش حمله ور بشیم چون دیر شام خوردیم گذاشتیم برای فرداش.که دیگه من گفتم اجازه بده اینو من ببرم کلاس زبان برای تو باز درست میکنم.

این شد که همسر ناکام موند بلکه امروز عصر براش درست کنم.

دیروز که بیدار شدم علیرغم یه عالم کار که داشتم تصمیم گرفتم یه سری ها رو بذارم برای بعد و روز زن و زنانگی برگزار کنم برای خودم :)

یعنی فقط خودم و آینه و مواد لازم ^_^

بعد ساعت دو که کارم تموم شد دراز کشیده بودم روی مبل و همسر که اومد اصلا نمیخواستم باهاش چشم تو چشم شم.سلام که کرد من فقط دستمو بردم بالا بدون اینکه صدایی درآرم. اونم اومد بالاسرم و بادیدن قیافه ام یهو گفت یا اباالفضل و منم یهو پخی زدم زیر خنده  از دیدن قیافه ای که گرفته بود.حالا هی میگفت نخند نخند پوستت خراب میشه اما دیگه کار از کار گذشته بود و ماسکِ گلی من کلا رو صورتم تَرَک ترک شد و مجبور شدم زود برم بشورمش...

بعدشم که همسر رفت باشگاه و منم بعد مدتها یه آرایش حسابی کردم (منظورم خیلی تر تمیزه نه خیلی غلیظ) و فرفر زنگ زد گفت من پایین ساختمونم و منم کیک رو زدم زیر بغل و بدو بدو رفتم.

فرفر برام یه بسته بیسکوییت جو آورده بود و دو تا هم بستنی خریده بود که هلاکمون کرد تو سرما ^_^


حالا من کیکمو تو کلاس از بسته درآوردم و گذاشتم رو میز و اون دوست عنق هم با یه جعبه بزرگ شیرینی تر برا عروسی چند روز آینده اش اومد کلاس.دیگه من همش میگفتم دیگه با شیرینی تر کی کیک منو میخوره؟ اما چنان خوردن که انگار اصلا روی زمین نبوده ^_^

خلاصه کلاس دیروز عالی بود.

اینم عکس کیک جان: 


دستور پختشم که اینجاست : کلیک


بعد زبان هم رسما بعد نود و بوقی رفتیم کلاس بافتنیمون.اونجا هم خیلی خوش گذشت.مربیمون خیلی خانم باحالیه.کلی حرف میزنه هر سری برامون.سرمونو گرم میکنه.از خاطرات ازدواجش گفت برامون و ما رو کشت از خنده.بعدم به من میگفت سیسمونی رو مامانت اینا میخرن دیگه که من گفتم نه ما رسم نداریم و کلی ناراحت شد.هی میگفت پدر مادر وظیفشونه من هی مخالفت میکردم و کلا بحث میکردیم. اون میگفت باید هوای بچه رو تا زنده هستیم داشته باشیم و من میگفتم درسته اما آیا بچه ها نباید مستقل باشن؟ نباید مسئول بچه آوردن خودشون باشن؟ بهش میگفتم مثلا مامان من بعنوان یه زن قدیمی که سنی ازش گذشته و اینهمه بچه داره اگه هر سال یکی بزائه گناه مامانم چیه؟ یا اگه تو یه سال دو تا نوه صاحب شه گناهش چیه؟ اونم میگفت خوب تو هم گناه داری. ولی من با هر فشاری که رومون باشه واقعا شکایتی ندارم از این جریان و اینطوری راحت ترم.کمک خیلی خوبه اما خوب مثلا رسم اینجا اینه برای سیسمونی خانواده ی طفلی دختر باید همه چیز رو بخرن و اصلا برا دختراشون مهم نیست پدر بیچاره زیر بار وام و قرض بره یا نره.مادر طفلی طلاهاشو بفروشه یا نه؟ 

خلاصه آخرش گفت از کامواهایی که تو خونه داری بیار من یه چیزی به سلیقه ی خودم برا جوجه ات ببافم بذاری رو سیسمونیت ^_^

بعد کلاس هم من یه شلوار ارتشی برا خودم خریدم که با اون شلوار پسرم که تو اینستا دیدید سال بعد ست کنیم :)


وای اینم بگم که خدا رو شکر دیروز حقوقامونو ریختن.

یه سیصد تومنی کمتر از اونچه که باید, اما باز خیلی خدا رو شکر.کارت پول تو جیبی من هم شارژ شد و حالا فقط مونده پاداش...

حالا هر چی هم من بخوام سفت و سخت بگیرم باز شرایط شخت شده خلاصه.این ماه هم نوبت دکتر زنانمه هم آزمایش دیابتم.زانوی همسر هم یهو باد کرده و میگه فکر کنم رباط پاره کردم و دیگه تو باشگاه خیلی دستش بسته شده :(

درد میکشه و من جگرم خونه.اگه خوب نشه گفتم بریم تهران دکتر. خلاصه این ماه فوق العاده دست به عصا رفتار میکنیم با کارت جان حقوق ^_^

ولی خوب تنمون سالم باشه و نیازهای اولیه مون برآورده بشه, دل من خوشه و غم پول ندارم...

اصلا یه قندِ عسلِ قانعی من هستم که دومی ندارم ^___^


خوب دیگه من بدو بدو میبندم پست رو و به خدا میسپارمتون :)