سلام...


چقدر همه اومدن عید رو تحویل میگیریم و بعد اون هم پاییز که همه حتی به هم تبریک هم میگیم این سالهای اخیر...

اما خوب چقدر این زمستون طفلونکی مهجوره...

درسته که با اتفاقای ناخوشایند اومد اما خوب امیدوارم این سه ماه آخر سال برای هممون خوب پیش بره.

اتفاقا من آخر زمستون رو از رسیدن خود بهار بیشتر دوست دارم.

همیشه انتظاره که یه واقعه ای رو شیرین تر میکنه دیگه.

مثل همین که من تو راه سفر از نقطه ی مقصد هیجان زده ترم.

زمستون هم وقتی جوونه ها رو میبینم بیشتر از دیدن خود برگ به وجد میام. شکوفه ها . یهو تغییر کردن طبیعت قشنگ روزی صد بار تو ذهن من زندگی بخشی خدا رو یادآوری میکنه :)

پس به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مرگش زنده میگرداند.  *روم50


راستش امروز که برمیگشتم خونه یه چند تا جوونه رو یه درختی دیدم و دلم یجووور خوبی شد و هزار بار خدا رو شکر کردم :)

فکر کن قراره دو سه ماه بعد هر رووووز چه حجم عظیمی از معجزه رو ببینیم و چه کیف و حالی بره بشینه وسط قلبمون ^_^

آخ شمال جانم کجایی 


آقا دیروز و پری روز اونهمه وقت گذاشتم و زبان خوندم و تمرینا و رایتینگ ها و همه چیز رو با چه حساسیتی حل کردم اما دیروز کلا معلم جان با پای فراموشی تکالیف وارد کلاس شده بود.باز میگم عیب نداره برای پایان ترم الان میدونم خیلی کارم سبک تره اما خوب یه ذره هم میسوزم دیگه. اون نمره ی کلاسی همش بستگی به همین فعالیتا داره دیگه. حالا سری بعد یه چیزی میگه من مثلا دست خالی میرم یهو از همون نمرشو میده 

دیروز فرفرووو (دوست کلاس زبانی) بعد چندین روز از تهران برگشت و دیدمش... 

بعدش هم همسر زنگ زد که بیام دنبالت یا با فرفر برمیگردی؟ گفتم بیا.

بعد میگم کجایی؟ میگه سر میدون.

میگم بیا سر کوچه ی سفیر .یکم غر میزنه میگه تو بیا سمت میدون.یعنی دو تا آدم تنبلیمااااا

بعد من راه افتادم سمت میدون رسیدم میبینم نیست >_<

زنگ زدم میگم کجایی میگه سر کوچه ی سفیر  باز مثل پت و مت راه افتادیم به سمت هم.دیگه تا دیدمش میگه تو منو ندیدی؟

میگم من هییییچ تو کاپشن صورتی منو چجوری ندیدی آخه آدرس از این دقیق تر؟؟؟؟؟

دیگه گف بریم قدم بزنیم گفتم باشه و رفتیم...

آقا چشمتون روز بد نبینه دیگه واقعا احساس میکنم بارداریه افتاده تو سرازیری...

یه مسر معمولی که همیشه میرفتیم مترش میکردیمااااا اما دیشب نصف راه که رفتیم دیگه میخواستم بشینم کنار جدول گریه کنم...

دیگه واقعا راه رفتنم پنگوئنی شده.هرچند باز به نظر خودم شکمم اصلا بزرگ نیست.اما خوب برای منی که هیچ وقت تو این وزن نبودم یه کم حس سنگینی بدیه 

دیگه رفتتیم دو تا سیسمونی باز فقط نگاه کردیم و ذوووووق و اومدیم بیرون... بعدم بستنی و ذرت زدیم و به بی پولیمون خندیدیم :)

والا خوب چی کار کنیم ^_^

خوب دعا میکنم حقوقمونو بدن پاداش کوفتی رو بدن و دیگه دو ماه دیگه هم وقت عیدیه ... خدایا به جوجمون رحم کن لطفا و این پولا رو برسون 

دیگه وقتی برگشتیم فورا یه شیر برنج خوردیم و چپه شدیم.. و اتمام حجت کردیم که بعد از این باید مسیر پیاده رویمون کوتاه باشه.


امروز هم از روزای امتحان بدتر بود.هشت صبح بیدار شدم.چون نه یه قراری تو شهر داشتم.انقدر خوابم میومد که حد نداشت.گفتم برم دوش بگیرم سرحال برم اما متاسفانه آب حموم بازی درآورد و واقعا از سرما اونجا گریه کردم و همش میگفتم خدایا خوب دلت برای بچم بسوزه دیگه یخ زد این بیچاره 


خلاصه رفتم بیرون و ساعت ده هم کلاس آمادگی زایمان داشتم.چقدر اونجا خوب بود و خوش گذشت.چقدر این مامانا عبوسن خوب :(

لامصبا آدم وقتی قلقلیه باید همش شاد و شنگول باشه هی با مامانای دیگه معاشرت کنه چرا انقدر جدی هستید و غم زده ؟؟


مامایی که برامون کلاس میذاره فیلم زایمان خواهر زاده ی خودشو بهمون نشون داد که انقدر شیک و مجلسی بود من هزار بار خوشبین تر شدم به نتیجه ی کلاس ها و خوب تصمیمم گرفتم که برای زایمانم حتما ماما همراه بگیرم که دیگه نگران بیمارستان و پرسنل و تو خونه درد کشیدنه نباشم ^_^  نمیدونم تو شهرای مختلف پولش فرق میکنه یا نه ولی اینجا ساعتی 33 الی 35 تومن میگیرن و به نظرم می ارزه دیگه. نهایت میخواد سیصد چهارصد تومن بشه که اونم گفت نمیشه.گفت معمولا کسی که تمرینای کلاسمو انجام میده خیلی زود زایمان میکنه و خیلی کم پیش میاد دیگه بیشتر از دویست و پنجاه بشه هزینه ی همراهیمون 

خوب دیگه همینا فعلا...

از ظهر خونه هستم و نه جور شده استخر بریم با فرفر نه کلاس بافتنی و امروز دیگه بیرون رفتن ندارم.

در عوض الان باید برم یه کم ظرف بشورم و اتاق خواب و شاید هال رو هم جارو بکشم و برای شام هم همبرگر خونگی دارم.

دیگه خدافظ