سلااااام دوستان 


خوب من خیلی اوقات شده مثلا بعد سفری,بی اینترنتی چیزی واقعا وقتی بعد یه مدت برگشتم به وب نویسی اون اولین پسته مصیبت بوده برام.
این بار که خرابی لپ تاپ و امتحانا و هزارتا بدبختی دیگه خیلی طولانیش کرد برام این حس دور شدن از اینجا رو و برگشتنم خیلی سخت تر شد.
اما خوب الان موتورم روشن شده دیگه ول کن نیست دیگه ^_^

خوب جانم براتون بگه که دیشب که همسر اومد من تند تند مشغول بافتن ژاکت قند عسل بودم که برسونم پشتشو به زیر بغل تا امروز بریم کلاس و بقیه شو یاد بگیرم.
دیگه من سرم تو بافتن بود و همسر هم فیلم نگاه کرد و اخبار خوند و بازی کرد تا وقت خواب...

همین که چپه شدیم تو دلی شروع کرد... نمیدونم مرگ بر آمریکا میگفت یا فوتبال میزد.خوب من وقتی اولین حرکاتشو متوجه میشم بلافاصله باهاش حرف میزنم و اصلا دست خودم نیست با اولین ضربه اش باید بگم ای جاااان...  بعد هر چی بیشتر بزنه ای جان من هم ذوق ذوقی تر و همراه با کلمات نوازشگر دیگه میشه... 

دیگه همسر که شنید سریع برقو روشن کرد و مزاحم صحبتای مادر پسری شد و دیگه اصلا به من مهلت نداد 

از اون جا که گل پسر هم خوب جوابشو میداد منم دیگه به نفع همسر کنار کشیدم و گفتم بذار یه کم خوشی این دو تا رو نگاه کنم و لذت ببرم...پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

دیگه بعدش که جان دلمون آروم گرفت ما شروع کردیم حرف زدن.و خوب قرار گذاشتیم روح خونه رو تازه و شاد کنیم دوباره.

چقدر حرف زدن خوبه و سکوت بد :(

من فهمیدم که همسر هم از جانب من حس خوبی نمیگرفته این مدت.مثلا میگفت یه مدته نه شوخی و خنده ای میکنی نه اونقدری تحویلم میگیری...

خوب روح این خونه واقعا منم.یعنی من سکوت کنم همه چیز ساکت میشه.همونقدرم شادی من به رابطه رنگ میده و این باز منو شادتر میکنه...

اما خوب انقدر مشغول امتحان و یه چیزای دیگه بودم انگار همسر هم رفته بود تو لاک خودش.

خلاصه شب خوب و روشنی شد بعد تجدید عهدها و اعتراف به دوست داشتن ها :)

بعدم بلند شدیم صندلی غذاخوری تو دلی رو که تازه رسیده بود باز کردیم و سر همش کردیم و قربونش رفتیم :)

امروز هم ایشون رفتن باشگاه و من باز نشستم سر ژاکت.

برای نهار عدسی گذاشتم و تا ژاکت تموم شد دیدم دوست جان پیام داده من امروز نمیتونم بیام برای بافتنی :|

دیگه تا همسر اومد نهار زدیم و رفت شرکت...

و بعدشم من یه نگاه به نتایج دانشگاه کردم دیدم هنوز نیومده آخرین امتحانم.حالا اینم ببینم همه رو با هم اعلام میکنم که چی به چی شد :)

دیگه بعدم رفتم کلاس زبان. آقا امتحانمو شدم نوزده و نیم...  اون رقیب عنق شد نوزده  و دوست جان هم هجده و نیم...
خوب دقیقا یه سوال یه نمره ای که شانسی زده بودم درست درومد و همچین یه قر ریزی تو کلاس تو کمرم بود و لرزشهای فراوان تو سرشونه ام ^_^

بعد کلاس دو کیلو سبزی قورمه و یه کیلو خوردن و یه ساقه کرفس خریدم و الانم اینجام دیگه...

الان همچین که پست رو ببندم باید دستمال پهن کنم و حالا سبزی پاک نکن کی پاک کن....

خلاصه اینجوریا دیگه...
چون خیلی خوشال بودم گفتم پستمو الان بذارم 

مواظب خودتون باشید... برای خیر و خوشی هم دعا کنیم 
تا بعد...