تصویر مرتبط

سلام http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

سه شنبه شب بقدری دستم بخاطر واکسن درد میکرد که یه شب خیلی بد و یه خواب بدتر داشتم.همش نالیدم و آخ و اوخ کردم 表情 気持ち 顔文字 のデコメ絵文字

چهارشنبه هم دانشگاه کلاس داشتم.

دیگه صبح به موقع بیدار شدم و با لذت فراوان خامه و عسل خوردم برای صبحانه و تو دلی رو شارژ کردم و کیف و مانتو اینامو آماده کردم و تا یه ذره چرخیدم باید میرفتم...

بعد ما ساعت یک کلاس داشتیم اما استاد تا دو نیومد :| همشم واحد برنامه ریزی میگفت نرید زنگ زده گفته میاد :|

ساعت دو هم که اومد ما یه ذره غر زدیم و ایشونم گفتن در راه کسب علم و دانش باید رنج کشید پس اینکه منتظر شدید غر نداره شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

دیگه درس که خبری نبود فقط یکسره حرف زد و اصلا کلاس نبود که دیوونه خونه بود :| منم پا دردم اذیتم میکرد واقعا بالاخره ساعت سه گفت برید خونه هاتون

دیگه روز و حجم میان ترم رو نوشتم و بدو به سمت خونه و همسر و نهار ^_^

تا رسیدم دستامو بردم زیر لباس همسر و جیگرشو یَخوندَم و کیفور شدم ^___^

بعدم نهارمو خوردم و آبجیم اومد دنبالم که پسرشو میذاره کلاس منم برسونه سر راه .

کلاس زبان خیلی بد بود.واقعا پا درد اذیتم میکرد و دیگه اصلا نتونستم بشینم همش راه رفتم و تیچر هم میگفت تو راحت باش ^_^

بعدش هم با همسر قرار داشتم اما وقتی رفتیم بیرون دیدیم انقدر باد شدیده که اگه آدم شلوارشم بیفته عجیب نیست

دیگه دوست جان نذاشت من منتظر همسر شم گفت همین الان زنگ بزن کنسلش کن هوا برای تو دلی خیلی سرده و منو کشون کشون برد و هر چی گفتم خرید داریم گفت بگو شوهرت خودش بره و من الان تو رو میرسونم خونه و دیگه زودی رفتیم

امروز هم من باز نمیدونستم کلاس دارم ساعت نه دیدم بچه ها تو گروه پیام دادن بلاگر خودتو بپوشون هوا خیلی سرده :|

خوب تو برنامه ی من برای امروز کلاسی نبود اما تو دانشگاه فهمیدم کارآفرینی واحد عملی پنجشنبه رو برام پرینت نگرفته بود و من به این خاطر نداشتم یه سری تاریخا رو .دیگه بدو بدو صبحانه زدم و رفتم .

کلاس خوب بود.

این همون استاده بود که گفته بود تو دیگه نمیخواد زحمت جبران بکشی و من بهت نمره نمیدم چون غیبت داشتی متوالی 整理 のデコメ絵文字

بعد کلاس باهاش حرف زدم و گفتم تو دلم جوجه دارم و تا ماه سوم خیلی حالم بد بود و الان هر تحقیق و تکلیفی بهم بدی انجام میدم اما نگو بهم نمره نمیدی.دیگه یه نگاه به شکمم انداخت و منم شیک وایسادم قشنگ معلوم شه دیگه گفت باشه تو فلان تکلیفو انجام بده اما فردا نبینم هرکی غیبت داشته دنبال من راه بیفته تکلیف بخوادااا ما اینجا از این چیزا نداریم >_<

هیچی دیگه تو دلی پارتی شد و جَستم از این بلا.شوخی که نیست 18 نمره از 40 نمرم دستشه http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif

بعدم رفتم مطب دکترم.امروز نوبت داشتم.

در واقع اصل پست اینجاست و هرچی تا اینجا نوشتم همش کشک بود شکلک های شباهنگShabahang

راستش بعد کلی منتظر نشستن برای نوبتم وقتی رفتم داخل بعد سنجشِ فشار و وزنم که یه کیلو زیاد شده بودم , ماما گفت بخواب رو تخت برای صدای قلبش顔文字 のデコメ絵文字

منم گوشی رو برای ضبط صدا آماده کردم و خوابیدم.

اولش اینجوری بود که هی من به ماما نگاه میکردم و لبخند میزدم هی اون منو با لبخند نگاه میکرد و جفتمون منتظر صدای قلب بودیم.

اما وقتی هی شروع کرد به گشتن و هی نچ و نوچ کرد و دیگه با نگرانی نگاهم کرد و پرسید تو اصلا حامله ای؟؟ و هفته ی چندمی منم شدیدا استرس گرفتم.هی دو دقیقه یه بار میگفتم پس چرا نمیزنه؟ پس چی شد؟دستگاهتون خرابه حتما.. اونم فقط منو نگاه میکرد.ده دقیقه اینجوری رفت و من دیگه زدم زیر گریه.واقعا حال سکته داشتم و استرس از یه طرف و سرمایی که یهو اومد تو تنم از یه طرف باعث شد شروع کنم به لرزیدن و ماما هم به دکترم گفت قلبش نمیزنه.دکترم اومد و اول منو آروم کرد.کاپشنمو آورد و حسابی بالا تنمو پیچوند و ده دقیقه هم اون وقت گذاشت.هی یه صدایی میومد هی میرفت.منم گیر دادم دستگاهتون خرابه.تا بالاخره چند ثانیه صدای قلبشو واضح شنیدم و خدا رو شکر کردم و فورا دوباره نیشم باز شد .تازه ضبطم کردم همون چند ثانیه رو برای باباش و دوستام

دکترم به حرف اومده بود و میخندید میگفت دستگاه ما خراب نیست. بچه ی تو خیلی وروجکه.. یه جا نمیمونه همش وول میخوره و از زیر دستگاه در میره برا همین سخت تونستیم پیداش کنیم.. خدا بهت رحم کنه انقدر شیطونه...


خوب مامان قربون اون وول خوردنش بشه که منو نصفه عمر کرد...

برای پا درد هامم یه قرصی نوشته که مربوط به درد مفاصله و کنارشم ویتامین دی و کلسیم و امگا سه و مولتی ویتامین نوشت..

فقط دکترم گفت جفتت پایینه متاسفانه و یه ذره مراعات کن یه ماه ببینم بالا میره یا نه؟ و اگه خدای نکرده لکه یا خون دیدی هول نشو و فقط بیا مطب. برای یک دِی هم سونوی غربال دوم دارم :)


هوم.بعدشم که رفتم خونه آبجی غذا خوردم و منتظر شدم همسر ساعت سه بعد شرکت اومد دنبالم و قدم زدیم یه کم و من همه چی رو براش تعریف کردم و یه ذره بخاطر جفت نگرانم شده.میگه فقط خودت چیزیت نشه.من اول به تو فکر میکنم و طاقت سختی کشیدنتو ندارم

دیگه بعدش از وقتی رسیدیم چپه شدیم یه ذره لالا کنیم اما من که لالا نداشتم ایشون خوابیدن من به زور خودمو از گره ای با دستاش دور گردنم زده بود نجات دادم و اومدم پست بذارم ^_^

الانم میرم باز دست تو مماغ و گوش و پای سرد تو لباسش کنم تا بیدار شه بره برامون ماهی بخره شام درست کنم

من و تو دلی عزیزمو تو دعاهای خیرتون از قلم نندازید...

اینم یه شعر دلبر از *حسین غیاثی* :


چیزی نَموندِه جُز

دو تا دَریچه با

یه ذره آفتاب

یه خونه ی خَراب

یه شیشه ی شراب

دو دَس لِباسِ خواب

بیا و از عذاب

به مَن فرار کن

به مَن فرار کن

تویی که گریه هات

همیشه بی صداست

به هیچکَس نَگو

چه چیزی بینِ ماست

فقط اگه دِلِت

یه جایِ دِنج خواست

به مَن فرار کن

به مَن فرار کن ...