نتیجه تصویری



سلام

بعله ساعت یازده ظهره و مامان بلاگر باز میخواد تند تند یه پست بذاره ^_^

جمعه همونطور که برنامه گذاشته بودم روز خوبی شد...
اول اینو بگم که چند وقت پیش تو یکی از گروهای تلگرام یکی پیامی گذاشته بود با این مضمون که :
*سعی کنید بصورت دوتایی و زناشویی حمام برید .در کنار اینکه میتونید از روشهای جدید رابطه ی جنسی لذت ببرید صمیمیتتون رو هم افزایش میدید.*
بعد من با خودم فکر کردم بعضی آدم ها چرا کلا ذهنشون اینجوریه؟

چرا انقدر یه زن و شوهر رو باید بی مکان و موقعیت ببینن که فکر کنن هر کی دو تایی رفت حموم پس بعلــــــــــــــــه اون تو خبریه...
خوب من خیلی ها رو میشناسم که تو رابطشون تنوع طلب هستن.
شده تو کوچه.. تو راه پله.. تو دستشویی پاساژ.. وسط جشن عروسی دوست صمیمیشون...

زن و شوهر هااااا نه دوست .

حالا با درست و غلط اینها کار ندارم .واقعا از موضوع حرفم خارجه. اما حرفم اینه خیلی ناراحتم میکنه همه رو به اون چشم نگاه کنن. من تو زندگی خودم دوست دارم هفته ای یه بار یا تو ماه دو سه بارشو با همسر برم حمام.خصوصا وقتی یه آخر هفته است.بیکاری.عجله نداری.از اون روزا که هرکسی دوست داره بره لم بده تو وان خونه اش. یا بشینه زیر دوش دو دقیقه ریلکس کنه... من اون زمانها رو دوست دارم با همسرم ریلکس کنم.اما جدا یه آدمهایی هستن وقتی یه جوری میفهمن و سر درمیارن دیگه ول کن نیستن.دست میگیرن.مسخره میکنن و این صحبت ها...

جمعه هم من به عادت همیشه بعد اینکه همسر استراحت کرد بهش گفتم بریم سینما و موافقت که کرد گفتم پس قبلش یه حمام بریم.چه خوبه آدم حمام خونه اش بزرگ باشه اصن ^_^
البته اینا همش دیگه موقتیه دیگه. تو دلی عسلم که دنیا بیاد کجا فرصتی پیش میاد آدم با خیال راحت یه ساعت بره خودشو بسابه؟

ساعت هشت و نیم بود که رفتیم بیرون و به سمت سینما...

و فروشنده رو دیدیم که من خیلی دوستش داشتم. بعد که تموم شد همسر میگفت چه عجب تو گریه نکردی :| گفتم کردم تو نفهمیدی:|

بعدش هم که اومدیم بیرون من در حد مرگ دستشویی داشتم.فقط تند تند میگفتم آژانس بگیر الان میریزه >_<

دیگه برگشتیم خونه و شامم که آماده بود خوردیم و خوابیدیم.

شنبه هم دیگه من از صبح تنها بودم.با دو تا از دوستان کچل مچلم چت کردیم.دیگه همسر که رسید یه کم جیک جیک کردیم.
بعد من نشستم تکالیف زبانمو انجام دادم.

بعدم کلاس رفتم.
خوب قرار بود نمره ها رو اعلام کنه.
با نمره های بقیه که از دوازده بود تا پونزده کاری نداشتم.
فقط گوشم به نمره ی خودم و دو تا رقیب ها بود.
که اولی گرفته بود 18.75
اون یکی شده بود 17
منم شدم 18

خوب معلومه که خیلی راضی ام. من اصلا و مطلقا نخونده بودم.فقط دو تا تست آنلاین زده بودم.یعنی میدونم اگه میخوندم حتما بیست میشدم.

بعد همینجوری که سر از پا نمیشناختم رفتم مطب سونو و همسر هم منتظرم بود.
اولش خیلی خوش خلق بودم.
شماره ام چهار بود بعد شماره سی و هشت پشت در بود.میگفت نوبت شما گذشته باید صبر کنی چهار نفر برن داخل بعد شما بری.
با وجود اینکه من دیر نرفته بودم و راس ساعتی که وقت گرفته بودم اونجا بودم اما باز گفتم شاید عجله داره .حالا من نیم ساعت منتظر بشم چیزی نمیشه.
خلاصه چهل دقیقه ای منتظر شدیم تا بالاخره منم عصبی شدم.حالم خوب نبود .ویار داشت اذیتم میکرد.جای نشستن نبود سرپا بودم.یه خانمی با یه بچه ی کوچیک و یه شکم قلمبه اومده بود که بچش تازه راه میرفت و از این کفش بوقی ها پاش بود دیگه انقدر راه رفت و کنارشم گرررریه میکرد روانیمون کرد :|

بعد به خانمه میگم خوب چهار نفر رفتن دیگه.میگفت نه تو بعد منی.میگفتم آخه چرااااا ؟؟  من صبر کردم دیگه...
همینجور داشتم با اون بحث میکردم همینجوری لبخند به لب البته که در مطب باز شد دستیار دکتر گفت شماره چهار اومده؟
وای اون لحظه دوس داشتم زبونمو درآرم دستامم ببرم بغل گوشم تکون بدم.
خلاصه ما رفتیم داخل و آقوی دکتر به همسر هم گفت برو پیش خانمت آماده که شد بهم بگو.
دیگه من آماده شدم.
وووویی ووووویی ووووویی ^_^
عزیز دلم همینجور تند و تند دست و پاشو تکون میداد و من و همسر هر لحظه جام سرخوشی سر میکشیدیم :)
خوب خیلی شلوغ کار بود به نظرم...  قبلشم یه بستنی خورده بودم فکر کنم خیلی بهش چسبیده بود اصن ^_^
بعدم شوهرم پرسید جنسیتش  معلوم نیست؟
دکترم گفت احتمالا پسر باشه :)
ووویی قوبون قد و بالاش اصن....
اما چون قطعی نیست هنوز تصمیم گرفتیم تا اطمینان پیدا نکردیم همچنان تو خونه بصورت عزیزم و دلبندم صداش کنیم به جای پسرم یا اسم پسرونه...
بعد هم رفتم آزمایش خونمم دادم و دیگه شروع کردیم گشت و گذار.
رفتیم کتابای دانشگاهمو گرفتم.
شیر و ماست محلی خریدیم.
باز کافه رفتیم و بستنی خوردیم.
آخرشم یه کبابی رفتیم که بوش حال منو بد کرد من گفتم بگیر ببریم خونه و همین کارم کردیم...

خلاصه دیروز خیلی خوب بود :)

امروز هم با وجود اینکه الان با تهوع خیلی زیاد مینویسم و به زور خودمو نگه داشتم که صبحانه ی بیچارم بالا نیاد ,خیلی کار دارم.الان که پستم تموم بشه تازه میشینم یه لیست کار بنویسم و سعی کنم تا شب انجامشون بدم.از همسر جان هم کمک بگیرم هر وقت اومد :)

روز خوبی در انتظارتون باشه عزیزانم


+سارینا2 جونم کجایی؟ غیبت داری نگرانم کردی :(

+ ماری عزیزم آدرسی که برای من گذاشتی رو وقتی کلیک میکنم میگه همچین وبلاگی یافت نشد :| تو وب آوا هم آدرس نذاشته بودی.تو وب آرزو هم آدرست اشتباه بود.الان میخوام بیام وبت و دسترسی ندارم خلاصه...