نتیجه تصویری


از دست مامان دلخورم...
از دست مامان خیلی دلخورم :(

از وقتی شش سالم بوده تاااا ازدواج کردنم یا ما خونه ی دایی بودیم یا اونا خونه ی ما...
اگه خانواده ها هم نبودن حداقل من و دختر دایی و پسرداییم بدجوری سرمون تو زندگی و دل و رازهای هم بود...
همو دوست داشتیم...

خصوصا من و دخترداییم...
همیشه بهترین دوست هم بودیم...

تا وقتی دبیرستانی بودم پسرداییم عاشقم شد..
خیلی ارتباطمو باهاش کم کردم..
خوب در این که به حد مرگ دوستش داشتم و براش جونمم میدادم شکی نبود اما برام سالها مثل داداشم بود... نمیتونستم جور دیگه ای دوستش داشته باشم.. دقیقا همون موقع ها بود که یه آدم بی همه چیزی که فقط بخاطر اینکه من باهاش دوست نشده بودم دیگه شده بود دشمنم و منتظر بود ببینه کی دور و بر منه یه جوری زهرشو بریزه زنگ زد به پسر داییم و حرفایی زد که آخرین بار فقط یادمه تو خونشون وقتی با مامان اینا مهمونشون بودیم بهم گفت هیچ وقت نه دیگه میخوام ببینمت نه صداتو بشنوم..
حتی گوش نداد به حرفام و بعد اون هروقت ما میخواستیم بریم خونشون اون میرفت بیرون هیچ وقتم تا من خونه بودم نمیومد خونمون..
من دلم مطلقا نمیخواست اون فامیلیمون و صمیمیتمون تموم بشه.. من داداشی نداشتم که حرفامو بزنم بهش.. فقط اون بود...
هنوزم همونقدر دوستش دارم.. مثل داداشم و همیشه سعی کردم فراموش کنم حرفاشو.. چه اعترافش به عشق رو چه بعدش که اونجوری با خاک یکسانم کرد.. هر چند که بعد ازدواجم گفت غلط کردم به نا حق بهت حرف زدم و اجازه ندادم خودت جریان رو برام بگی.. بعدش فهمیدم پسره دروغ گفته..

اما دختر داییم یه لحظه هم بخاطر هیچ چیز ازم سوا نشد..
اونم مثل خواهرام دوست داشتم و دارم..

از مامانم دلخورم...

پدر بزرگ مادری من خان زاده و بسیااااار ثروتمند بود...
خوب وقتی یه روستایی ثروتمنده فکر نکنید سفر فرنگ میرفته یا چقدر اعیوونی میپوشیدن ...
تمام ثروتشون هکتارهای خیلی زیاد شالیزار و زمینهای خیلی زیاد تر بوده...
فکر کن یه سال که برنجاشون رو میفروختن چه پولی ازش درمیومده...

پدر بزرگم وقتی مامان ازدواج کرده بود فوت کرد. بعد اون همین داییم یه امضا از مامان بی سواد من میگیره که اون موقع نمیدونم چه عذر و بهانه ای براش آورده بوده.. اما سر هر چیزی بوده به جز ارث پدری !
داداشا دسته جمعی با اونهمه ثروت حیا نمیکنن و هر چی مال مادرم بوده رو هم صاحب میشن.
البته اصل کار همین داییم بوده اما بقیه هم خبر داشتن..

وقتی مادر بزرگم فوت کرد مامانم تهران زندگی میکرد.ندیدش.. بعد سالهای سال یکی از دوستای مادر بزرگ به مامانم پیغام داد که تو دست برادرت سند ملک و املاک داری..
فکر کن! این دیگه وقتی بود که ماها با هم رفت و آمد میکردیم..
دایی کتمان کرد..
مامان بیخیال شد..
خاله ام که داشت فوت میشد موقع احتضارش مامان بالا سرش بود. به مامانم گفت حلالم کن منم میدونستم که تو املاکت دست برادرمونه..
دایی کتمان کرد..
تا همین پارسال که یکی از دایی ها فوت شد..
باز اونجا یکی پیدا شد و به مامانم گفت تو دست اینا املاک داری..
این در حالی بود که وقتی اون داییم فوت شد یه بخشی از املاک قبلی پدربزرگم رو برای حتی نوه هاشم گذاشت...
و این جریان که از زحمت و مال مادرم به نوه ی دایی هم رسید اما به مامانم نه یک سال بود عذابش میداد.
همین یکی دو ماه پیش دیگه مامان جوش آورد.
دیگه پیغام و پسغاماش شروع شد.
دیگه آی من شما رو حلال نمیکنماش شروع شد..
گفته نه پاتونو تو خونه ام بذارید نه خونتون میام..

اما تمام این سالها که شاهد هم داشت حتی حاضر نشد از برادرش شکایت کنه و حقشو بگیره..

من ناراحتم..
خیلی ناراحتم..
داداشمو که بیمارستان بردن دایی رفته بود عیادتش..
الان مامان میگه خونمون نیومد ببینتش..
من طرف حروم خوری داییم نیستم اما میگم تو نخواستی بیاد..
از مامانم خیلی گله دارم..
میگم تو خودت نزدیک هشتاد سالته داداشتم سر پیریه تمام اون اموالشم یا فروخته یا بخشیده بچه هاش تو یا شکایت میکردی یا بیخیال میشدی دیگه چرا باعث کدورت بین بچه ها میشی؟؟

الان کاری کرده دارم دختر داییمم از دست میدم..
خوب کی قبول میکنه باباش دزده؟
اونم طرف باباش درمیاد بعد خواهرام ناراحت میشن. همه جبهه میگیرن..

امشب عروسی پسر داییمه.
آخرین عروسی فامیل مادریه ..
بعد ما بخاطر مادرم همه از شرکت تو این جشن محروم شدیم . حالا من که نمیرفتم اما امشب میشه نقطه ی پایان...
مامانم نمیره عروسی.. دو تا آبجی هامم فقط بعد شام میرن که پول عروسی بدن .. و  این یعنی ما دیگه شما رو نمیشناسیم..

خیلی گریه داره دلم...

میدونم اینا رو دوستی من و دختر داییم چه تاثیری میذاره...
هرچند قبلا بهش گفتم  بیا من و تو پامونو از این جریان بکشیم بیرون اما میدونم آخرش یه چیزی میگه...
میدونم آخرش منم مجبور میشم نشون بدم کدوم طرفم و من از جانبداری خانوادم ناچارم..
من داییم رو دوست ندارم..
اما زن و بچه هاش برام عزیزن...
حیف از این صمیمیت که مامان نابودش کرد...

میدونم اونی که حقشو خوردن مامان منه اما میگم خودت تا دوستشون داشتی با اینکه میدونستی چه خبره چشم پوشیدی اما الان که کار از کار گذشته و خودت دیگه میلت نمیکشه ببینیشون که چقدرم همشون موفق و عالی ان تو زندگی هاشون یهو همه چیزو خراب کردی :(

چقدر بده امشب..
دختر داییمو میبینم که چشمش به دره تا عمه و دختراش برسن...
میبینم که کینه شونو به دل میگیره...

و اصولا نمیدونم چرا آدما منتظر میمونن بمیرن تا اموالشون رو تقسیم کنن؟
خوب چرا تا زنده ایم مثلا دو واحد خونه رو میذاریم خاک بخوره اما پسر و دخترمون مستاجرن.. خوب بده بهشون دیگه..
چرا میذاریم برادر و خواهرا به جون هم بیفتن ؟؟
مقصر آدمایی هستن که فکر میکنن ارث برای بعد مرگه :(
پدر بزرگ جانم روحت شاد , اما...