سلام دوستان خوب :)

برای من و همسر, امروز یه روز پرکار خواهد بود...

خوشحالم. آماده ام...

قول داده که تا آخر هفته این خونه مثل دسته ی گل بشه و همه چیز سر جای خودش قرار بگیره :)

مشکلمون اینه که آقای صاحبخونه هنوز انباری رو خالی نکرده و ما جا نداریم مثلا کارتن های خالی شده و بخاری ها و یه سری وسایل اضافه رو بذاریم در نتیجه همه ی اینا الان تو یکی از اتاق خوابها هستن...

البته از حق نگذریم من حسابی از تمام خوب شدن های مثبتم و همه ی اونچه ذره ذره بهشون رسیده بودم در جریان اثاث کشی و سفر فوری و طولانی بعدش دور شدم..

این روزها دوباره یه بلاگر نیمه شلخته ام.. نه به حادی قبل اما خوب...

تمام روزایی که نشستم به فیلم دیدن میدونستم که میتونم بلند شم یه کار مثبتی بکنم اما هی گفتم فردا میکنم :|

یعنی اگه قرار باشه به این هفته و کارهاش از بیست نمره بدم بالاتر از چهار نمیدم...

ولی دیگه وقتشه این فاجعه همینجا تموم بشه .واقعا وقتشه...

راستی این رو نگفتم..

من ماهها بود که میخواستم وقتی ثبت نام بدون کنکور پیام نور شروع شد ثبت نام کنم برای زبان..

و مدام فکرشو میکردم که از پاییز یه تحول عجیبی تو زندگیم اتفاق میفته و براش رویاهایی داشتم و ذوقی...

اما پرس و جوهایی که کرده بودم گفته بودن که ثبت نامش شهریور ماهه..

حدودا هفته ی پیش سی ام بود که یه بنر تو شهر دیدم ثبت نام بدون آزمون پیام نور!!

گفتم عه پس وقتشه..

اومدم یه کم تو سایت سنجش و هرچی میدیدم زده پایان مهلتِ تمدید شده اش سی و یکمه باورم نمیشد!! یه جوری باورم نمیشد که باز از چند نفر پرسیدم..

خوب یه روز برای من کافی نبود...

و به همین راحتی از دست دادم این فرصت رو..

اون شب خیلی ناراحت شدم.عصبی شدم و گریه کردم حتی...

با خودم فکر کردم به اینکه وقتی مثلا حدود بیست روز بوده مهلت ثبت نام و من ندیدم ندیدم ندیدم درست روزی که دیگه نمیتونستم کاری کنم دیدم آیا حکمتی داشته؟ آیا خواست خدا بوده؟ یا اصلا ربطی نداره؟

هنوزم نمیدونم.فقط میدونم باید صبر کنم ببینم دوباره تو دی و بهمن ثبت نام میکنن یا نه؟

دقیقا دیشب بود که داشتم به آرزوهام و هدف هام فکر میکردم... تو رخت خوابمون و مادامی که انگشتای یار موهامو حلقه حلقه میکرد ...

به خیلی چیزها فکر کردم.. به جای فرصت هایی که از دست دادم به فرصت های پیش روم... به زبانم.. به تدریسش.. به سنتور.. دانشگاه..

به بچه.. حتی کتابهایی که دوست دارم داشته باشم... به شخصیتم... به خیلی چیزها...

صداش کردم و پرسیدم تو آرزوهات چی ان؟؟

گفت خوب ....  خوشحالی و خوشبختی همه ی مردم...

گفتم لابد الان میخوای بگی و ظهور آقا امام زمان!

خندیدیم... گفتم آرزوهای اینقدر کلی منظورم نیست...

گفت خوب... اینکه بچه های خوبی داشته باشیم تو آینده و احساس خوشبختی کنیم از هرچی که داریم..

گفتم خوب یه کم آرزوهای مادیتو بگو... و من از مال خودم مثال زدم.. گفت خوب اینکه یه مغازه ی خوب داشته باشم تا برای زندگیمون پول زیاد دربیارم..

داشتم قاط میزدم دیگه.گفتم میشه همه چیز رو به زندگیمون ربط ندی؟ تو آرزوی شخصی نداری؟
فقط برای خودت وخوشحالی خودت..

گفت چرا مثلا اولیش اینه که تو همیشه با تن سالم کنارم باشی..

میخندید میگفت خوب این واقعا منو خوشبخت میکنه.. گفتم خوب؟

گفت اینکه واقعا از این اوضاع مالی دربیایم .یه جوری که بتونم از دیگران دستگیری کنم.. خصوصا از پدرم که یه زمان میرسه دیگه نمیتونه کار کنه و از اونجا که بیمه هم نیست نمیتونم بذارم بهشون سخت بگذره .

میفهممش.. این نگرانی هاشو میفهمم.. و تو دلم میگم چقدر مهربون آخه! چرا همش برای دیگران؟ حتی وقتی این دیگران خود منم...

من از آرزوهای خودم خجالت نمیکشم.. و آرزوی کاملا شخصی داشتن رو هم بد نمیدونم.. به هر حال هر کس یه بار زندگی میکنه و چی میشه که به این موجودیت خودش اهمیت بده؟؟ من عاشق مهربونی شوهرمم اما الان میدونم اینهمه دل شکستنش از این و اون برای چیه؟؟ میدونم که بیشتر صدمه های روحیش از اینه که برای دیگران تلاش کرده آرزو کرده و خیلی اوقات جوابی نگرفته..


+ برای خودتون آرزوهای خوب خوب کنید.نه از اون آرزوهایی که فقط خیال پردازانه هستن.یه چیزی که بشه براش تلاش کرد بهش رسید و شیرینیش رو زیر زبون مزه مزه کرد :)

+ زن های مستقلی باشیم... هر چی که زمانه به جلو میره و مساله ی استقلال و داخل آدم بودن زن ها بیشتر مطرح میشه باز بیشتر زنها اون موجودیت و حقوق خودشون رو باور نمیکنن.. به کم راضی میشن.. قربانی میشن و مدام میگن میدونم اون یکی راه درست تره اما.. من نمیتونم.. همیشه فکر میکنن یا خودشون از بقیه ی زنهایی که آزادن کم تر هستن یا شوهراشون متفاوت ترین مرد روی زمینه یا حتی خانواده ای که تو زمان مجردی توش زندگی میکنن :)

+ جماعتی که نَظَر را حرام میگویَند / نَظر حَرام بِکَردَند و خونِ خَلق حلال!  (دوست دارم این بیت رو طلا بگیرم.روح استاد سخن شاد)