سلام دوستان..


دیگه همش دارم روزا رو میشمارم که برگشتنم به خونه برسه..

احتمالا چهارشنبه اینا برگردم..

خوب با تمام بال بالی که من برای این جا میزنم همیشه یه مسایلی هستن که باید ناخوشایندیشون رو تاب بیارم که بتونم از سفرم لذت ببرم..

اینکه بچه برای پدر مادرش همیشه بچه است رو شنیدم اما اینکه ته تغاری بودن مساوی با همیشه از همه بچه تر بودنه برام گاهی باعث عذابه.


مادرم یه زنیه که تو روستا بزرگ شده .هنوز بعد چهل سال ازدواج و بیست سال زندگی کردن تو تهران و شیراز و شهرای خوب خوب معتقد و پایبند به یه سری روشهای قدیمیه.من تو بچگی هام اصلا اجازه نداشتم خونه ی هیچ دوست صمیمی به هیچ مناسبتی برم.فرقی نمیکرد اون دوست خونه اش سر کوچمون باشه یا اون سر شهر.که از یه خانواده ی قرهنگی و تحصیل کرده باشه یا روستایی و ساده.تک دختر باشه یا برادر مرادر داشته باشه.

نهایتا جواب من به اینکه مامان اجازه میدی برم فلان جا : نه و جواب چرای من : گفتم نه بود :|

من تو شش سالگی خوندن و نوشتن میدونستم.. روزنامه جام جم و مجله کیهان بچه ها میخوندم.. از همون موقع ها شعرایی که تو خونه بود مثلا از معینی کرمانشاهی/مولوی/مهدی سهیلی شعر و غزل حفظ بودم..  از همون سالها علاقم به زبان معلوم شد و یه کتاب کودک که خواهرم خریده بود رو همه ی واژه هاش رو یاد گرفته بودم..

از هفت سالگی بافتنی میبافتم. قلاب بافی میکردم..

اما هیچ کدوم اینها اونقدری مورد توجه قرار نگرفت :|

دوسال اصرار کردم جهشی بخونم نذاشتن.

مدرسه نمونه دولتی تو اون سالهایی که این طرفا اصلا مد نبود قبول شدم نذاشتن.

میخواستم برای مدرسه تیزهوشان تلاش کنم و آزمون بدم نذاشتن.

در طول سالهای خونه ی بابا بودنم با اونهمه استعداد زبانم با همیشه اول بودنم فقط چهار ترم گذاشتن برم کلاس زبان آخرشم ممنوعش کردن..

یادمه برای یه ورزش رزمی مدتها پیله کردم باز نذاشتن..

تعجبم از اینه که تو این خانواده ی بزرگ پرجمعیتم حتی یک نفر اینها رو ندید! حتی یه نفر برام قدم برنداشت.در حالی که خواهرام همه تحصیلات دانشگاهی داشتن اون موقع.

با تمام ته تغاری بودنها و عزیز بودن ها هیچ چیز اونجوری که باید نبود!

آبجی هام همیشه گلایه میکنن که مادرمون خیلی دختر دار نبود و فقط عشق پسر بود و مسایل لازم رو به ما آموزش نداد. اما من که فکر میکنم میگم شما آیا به خواهر کوچیکتون که مادرش 45 سال ازش بزرگتر بود و همتون ادعا دارید مادرای دوم منید بهم آموزش دادید؟

ظاهر امر اینه که من گلِ خونه, روح خونه.. عزیز خونه بودم اما باطنش اینه که من خیلی تنها بودم..

به جز خوندن و نوشتن یاد دادنم همه ی سالهامو خودم به میل خودم و تنها درس خوندم.از این بچه ها نبودم که بگن بخون بنویس تکلیفتو انجام بده.من عاشق خوندن بودم و یاد گرفتن اما نهایت توقع همه از من بیستایی بود که میگرفتم و اول شدن تو مسابقه های حفظ قران مثلا :|

من تنها دوران بلوغم رو گذروندم..

هیچکس به من چیزی از بلوغ و مسایلش نگفت.

من تنها عاشق شدم.

تنها شکستم..

تنها به فکر ازدواج افتادم و ازدواج کردم.

تنها بحرانهامو پشت سر گذاشتم.

تنها و با تجربه ی خودم رفتار با همسر رو یاد گرفتم.

من به عنوان محصل رشته ی تجربی سال سوم دبیرستانم تازه درمورد روابط زناشویی و اساسا مفهمو دختر و زن بودن رو یاد گرفتم نه به عنوان دختر خانواده که کسی نگرانش بود مبادا از روی ندونستن کسی ضربه ای بهش بزنه سو استفاده ای ازش بکنه..

کم کم یاد گرفتم چطوری برم خونه ی دوستای سالمم و از مامانم اجازه نگیرم.

کم کم یاد گرفتم چجوری با مسایل دخترونم کنار بیام و کسی بویی نبره..

 وقتی سالها نمره ی بیست گرفتنم یه شبه شد سیزده و در مرز افتادن احساس پوچی کردم  دیگه مهم نبود باعث افتخارشون باشم یانه.در عوض تو روزایی که اوج افسردگی من بود و اگه معلمام ولم میکردن امروز نابود بودم نهایت کاری که برام کردن ثبت نامم این کلاس و اون کلاس برای کنکور آینده و زیر بار کلی فشار برای اونهمه بهترین کتابهای کمک درسیم رفتن بود..

اما باز خودم تنها پشت سر گذاشتمش..

حالا بعد اینهمه سال به دوش کشیدن این دردها امسال تلاش کردم ببخشمشون.

الان میدونم اونا مسئولیتشون رو انجام ندادن درست اما الان دیگه به عهده ی من و آگاهی شخصیمه که برای باقی زندگیم تلاش کنم.

ولی باز یه حرفاییشون بهم زور داره..

طلبکاریشون بهم زور داره..

اینکه این دردای منو نمیدونن و میخوان بگن تو کوچیک بودی و ما بزرگت کردیم بهم زور داره..


اینکه به نظر مامانم من زن زندگی نیستم و مغزم معیوبه چون برای شادیم دلیل درست میکنم اونوقت بعد شش سال دو تا بچه ندارم و هی تند و تند پای سماور واینمیسم که برای شوهرم چای بیارم برام موردی نداره..

ازش بیشتر از این توقع ندارم..

اما وقتی مدام بهم تذکر میده با خواهرت که تو اون شهر باهات زندگی میکنه اینجوری حرف بزن اونجوری حرف نزن عصبیم میکنه.

وقتی روزی هزار بار میگه اون مامانته عصبی میشم.

وقتی همش بخاطر اون دعوام میکنه و ایشون هم طلب کار میشه عصبی میشم.

یه جوری همه دیگه بصورت جوک میگن بلاگر همش اونجا خونه ی فلانی میخوره و میخوابه انگار من به میل خودم و با سیستم چتر شدن میرم اونجا..  خوب من چی کار کنم وقتی شوهرم شبکار میشه اونا یه روز در هفته رو به زور میان دم خونه با ماشین منتظر میمونن میگن حاضر شو ؟

من چی کار کنم وقتی دو هفته نمیرم و گلایه پشت گلایه؟

درسته که وقتی تصادف کرده بودم و وقتی چشممو عمل کرده بودم سه روز موندم اونجا اما خوب اینا هم بخدا به زور بود وگرنه من ترجیح میدادم تو خونه ی خودم گرسنگی بکشم اما کلافه از فضای همیشه خشن اون خونه برنگردم خونه ی خودم..

خوب اگه دوست دارید آدم بیاد خونتون بعدش منت گذاشتنتون چیه؟ اگه دوست ندارید اصرارتون چیه؟

منم در حدی که تونستم واقعا برای جبران تلاش کردم..

هیچوقت دست خالی نمیرم اونجا حداقل برای بچه ها چیزی میگیرم.

هر وقت دعوتشون میکنم پذیراییم در حد عالیه و اصلا خودمونی برگزار نمیکنم..

اینهمه از این سر شهر کوبیدم رفتم خونش که بچه هاشو نگه دارم خواهرم جایی بره کاری کنه بعد الان صاف تو چشمام میگه تو برای بچه های من چی کار کردی آخه ؟

و تمام اینها رو از چشم مادرم میبینم :(

اونه که روزی ده هزار بار حتی وسط شوخی و خنده باشیم من یه برو بابا به آبجیم بگم بهم حمله میکنه.

اونه که همش جلوش میگه تو مدیون خواهرتی..

من واقعا نمیخوام زحمتایی که برام کشیده رو بی ارزش کنم اما میگم خواهری همینه.منم کم نمیذارم براش.منم باید همه چیز رو تو جمع بگم؟

اونجا باید یه جوری ازش بکشم به خدا ظلمه اینجا هم از دستش بکشم :(


امروز خیلی دلم گرفته :(

به جز سکوت هر کاری بکنم باید جلو یه لشکر وایسم و من حوصلشو ندارم..  اینجوری هم دل خودم از داخل داره میپوکه...

فقط کاش زودتر تموم شه این تعطیلی.. اگه تا سه شنبه برای زبان رشت مهمان نگرفته بودم همین اول هفته برمیگشتم :(

امروز صبح به محض بیداری با یه حرکت زشتش کلا اومد اعصابمو نابود کرد.. هیچی نگفتم بهش..  با هم یه محصول خوراکی درست کردیم که از بازار نخریم... پولاشم حساب کتاب کردیم.. البته زحمت بیشترشو واقعا اون کشید اما منم سهممو انجام دادم..

قرارم بود یک سومش مال من بشه دو سومش مال اون اما امروز برای خودش تقسیم بندی ها رو عوض کرد و کم مونده بود بگه همینم دارم لطف میکنم برای تو میذارم پولتم بهت پس میدم..

منم گفتم من اصلا نمیخوام همش مبارک خودت باشه..

بعد  الان لقب لوسی رو هم گرفتم که طماعه و راضی نیست :|


اما ناراحتم.. خیلی زیاد :(

از اینکه اصلا نمیدونم چه عکس العملی باید نشون بدم بجاش ساکت میشم و تو دلم کارشو محکوم میکنم.از اینکه هر حرفی هم بزنم همه باید به اسم اینکه تو کوچک تری و بازم بذار اون راضی باشه عیب نداره جلوم دران.. از همه ی اینا ناراحتم..

نمیگم همه.. خواهرام که اینجان دوتاشونم خیلی هوامو دارن و واقعا هر چی کردن بی منت کردن اما باز سیستم بزرگتری کوچکتریه یه جوریه که من حرف بزنم اونا هم باید یه چیزی بگن که دنباله ی دفاعیات مامانم باشه...


خدایا کمکم کن بتونم آرامشم رو حفظ کنم.میترسم یه روز بشه رسما گیس آبجیم رو بکشم و جلوش وایسم.دلم نمیخواد تو خانوادم این برنامه ها پیش بیاد. فقط براش آرزو میکنم شرایط زندگیش یه کم بهتر شه و خدا یه وسیله ای سر راهش بذاره که از راهای اشتباهش برگرده و اونم بتونه از زندگیش لذت ببره تا سختی های روحیشو جور دیگه سر آدم دیگه ای خالی نکنه :(


امروز دیگه بیکارم تا شب.. یه جورایی نمیدونم چ کار کنم تا این وقت بگذره..  شب میرم ییلاق برای خواب ^_^

هوم دلم میخواد بحث اون خوراکی دیگه پیش نیاد که مجبور نشم اصرار کنم سر نخواستنش که بیشتر از این نرم زیر فشار و نگاه چپ چپ و این حرفا ... :|


روز خوش عزیزان