سلام عزیزانم :)


جمعه دیگه خودم قبل اینکه شب بشه برگشتم خونه و آب طالبی بستنی درست کردم و منتظر همسر شدم..

طبق معمولِ روزهای بی کولری بی حال و بی رمق بود :(


یه ذره با کولر ور رفت.یه سیم سوخته بود برای سیم جدید با از اون وسیله ها که سوراخ میکنن :| شونصد جای خونه رو سوراخ کرد و زندگیم رو به فنا داد :|

تا صبح بشه من دو بار رفتم دوش سرد گرفتم و خیلی خیلی شب گرم بدی بود :(


شنبه هم که زود بیدار شدیم بعد نود و بوقی.

همسر رفت بنگاه و قرارداد خونه ی جدید رو بست و وقتی برگشت من نهارم آماده بود.

میگه قرارداد رو بستم .

میگم خدا رو شکر.

میگه خیلی خوشحالی از این جا میریم نه؟ *با حرص

میگم آره خوشحالم :)

میگه سر سال بعد که اینم گفت بلند شید حرص خوردی میبینمت :|

میگم سال بعد هم باز تو حرص میخوری نه من من که اسباب کشی رو دوست دارم :)

والا خوب.الان داره از این خونه میره دیگه منم باید بشینم ناراحت باشم.زوره که احساساتی که تو این خونه داشتم رو دوست نداشتم؟؟؟


دیگه سر کار که رفت قول داد شب برگرده کولر رو راه میندازیم..

منم بدو بدو زبان خوندم و رفتم کلاس..

واقعا گاهی احساس میکنم هر چی تلاش بیشتری در جهت صبر و آرامش میکنم خدا بیشتر تو مسیرم سنگ میندازه.

دقیقا دیروز اینو فهمیدم و گفتم داری امتحانم میکنی آیا؟؟ خوب من بازم صبر میکنم ^_^

این از کولر که نتیجه ی گرما کشیدنِ زیاد شد بی حوصلگی همسر و هی رو مغز من رفتنش.یه جوری که الان حس میکنم یه هفته باید بذارم باد به سر مبارکش بخوره باز به تنظیمات قبلیش برگرده.. اینا رو صبر کردم.. مهمون دقیقا پنج روز قبل اثاث کشی و اینم به فال نیک گرفتم..

دیروزم که دو جلسه از کلاسهای فشردمون رو کنسل کردن و چهار جلسه به جاش گذاشتن همه سه تا چهار و نیم یکی هم هشت صبح :|

گیرم که نرم تو این روزای سر شلوغی و از حق غیبتهام استفاده کنم.اما خوب باز دودش موقع امتحان تو چشم خودم میره دیگه..

این ترمم که حتما میخوام تاپ بشم..

الان دقیقا احساس میکنم تو غول مرحله ام خلاصه :)

بعد کلاس تصمیم گرفتم خودم رو تو همین آرامش نگه دارم و یه قدمی بزنم یه خریدی کنم..

از شهر کتاب و خرید کتابِ تولدهای جادویی شروع کردم و بعد هم مجله ی نی نی و بعد هم یه مغازه ی زیور آلات حراج کرده بود رفتم برای تولد خواهرم یه نیم ست بخرم *تولد خواهرم شهریوره ولی من مرداد که برم شمال بهش میدم* یه جایزه هم برای کارنامه ی خوب خواهر زادم گرفتم و یه چیزهایی هم برای خودم خلاصه دستی دستی هفتاد تومن خرید کردم و خودمو به خاک سیاه نشوندم :دی

دیگه هم فصل یه خرید کلی برای من رسیده.

همیشه تو سال دو تا خرید خوب دارم یکی اول تابستون یکی اول فصل سرد.

خریدهامو میذارم شمال انجام میدم.دیروز اما دو تا روسری و یه شال خریدم :)

برای اون آقا پسری هم که گفتم و البته خواهر زادمه هم از پیشنهاد راسینال عزیزم استفاده کردم و پاپیون و دوبنده برای شلوار خریدم و راضی هستم.از فکری که باقی دوستان کردن تشکر میکنم :)

بازی فکری رو یه سری زدم دیدم بازی های تک نفرش اصلا به درد نمیخوردن.خواهرزادم خیلی باهوشه و بازیها انقدر مسخره بودن که خدا میدونه..

داره دو تا مدرسه میره و دیگه اون کوه تکالیف رو که انجام میده واقعا گمون نکنم حال میداشت بشینه مگنت کنار هم بچینه و بی خیال ایکس باکس باحالش بشه :| پارسال هم براش یه دارت بزرگ حسابی خریده بودم :)

خلاصه که ریحان خواهر مرسی از پیشنهادت :)


قدم زنان که برمیگشتم رفتم سینما و برای شوهر خواهر و شوهرم دو تا بلیط خریدم برای امشب.دوست داشتم برم منم اما گفتم شاید لازم باشه مردونه با هم برن.میرن فینال فوتبال ببینن :)

حالا من چقدر فکر میکردم خوشحال میشه اما یه حجمی از بی ذوقی از خودش نشون داد دیشب که خیلی رک گفتم نمیدونم چرا هرکاری میکنم به چشم تو کمه و انگار نه انگار :|  اونم درومد گفت خوب اگه خونه میداد فوتبال رو من ترجیح میدادم پیش تو ببینم . ووویی ووویی ووووووییی!!!


از بیرون که اومدم حالم خوب بود و لب تاپ رو روشن کردم یه پست خوب بذارم.اما اول رفتم چند تا پست بخونم که... با یکیشون انقدر گریه کردم دیدم ساعت ده شب شده و الان شوهر میاد. وقتی هم اومد من باز انقدر عصبی و ناراحت بودم که خیلی زود با اولین حرف معمولیش باز زدم زیر گریه و رفتم تو اتاق و تا بوق سگ کتاب خوندم ...

امروز اما میخوام خودم رو و غمِ تو دلم رو جمع کنم .

لبخند بزنم :)

یه پست توی اینستا بذارم و برم ببینم چه کارهایی میتونم انجام بدم...

خدا پناهتون و روشنی دلتون باشه و بصیرت درک نشونه هایی که ما رو به راه درست رهنمون میشن به هممون بده :)


+ چه خوش گفت لُقمان که نازیستَن

  بِــــه از سالــــهـــــا بَر خَطا زیستَن!  سعدی


یکشنبه