سلام دوستان :)


خوب امشب آخرین شب تنهایی من تا سه هفته ی آینده است و این اتفاق حتی وقتی زندگیم تو  بدترین حالتش باشه هم  اونقدری خوبه که بلند شم و تو خونه آفتاب بالانس/مهتاب بالانس اجرا کنم..

هرچقدر هم تنهایی خوب باشه دوست دارم شبا کنار خود خودش سرم رو بالش باشه.یعنی فقط احساس کنم هست کنارم حتی اگه بینمون شکر آب باشه..

برای یه بلاگر چی وحشتناک تر از اینه که بیاد مدیریت وبش رو باز کنه و ببینه یا پیغمبر! چهل و دو تا وب دوستان ستاره دار شده که یعنی آپ جدید گذاشتن. بدون احتساب اینکه حداقل 15 تا شون ممکنه دو تا پست جدید گذاشته باشن.بدون احتساب اینکه پونزده بیستایی هم وب غیر بیانی هست که حتما اونا هم آپ کردن... خلاصه من اگه فرداشب یه پست گذاشتم با عنوان "کوری"
بدونید سوی چشام در راه آپهای شما از دست رفت :/

چند ساعته تو نت هستم و هر چند دقیقه یه بار تو خونه صدایی میپیچه به این ترتیب که : شَتَـــــــرَق! توله سگ آفریقایی !!
بعدشم ویززززززی که حاصل در رفتن پشه ایه که من سعی میکنم بکشمش :/ همین یه دونه توله سگ به تنهایی هشت تا نقطه ی بدنمو تو همین دو سه ساعت نیش زده...

تمام دوران مدرسه ام بعنوان شاگرد اول و این صحبتا سر گروه همه ی درسا بودم. همیشه وظیفه ی روشن کرن بچه ها رو داشتم.همیشه در حال توضیح دوباره ی درسایی بودم که نفهمیدن. اما در مورد زبان تنها کاری که از دستم ساخته بود تقلب رسوندن بود.. یه جوری که امتحان میان ترم سال سوممون رو تو مرکز کلاس نشستم و یه جوری این کار نیک رو انجام دادم ^_^ که نمره ی پایین تر از 18 نداشتیم :)) خوب زبان درسی نبود که در حد دبیرستان چیز قابل توضیحی داشته باشه و کلا هم بچه ها اون زمان اندازه ی الان تب یادگیری زبان نداشتن که یه روز به درد میخوره و این حرفا..
دیروز معلمم گرامر آخر این ترم رو به من گفت درس بدم.. خیلی هم سورپرایز طور:|
دو تا ماژیک دستم بود و رو به وایت برد ایستاده بودم که تو ذهنم بیارم چجوری شروع کنم.. حس اینو داشتم که تو دریای شیر شنارورم.. تا این حد تو سفیدی وایت برد گرفتار شده بودم..
خدا رو شکر که خوب گفتم و بچه ها فهمیدن اما معلم تازه کار بودن سخته و من تازه اینو فهمیدم...

گذاشتن هیچ بار سنگینی روی زمین به اندازه ی اینکه تا الله اکبر اذان رو میشنوم بپرم وضو بگیرم و بخونم نمازم رو بهم حس سبکی نمیده.بعد نماز ظهرم این حس شیرین سبک شدن انقدر قوی و لذت بخش بود که نشستم یه نیایش و دعای طولانی کردم.. تا اونجایی که یادم بود اسم تک تکتونو بردم و دعای خیر براتون کردم :)

کتاب *کوری* رو خوندم بالاخره.. تصور کردن فضاش برام جالب بود.. اگه قرار بود فکر کنم تو داستانم هرگز نمیتونستم جای کسی جز قهرمان داشتان باشم :| میخوام باز کتاب بخرم اما خیلی بی پولم..  برای همین پول نداشته ام هم چاله کندم...  این روزها که انقدر چاله هام زیادن دلم برای دوران استقلال مالی تنگ شده.. بی شک نمیتونم زنی باشم که تا آخر خونه دار باشم و کار نکنم..
لذت اینکه پولی که خودت درمیاری با زحمت خودت رو خرج کنی تو هیــــــــــــــچ پول مفتی نیست...

دیشب خونه ی آبجی خوابیدم.. دخترش تا صبح تو جیگرم خوابیده بود.. وقتی بچه تر بود انقدر بهم آویزون و وابسته نبود نمیفهمم چرا هر روز بیشتر عاشقم میشه ^_^ البته این منو میترسونه.. از اونجایی که بهم ثابت شده پتانسیل اینو داره که به سادگی چشم بچه ای رو که من بهش توجه خاص کنم رو دربیاره گاهی فکر میکنم وقتی بچه دار بشم باید چی کار کنم خوب :/

این هفته هم گذشت و شوهرم اداره گاز نرفت برای اون بدهی قبض که تکلیفش روشن بشه..
از اونجایی که به شدت همچنان درگیر بازیه امروز صبح که بهش زنگ زدم که بیدار شه بره اداره گاز و گفت قبض رو پرداخت میکنه رسما جوش آوردم.. یعنی حاضره 160 تومنی که ممکنه داده باشیم رو دوباره بده اما دنگ و فنگ یه پیرینت حساب نکشه.. از خونه در نیاد خلاصه.. مزاحمتی برای بازیش ایجاد نشه..
صبح دیگه رسما قاطی کردم..
وقتی برگشتم که خودم قبض رو بردارم ببرم اداره گاز با چنان عصبانیتی درو باز کردم و وارم شدم که همسر سه متر پرید بالا..
رفتنم بی نتیجه بود.. رسید خواستن ازم.. وقتی برگشتم یکسره رفتم تو اتاق و زار زار گریه کردم..
خوب من مدتهاست این گریه کردنها رو گذاشتم کنار..
از نظر قوی شدن و صبر و طاقت ابدا نمیشه گفت من بلاگر پارسالم.. حتی نمیشه گفت بلاگر چند ماه پیشم!
اما خوب هر از گاهی جون منم به لبم میرسه..
پاشد اومد تو اتاق..
خوب برخلاف همیشه که فقط عصبی میشه از گریه هام و با گفتن اینکه هیس! همسایه ها صداتو میشنون آتیش منو تند تر میکنه اینبار فقط اومد نشست لبه ی تخت.. شونشو تکیه گاه کرد.. نوازش کرد.. معذرت خواست بخاطر اشتباهی که نمیدونست چیه.. خیلی گریه کردم تو پناه آغوشش اما دقیقا همون لحظه احساس خوشبختی هم داشتم..
و چون فرصت رو مناسب دیدم شروع کردم به صحبت کردن..
من حرف میزدم و اون همینجور که دراز کشیده بود اشکاش از گوشه ی چشمش سر میخوردن..
اما اون حرفی نزد.. :((
فقط گفت میترسم.. میترسم که چشم ببندم و باز کنم ببینم خیلی کسامو از دست دادم..
خوب ناراحت میشم چون دغدغه ی من زناشوییمونه اما اون میدونم این حرفاش و ترساش به خاطر فشار و دردیه که خانوادش به دلش دارن میذارن...  اما بیشتر از این حرفی نزد.. گفت من از تو راضی ام.. گفتم از من کسی بهت نزدیکتره حرفاتو بهش بزنی؟
گفت من اگه به تو نتونم بگم به هیچ کس دیگه هم نمیتونم..
گفتم پس من به چه دردی میخورم که حرفاتو بهم نمیزنی؟؟

گفت یه روز میگم.. الان نمیتونم..

خوب اینا برام خیلی عذاب بزرگیه... هر روز بیشتر میگذره بیشتر میفهمم شوهرم بخاطر غمای بزرگی که داشت و داره به گوشی رو آورد.. خوب مسلمه که من نمیتونم بذارم تا ابد همینجوری بمونه و نابود بشه با این هدر دادن وقت و زندگیش اما خوب اینم میدونم من نمیتونم همه ی غمهاشو از دلش پاک کنم.. چون بخش اعظم رها شدنش به عهده ی خودشه اما..
دریغ از حرکتی :((

خوب دیگه ساعت دقیقا شد سه شب :/
خوش به حالتون که تخت خوابیدید :))
شنبه پایان ترم زبانمه و فردا باید سخت بخونم..
جمعه ی خوبی پیش روتون باشه..


+ غَمِ عشق اگر بِکوشَم که ز دوستان بِپوشَم
   سُخَنانِ سوزناکَم بِدَهَد بَر آن گُواهی... !

 *شیخ اجل