سلام دوستان جان.
این چند روز نمیتونم پست بذارم یا نظرات رو تایید کنم.
اول خرداد برمیگردم.
من خوبم.
همه چیز خوبه.
فقط نت ندارم و الان هم دارم از گوشی همسر پست میذارم.
در پناه خدا باشید..
سلام دوستان جان.
این چند روز نمیتونم پست بذارم یا نظرات رو تایید کنم.
اول خرداد برمیگردم.
من خوبم.
همه چیز خوبه.
فقط نت ندارم و الان هم دارم از گوشی همسر پست میذارم.
در پناه خدا باشید..
سلام دوستای خوب..
بالاخره بادیگارد رو دیدم :)
خیلی خوب بود.
ده دقیقه یه ربع آخرش کلی می ارزید..
نمیدونم واقعا یه همچین آدمایی پیدا میشن یعنی؟؟
چقدر من عاشق مریلا زارعی باشم خوبه آخه؟؟؟ انقدر نازنین؟؟ انقدر هنرمند؟؟
دیروز قبل اومدن همسر کلی آرایش پیرایش کردم :)
خونه مرتب بود.
چای به راه بود.
کلید که انداخت منم رفتم جلو در برای استقبال :)
بعد همینجور که من وایساده بودم منتظر دست دادن و روبوسی , ایشون مثل جت غرغر کنان اومدن داخل و اصلا انگار من هویجم >_<
بعد غرغراشون این بود: صبح که داشتم میرفتم قبض گازها روی بُرد بود الان نمیدونم کی همه ی قبضا رو برداشته؟ آخه با قبضای ما چی کار دارن؟
بعدم ما که قبض دوره ی گذشته رو پرداخت کرده بودیم... الان برامون صد و شصت تومن بدهی زده بود.. بعد اینا رو گفت و رفت دم خونه همسایمون بپرسه قبضا رو کی برداشته؟
دو دقیقه بعد که دوباره برگشت البته بدون قبض آروم تر شده بود.منم دم ظرف شویی بودم دیگه..
یه جوری انگار که تازه منو دیده اومد سمتم ^_^
میگم چه عجب! اومدی که انگار نه انگار..
دیگه میگه ببخشید خیلی عصبانی بودم اصلا حواسم نبود..
حالا اینا به کنار جریان اینه الان در به در داره دنبال قبض قبلی میگرده اما من تقریبا مطمئنم وقتی پرداختش کردیم انداختمش دور و الان جرات ندارم بگم بهش که... صد بار گفته ننداز ^_^
تا حالا دوبار رفتم اتاق عمل..
یه جوری شجاعم که پرستارا همش میگن اصلا نمیترسی؟ چندمین بارته؟
از همون اول دارم باهاشون شوخی میکنم و میخندم و میخندونم..
چه اون بار که از کمر بی حس شدم با آمپول چه اون دفعه که بیهوشی کامل داشتم هیچ کولی بازی در نیاوردم..
اما نقطه ضعفم "دندون پزشکیه"
امروز صبح رفتم دندون عقلمو کشیدم.. اما با کلی ادا مدا دیگه...
اولش که اومد بی حسی بزنه گفتم من حالم خوب نیست.. بذار برم یه چیزی بخورم بیام.دارم از ترس میمیرم..
رفتم نون خرمایی خریدم با آبمیوه.خوردم و رفتم..
تا گذاشتم آمپول رو بزنه قبلش کلی نطق کردم که درد نداشته باشه.من دندونم دیر بی حس میشه و اینا.
چند دقیقه بعد که صدام زد تا بکشه اون اهرم رو که گذاشت تا فشار بده داد زدم دستشو گرفتم گفتم تو رو خدا یه بی حسی دیگه بزن..
هی میگفت نمیخواد اما من ولش نکردم که.. آمپول رو زد. باز نشستم تا چند دقیقه بعد دوباره صدام زد.
میخواست بکشه باز کلی حرف زدم تو رو خدا درد نکشماااا
انقدر خانم دکتر باهام حرف زد که آروم شم و بهش اعتماد کنم خدا میدونه.. خدا رو شکر با حوصله بود.. هرکی بود شوتم میکرد بیرون ^_^
هیچی دیگه الان من با یه لپ باد کرده به خاطر گاز استریلی که تو دهنمه دارم پست میذارم و کم کم داره بی حسیم از بین میره و درد شروع میشه >_<
الان باید گاز رو بردارم برم بستنی بخورم ^_^
عصر هم کلاس دارم و کاش بتونم مثل آدم حرف بزنم :)
هفته ی خوبی داشته باشید عزیزان :*
سلام به دوستای خوبم :)
امیدوارم خوب و سرحال باشید :)
میگم چقدر اسفند ماه ماه خوبی بود.. چقدر پر از هدف های جدید... انرژی خوب برای شروع بودم..
البته اکثرمون بودیم.. فکر کنم خیلی هامون آخر هر سال یه برنامه هایی برای سال جدیدمون در نظر میگیریم :)
اگه شما هم از اون دسته اید چقدر تو همین دو ماه اول از خودتون و عملکردتون برای تحقق اون هدف ها راضی هستید؟
خوب من دقیقا امروز داشتم به همین جریان فکر میکردم در مورد خودم :/
مثلا مهمترین هدفم ارتقاء زبانم بوده اما هنوووز همونجور با همون روش قبل تا به حال پیش رفتم و رمان های زبان اصلیم دارن خاک میخورن
اما فیلم دیدم.. شاید مثلا پنج تا فیلم دیده باشم زبان اصلی و بدون زیر نویس.. میدونم تکرارش تو دراز مدت خوبه اما خوب همش با خودم میگم وقتی فقط اون چیزایی که بلدم رو میفهمم و هیچ واژه ی جدیدی یاد نمیگیرم خوب بهتر نیست با زیر نویس ببینم؟ اما معلم جان ها میگن نه..
کتاب هم که فقط شازده کوچولو رو خوندم و یه کناب دیگه رو در حد مقدمه شروع کردم
سنتور هم که چند هفته است میخوام برم استادشو ببینم که برای خریدش اقدام کنم اما نتونستم.. نتونستم که تنبلی کردم
یا خیلی کارای دیگه ...
تازه الان هم چند روزه باز کارهام رو هم تلنبار شده و میتونم یه پست شرم آور در مورد کارهایی که واجبه انجام بدم اما ندادم بنویسم :(
این وسط خونه زندگیمم شلوغ شده باز.. تغذیه امم به هم ریخته... الان از روز تولد لاک رو دستمه اما هر وعده ی نماز که میشه هی میگم برای وعده ی بعدی پاکش میکنم... باشگاه رفتنام زوری و هفتگی شده... ساعت خواب و بیدارمم که طبق معمول بوق سگ و لنگ ظهره...
دریغ از یه نکته ی مثبت به خدا
میدونم که همیشه بعد یه بحران روحی همه چیزم همین جوری شلخته میشه ..
امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر راضی بودنم از خودم داره قطع و وصل میشه ..
اما باز میخوام یه تلاش دوباره داشته باشم.یه شروع دیگه رو رقم بزنم..
کمتر وقتم رو تلف کنم..
و میخوام از همین بعد نوشتن پستم هم شروع کنم..
یه روز با یه خانمی صحبت میکردم که شوهرش مبتلا به یه بیماری شده بود و خیلی مدت بیکار افتاده بود تو خونه..
دو تا هم بچه دارن..
میگفت دیگران برای هزینه های درمان کمکمون میکردن اما چون خرد خرد میرسید بیشتر خرج خونه میشد..
تا یه روز هر چی تو خونه گشتم دیگه هیچ چیزی نبود که نهار به بچه هام بدم..
نه مرغ نه گوشت نه حتی یه نون و ماست..
میگفت گریه که امونمو بریده بود یواشکی تو آشپزخونه به بچه ها هم نمیتونستم بگم گرسنه بمونید که..
دوستمون از کابینت رشته ی سوپ برمیداره میجوشونه میده بچه ها...
خدا رو شکر الان مشکلاتشون خیلی خیلی خیلی کمتره...
اما میگه الان وقتی سر سفره میشینیم هیچوقت یه دونه ی برنجم دور نمیندازیم. هیچوقت گوشه ی نون رو نمیچینیم...
باورتون نمیشه اما من خودم همیشه عادت داشتم نونم رو کنارشو بگیرم و بخورم اگه لواش و تافتون باشه اما الان نمیتونم.. شرمم میاد..
اما امروز به خیلی موارد دیگه ی اسراف کردنهام فکر کردم و واقعا از خودم خجالت کشیدم..
معمولا برای اینکه مواد مغذی برنج خفظ بشه کته میپزمش و خوب دیگه نمیتونم ته دیگ بهش بندازم که .. بعد ته دیگ برنج رو نه من میخورم نه شوهرم.همیشه میندازیم دور.دور ریختنی های میوه مون خیلی زیاده همیشه.. یعنی از اونچیزی که میخریم خیلی اوقات نصفشو میندازیم چون خراب میشه..
خدا منو ببخشه.. از همین امروز از اسراف توبه میکنم و میخوام بجای زبونی گفتن کاملا عملی به خدای خودم بگم شکرگزار نعمتهاشم..
تازه این نه فقط جفا به نعمت های خداست که عین خیانت به زحمتهای شوهرمه.. این میوه ها که میگندن همه پولایی هستن که شوهرم براشون زحمت کشیده.. پس آدم میشم :)))
جریان بعدی اینه که عزیزای من شاد باشیم :)
خدا رو شکر از همون موقع که تصمیم گرفتم شاد باشم چقدر موفق بودم تو این مورد.. من هم دلم از سنگ نیست.. دلم واقعا گاهی میگیره اما نهایتا تو غصه غوطه ور نمیشم :) و بقولی اصل حالم خوبه
سلام :)
+ اصلا انگار قرار داد بستن منو هی با صدای زنگ و اینا بیدار کنن :/ خوب بذارید آدم تا لنگ ظهر بخوابه دیگه... عجبا... البته هفت صبح با صدای همسر که از سر کار برگشته بود بیدار شدم..
بلاگر بیدار شو ببین چی تو دستمه
من ناله کنان: چی تو دستته؟
ببینش!
چشم نیمه باز و ..... یه پرستو که شوهرم گرفته بودش..
از جا میپرم اما تو خواب و بیدارم انگار.. میگه گیر افتاده بود تو کانال نورگیر..
میگم برو از بالکن آزادش کن.میگه مطمئنی؟ میگم پ ن پ ^_^
میره و برمیگرده.میگم آزادش کردی؟ میگه کردم اما الان گیر افتاده تو بالکن.بالش آسیب دیده..
دلم طاقت نمیاره و میرم کنار بالکن نگاش میکنم که چجوری بال بال میزنه :((
میگم تو رو خدا بیا این بنده خدا رو درست آزاد کن اینجوری هی میخوره در و دیوار زجر میکشه.. و خلاصه آزادش کرد :) بعدشم که تا خوابیدم صدای زنگ و ....
+ آقا چقدر سینما رفتن دسته جمعی خوبه ^_^ من نمیدونم چرا بادیگارد انقدر زود اینجا از تب و تاب افتاد و من هنوز ندیدمش.امروز من سالوادور نیستم دیدیم.
+ زشت نباشه برای چندمــــــــــــــین بار فیلم "Nine Months" رو دیدم و دوباره کلی خندیدم و لذت بردم که حالم بهتر و بهتر بشه؟
+ فردا تولد خواهر زادمه.به آبجی گفته بودم کیک نخره من میپزم و این یعنی خیلی اعتماد به نفس :| بعد طبق رسپی طیب شف یه کیک ماست پختم که افتضاح شد.. یعنی نوشته بود زمان پخت 20 دقیقه که تو بیست دقیقه کاملا نیمه جامد بود هنوز.. بعدم که بعد دو ساعت دیگه خام نبود دیدم اصلا خیلی بد شده.همه چیز رو هم طبق دستور انجام دادماااا اما نمیدونم چرا اونجوری شد.کلا انداختمش رفت :/
بعد تصمیم گرفتم وا نَدَم و یه دستور دیگه کیکی اسفنجی امتحان کنم.. کلی بدو بدو همه ی وسایل رو آوردم چیدم بعد دیدم شکرم تموم شده :/ دستگاه خرد کنمم چیزای سفت آسیاب نمیکنه و این شد که در کمال شرمندگی اس دادم گفتم خواهر جان کیک رو خریداری کن فردا ^_^
و اینگونه شد که عنوان پستم شد مایوس نوشت !
+ به این ایمان آوردم که مناسبتها از اونچه که فکر میکنید به شما نزدیک ترند.. الان من از هیچ نظر آمادگی تولد خواهر زاده ندارم که :/
ولی خوب بخاطر خواهرمم که شده فردا باید زود بیدار شم و کارای خودمو بکنم که بعد نهار زود برم خونه ی آبجی براش موهاشو درست کنم و کمکش کنم و این حرفا..
+ شب دوستان به خیر :)
اولش که رسیدیم یه عدد روستا بود که تا چشم کار میکرد خاک و کاهگل بود .یه جوری که خواهر زاده هام صداشون درومده بود که چرا اینجا اومدیم؟؟
از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یه عده جمع شدن یه جایی و دارن پایین رو نگاه میکنن..
ما هم رفتیم ببینیم چیه که اینجا رو دیدیم و عقل و هوش از کف دادیم : کلیک1 این هم یه زاویه دیگه که اقاقیا های عزیز هم توشن : کلیک2
من کلا از دیدن جایی که آب توشه مثل دریا رودخونه برکه چشمه اینا بیشتر از دیدن سرسبزی خوشم میاد :)
خصوصا که اینجا رنگ آبش خیلی خاص و دل انگیز بود واقعا به دلم نشست.
تازه تو این استخر فرمی که از آب چشمه ی بغل دستش پر میشد یه عااااالمه ماهی بود.. یه عااالمه.. چقدرم بزرگ...
بعد از همون بغل چشمه پله میخورد میرفت به سمت پایین و پله ها که تموم میشد انگار از در باغ سبز رد شدی..
یهو همه چی رنگش عوض میشد...
اینو به یاد هومان گرفتم :) کلیک5
این عزیزای دلمم دارم لحظه میشمرم که ما رو شرمنده ی قرمزیشون کنن در آینده ی نزدیک : کلیک6
این خانم خانما هم از مورد علاقه هامه : کلیک7
این یکی عزیز دلمم که اصن یه دونه باشه :) کلیک8
راستی یه چیزی که مهم بود و یادم رفته بود تو پست قبل عنوان کنم این بود که چقدر مردم روستا باصفا و با محبتن :)
یه مجلس تو مسجد داشتن که وقت نهار من و همسر که برای چرخش رفته بودیم یه آقای جوونی بهمون تعارف کرد بریم غذا بخوریم :)
دعوت دو تا آدم غریبه نه به خاطر مجلس به خاطر اینکه معلوم بود ما مسافریم و شاید گرسنه باشیم واقعا منو خوشحال کرد..
بعدم که باغی که ما و خیلی خانواده ی دیگه نشسته بودیم ملک شخصی بود اما صاحب دریا دلش محصورش نکرده بود و اجازه میداد امثال ماها بریم لذت ببریم..
تو باغ هم درخت گوجه سبز و زرد آلو و بادوم و انار و انجیر و گیلاس و به و همه چیز بود که خوب مثلا میشد کلی از درختا آویزون شد و چغاله خورد یا گوجه سبز زد... خوب بودن مردمی که پلاستیک به دست میومدن و میکندن اما در کل ندید بدید بازار نبود...
من که دلم ضعف رفت برا بادوم ها اما کلا سه تا دونه خوردم که اونم میدونم آدمی که مناعت طبعش انقدر بالاست ماها رو راه داده حتما فکرشم کرده مردم از میوه هاش میخورن و اگه بنا بود حلال نکنه باغ رو میبست..
یه بارم اومد گفت فقط خواهش میکنم که باغ رو کثیف نکنید.حتی شده آشغالهاتون رو تو کیسه زباله بریزید همینجا بذارید من خودم جمع میکنم..
بعدم رفت..
من که واقعا دعاش کردم که تنگ نظر نیست و انقدر مهربونه.قبل رفتنمون هم دستکش پوشیدم و نه فقط زباله های خودمون که تا یه شعاعی زباله های قدیمی رو هم جمع کردم و بردیم با خودمون :)
+ عکس محبوب انتخاب بشه لطفا :)
+ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست :)
جمعه:
سلام :)
جانم براتون بگه که بعد از شب بسیار مزخرفِ جریان رستوران کمی تا قسمتی دمغی در جان من باعث شد این چند روز تعداد خیلی معدودی پست بخونم و چیزی هم ننویسم..
کلاس زبان چهارشنبه عالی بود.. دیگه بهم ثابت شده باید نزدیک به نیم ترم بشیم تا من یخم کاملا تو کلاس باز بشه و بلبلی بشم که بیا و ببین :)
آقا ریا نباشه اما خیلی عشق میکنم وقتی تیچرم میخواد یه غلطی که اصلا غلط نیست رو ازم بگیره بعد من محکم می ایستم میگم من مطمئنم دارم درستش رو میگم بعد من ازش یه اشتباهی میگیرم بنده خدا به خودش شک میکنه بعد جلسه بعد با لبخند میاد میگه حق با تو بود در مورد فلان چیز :) اصن یه حس خُلیسم بهم دست میده انقدر لذت داره برام :)
تو این ترم چهار بار برام پیش اومده :)
البته اینم بگم منم اشتباهاتی دارم و درباره چیزایی که بهشون مطمئن نیستم اصلا سر خود بازی درنمیارم و زود ممنون میشم که غلطمو تصحیح میکنه:)
خوب از هر چی بگذریم سخن جریانات امروز خوش تره ^_^
شهری که توش هستم آب و هواش گرم و خشکه و واقعا گاهی آدم حس میکنه تو بیابونه.. بومی های اینجا یه عده ایشون باغ میوه دارن اطراف اینجا و کلی هم بهش مینازن..
ما یه سال رفتیم یکی از این باغ ها.آبجیم از شمال اومده بود و خواستیم بهش خوش بگذره.. آبجیم اما بهش خوش نگذشت هیچ گفت یه وجب حیاط بابا رو به این باغ ها نمیدم ^_^
اما دیشب قرار گذاشتیم که امروز بریم یه عدد روستا که حدودا با اینجا 50 کیلومتر فاصلشه...
بعد دیشب لحظه ی خواب تازه خواهرم میگه کاش کیک هم داشتیم :/
هیچی دیگه منی که ساعت دو و نیم بود و خوابیدم امروز 7 صبح نمیدونم با کدوم امداد غیبی تونستم بیدار شم ^_^
یه عدد کیک عالی درست کردم.
بعد هم رفتیم بسوی روستا.. و اونجا بود که ما تازه فهمیدیم معنی باغ چیه :/
ساعتی چند از جای گیریمون نگذشته بود که من احساس کردم معجزه ی طبیعت شامل حالم شد و باز منو شاد و خندان کرد..
اونجا احساس کردم واقعا نمیتونم تو اون لحظه ها از کسی متنفر باشم .حتی اگه اون آدم شوهری باشه که این چند روز بسیار بد بوده.
خصوصا وقتی رفت برام یه سوسک پیدا کرد اومد با عشق تقدیمم کرد دیگه نمیتونستم فراموش نکنم چند روز اخیر رو :)
واقعا از بهترین گردشهای عمرم بود..
خدایا واقعا شکرت... خیلی شکرت... عاشقتم که یه چیزایی آفریدی که نماینده ی زیبایی تو باشن.. عاشقتم که قدرت درک این زیبایی ها رو به من دادی..
همین که بین یه روستای یه عالمه کاه گلی یهو یه استخری که از یه چشمه ی طبیعی درست شده و توش کلی ماهیه ببینی و و از رنگ سبز آبیش خیره بمونی ...
همین که بشینی کنار رود خونه ای که از همون سر چشمه روونه پاتو بکنی تو آبش و جیگرت خنک شه..
همین که نم بارون لطف گردشتو صد چندان کنه..
همین که لذت ببری از نهار و عصرونه و رو نمایی کنی از کیکت و لذت ببرن همه...
همین که تو راه یه درختایی ببینی سرسبز و تنومند که حس کنی چقدر عاشق این موجود هستی ...
همین که صدای آهنگ گوشی رو ببندی و صدای پرنده ها روحتو به وجد بیاره...
همین که یه شقایق بزنی گوشه ی زلفت و حس کنی زیبا شدی..
همه ی اینا جای نماز شکر داره...
خدا جانم؟ تو خیلی باصفایی
آخر وقت گردشمون موبایل همسر به علت تمام شدن شارژ رفت تو کیف بنده..
خونه که رسیدیم گوشی رو قایم کردم^_^ خودمم رفتم تو دستشویی و حداقل بیست دقیقه اونجا موندم و سه بار صورتمو با صابون شستم که خیلی طول بکشه :)
بعد ایشون اومدن در زدن و پرسیدن گوشیم کو؟
گفتم تو کیفمه بردار.
دو دقیقه بعد باز اومد : گوشیم نیست
گفتم دوباره بگرد.
گفت ده بار گشتم..
وقتی اومدم نشسته بود رو مبل.. احساس کردم کوسن بغل دستش جا به جا شده.شایدم من از ترسم که دقیقا موبایل همون پشت بود توهم زده بودم که جا به جا شده..
یه ذره پیچید به پر و پام و منم گفتم لابد جامونده اونجا.. اما گفتم اگه موبایل رو دیده باشه خیلی تابلو میشه من اصرار کنم جا مونده که :/
خلاصه بهش گفتم موبایل رو میدم اما تو خونه بازی کنی یه بلایی سرت میارم بالاخره...
هیچی دیگه دستی دستی موبایل رو دادم رفت :|
الان احساس ترسو بودن میکنم.. خوب نمیدادم نمیدادم دیگه... کی به کی بود؟ فوقش یه کم داد و بیداد میکرد .فوقش میفهمید به قصد و غرض گم و گور شده..
البته موضوع این هم بود که اصل بازی ها سر جاشون بودن و راحت رو گوشی دیگه میشد با همون اکانتها بازی کرد باز :/
خوب دیگه اینم از پست :)
ممنونم که خوندید..
در پناه خدا باشید :*
خوب سلام قندِ عسل ها :)
من با دستور شکلات اومدم :)
خیلی هم مختصر و مفیده..
بدویید ادامه :)
بیشتر مواظب زمینمون باشیم :)
***********************************************
*ولادت حضرت علی,روز مرد و روز پدر مبارک*
مستم ز همه شعر و خوش آواییِ سعدی
بینا شده ام از همه بیناییِ سعدی
آنکس که دلی دارد و دلدار و دل آرام
غرق است به موجِ دلِ دریاییِ سعدی
دیریست که پیران و جوانانِ دیارم
دارند به لب قصه ی داناییِ سعدی
بستان و گلستان همه آباد و مصفاست
از چیرگی و قافیه آراییِ سعدی
"بیدادِ تو عدل است و جفایِ تو کرامت"
بی طاقتم از نظمِ تماشاییِ سعدی
آرامگهی آبی و خوش منظره اینجاست
هر چند که زیباست به زیباییِ سعدی
هر اهلِ قلم می نتواند که رساند
آثارِ قلم را به تواناییِ سعدی
خضری به همه عمر به دنبالِ کسی رفت
کو رفت پیِ مردی و آقاییِ سعدی
با هم بفرستیم به سعدی همه حمدی
کاین فاتحه باشد همه داراییِ سعدی