سلام به همه.


سه شنبه صبح بالاخره رفتم دندون پزشکی.خدا رو شکر قبل بارداری همه ی دندونهای خراب رو درست کردم و این شده الان.اگه بنا بود همونجوری نگهشون دارم چه بلایی میخواست سرم بیاد.منتظرم ببینم با درست کردن دندونها سر دردم رفع میشه یا نه...

‌دکترم یه دختر خانم قشنگ مشنگ خوش تیپ جذابه. از اونا که اگه مرد بودم میگرفتمشون ^_^

‌جالبیش این بود منو کاملا از قبل بارداریم یادش بود.فامیلیمو یادش بود.بهم گفت اون موقع گفتی میخوای بچه دار شی.عکس جوجه رو دید.بهش گفتم یادته چقدر کولی بازی درآوردم سر جراحی دندونام؟ ‌گفت اتفاقا قشنگ یادمه چقدر شجاع بودی با اینکه از دندون پزشکی میترسی...

با هم از گوشی من همایون شجریان گوش کردیم و کار یکی از دندونامو انجام داد.

همچنان رو صندلی دندون پزشکی از ترس و استرس بدنم مثل چوب خشک میشه اما دکتر خوبم باعث میشه با ایمان و اعتماد تحمل کنم..

جوجه رو پیش همسر گذاشته بودم.یازده رفتم یک برگشتم.تو اون دو ساعت دو بار اس ام اس زد کی میای.ازم انتظار داشت جوجه رو ببرم خونه خواهرم اما من نبردم.چون باید پسرشو نگه داره چنین مواقعی... عصرش که تنها بودیم آب مرغ فریز کرده بودم.گذاشتم تو قابلمه و هویچ و سیب زمینی و ورمیشل و جو ریختم توش و گفتم هر چی میشه بشه... از هیچی نخوردن بهتر بود...

بعدم از شهر کتاب بهم زنگ زدن گفتن کتابی که سفارش داده بودم رسیده.

دیگه شال و کلاه کردیم و با جوجه رفتم شهر کتاب...

خیلی خوش گذشت.جه تابلوهای قشنگی آورده بود... نوشته های انگلیسی... یکیشون مثلا این بود ترجمه اش : ‌تو این خونه به هم چیزای ارزشمندی میدیم.مثل فرصت دوباره...

یا یکیشون این بود که همه چیز به زودی درست میشه...

اینا رو نشونه دیدم و راه افتادم یه شمع برداشتم.و دو بسته عود.

من از بچگی از عود بدم میاد.

بعد مدتها تو وبلاگ نسیم بود که خوندم عود با رایحه های مختلف هست.

از خانمه خواستم دو تا رایحه ی ملایم بهم بده آرامش بگیرم.یکیش بوی جنگله.یکیش گل رز...

شمع بزرگ هم برداشتم که حالا حالا ها تموم نشه.

اونم رنگ چوبه.

شمع روشن کردن تو خونه خیلی خوبه.انرژی مثبت رو بالا میبره و منفی ها رو پاکسازی میکنه...

الان فقط دلم یه خونه ی برق افتاده میخواد...

چند تا کتاب هم خریدم.بعد مدتها معجزه رو پیدا کردم.مادر کافی جو فراست رو خریدم و مامان و معنی زندگی با راههای درمان بی خوابی کودک نوپا به زبان آدمیزاد... امیدوارم به دردم بخورن.

بعدشم قدم زدیم...

بهار واقعا قشنگه...

حتی تو این شهر...

هر سال این موقع ما کولرامون روشن بود.

خدا رو شکر میکنم امسال انقدر هوای خوب مهمونمون کرده....

قدم زنان خودمو جلو در کافه محبوبم پیدا کردم.

کافه ی منه.

من و شوهرم.

من و دوستام.

الانم من و پسرم.

یه چیزی سفارش دادم اسمش کرشمه بود... ولی مزش شبیه حشمت سبیل بود  :)

‌تو رسپیش مثلا نوشته بود تخم شربتی و خاک شیر و نسترن و بهار نارنج و عرق بیدمشک... 

ولی فقط تخم شربتی و خاکشیر بود و یه عالم یخ خرد شده روی لیوان... 

خلاصه ده تومن حروم شد و آرزو کردم کاش شیک محبوب همیشگیمو سفارش داده بودم...

جوجه هم راه میرفت تو سالن.

یه نی داده بودم دستش.یا با اون مشغول بود یا میرفت صندلی ها رو میکشید رو زمین...

بعد بردمش پارکی که با همسر آشنا شدم.

حسابی رو چمنا بازی کرد.منم رو نیمکت تماشاش کردم.بعد بردمش تاب سوار شد.

داشت کیف میکرد که بارون گرفت...

برگشتیم خونه...

تو سفر که بودیم هر شب بین ساعت ده الی یازده میخوابید تا خود صبح...

از وقتی برگشتیم خوابش بد شده.

اون شبم پوستمو کند.

اما خدا رو شکر نصفه شب بیدارم نکرد دیگه.سخت خوابید فقط.

همسر یه وام گرفته و چند روزه گفته لپ تاپی که میخوای انتخاب کن.اون شب بهش نشون دادم اونی که میخوامو.اوکی داد...

فقط میگه نکنه از دیجی کالا بخریم کلاه بره سرمون... هنوز سفارش ندادمش...

مجبوری سر یه وامی باهاش حرف زدم.یه ذره زورکی و با اکراه چهارتا جواب داد...

اما دیروز از شرکت بهم زنگ زد.شنگول طور و خوش اخلاق سلام علیک کرد...

در مورد مهاجرت حرف زد کمی...

بعد جوجه رو بردم تو حیاط مجتمع و وقتی برگشتیم یه ذره خوابید و منم سریال گلشیفته رو با هدفون دیدم و یه متن نوشتم برای ساعت هشت که نوبت مشاوره ی تلفنی داشتم.

خوب نیم ساعت زمان کمی بود اما از هیچی بهتر بود... البته برام چیز جدیدی نداشت تقریبا.چیزایی کا قبلا شنیده و خونده بودم ایشون هم با زبان خودش و با مثالای خوبش بهم گفت.

قشنگ بگم نتیجش این میشه که رید بهم :/

‌اولا که گفت باید همه چیز از درون خودم شروع بشه و من از ذهنم استفاده کافی نمیکنم وگرنه راه همون تو هست.... گفت یا توانایی هاتو نمیشناسی یا بهشون توجه نمیکنی.از تکنیکای بچه داری استفاده نمیکنی.این که وقتی برای خودت پیدا کنی در کنار بچه داری کردن به خودی خود مسئولیت بزرگیه که ازش غافلی.

گفت حتی اگه چند شب با رسیدن همسرت بچه رو بغلش داده باشی و گفته باشی امروز پدر منو دراورده و فلان و بهمان کرده برای فرار کردن همسرت از بچه داری کافیه.گفت پدرها عاطفه ی مادر رو ندارن.اون هر شب که میاد اگه ده دقیقه بچه رو بالا پایین کنه و ببوسه اون روح پدرانه اش ارضا میشه و دردسرای دیگه اش براش خوشایند نیست.گفت توقع تو در مورد اینکه یه روز در هفته بچه رو نگه داره به جاست اما اگه راهتو درست رفته بودی نیازی نبود هی خواهش یا دعوا کنی.خودش با کمال میل دو روز اصلا نگهش میداشت.گفت درمورد خانواده همسرت و مشکلاتشون اگه تو بلد بودی همدلی موثر کنی همسرت از این حال آشفته میتونست دربیاد...

من سرکوفت نمیزنم اما همیشه سکوت کردم.همش فکر میکردم دارم اینجوری بهش احترام میذارم.اونم یکی دو بار که حرفی میزد دیگه کلا حرف نمیزد بعدش....

گفت دوران چسبندگی بچتو باید کم کم به پایان برسونی.یه سال برای بی وقفه بغل شدن خوب بوده اما بعد این تمرینش بده پایین بمونه و صبر و مداومت پیشه کن.کم کم به فکر پایان دادن شیر خوارگیش باش...

گفت تو حقته این فشار از روت برداشته بشه.تفریح کنی.استخر بری.شاد باشی اما فراهم کردن زمینه اینا همه دست خودته.برای گرفتن نیازات خودت تلاش کن و فکر کن شوهرت مرده :/

‌گفت فکر کن همه ی آدمای دنیا مردن... باید برای بقای خودت که توش شادی و خوشبختی باشه دست به تفکر و ابتکار بزنی.

در مورد احیای روابط با همسر هم یه پیشنهاداتی داد.گفت یه بار دو بار سه بار از کنار یه زنی که شادی و عشق ازش میجوشه و همش حس خوب به آدم میده میشه گذشت.بار چهارم دیگه نمیشه...

گفت گذشته های خوب رو زنده کن.

اما خلاصه کلامش این بود که اول خودت خودتو راه بنداز و خوب بشناس و دوست داشته باش تا بعد اگه دوست داشتی باز تماس بگیر با هم بیشتر درمورد درست ارتباط برقرار کردن با شوهر و خاندانش رو بررسی کنیم...

همینا دیگه...

فکرم مشغول خودمه خیلی.نمیدونم چرا یه چیزایی رو میدونم اما عمل نمیکنم بهشون.بیخودی میدونمشون...

من هنوز هیچی برای امتحانات دانشگاهم نخوندم... پنج روز آینده دو سه تا میان ترم دارم.اصلا حوصله خوندن هم ندارم.سعی میکنم یادم بیارم با چه انگیزه ای پست اهداف امسالو نوشتم اما باز ته دلم میره سمت بی حوصلگی و درس نخوندن...

یه دوره ی بیست و یک روزه ی دوست داشتنِ خود شروع کردم اما سه روزه همینجور پشت سر هم دارم تمرینای روز اولو گوش میدم و عمل نمیکنم.

دیشب همسر که اومد با روی خوش اومد.منم دیگه نه سرسنگین بودم نه عاقلانه بود که باشم.دم در روی ماهمو بوسید.پسرمونو بغل گرفت و دوتایی هی از دو طرف صورتش ماچش میکردیم و اون ذوق میکرد.

من چای ریختم و همسر آشغالا رو با جوجه بردن بیرون.

وقتی برگشت همش حرف میزدیم.میوه خوردیم.به دیوونه بازی های جوجه خندیدیم.دیشب موفق شد کلا از میز تلویزیون بالا بره و قلب ما رو بریزه :/

دیشب گوشی تو حاشیه بود.عود روشن کردیم.درمورد رفتنمون واممون و عوض کردن فامیلی عجیب شوهرم حرف زدیم.

از زندگی همینو میخوام. همین سبک خانواده بودنو. ارتباط رو.گپ زدن رو.همینکه وقتی داره نگاه بچمون میکنه و میدونم تو قلبش پر از ذوق و شگفتیه دستشو دراز میکنه که دستمو بذارم تو دستش.بی صدا فشارش بده و من حس کنم بهم میگه از داشتن این خانواده ی کوچولومون خوشبخت و راضیه.که یک شب باشه هم نگه برو بخواب.بگه بریم بخوابیم؟

خدا رو شکر میکنم بینمون مشکل حادی نیست.با یه کم تلاش و درک میتونیم بهترین همدیگه باشیم و جوجه رو زیر سایه عشق بزرگ کنیم.

از خدا میخوام بهم کمک کنه.حس کم آوردن حس مزخرفیه.خدا کنه روزای تاریکم دیر به دیر باشن و زندگیم تو نور بچرخه.

ازتون بخاطر کامنتا و تلاشتون برای کمک بهم سپاسگزارم واقعا.

باز تمرین میکنم. شناختن خودم رو و بهتر شدنم رو.هنوز برام امید و عشق مونده.