سلام دوستانم.

من از سفر برگشتم :)
‌امیدوارم حال همتون خوب باشه.من که دارم روزای آخر آخرین سرماخوردگی تو سال جدیدی که برا من تا اینجا پر از ویروس و ضعف و بیماری بود رو میگذرونم.
ما شنبه صبح قرار بود راه بیفتیم.اما از اونجا که اگه همسر خسته ی از شرکت برگشته ی من به برنامه ریزیش وفا میکرد آسمون خدا زمین میومد،‌عصرش راه افتادیم.
چهار ساعت تو راه بودیم.جوجه هم گوش شیطون کر دیگه مثل قبل بهونه نمیگیره.یا خواب بود تو بغلم یا بازی میکرد.میکوبه به شیشه میگه تق تق ^_^ کتاب شعراشم برده بودم و کلی تونستم با اونا سرگرمش کنم.
خلاصه که رسیدیم دیگه...
کلی بخوام تعریف کنم خیلی بد نگذشت.خوب مریضیو یه سری داستان دیگه نذاشت بهمم خوش بگذره خیلی... اما خوب هم همسر اینبار تنهام نذاشت و پشتیبانی و عشقشو نشونم داد هم خودم صبورانه و مودبانه جایی که لازم بود حرف زدم و تو خودم نگه نداشتم.
قربونشون برم طبق روال همیشگی که میذارن دم برگشتن شوهرمو منصرف میکنن باز همین کارو کردن.مامانش یه کلوم گفت آره گذاشتم برید :/ ‌ما میخوایم برا نومون تولد بگیریم.ما براش رخت خواب سفارش دادیم اونو باید بهش بدیم.ما میخوایم کیک بخریم ما هدیه تولد باید بدیم.... و اینجوری شد که ما گفتیم باشه بجای دوشنبه سه شنبه برمیگردیم.
خواهر همسر برای نهار سه شنبه دعوتمون کرد.قرار این بود عصر سه شنبه برگردیم.چون من دو تا از دندونام اونجا شکستن و درد دندون پدرمو دراورده.گفتم چهارشنبه باید خودمو به دندون پزشک برسونم.
سه شنبه  ظهر میزبانها خیلی قشنگ تا یک ظهر خوابیدن و طبیعتا مهمونی نهار کنسل شد.مادر همسر میگفت عیب نداره شام میرید اونجا همسر هم میگفت نه دیگه عصر میخوام برگردم.منم چیزی نمیگفتم تا اینکه گفتن نمیشه که.اگه نرید دخترم ناراحت میشه.منم گفتم نمیشه که آدم برای خودش مهمون دعوت کنه بگیره بخوابه نه خبری بده نه چیزی.شما فکر نمیکنید ما ممکنه ناراحت بشیم؟ ‌دیگه تا عصر هی درگیر تلفنا و قهر و گریه های خواهرشوهرم بودیم و مادر شوهرمم از اون ور میگفت شب میخوایم کیک تولد جوجه رو بگیریم...
خلاصه ی مهمونی اینه که رفتیم.نه خبری از کیک شد نه تولد.برنج رو مادرشوهرم پخت.جوجه کبابا رو شوهرم درست کرد .ظرفا رو من شستم.آخرم وسط ظرف شستن من جوجه رفته بود نوک پله های بی حفاظشون وایساده بود و به ثانیه ای نجات پیدا کرد وگرنه کل سفر باید زهر مارمون میشد....
روز اول سفر  همسر پرسید بهشون بگم میخوایم از ایران بریم؟ ‌گفتم نگو.منم هنوز به مادرم نگفتم.بذار ببینیم ویزامون چطور میشه.اینهمه مدت اینا رو نگران نکنیم.
البته ته قلبم بیشتر به این فکر میکردم که ممکنه تصمیم همسرو عوض کنن یا با بی تابی سفر رو کوفتش کنن...
اما مادرشوهر زبلم از بین حرفامون نمیدونم چی رو از رو هوا زده بود.یهو پرسید کجا میخواید برید و اگه خبریه ما رو غافلگیر نکنید.منم به همسر گفتم عافلگیرشون نکن... این شد که چهارشنبه همسر به مادر و پدرش گفت ما تا پایان امسال میریم فلان کشور...
دیگه از همون لحظه مادرشوهرم اول زد زیر گریه بعد پدرشوهرم....  بدجنس نیستم.اون لحظه دیگه داشتن تو دلم چنگ میزدن.میدونم چقدر سخته شنیدن چنین چیزی.... و دلم سوخت واقعا.اما در کمال تعجبم بعد گریه کردن و خالی شدن مادر شوهرم گفت برید به سلامت.خیر باشه براتون... و کلی با این لیدی گریش دل منو برد ^_^ ‌
قبل اومدنمون هم مجددا مراسم گریه داشتیم حسابی...
نسیم یه پستی تو اینستاگرامش نوشته بود که اگه ما بتونیم به سرگذشت و دوران کودکی و اتفاقاتی که بر سر آدمهای اطرافمون تا امروز اومده فکر کنیم راحت تر میتونیم ببخشیمشون...
من تو این سفر چنین کاری کردم.حالم خیلی بهتره و دیگه فکر جریاناتی که بعد زایمانم اتفاق افتاده اونقدر عمیق ناراحتم نمیکنه.
مادرشوهرم همش نه سالش بوده که عروس شده. پدر شوهرم در طول زندگی یه مرد بی محبت و خشن و عربده کش بوده.سادگی زیادشون باعث شد یه میراث بزرگ و ثروت عالی رو از دست بدن.همیشه تلاش کردن برای گذران زندگی.شرایط تحصیل برای بچه ها مهیا نکردن و همه بچه ها تا دیپلم گرفتن روونه ی شهرای غریب شدن برای کار.اما هیچی برای خودشون نبود چون برای پدر مادرشون کار میکردن.مشکلات پشت سر هم که خودشون برای بچه هاشون درست کردن،‌اعتیاد و ازدواج های نا موفق....
خوب اینا پدر هر خانواده ای رو درمیاره.خصوصا وقتی انقدر خرافاتی باشن که همشو پای قسمت بنویسن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن.من تو این هفت سال عروس بودنم یه بار ندیدم پدرشوهرم دستی به سر یه دونه دختر ته تغاریش بکشه.قربون صدقش بشه.احترام بذاره بهش.یا سر هیچ بچه ایش.کلا جز چای اماده است و غذا چی داریم چیزی ازش در مقابل زن و بچه هاش نشنیدم.همشون به لحاظ عاطفی ارتباطشون بسیار سرده هرچند که تو قلبشون حتما همو دوست دارن.انگار ندیدن محبت کردن چجوریه.همیشه تنها مساله روشن خونه قانون احترام بی چون و چرا بوده.که نتیجه اش شده همسر من که تو بدیهای دیگران خودش رو داغون میکنه اما بخاطر اینکه بی احترامی نشه به روی خودش نمیاره که حق خودش ضایع شده.پدرشوهر معتقده الان به این سن که رسیده دیگه پسرا و نوه ها باید دستشو بگیرن...
دقیقا این فکر مسموم شوهر منم بوده و کمیش هنوز باقیه.البته ما خیلی سر این قسمت حرف میزنیم و من همیشه تلاش میکنم بهش بفهمونم تا دنیا دنیاست من و تو پدر و مادر در قبال بچه هامون مسئولیم.ما بچه ها رو برای سعادت خودشون بزرگ میکنیم نه برای آینده ی خودمون.اونا اگه تو بزرگی کاری برامون کنن وظیفشون نیست محبتشونه.قرار نیست زحمتای امروز ما رو تلافی کنن... اما چون خودش چنین مسئولیت هایی رو دوشش بوده براش به سختی قابل درکه...

تو ماشین تو راه برگشت بخاطر اینهمه مصیبت یه جا تو یه خانواده براشون گریه کردم.خصوصا برای شوهرم که هر روز باید تلفنی هم این چیزا رو بشنوه و هر چی دور زندگی کنه باز داره عین اونا زندگی میکنه. و من نمیدونم باید چطور کمکش کنم....
تصمیم گرفتم قبل رفتن تو سفر آخر یه بار خصوصی و محترمانه به مادرشوهرم بگم گاهی هم تو حرفاش از یه چیز خوب به شوهرم بگه.که انقدر ذهنشو با چیزایی که کاری براشون نمیتونه کنه پر نکنه.شاید اگه بدونه چقدر تلفناش باعث ناراحتی و اختلاف و افسردگی میشه تو رفتارش تجدید نظر کنه...
همینا دیگه اینم از سفرمون و نتایجش.... 
برم اولین مسکن امروزو بخورم تا سرم منفجر نشده...
ساعت یه ربع به یک ظهر روز پنجشنبه است و برای امروز یه برنامه خوب چیدم که تو پست بعدی خواهم گفت... روز خوش