این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده.

یه بار با نفیسه بیرون رفتم فقط.باقیش همش خونه بودم. و حالم هی بد و بد و بدتر شده...

دلم میخواد باز قوی بشم اما هر بار تلاش کردم انگار باز کم گذاشتم.

قشنگ میدونم خودم مدتهاست نه شادیم دوام قبل رو داره نه انرژیم مثل سابقه.

وقت کمم و ارتباط سطحی و بی نمک با همسر و خیلی چیزای دیگه با هم قاطی شدن و منو از درون سست کردن.

اینی که هستم رو نمیپسندم. دلم اون شنگول واقعی درونم رو میخواد که منبع عشق بود.اراده میکرد و بعد هر افتادنی می ایستاد.و اینهمه خشمگین و بد کینه نبود.

انگار یه چیزی مثل زخم بهم وصله که میخوام بکنمش... ولی اون زخمه رو پیداش نمیکنم.

سردر گمم و از همه چی ناراضی...

امروز صبحمو با گریه شروع کردم.

باید خودمو از این احوال دربیارم.

ظرفای نهارو که میشستم با خودم فکر کردم چرا نمیشه من لم بدم حالم خوب باشه.همه چی طبق نظرم بچرخه.اما فکر کردم زندگی که برا هیچیش تلاش نکنی ازت چه موجودی میسازه ؟ ‌رسیدن به حالی که براش تلاش میکنی هم لذت خودشو داره و من میخوام به اون لذته برسم.به نظرم خودسازی ته نداره.باید راهی باشه که هر لحطه به خودم و حالم آگاه بشم.نباید خودمو ول کنم.

با نسیم چت میکردم.تشویقم کرد جور دیگه به مسایلم و خودم و شوهرم نگاه کنم.

باهاش حرف نمیزدم.چند روزی بود همه چیزم کور شده بود و پری روز که از خونه زدم بیرون براش یه طومار اس ام اس فرستادم و با خشونت تمام از احوالم گفتم.البته اس ام اسه هم ارومم نکرد.حتی وقتی فرداش جوجه رو دو ساعت برد پارک و من طبق نظر خودم تنها شده بودم یه ذره باز آروم نشدم...

فکر میکنم کاملا پاک و بی توقع عاشق کسی بودن خیلی عجیبه.بیشترمون همینیم.

طرفو دوست داریم در ازاش اونم باید برامون فلان کارو کنه.نسیم تشویقم کرده یه مدت فکر کنم همسر تمام و کمال ایده آلمه و همه کارایی که میخوامو میکنه،‌همه  کارایی که تو این شرایط ایده آل براش انجام خواهم داد رو از همین حالا انجام بدم.فکر بازخورد مثبتش نباشم یه مدت... نمیدونم چجوری میشه.نمیدونم تا چند وقت و چند ماه طول میکشه.نمیدونم .... 

با خودم گفتم بذارم از وقتی اوضاع از این یخی درومد همینکارو کنم.

ولی منکه نمیدونستم قراره چ بشه.خودمو هول دادم تو اتاق کنارش و یه کم پیشش بودم.گفتم چرا بذارم برای فردا.حالا نه اینکه واقعا اونقدر با انرژی. ‌اما خوب باید شروع میکردم...  اوضاع از یخی به یه گرم غمگین ناک تبدیل شد.عصر هم کلی حرف زدیم.بیشتر درباره اون تصمیم مهاجرته.اووه کلی باید حرف بزنیم و سبک سنگین کنیم حالا حالاها...

همینا دیگه...

به شدت دوباره معتاد گوشی شدم.میخوام ترک کنم.هم نمیخوام جوجه مدام گوشی دستم ببینه هم خودم دارم اذیت میشم اینجوری...

شاد باشید لطفا.حتی اگه نیستید براش تلاش کنید. مثل من که حداقل نیتشو کردم یه تلاش خوب بکنم.شاید فردا صبح خیلی با انرژی بیدار شم..ــ


پ ن : ‌ساعت دو بامداده.هنوز نخوابیدم و کلافه ام.دستشوییم در حال ریختنه رسما اما از ساعت ده تا همین الان نتونستم سینه رو از دهن جوجه در بیارم.دقیقا مثل دیشب.که تا صبح انقدر خورد که صبح سحر از جیشی که زده بود به تشک و لباسم از رخت خواب کنده شدم...

خدایا بهت التماس میکنم از دریای صبرت یه قطره به من بده و خواب پسرمو هزار برابر عمیق و سنگین کن لطفا...