حالم مزخرفه و دیگه نمیتونم این اشکای لعنتیمو کنترل کنم...
کاش کلا میشد آدمای دیگه تو خونمون وول بخورن.نفیسه زهره یا خواهرم.وقتی هستن بهترم.یه لحظه هایی واقعا حس شاد بودن میکنم.اما تنها که میشم یا همسر که میاد انگار در و دیوارای خونه هی تنگتر میشن.
حس و حال عذاب قبر دارم !
‌حس و حال تنها بودن.
حس و حال گم شدن.
حس و حال منتظر نجات موندن و بیهوده منتظر بودن...
و تمام حس و حال های گند دنیا با منن...
دنیام تاریک شده و اینکه تو مغزم هی تکرار کنم عزیز جان مادر شادی باش به خاطر بچت هم کمکی بهم نمیکنه.
گلو درد دارم. از اون گلو درهایی که وقتی هی آدم بغضشو فرو میخوره دچارش میشه...
و هنوز سردردای گریه های دیشب باهامه...
نمیدونم دنیام همیشه گوه بوده و من با عینک شنگولی نگاهش میکردم یا هنوز خوبه و شیشه عینک منو گوه گرفته...
خیلی حال رابطه مون بده... خیلی حال احساسم بده...
چرا این دوره ی بد سیاه تموم نمیشه ؟؟

سفره ای از سکوت میچینم
خسته از انتظار و دوری ها
سالهایی که آتشم زده اند
وسط چهارشنبه سوری ها...