سلام سلام سلام.

من با پست جدید اومدم.
خوب بریم سراغ سه شنبه...
شب قبلش دیگه مثل هر شب که جوجه رو خواب میکردم و میرفتم ور دل همسر مینشستم نرفتم و تصمیم گرفتم استراحت کنم.خدا رو شکر خوب خوابیدم و صبحش ساعت نه بیدار شدیم.
قرار مهمونی داشتیم با زهره  نفیسه و دیگه نمیشد بخوابم.پاشدم لباس حدید جینگول انتخاب کردم و اول تیپمو درست کردم.بعدم رفتم سراغ جعبه ی طلا و نقره و استیل و خلاصه هر چی جینگیلی جات دارم...
بعدم یه آرایش و نگاه تو آینه و قربون دست و پای بلوری خودم رفتن و زنگ زدن به زهره.که بگم من آماده ام.
ساعت یازده خونه ی نفیسه بودیم و از همون اول کلا یادم رفت چقدر چند روز بدی گذروندم.خوب خیلی خوش میگذره باهاشون...
نهارمونو زود خوردیم که من به کلاسم برسم.
ساعت یک رفتم دانشگاه و چقدر اونجا خوب بود.درسم نگارش پیشرفته است و خیلی شیرین و جداب.هر جلسه رایتینگ داریم و تحلیل رایتینگ ها.منم که میمیرم برای این کارا و برای جلسه بعدی داوطلب شدم که رایتینگم تحلیل بشه...
بعدم یکی از پسرا کیک پخته بود... کیک هااااا... خامه کشی و تزیین شده و اصلا یه وضعی.یکی از دخترا هم چای مهمونمون کرد و خلاصه حسابی کلاس خوبی شد.
شنگول و منگول برگشتم خونه ی نفیسه و تو راه هم یه دسته گل برای خونه خودم خریدم.البته بسی پشیمون شدم چون بدجوری کردن تو پاچم و کلی گرون دادن.تازه گلای قبلی هنوز زنده و قشنگ بودن و بیخودی جو گیر شدم...
عصرش هم به نشستن کنار زهره و مردن برای اون تکون تکونای بچه ی تو دلش و دیدن عکسهای جوونی من و همسرم و دیوونه بازی و خاطره تعریف کردن و چیز میز خوردن گدشت.... جوجه هم که رو ابرا بود... 
ساعت هفت شب بود که برگشتیم و همسر رفته بود عینکشو تحویل بگیره...
وقتی برگشت یه کم با جوجه بازی کرد و بعدم اومد پیش من.بوسه زد رو پیشونیم و گفت نمیدونی چقدر ازت ممنونم که جوجه رو به دنیا آوردی... 
و برامون ماکارونی پخت و خلاصه مهربان شده بعد این یکی دو روز بی تفاوتی من.... 
منم خیلی بهترم.نه چون همسر به دلم رفتار میکنه.نه.بخاطر اینکه باز فهمیدم بی خیالی و کنار گذاشتن دنبال عشق دویدن چقدر خوبه.عشق اونه که خودش بیاد.پیدات کنه.شادت کنه....  
در عوض امروز تا شب افتضاح گذشت.خیلی دیر از رخت خواب جدا شدیم.جوجه همچنان هیچی نمیخوره.صبح در حد یک پنجم یه موز رو خورد.ظهر همسر زنگ زد گفت بعد شرکت میرن با دوستاش بیرون.
بیرون میریم اصولا یعنی میریم قلیون بکشیم و از قضا این روزها مرتب میرن... حساسم یه کم به این جریان.همش توهم اینو دارم اخر معتاد میشه.یا نکنه هست من نمیفهمم :/
‌دیشب که اومده بود آشپزخونه میگفت چند روز آینده کمک هم کنیم خونه تکونی کنیم تا جایی که میشه.
اما فقط گفت!!!‌
امروز گفت یه ساعت میخوابم بیدار میشم.قرار بود بریم خریدای عیدشو بکنه.ساعت هفت و نیم شب تازه زدیم بیرون.یعنی از ساعت پنج انقدر بیدارش کردم و دوباره خوابید که آخرین بار گفتم یه بار دیگه چشمتو ببندی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...
بعد چپ چپ و غضب آلود نگاهم کرد منم فورا زدم به شوخی که مثلا این حرفمم شوخی بود خخخخ
والا شوهر من لحظه بیدار کردنش باید ازش ترسید.اگه اون لحظه عصبی شه تر و خشکو با هم میسوزونه...
خلاصه رفتیم بیرون دیگه.
یعنی اینهمه قرار بود خرید کنه و فلان؛‌انقدر در برابر انتخاب کردن مقاومت کرد که من یه کیف و کفش چرم برداشتم :/‌ البته نه برای عیدم.چون زرشکی ان و به تیپم نمیان....
بعد اون رفتیم یه گلدون گل خرفه خریدیم.بعدش ساعت ده و نیم شده بود که جوجه هم کیفش کوک بود و همسر گفت بریم رستوران؟‌ منم گفتم بریم.
گفت چقدر پوست کلفت تر از منی پولامون تموم شد!‌ دیگه خلاصه شاممونم خوردیم.من نگاه مردم رو میبینم که چطور به چشم دو عدد سرخوش خجسته با بچه کوچک میرن کافه یا رستوران.اخه اینجوریه که نمیتونیم همزمان بخوریم.باید نوبتی جوجه رو نگه داریم.
لبته امشب جوجه اولین غذای رستورانیشو خورد و خیلی بهتر از قبلا بود.سیب زمینی تنوری خورد.کاملا سالم و بدون چاشنی...
خلاصه که خوش گذشت خیلی.
فردا هم باز باید بریم بیرون.دیگه واقعا همسر خریدشو انجام بده.منم یه مغازه مد نظرمه که کیف مشکی عیدمو ازش بگیرم.اگه نداشت از همون فروشگاه امشبی یه کیف مشکی چرم برمیدارم.البته خیلی کیفاش ساده بودن.
راستی بچه ها میشه دو سه نفر از وبلاگ دارهای خانم بیان کمکم رمز و کاربری وبلاگو بدم با هم کل پستای اینجا رو رمز دار کنیم؟؟‌ هر کی میتونست کمکم کنه لطفا اعلام امادگی کنه.پیشاپیش ممنونم.
آخر هفته ی خوبی داشته باشید...