سلام سلام...

وای تو سرم سگ میزنه گربه میرقصه... انقدر که نامرتبه.انقدر که یه عالمه فکر توش وول میخوره...

تجربه بهم ثابت کرده از همین وقت سال که هرسال میگم بلاگر در کمال آرامش کاراتو بکن و کو تا عید و فرصت هست هنوز،چشم که هم میذارم یهو میبینم شب عیده و من باید بدو بدو برم سبزه بخرم و دم تحویل سال هنوز سفره ام تکمیل نیست و هفته ی آخره و هنوز خریدای لباسیم مونده و هزار تا کار دیگه...

بخاطر همین امسال دارم زودتر به عید فکر میکنم..

یه غمم سفره هفت سینه.اصلا نمیدونم تو چه ظرفی بچینم.

یه غمم موهامه.. میخوام تو اسفند رنگ کنمشون.هنوز صد در صد نگرفتم تصمیممو اما دلم میخواد شرابی کنم.از اون شرابی دلبرا...

یه غمم خونه تکونیه.امسال یه مقدار کار هست.آشپزخونه تمیزی اساسی میخواد و بالکن.میخوام والان های پرده رو که آبی هستن دوباره نصب کنم که خونه تغییر کنه...

دلم میخواد یه شلف دیواری برای گلدونها سفارش بدم که اینو هنوز فقط دارم بهش فکر میکنم... 

جووونم عید با جوجه :)

آخ دلم برای همسر یه ذره شده و پیام عشقی مشقی که میده دلم واقعا هوایی میشه...

جوجمون دست میزنه،بشکن میزنه مثلا،دنبالم میاد و مَ مَ میگه.ننیدونم منظورش مامانه؟؟ ^_^ ووویی

لثه ی بالاش سفید شده.بنظرم دندونها در شرف درومدن باشن.

خاله ی فرنگیش باز براش لباس خریده و منتظرم دوستش که داره میاد برامون بیاره...

خاله بزرگه اش اینجا بهش یه تاب هدیه داده که برگردم باید تو خونه نصبش کنم...

به مناسبت دندونشم مامانم اینا یه کم پول بهش دادن...  همچنان پولاشو تو حساب خودم میریزم و جدا نکردم.هنوزم تصمیم نگرفتم چکار کنم... اما میخوام از بانک درش بیارم.اوضاع مملکت وحشتناکه.هیچ بعید نیست یهو بانک ملی هم اعلام ورشکستگی کنه:/ حال و حوصله ندارم فردا پلاکارد به دست جلو بانک اعتراض کنم :)

به زودی همسر برام لپ تاپ میخره و خیلی خوشحالم ^_^ اگه پوند هم انقدر قیمتش بالا نمیرفت گوشی هم عید میرسید دستم اما اینجوری افتضاح شده.اچ تی سی هم خراب شده.دیگه بهش امیدی ندارم.حتی نمیتونم بفروشمش.راحت بگم فقط مشکل باطری داشت وقتی دادم تعمیر اما نمایندگی محترم بعد از دو ماه رید تو گوشی و تحویلم دادش.الان هم مشکل باطری داره هم مشکلات جدید.تازه چهارصد تومنم پول تعمیرش شد.نمایندگیش گفت مشکل باطری به خاطر نوسانات برق بوده گارانتی بهش تعلق نمیگیره :/

باورتون نمیشه اما استارت نوشتن اولین پست نود و هفت رو چند وقته تو ذهنم زدم.مدام بهش فکر میکنم و مطمئنم سال جالبی قراره بسازم برای خودم ^_^

امروز هم رفته بودم کلاس رانندگی... نگم براتون که چقدر افتضاح بودم :/

عصر هم با آبجی ها رفتیم استخر.آخ چقدر خوب بود... ماساژ گرفتم و شنا کردم و حسرت خوردم که کنار خانوادم نیستم که مامان ماهی یه بار بچمو نگه داره من یه کم نفس بکشم... 

یه حالی ام... یه انرژی خوبی دارم.. هنینجوری بی دلیل :/ دلم میخواد عید شه ^_^

اگه خدا بخواد فردا شب آخرین شب خونه بابا خوابیدنه... پنجشنبه میریم انزلی.شب اونجا میمونیم و جمعه هم که پیش به سوی آشیونه^_^

لالا مینمایم دیگه...