خوب سلام من دوباره اومدم...

حالم بد نیست،خوب خوبم نیستم.منظورم اون شادی همیشگیمه که نیست.دپرس هم نیستمااا اما پَسِ ذهنم نگرانی و ترس از آینده و تاسفه. بخاطر اینهمه اتفاقات بد بد از گم شدن تا قتل و تجاوز که پشت سر هم داره میفته این روزها...

تلاش میکنم خودمو غرق غم نکنم و یادم نره من قبل از دلسوزی و ناراحتی برای هرررکس و هر اتفاقی اول باید دغدغه ی بچه ی خودمو داشته باشم که مطمئنم مامان غمبرک زده ی بی حال نمیخواد....


خوب از شب افتتاحیه نوشته بودم آخرین بار... دیگه از اون شب من کمتر و کمتر از همیشه همسر رو میبینم.

مثلا این هفته صبحکاره،پنج صبح بیدار میشه میره شرکت،دو و نیم برمیگرده،معمولا یه استراحت یکی دو ساعته میکنه بعد خوابالو خوابالو پامیشه میره اونجا و تا یک دو شب برنمیگرده.طفلی من خیلی داغونه از نظر خواب...

اما همش میگه بلاگر بخاطر رفاه شما باید کار کنم،تو رو خدا از تنها موندنت ناراحت نشو کم کم بهتر میشه شرایط...

خوب منم میگم باشه.

چی کار کنم نمیتونم که خدا و خرما رو با هم بخوام.باید منطقی باشم.

خواهرمم،خوب دیروز زنگ زد.احوالپرسی کردیم.میگفت دخترم خیلی بهونتو میگیره.منم گفتم امروز که پسرتو کلاس گذاشتی بیاید پیش من با دخملی.ولی نهایتا قرار این شد دو تایی بریم پسرشو بذاریم کلاس بعدش بریم آرایشگاه.خوب من واقعا بال دراوردم.این روزها آرایشگاه رفتن دغدغه ام شده بود که جوجه رو چکار کنم.خلاصه رفتیم آرایشگاه و برگشتنی باز پسرشو برداشتیم و به سمت خونه.

خوب از اون اول که همو دیدیم دختر و پسر خواهرم یکسره میپرسیدن مامان شب خاله میاد خونه ی ما؟ مامان خاله رو میبریم خونه ی خودمون؟ که دیگه من گفتم نه بچه ها.حالا بماند چقدر نق زدن که تو رو خدا بیا.اما من واقعا دلم نمیخواست الان برم.حالا با اینهمه موافق نبودن من یهو آبجیم پیچید سمت کوچه ی خودشون و هر چی من گفتم عزیز من میخوام برم خونه،وسیله برا پسرم نیاوردم گفت حالا بریم یه کم بمون...

دیگه رفتیم و خدا رو شکر جوجه آروم بود... با خواهرزاده ها بازی کردم.دیگه هشت و نیم بود که شوهر آبجی اومد.

علاوه بر اینکه تا منو دید قیافش مثل برج زهرمار شد،جواب سلامم رو هم زیر لبی و زورکی داد.... و مستقیم رفت حمام...

دیگه من دیدم نه... واقعا توان تحمل این بی احترامی رو ندارم،پاشدم برم که باز آبجیم نذاشت.. خیلی اصرار کرد گفت همین الان میخوام شام بیارم... خوب اون طرز اصرار و محبتش معلوم بود میخواد جبرانی رفتار شوهرش باشه که فضا بد نشه...

موندم به احترام آبجیم و برای دلش...

واقعا دلم سوخت براش خوب...

سر شام هم که شوهرش یه سکوت و اخمی کرده بود من جرات نکردم خم شم از جلوش نون بردارم... 

مطمئنم خیلی کمتر کسی تحمل میکرد اون وضعو... 

پسرم شروع کرده بود گریه،حتی اصلا نگاهشم نکرد و من با خودم گفتم خدا رو شکر انقدر کوچک هست که این بی توجهی رو نفهمه... 

با بغض زیاد ساعت نه بود که دیگه آبحیم هر چی گفت بشین باز مانتومو تنم کردم و گفتم مرسی،جوجه خواب داره...  خوب اون وقت شب همیشه شوهر آبجیم منو میرسوند اگه همسر نبود اما اصلا بلند نشد دیگه.آبجیمم هرچی بهش گفتم هنوز اونقدر تاریک نیست خودم میرم قبول نکرد و سوییچ رو برداشت و زد بیرون.شوهرش جواب خدافظیمم نداد..

تو ماشین ساکت بودیم.دم خونه بهم گفت مدیونی اگه خودتو قاطی مسایل باجناقا کنی...  گفتم شوهرت چشه واقعا آخه چیزی پیش نیومده... گفت ولش کن اصلا مهم نیست فقط تو ارتباطتو با من حفظ کن.گفتم باشه و وارد خونه شدم...

آخ انقدر دلم سنگین بوود که خدا میدونه.دوست داشتم یکی بود بهش میگفتم همه اینا رو... 

چقدر بده آدم نتونه حسادتش رو پنهان کنه.چقدر بده آدم خوبیهاشو با این حرکات از بین ببره و خودشو از چشم بندازه.ما یه چیزی تو خانوادمون داریم که خوب همه یه چشمه از این اخلاق شوهر آبحی رو دیدن و میشناسن.اما همیشه میگن بخاطر آبجیمون باز ناز طرفو میکشیم،باز سمتش میریم... اما من این بار با خودم گفتم خواهرم تکلیفش مشخصه،همیشه خواهرمه،اما من دیگه به شوهرش چنین باجی نمیدم... خوب وقتی داره نشون میده چقدر از بودن ما تو خونش ناراضیه دیگه تکلیفش مشخصه دیگه... این بار کوتاه نمیام.

فقط یه تصمیمی گرفتم.اونم اینکه این دندون چشم انتظار حتی محبت خواهرم بودن رو بکنم بندازم دور.کنار خونسردی خودش مساله بزرگ فضای مردسالار خونشونه که من بعنوان زن درک میکنم چه بلایی سر زنانگی خواهرم آورده،بنابراین دیگه توقع ندارم آبجیم بخاطر یه ساعت خونه ی من اومدن و به داد این روزای شلوغ پلوغم رسیدن،یا حتی ماهی یه بار زنگ زدن بهم،مساله ای تو زندگیش پیش بیاد...

هرچند که هیچوقت درک نمیکنم چجوری بعضی زنا _شاید اغلبشون،خصوصا هم نسل های خواهرم_ چجوری مادام العمر به سبک ارباب رعیتی زندگی میکنن و ترجیح میدن به همیشه مورد تعدی و ظلم قرار گرفتن عادت کنن اما برای حقوق مسلمشون نجنگن؟

هرچقدر هم که شرایط زندگی های مختلف متفاوت باشه اما اساس تمام زندگی ها مشترکه.اساس همه زناشوییه.تو همه ی زناشویی ها اصول مشترکه.اینکه زن حق انتخاب داشته باشه و شعورش محترم شمرده بشه یه اصله... اما متاسفانه چون خودمونو دوست نداریم،چون عشق رو اشتباهی شناختیم،چون تو فرهنگمون کم درجه دوم اهمیت بودن زن رو ندیدیم.... میایم تحمل میکنیم یکی سوارمون بشه و ما رو تا افسردگی و جنون ببره حتی.احساس خوشبختی هم نکنیم باز با همون فرمون بله قربان گو جلو میریم... چون اصل رو ول کردیم...

امان از این عمر رو اینجوری گذروندن ها:(

ساعت یازده شب شده.من دیگه میخوابم... 

از خودتون مواظبت کنید.از بچه هاتون غافل نشید این روزا... لطفا در معرض خطر قرارشون ندید...

فعلا...