با دقت یه نگاه به کل اتاق انداختم.

مرکز جلب توجه تخت زایمان بود که مثلِ همون تخت های معاینه تو مطب های زنان بود فقط عظیم الجثه تر و یه میز چرخ  دار هم جلوش بود که وسایل پزشکی باید روش مستقر میشدن.

دیگه دستگاه چک کردن صدای قلب جنین بود که باز من اینو تو مطب دکتر بارها دیده بودم.

یه جای نشستن مثل نیمکت با روکش چرم گوشه ی اتاق بود که من وسایلمو گذاشتم روش.

و دیگه دستشویی وحمام که نزدیک ورودی اتاق بودن.

اتاقمو خیلی پسندیدم.همه چیزش تمیز بود.

اومدن بهم یه ب=لباس بی قواره ی آبی دادن (همون که عکسش تو اینستام موجوده) و گفتن آماده بشم که با کمک آبجیم سریع پوشیدمش و پریدم روی تخت برای معاینه.

ماما همراهم اومد و بعد از وصل کردن آنژیوکت و خون گرفتن ازم یه معلینه هم انجام داد و گفت حالا حالاها اینجایی :/

اسمش خانم میـــــــــــــم بود و راستش من دقیقا روز قبل از زایمانم که نوبت دکتر داشتم فهمیدم که ایشون بین همکاراش به خشونت معروفه :| مثلا در مورد معاینه خشن بود و یه بارم که داشت به شوهرم ماساژ یاد میداد من یه لحظه احساس سوختن کردم و بعد زایمان فهمیدم یه جوری اون نقطه رو با انگشت شصت فشار داد و کشید که چند لایه پوستم بلند شد و تا چند روز زخم بود :(

خلاصه بعد از معاینه اومدم پایین تخت و گفت ورزشا رو شروع کن و منم واقعا شروع کردم.

راستش من فکر میکردم مامای همراهم باید کل اون زمان رو با من باشه در حالیکه فهمیدم خوب کار اینا کنترل درده و از وقتی مادر وارد فاز فعال میشه دیگه رسما وارد عمل میشن...

این شد که منو گذاشت و رفت.

حوالی ساعت 9 دردام شروع شدن... 

جالبی دردام این بود که خیلی کم تو فاز نهفته بودم و خیلی زود به فاز فعال رسیدم .اینجوری انگار اصلا بدنم هنوز به درد عادت نکرده بود و دردهای با فاصله زیاد و کوتاه مدت رو تجربه نکرده بودم که خیلی زود رفتم سر اصل مطلب که همانا فاصله ی زمانی کم و مدت زمان طولانیِ هر انفباض بود...

یه جوری که تا اعلام کردم خوب من دردای خفیفم شروع شدن کمتر از نیم ساعت یهو دیدم وااای چرا اصلا خفیف نیستن اینا؟

اونجا بود که اولین فریادو زدم و گفتم بگید شوهرررم بیااااااد :دی

یه چیزی که شده جوک تو خونه ی ما اینه که من اولین باری که خانم میـــــــــم رو دیدم ایشون داشتن منو راضی میکردن برم این بیمارستان زایمان کنم و یکی از حرفاشون این بود که این بیمرستان گاز تنفسی و آمپول مسکن داره برای تسکین درد که در صورت تمایل بیمار براش استفاده میکنن.من همونجا گفتم لطفا اصلا به من تعارف نزنید اون موقع و الان هم حرفشو نزنید چون من میخوام زایمانم واقعا طبیعی باشه... اما خوب کم کم کار به جایی رسید که به خانم میم التماس کنان میگفتم من گاز میخوووووام ^___^ کووو؟ کجاااس؟؟ بگو بیارن :) اصلا یه وضعی ^_^

گاز تنفسی رو آوردن و گذاشتن گوشه ی اتاق... خانم میم با یه خانمی به اسم خانم جیم اومد و گفت ایشون خانم جیمه :|

من برام کار پیش اومده نمیتونم مامای همراهت باشم و رفت !!!!

یعنی نمیدونید چه حس گندی داشتم...

خانم جیم که خواست معاینه ام کنه دقیقا همزمان با انقباض بود و منم داااااااد و بیداااااد و آه و فغان :|

دیگه ایشون گفتن عزیزم شما تا نخوای من بهت دست نمیزنم.اما بدون میخوام کمکت کنم و نمیذارم اذیت شی...

راستش انقدر با ادب و مهربون بود که من فورا عذر خواهی کردم و گفتم آماده ام...

هی هم سراغ همسر رو میگرفتم که آوردنش بالاخره و عزیزم به محض دیدنم چشماش اشکی شد و بغلم کرد...

دردام اونقدری زیاد شده بود که دیگه نمیتونستم ورزش کنم.فقط دوست داشتم خودمو پرت کنم زمین... دوست داشتم از ناحیه شکم خودمو رو به پایین تا کنم،اما مگه خانم جیم میذاشت؟ فورا میومد پشت سرم و دستشو قلاب میکرد دورم و به زور منو صاف نگه میداشت و دلمم فشار میداد که جوجه بیاد پایین تر...

مهربون بانو،عزیز بانو،صبور بانو.... یعنی هر چی ازش بگم کم گفتم.اونقدر حجم وسیعی از عشق و صادقانه کمک کردن به من میداد که یه جاهایی وسط ورزش دو نفره که من با کمک همسر انجام میدادم ،وقتی میومد کنار همسر و آغوش باز میکرد برام من با سر میرفتم تو بغلش... 

انقدر میخندید،به همسر میگفت دیدی منو بیشتر از تو دوست داره؟؟

درد زایمان چیز عجیبی بود بچه ها.هیچ جمله ای،تشبیهی،استعاره ای توصیفش نمیکنه.

گاهی وسطاش داد میزدم... من میدونم،من میمیررررم :/

کارم به جایی رسید که به خانم جیم التماس میکردم برای گاز تنفسی که ایشون میگفت نه،خودت میتونی...

از همسرمم بگم که یعنی فداش بشم،همه ی وجودشو وسط گذاشت...

اون حجم استرس و ناراحتی رو بخاطر من تحمل کرد... میدونید دیدن درد عزیز چقدر سخته؟ 

همین که مدام بهم میگفت تو میتونی،قوی باش... همین که تو فاصله بین دردهام سرمو بغل میکرد و اونقدر میبوسید،همین که صبور بود با بد قلقی های من،واقعا برای من یه دنیا ارزش داره.

وقتی خانم جیم گفت ده سانتی و تلاشتو بیشتر کن میخواستم از خوشحالی پرواز کنم.باورم نمیشد برای اون درد پایانی باشه...

وقتی رفتم رو تخت کلا فاصله ی بین دردهام ثانیه ای شده بود و هر کدوم انقباض ها جون منو به سرم میرسوند تا ول میکرد...

پسرم حسابی رو به جلو فشار میداد و من کاملا حس میکردم...

این وسط خانم جیم گاهی یادآوری میکرد جیغ نزنم،

میدونید جیغ نزدن تو اون شرایط خودش کار عجیبیه.اما خدا رو شکر که به من این قوت و هوشیاری رو داد که از درد خودمو به بیحالی نزنم،واقعا تلاش میکردم آگاهیمو حفظ کنم و به زایمانم کمک کنم.دندونامو روی هم میفشردم وبا دستام میله های دوطرف تخت یا دستهای همسر رو فشار میدادم تا داد نزنم ،فقط یه ناله از اعماقم خفه طور از گلوم بیرون میزد...

تو اون اوضاع هم شوهرم هم خواهرم فرتی زدن زیر گریه بخاطر درد کشیدن من و باز من خدا رو شکر میکنم انقدر روحم قدرت داشت که خودمو ول نکنم و نبازم و این گریه ها رو ندید بگیرم...

یهو خانم جیم گفت ای جان سرش معلومه..

من که فکر میکردم دلداری و انگیزه دادنه،اما آبجی و همسر از سری که موهاش معلوم بود خبر میدادن.انقدر ذوق شوهرم باحال بووود..

دیگه ده دقیقه به دوازده بود که خانم جیم گفت قلبش ضعیف شده و زیاد داره میمونه اونجا...

یعنی من تمام جووونمو و با تمام توان زور آخرو زدم که نتیجش کامل بیرون اومدن سر و به دنبالش مثل فشنگ بیرون پریدن پسرم بود...

همونجور داغ داغ گذاشتنش رو شکم برهنه ام و من کشیدمش بالا و نگاهش کردم و بهش خوشامد گفتم...

شوهرم که همش دو دقیقه بود از اتاق بیرون رفته بود و دم در بود گریه کنان اومد داخل و منو بوسید و بچمونو نگاه کرد...

فقط لحظه اول که گذاشتنش رو دلم گریه کرد،بعد فورا ساکت شد و خیلی کنجکاو به جهان جدیدش زل زده بود و ما برای اون چشمای سیاهش مرررردیم.. 

کلا یک ساعت تمام رو دلم بود و من از این تماس پوستی طولانی کلی لذت بردم..

بعد همونجا لباساشو پوشوندن و منم جمع و جور کردم رفتیم بخش....

شب رو بیمارستان موندیم و واقعا بهترین شب زندگیم بود..

کلا جوجه تو حیگرم بود و تا خود صبح بدون یک دقیقه خوابیدن فقط نگاهش کردم و خدا رو شکر کردم و عشق ورزیدم...

به محض خونه برگشتن هم با همسر دوتایی حمامش دادیم.

.

الانم که از اون روز سی و شش روز میگذره.

خیلی خیلی از زایمانم راضی بودم و اگه مشکلی که برای بخیه ام پیش اومد و هفت روز اول اونقدر اذیتم کرد پیش نمیومد این زایمان رویایی میشد واقعا...

یعنی براتون نگم که سزارینی ها با چه حسرنی تو بخش به ما طبیعی ها که راحت دراز میکشیدیم بچه شیر میدادیم یا پا میشدیم پوشک عوض میکردییم یا دستشویی میرفتیم نگله میکردن و چجوری بخاطر یه شیاف اضافه به پرستارا التماس میکردن.  

خلاصه اینم از پستی که کلی منتظرش موندید. با چشمای خوابالو نوشتم و خستگی زیاد.. امیدوارم خوب شده باشه.