سلام دوست جان ها...


احتمالا از اینستا حال نزار من و مصیبتی که سرم نازل شده رو میدونید... 

یعنی گل بودم به سبزه هم آراسته شدم رفتم پی کارم :|


تو پست های قبلی چند بار نوشته بودم پاشنه ی پام درد میکنه و این حرف ها اما خوب همش با خودم میگفتم طبیعیه دیگه.تو بارداری چیا که تجربه نمیشه.کمر درد و بی خوابی و نفس تنگی و گرفتگی عضله و تکرر ادرار و مرض جوع و درد و سوزش معده و هزاران جوایز نقدی دیگر .... حالا پا دردم روش :/ اما نمیدونستم دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست :(


شنبه بعد برگشتن همسر و خواب و استراحتش کتونی به پا کردم و آماده برای پیاده روی تجویز شده برای نزدیکی زایمان و در کنارش انجام کارهای عقب افتاده.

دیگه اول رفتیم تمام لوازم پزشکیا که ببینیم بخور سرد چی تو بازاره و خوب هیچ کدوم اونایی که دوستان تو اینستا داشتن و راضی بودن نبود.

بعد از اونجایی که یه ساله منتظریم یه پولی بیاد تو حسابمون و تصمیم داشتیم یخچال بخریم و انگار قراره به زودی زود واقعا بیاد , همسر گفت بریم باز یخچال ببینیم؟؟؟

 یعنی فکرشو کنید ما بین دو تا مغازه که تو یکیش من یه Beko پسندیدم و تو یکی دیگه اش همسر یه سامسونگ شهید شدیم رسما انقدر که رفتیم اومدیم و با فروشنده ها حرف زدیم...

آخرم من گفتم بِکو رو بگیریم و تمام و کشون کشون بردمش سمت ایستگاهی که میرفت خیابون سیسمونی...

خوب تاکسی که تا اونجا نمیرفت و ما سر یه چهار راهی باید پیاده میشدیم و کلی راه میرفتیم تا اونجا. و رفتیم...

قرار بود تخت پارک از تهران بیاره و آورده بود... یه دونش که هم بی ریخت بود هم شل و ول... 650 بود.

اون یکی محکم و خوب بود ولی اولا که مشکی بود دوما که یه کریر روش داشت... خوب من گفتم چ کاریه که پول اضاقی برا چیزی بدیم که استفاده نمیکنم. و نخریدیم...

دیگه خسته و کوفته از کلی سرپا بودن و راه رفتن باز کلی راه رفتیم که بتونیم یه تاکسی بگیریم...

ولی خوب سرخوش و دلخوش بودیم یاد پاهامون نبودیم :)

دیگه همسر گفت تو مرغی که پختی رو بذار برا فردا الان بیا ببرمت رستوران...

منم گفتم باجــــــــــــــــه ^_^

از تاکسی که پیاده شدیم کلی باز راه رفتیم تا به ایستگاه بعدی برسیم و خلاصه رفتیم و شام خوردیم و ترکیدیم :)

بعد من کشف کردم یه در پنهان داره که به دشوری میخوره و اینهمه مدت از نظر من دور مونده بود....

از اونجا که اومدیم بیرون من گفتم بیا تا خونه پیاده بریم...

آقا خدا رحم کرد شوهرم گفت بلاگر رحم کن بخدا زانوم درد میکنه.... طفلی من چند روزه گاهی مفصل زانوش ورم میکنه میخوابه...

گفتم باشه و اینگونه شد که باز تاکسی گرفتیم و برگشتیم...

همه چی شاد و شنگول بود تا یه ساعت بعدش که من دراز کشیده بودم تو رخت خواب و گفتم وای پام انگار خیلی درد میکنه هاااا... و تو خونه همش میلنگیدم... اما گفتم طبق معموله دیگه فردا خوب میشم...

اما دریغ و درد که اون فرداهه نیومد که نیومد...

یکشنبه صبح که پنج و نیم بود و همسر میخواست بره شرکت بیدار شدم و همینکه پامو زمین گذاشتم فریادم هوا رفت فهمیدم این دیگه دردی نیست که فردا خوب بشه...

سرتونو درد نیارم من تا ظهر که همسر برگرده فقط دو بار رفتم دشوری و هر دوبار زدم زیر گریه انقدر که اوضاعم داغون بود...

به آبجی هامم گفتم چ بلایی سرم اومده و خدایی بود که آبجی دخترش بعد از ظهری بود پسرشو گذاشت خونه و اومد یه سر ب من بزنه.

ظرفای آشپزی دیروزمو شست.رو گازمو دستمال کشید و برام سالاد الویه آورده بود و عصایی که شوهرش وقتی پاش شکسته بود استفاده میکرد.البته به اصرار من آورد ولی اصلا اندازم نیست.برای قد بلند هاست :((

دستش درد نکنه خلاصه نجاتم داد چون من از سالاده برای شامم هم گذاشتم...

همسر که برگشت و دید من انقدر داغونم بیدار موند تا چهار و بعدم رفت نوبت دکتر گرفت...

نه شب رفتیم ارتوپد و رسما هیچی به هیچی... گفت خار پاشنه است و الان بخاطر حاملگیت بهتره ریسک کورتون نکنی.بجاش یه هیدروکورتیزون نوشت و چهارتا دونه مسکن... همین :| گفت هیچ درمانی نیست که قطعی باشه و هر کاری هم برای باقی مرضا میشه پنجاه پنجاهه...


این شد که من برگشتم خونه و به دکتر میم پیام دادم که قرار بود یه درمان بهم بگه که سنتی طوره و گفت و یه کم وسیله لازم بود که من نداشتم...


دوشنبه که دیروز باشه دیگه تصمیم قطعیمو برای بیمارستان و مامای همراه گرفته بودم... خوب مامایی که کلاس میرفتم پیشش گفت سرم خیلی شلوغه و قبول نکرد همراه باشه.بیمارستانی هم که پیشنهاد میداد خوب بود اما تخت هیچ شرایطی همراه حتی خانم نمیذارن بیاد بخش زایمان مگر تو وقت ملاقات و منم که نمیخواستم اونقدر تنها باشم...


خلاصه که لازم بود دیروز برم پیش مامای جدید.غروب پام آروم تر شده بود.به فرفر گفتم بیکاره یا نه که اونم دستش درد نکنه با سر اومد دنبالم...

اول یه جفت کفه ی ژله ای طبی برای این خار پا گرفتم.دیگه از همونجا برای بعد زایمانم هم گن گرفتم...

بعدم رفتیم پیش ماماهه...

میگفتم پام درد میکنه نمیتونم ورزشای سرپایی رو انجام بدم میخندید میگفت خوب میشه :|

هزار تا ورزشی که بلد بودم رو دوباره بهم گفت و یه چیزایی هم گفت از عطاری بخرم که باید بشینم توش هر روز و ماساژها و مناطق طب فشاری رو مجدد گفت که من بلد بودم و گفت از امروز به نظر من هیچ کاری تو خونه نداری به جز همینا که من بهت گفتم :|

جوجه هم برای اولین بار بصورت بسیااااار شدید برای فرفر دلبری کرد... زیر دستش میزد میزد میزد.... یعنی فرفر غشیده بود... هم خنده اش گرفته بود هم تعجب کرده بود .. میگفت مگه میشه انقدر محکم؟؟؟ انقدر تند تند؟ عزیزززم :)

دیگه برگشتیم سمت ماشین که تو راه از عطاری اون چیز میزا رو خریدم و نوبت سونویی که گرفته بودم رو کنسل کردم چون ماما گفت زوده و بذار برا هفته 38.

بعدم رفتیم سمت ماشین...

مامور پارکینگ بهم میگفت رفتنی انقدر نمیلنگیدی رفتی چه بلایی سر خودت آوردی :|

دیگه گاز دادیم سمت خونه که بین راه یه پارچه فروشی بود ازش یه پارچه برای رو تشکی و رو بالشی جوجه خریدیم.

آبجی هم دیگه قول داده تا قبل به دنیا اومدن جوجه ترتیب تشک و بالششو بده . ماشالا خونسرده :)

دیگه دوباره از دیشب درد پا کشیدم از نوع شدیدش تا همین حالا....

درمان سنتی رو از دیشب شروع کردم و دعا میکنم تا قبل زایمان سرپا شم...

از صبح فقط کشون کشون و لی لی کنان و ناله کنان دو سه بار تا دشوری رفتم و یه بار آشپزخونه برای صبحانه...  کم کم داره گرسنم میشه... نهار ندارم... نمیدونم چ کار کنم اصن... خدا کنه زودی ساعت دو و نیم شه و همسر برسه :((



شماهام مواظب خودتون باشید... اگه سالم و سلامتید کیف کنید... اگه دردی نمیکشید شکر کنید... یعنی من اینجا نشستم با تمام ذوقی که دارم بخاطر سفارشهایی که اینترنتی دادم به دیجی کالا و نی نی کالا,همش خدا خدا میکنم امروز نرسه قبل برگشتن همسر وگرنه اصلا نمیدونم چجوری باید تحویل بگیرم :((


روز خوش :)