سلام دوستان :)

امیدوارم تعطیلاتتون خیلی خوشگل در حال سپری شدن باشه.مهمونی پشت مهمونی و خوش گذرونی پشت خوش گذرونی و عیدی پشت عیدی :)


مال منم خیلی قشنـــــــگ افتضاح داره پیش میره ^_^


اتاق خوابمون دوباره یه وضعیتی داره که نگو.بخاطر اینکه تصمیم گرفتیم تو کمد دیواری رو باکس باکس کنیم و خلاصه همه ی وسایلشو بیرون کشیدیم اما هنوز نجار پیدا نکردیم ^_^ 

گوشیمم که تو اینستا گفتم چه بلایی سرش اومده. دادمش بیرون برای تعمیر و خوب دیگه نه اینستایی دارم نه چیزی.

این روزها دچار مشکلات معده ای شدم و از خود معدم تاااا بیخ حلقم انگار یه کوفتی میجوشه و اون تو رو میسوزونه :|

پاشنه ی یکی از پاهام خیلی درد میکنه.

جوجه هم مامانشو حسابی ترکونده و شبا موقع خواب بهم احساس ترکیدن میده.

بد تر از همه اینکه چند وقته استرس زایمان گرفتم.شبا کابوس میبینم و فکرم خیلی مشغوله و خیلی هول شدم و هر روز چشم باز میکنم میگم واااای الان سن حاملگیم فلان قدر شده و اصلا کی گذشت اینهمه ماه؟؟؟؟؟  خلاصه آرامشم تحت تاثیر قرار گرفته.

مثلا الان وسط هفته ی سی و چهار هستم و خوب احساس بمب ساعتی میکنم دیگه :(


به نظر میرسه شوهرمم یه بلایی سرش اومده.رو به راه نیست.هنوز هر شب یه ساعتی رو وقت میذاریم برای جوجه. نازش میکنه و باهاش حرف میزنه و وقتی مپرسه بابایی کجاتو ببوسم و پسری از یه ور شکمم میزنه بیرون براش غش میکنه... 

اما خوابش به طرز عجیبی زیاد شده.صبحا که میره سر کار مثلا دو و نیم میاد و میفته و دیگه ساعت شش به زوووووور بیدار میشه.وقتی بیدار میشه سرحال نیست.یه جوریه... یه بارم بهم گفته دارم دچار افسردگی پیش از زایمان تو میشم :|

من با تمام مشکلات خودم و مقابله با حملات هورمونیِ خر! سعی خودمو میکنم که بهترین باشم براش اما خوب زیادم موفق نیستم...

میبرمش بیرون میچرخیم,کافه میریم,غذا میخوریم,میخندیم اما باز دو ساعت که از خونه اومدنمون میگذره انگار هیچ تاثیر مثبتی نداشته.

خیلی از کارای خونه رو از رو دوشش برداشتم اما باز هیچی...

براش پیام میفرستم,یادداشت میذارم... باز هیچی...

احساس بحران میکنم اما شرایطی ندارم که بخوام صد در صد تلاش و انرژیمو سر این جریان بذارم.

خلاصه که من زیاد جالب نیستم :(

حالا وسط این استرسای من , مامان طفلیم اوضاعش از همه بدتره...

دیروز برای دومین بار زنگ زد بهم و اصرار که تو سزارین کن! گریه کرده بود... میگفت تو یه ذره درد بکشی من میمیرم... و منم اشکم درومد...

میفهمم آدم به ازای یه بار مادر شدن چند بار باید تو زندگی بمیره و زنده بشه و میدونم یک هزارم اون عشقی که رو دوش مامانم تو تمام این سالها بوده تا من همینقدر بزرگ شم هنوز روی دوش من نیست... من هر وقت به پسرم فکر میکنم احساس میکنم عشقی که بهش دارم دیگه تو سینه ام جا نمیشه.حس میکنم الانه که دلم از دهنم دربیاد. الانه که شونه هام از بار این عشق بشکنه. خیلی برام عجیبه که قراره حتی از این بیشتر رو هم تجربه کنم... خوب خدا رو شکر میکنم... اما این حس و فکر کردن به آینده برام درست مثل مرگ عجیب و ناشناخته است...


امروز هم که آخرین روزِ شیفت صبح همسره و از فردا شبا رو تنها میمونم :(

البته به قول مامانم که دیگه نگو تنهام.بگو با پسرم هستیم :)


هر روز صبح با یه حس خستگی که انگار همین الان از یه کوه کندن فارق شدم بیدار میشم.بعد این حس با منه تا وقت نهار.بعد اون سه چهار ساعتی سرحالم و باز دوباره دلم میخواد ولو شم... اونوقت شبا احساس میکنم کله ی سحره :| مثلا یک شب خاموشی دادیم و قراره بخوابیم.تا خود ساعت دو هی من میگم همسر! بیداری؟ اون یه اوهوم میگه و من یکسره حرف میزنم.تا واقعا حس میکنم شوهرم باید بخوابه :| بعد همینجور تو سکوت وول میخورم و به تاریکی شب خیره میشم تا کی بشه که خواب دستمو بگیره و منو ببره به جایی که باید...


امروز میخوام سفره هفت سینمونو جمع کنم دیگه.یه سری لباس اتو کردنی هست اونا رو سامون بدم.حمام کنم وشاید شب زنگ بزنم به اون دوست مشترک خودم و خواهر اگه بودن بریم عید دیدنی :)

میخوام سعی کنم آگاهانه تر بشه رفتارم .که اگه نمیتونم واقعا شوهرمو شاد کنم حداقل بخاطر حال خودم بار روی دوشش نشم و خسته اش نکنم.که حواسم باشه نه حاملگی نه هورمونها نه چیز دیگه ای به من اجازه نمیده تلخ زبونی کنم و آزاردهنده بشم تا حال خودم بهتر بشه...

شوهر طفلی من ....  وقتی دقیق فکر میکنم بهش حق هم میدم حتی... شوهرم خیلی قویه که تا حالا هم دووم آورده... شغلی داره که روز تعطیل رسمی و عید و سیزده به در و چهارشنبه سوری حالیش نیست! باید اگه شیفتشه سر پستش باشه. مگر اینکه مرخصی بگیره که اونم با هزار بدبختی هر بار میتونه مرخصی بگیره. همیشه خسته ی کار و تعویض شیفته. همیشه کمبود خواب داره.یعنی یه خواب کارآمد نداره که سیرش کنه و برا همین همیشه ولوئه.تفریح خاصی نداره.امسال عید هم که بخاطر من و جوجه تنها عیدیه که مرخصی نگرفته و مسافرتی نرفته که خودشو ری استارت کنه.هشت ماهه که پا به پای منه.با اینکه من هیچ منبع درآمدی ندارم و کلا برای پول وابسته به اونم باز پر رو ام و کلی کار خونه هم ازش میخوام.گاهی که تازه دوازده شب بلند میشه بره کل ظرفایی که من تو یه روز کثیف کردم رو بشوره جگرم براش کباب میشه.با اینهمه همیشه میگه من به عشق تو کار میکنم...  با اینکه حال الانم واقعا ناخواسته است اما حس عذاب وجدان دارم.میدونم که وقتی زن خونه شاده کل خونه نورانی میشه ولی من این نور رو نمیتونم به خونه ی خودم بدم .حالا حتی اگه دلیلش عوارض بارداری باشه برای من خوشایند نیست...


+ خداوندا مرا آن ده که آن بِه !