سلام سلام

یعنی کی مثل من با خوابش نوبرشو آورده که سه نصفه شب بیدار باشه.تازه مخش اونقدری هنوز قابل استفاده باشه که کلمات رو پردازش کنه و بشینه روزانه نویسی کنه؟

خوب از پسرم بگم یه خورده که با انرژی زیاد شروع کنیم؟

خوب من دورِش بگردم.امروز اولین روز از هفته ی سی و دومشه.درست الان یه ساعتی میشه که باز گیر داده به دنده ی مامانش و حالا فشارش نده کی فشار بده.گاهی میگم خدایا نکنه جاش تنگه اذیت میشه؟؟؟ یه چیز باحال دیگه اش اینه که الان قشنگ از روی پوستم معلوم میشه.یعنی اگه کسی با انگشت هی نقطه های مختلف رو شکمم رو آرم فشار بده دقیقا جای جوجه رو پیدا میکنه که بدنش تو چه جهتی قرار داره.بخاطر اینکه اون قسمتا اصلا تو نمیره.دیدید مثلا یکی زیر پتو خوابه فشار بدید معلومه یکی اون زیره؟ اما تشخیص نمیدید کجای طرف زیر دستتونه؟ تو مایه های همونه.

تا حالا دو بار سکسکه کرده و من مرددددم براش ^_^ 

وزن مامانشو به ده کیلو اضافه تر از قبل رسونده :)

بعد اون اوایل که حرکت میکرد مثلا تا هفته ی بیست و شش هفت,اصلا به پهلو که میخوابیدم حرکتشو نمیفهمیدم.فقط تو حالت طاق باز معلوم میشد.

اما الان برعکس.الان به پهلو میخوابم و لباسمو بالا میزنم و با همسر برای حرکتاش که معلومه غش میکنیم... دیدید تو بعضی فیلما یه حرکات عجیب غریبی دارن یهو شکم مادر کلا یه چیزی ازش میزنه بیرون؟؟ خوب به اون شدت نیست اصلا اما خیلی باحاله... فکر کن یهو پوستم بلند میشه..

اینجور وقتا همسر دو تا انگشتشو بالای شکمم منتظر نگه میداره میگه اینبار که اومد بالا میگیرمش  انگار سنجاقکه آدم اونجوری بگیرتش...

گاهی هم که نمیخوام لباسمو بالا بزنم اما دوست دارم حرکاتشو از بیرون هم ببینم یه کنترل کوچولو داره تلویزیونمون اونو میذارم رو شکمم و هی کنترله تکون میخوره کلی جالبناکه Yah

دیگه اینکه باز ورزشامو شروع کردم و دیگه ول نمیکنمشون...

با همسر هم چند شب یه بار با همون آهنگی که بهش خبر بابا شدنشو دادم میرقصیم هم تجدید خاطره میشه هم شاد میشیم هم تمرین ورزشی میشه :)

یادم نمیاد گفتم اینجا یا نه؟ درست بعد برگشتنم از شمال هم همسر ترک های شکمم رو کشف کرد...

زیاد نیستن.صورتی هستن تقریبا و من که مشکلی باهاشون ندارم... بعد زایمان هم جاشون زشت نمیشه مامانای آینده نگران نشن...

و اینکه نافمم اینقدر میگفتم خدا کنه نزنه بیرون نزنه بیرون, زد بیرون.... اما الان دوستش دارم... اگه لباس کشی بپوشم چسبش میزنم جلو در و همسایه زشت نشه اما کلا مشکلی باهاش ندارم. همسر چپ میره راست میره با انگشت فشارش میده میگه دینگ دینگ! پسرم خونه ای؟

درمورد تو دلی جونمون دیگه همینا بود که میخواستم بگم 


خونه تکونیمون تو مراحل خوبیه. هال کلا جمع شد.اتاق پسرم جمع شد.مونده اتاق خواب من و همسر و نصف آشپزخونه.

دیشب شام آبجی اینام اومده بودن مهمونی.دخترشو از عصر گذاشته بود پیش من خودش پسرشو برده بود یه مسابقه ای.

دیگه دخترش خیلی باحال بود.خوب من داشتم شام آماده میکردم و یه کابینت که تمیز شده بود رو میچیدم.هی به من میگفت خاله تو برو بشین خودتو کشتی.مامانم میاد برات انجام میده  هی هم به شوهرم میگفت نذار خاله ام خسته شه خودشو کشت... عزیززم...

یعنی من چهارشنبه فاینال زبانمه و در حد رفوزه ام الان... از میان ترم به بعد یه صفحه هم نخوندم که :(

بعد این روزایی که کلاس دارم خیلی زود میگذرن.امروز ظهر که بیدار شدم یه ذره بالا سر شوهرم نشستم و اونو ناز کردم... بیدارش کردم.بعدم رفتم یه ماهی سفید برداشتم دیدم شکمشو نزده مامانم... اونو پاک کردم... و دیگه تا نهار آماده شد ساعت سه بود :|

بهمون گفته بودن قراره امروز برامون جشن پایان دوره بگیرن تو سفیر.منم میخواستم حتما آرایش کنم و خوشگل موشگل برم که عکسامون خوب شه.بخاطر همین فرفر طفلونک یه ذره معطلم شد پایین ساختمون.

جشنمونم خیلی باحال بود.خودمونو با عکس کشتیم.بعدم کیک بریدیم و خوردیم و برای معلمامون یه کم دست زدیم و اینا.

بعد کلاس هم با فرفر رفتیم بیرون.من هم خرید گوشت و سبزیجات داشتم هم اون سبزی اینا میخواست.

بعدم لوازم آرایش میخواستم.تازگیا یه سیصد ریخته بودن کارت همسر که اون همراهم بود.کلا یه خط چشم و یه رژ گونه و ریمل و یه عطر برای فرفر و یه اسکراب و یه لاک بیس و یه لاک سفید و یه لاک فرنچ و دو تا رنگ مو خریدم شدم دویست و بیست :|

در مورد رنگ مو هم با دکترم مشورت کردم دوستای خوبم نگران نشید.رنگ بدون آمونیاک گرفتم دونه ای سی و هشت بود:| و یه ماه دیگه اینا میخوام بذارم که موهام یه دست شه و برای عکس گرفتن دو رنگ نباشه.

بعدم فرفر برام فیلم لاک قرمز رو خرید و یه لباس فروشی هم رفتیم یه سری چیزای لازم برای بیمارستان رفتنم خریدم .

دیگه بعدم برگشتیم خونه.

همسر اومده بود استقبالم دم در و دیدم همینجور داره قربون صدقه ام میره و محبت داره از سقف چکه میکنه فرصت رو غنیمت دونستم و فورا گفتم همسری امروز مثل بولدوزر کارتتو با خاک یکسان کردم...

دیگه خریدامم با ذوق و شوق بهش نشون دادم و اونم با روی خوش گفت نوش جونم و مبارکم باشه ^_^

همینا دیگه.

فردا اگه خدا بخواد میخوام برم حجامت... خدا کنه زیاد دردم نگیره... عصرشم باز نوبت سونو دارم و شبم خونه ی آبجی هستیم برای شام چهارشنبه سوری و همسر که بره شرکت من همونجا میخوابم. یعنی واقعا نمیدونم چجوری قراره زبان بخونم با این وضع؟؟؟ 


دیگه مواظب خودتون باشید خلاصه. اگه کار ضروری ندارید عصر فردا از خونه بیرون نرید... من که ماجرایی که چهارشنبه سوری پارسال درست کردم به اضافه ی جریان آتش نشانهای پلاسکو باعث شد دیگه امسال فکر ترقه و آتیش بازی نباشم. ایشالا سالهایی که خونه ی پدرم هستیم اونجا هم از رو آتیش میپریم هم آتیش بازی های دیدنی میکنیم و از امنیتش لذت میبریم.نه آسیب میزنیم نه مزاحم میشیم نه آسیب میبینیم اما اینجا تو کوچه اینا نمیشه.

چهارشنبه سوریتونم مبارک ^_^

دوست خوبم رها جان که برای پست قبل کامنت خصوصی گذاشته بودی. عزیزم کامنتت بدون آدرس بود.