سلام سلام سلاااام :)


میبینم که سالهای دور از لپ تاپ جان تموم شد ^____^


یعنی ای خوش آن پنجشنبه ای که من توش کله پاچه بخورم, از مصاحبت دوست لذت ببرم , عطر یه گلدون نرگس هم تو مشامم باشه و بشینم پست بذارم :)

خوب توی طالع منِ آذر ماهی گفته شده که روز مبارکم پنجشنبه است.. حالا حتی اگه طالع بینی چیز خیالی باشه , من خیلی پیشتر از اینکه اونقدری بزرگ شم که برم ببینم طالع چیه اصلا همیشه واقعا پنجشنبه ها برام خوشایند بوده.

شاید در طول زندگیم پنجشنبه های بدی هم داشتم نمیدونم اما اتفاقات خوب و قشنگی تو پنجشنبه ها برام افتاده که واقعا سطح انرژیم رو تو این روز ناخودآگاه بالا برده:)

جانم براتون بگه که دیروز دست آقای تو دلی رو گرفتم و رفتیم دکتر.

نسبت به قبل بارداری الان چهار کیلو و نیم وزنم زیاد شده. آیا یه نموره زیاد نیست تو دو ماه مثلا چهار پنج کیلو؟ چون من تا آخر ماه سومم اصلا وزن نگرفته بودم !

صدای قلب جوجه رو بی دردسر گوش دادم و عشق کردم :)

فشارم نرمال بود.

فقط دکتر گفت شکم مبارکم پایینه و بعد از این از شکم بند طبی باید استفاده کنم...

هوووم فداش بشم حس میکنم قند عسلمو زندانی کردم با این شکم بند... دیگه هی نمیتونم دلمو ناز کنم... 

امتحانای دانشگاه دو تاش مونده.ترم جدید زبانمو شروع کردم و تو این سه جلسه ی اول پای قولم به خودم وایسادم و هر بار خوندم و انباشته نکردم.

کلاس بافتنی رو هم به یه روز در هفته تقلیل دادم که بیشتر به دردم بخوره.از کار و زندگی هم نیفتم.از روزی که سونوی تعیین جنسیت رو رفتیم اولین کاری که کردم رفتم براش یه کاموای جِگری خریدم و شروع کردم برای اولین فصل سردی که تجربه خواهد کرد یه ژاکت میبافم ^_^

بابای حسودشم هی میگه پسرم خوش به حالت شش ساله هی به من میگه برات یه پلیور میبافم و نبافته :)))


راستش از اول بارداری من تو سه ماه اول اصلا وزن نگرفتم اما کم هم نکردم. 

ولی ویار بلایی به سرم آورده بود که حس و برق چشمام رفته بود.بی حال بودم.معمولا رنگ به رخ نداشتم.

بعد اون موقع یه چند نفر هی میگفتن خیلی زشت شدی:| بچت دختره :|

خوب خیلی اون روزا برام ناخوشایند بود. آدم یه صبح که میره جلو آینه میبینه قیافه اش به هم ریخته است و هیچ فرصت نداره یه آرایشگاه بره کلی تو روحیه و اعتماد به نفسش تاثیر میذاره چه رسد به این که یه عده بخوان همش اصرار کنن که چقد زشت شدی :(

خوب خیلی دلم میشکست همش.به همسر میگفتم بهم میگن زشت شدی.هی اون میگفت دوستات شوخی میکنن.واقعا خیلی قشنگ تر شدی.

تا اینکه یه شب بعدِ یه چت من زدم زیر گریه.با یه چند نفر چت میکردم و میگفتن زشت شدی و اینا.همون روزم خواهر همسر پیام داده بود که مامانم میگه از قیافت معلومه بچت دختره. منم گفته بودم قیافم چشه اونم گفته بود مادر که اینجوری تغییر میکنه صورتش میگن بچش دختره و من گرفته بودم منظورش از اون تغییر چیه :(

همسر هم اون شب هی بهم میگفت تو خوشگل شدی و این صحبتا.. منم قاطی کرده بودم و فقط میگفتم اصلا برام مهم نیست زشت بشم.من ندونسته باردار نشدم اما چرا مردم به خودشون اجازه میدن هی بهم بگن؟؟؟

اونم چندتا چیز بار همه کرد :)) روزی که دکتر گفت پسره همسر میگفت دیدی من بهت گفتم تو خوشگل شدی؟ و میخندید :)

الان که سر حالم لپام دوباره برجسته شده :) چشمام حس و حال دارن... وقتی تو آینه به خودم لبخند میزنم کلی هم خوشم میاد و خدا رو شکر میکنم :) همسر هم که ستاد شاد سازیه با حرفاش ^_^


جدیدا هم یه چند تا دوست رو کلا کنار گذاشتم... چه تو مجازی چه آدم های واقعی...

اون دوستی که تا از  زهر تو حرفش ناراحت بشی میگه تو حامله ای و حساس شدی وگرنه من چیزی نگفتم و وقتی جواب حرفای زشتشونو بدی میخوان لطف کنن به بزرگیشون به حاملگیم ببخشن منو برای چیمه آخه؟

هفته ی پیش یکی از دوستان اومد خبر ازدواج یکی رو بهم داد.خوب دو نفر با اختلاف سنی زیاد ازدواج کردن اما عاشق هم هستن و خوشبختن.

حالا کاری ندارم که تصمیم درستی بوده برای آیندشون یا نه.کار ندارم روان شناسا چی میگن؟ من فقط گفتم خوب الان چرا مسخرشون میکنی؟ گفت چون خودشونو مسخره ی مردم کردن با این ازدواج. گفتم رابطه یه چیز شخصیه اگه هر کسی اینو قبول کنه دیگه کسی مسخرشون نمیکنه.

اصلا هر کی مسخره میکنه چرا ما باید یه حلقه از این زنجیر باشیم؟ خوب ما نکنیم.به هم این جوری خبر ندیم.

اونم با گفتن فکر نکن تو روشن فکری و ما دهاتی به بحث و دوستی خاتمه داد :|

مورد بعدی یه دوستی بود تو این سه سال و اندی بعد زایمانش مدام میگفت تو بچه نیار.بچه فقط بدبختیه. بچه فقط دردسره . خرج و بی خوابی و فلاکته...  منم از پارسال بهش گفتم مطلقا این حرفا رو پیش من نزن و اینکه گفتم تو چجوری حتی یه بارم نمیگی چقدر خوبه حس مادر شدن.خوبه صداش میپیچه تو خونه.خدا رو شکر دخترم شیرین زبونه.حتی یه بار؟؟ در عوض حتی غذا دادن و پوشک عوض کردنشم با ناخوشایندی و غرولند انجام میدی؟

اونم گفت تو خودت بچه نداری نمیفهمی :|

بعد فکر کن اینهمه مدت منتظر بوده من مادر شم که یه روزی جبران کنه این حرفا رو.پریشب پیام داد من منتظرم تو زایمان کنی خودمو برسونم خونه ات بی خوابیتو ببینم شلختگی خونه تو ببینم.یا اینکه چه خوب بچه ات پسره.پسر از دختر هم شیطون تر میشه .پدرتو درمیاره :|

خوب من چی میگفتم به این؟

بعد این همه سال دوستی؟
واقعا من یادم نمیاد هیچوقت از شادی دوستی حرص خورده باشم یا از ناراحتیشون خوشحال.دقیقا همینو هم بهش گفتم.گفتم نمیدونم چرا مثلا باید کلافگی و ناراحتی من بعدا برای تو انقدر لذت بخش باشه ؟؟

اونم پیام داد من داشتم شوخی میکردم بهتره این رابطه خاتمه پیدا کنه :| و بلاک کرد :| بعد 9 سال دوستی.. هم سفرگی..

اصلا نمیفهمم چه خبره اما ان شاالله که خیر من تو این قطع رابطه ها باشه :)

کلا دوستی مقوله ی پیچیده ای هست.

متاسفانه تو این وبلاگ بازی ها مردم خیلی قشنگ میتونن حتی به کسایی که خوششون نمیاد عزیزم جانم بگن.خوب چنین آدمایی خیلی دو رو هستن به نظرم.وگرنه چه دلیلی داره منی که از تو بدم میاد مدام بیام برات کامنت بذارم و به به چه چه کنم؟

بنابراین اگر خدای نکرده کسی اینجا چنین حسی داره نیازی نیست که بعد از این بار سنگین خودآزاری رو به دوش بکشه و بیاد منو بخونه و آخر سر بیاد با یه کامنت بی سر ته بخواد خودشو خلاص کنه و منم ناراحت کنه...

دیگه جونم براتون بگه که نصف این پست رو عصر داشتم مینوشتم که همسر زنگ زد.

اول بگم که خیلی خوشحالم.دوباره بدن سازی رو شروع کرده و قشنگ تا به دنیا اومدن جوجمون دختر کش میشه :)))

از باشگاه دراومده بود و گفت بیا بریم بیرون.

منم سریع گذاشتم پیشنویس و رفتم.

دو تا فروشگاه سیسمونی بزرگ درست حسابی رفتیم تا یه ذره قیمت ها رو ببینیم چی به چیه؟

ان شاالله آخر این ماه یه پاداش از طرف شرکت میگیره و میریم خرید.

امروز فقط یه شلوار طرح ارتشی برای پسرم خریدم که سال بعد با شلوار ارتشی خودم ست کنیم ^___^

اصلا مادر و پسر انقدر دلبر؟؟؟ ^___^

حرفام در مورد خرید زیاده و سوال هم از دوستای مامانم زیاد دارم.اگه زنده بمونم تو پست بعد درموردش صحبت میکنیم :)

دیگه الان ماهی سفیدی که سر گازه داره جلز ولز میکنه صدام میزنه میگه بدو بیا منو بخور:)

پس من برم شام....