چندین روزه که میخوام بنویسم و حتی خیلی چیزها برای نوشتن داشتم که از بخت بد درست مصادف شدن با عقب افتادن کارهام و امتحانام و خرابی لپ تاپم و یه سری چیزای دیگه...

دقیقا از یه روز قبل تولدم تا حالا کلی حرف گفتنی دارم که همش نوشتنشون امروز فردا شده و درعوض درست وقتی مینویسم که حس دلگرفتگی و خفگی بهم غلبه کرده.

هر روز و هر روز خیلی درد و رنج ها هستن که رو دوش انسانیت سنگینی میکنن.به اونا که فکر میکنم همیشه قلبم پر درد میشه.یه دردایی مثل مصیبت جنگ،مثل کارتن خوابی،مثل گرسنه خوابیدن و فقر،مثل چپاول شدن مملکت،مثل زندانی های به ناحق دربند..

مثل همه ی دردایی که به قول احمد شاملو از آنِ من نیستند...

کنار اینها فکر کردن به دعواهای زناشویی و قهر و آشتی های یکی دو روزه،پشت چشم نازک کردن مادر شوهرا و رو اعصاب بودن خواهر شوهرا،به پول کم آوردنای آخر ماه،به امسال کنکور قبول نشدن،به خواستگار خوب نداشتن و امثال اینا خنده دار میشه اصلا..

من به عنوان آدمی که سعی میکنه ذات رنگی و شاد خدای خودش رو نمایندگی کنه ، اصلا طولانی مدت به رنجهای عظیم فکر نمیکنم تا جایی که روانم آسیب ببینه.سعی میکنم بعنوان قسمتهای تلخ زندگی قبولشون کنم و انرژیمو برای کارهایی بذارم که دستم بهشون میرسه برای بهتر کردن یه بخش کوچکی از دنیا..

امروز اما روز فکر کردن بود.

امروز میره تو بایگانی تلخ ترین اتفاق های زندگی...

به سمت کلاس زبان میرفتم و دستم پر خوراکی هایی بود که به محض رسیدن سوخت گیری کنم.

یه خیابونی رو خیلی وقته اینجا بستن و وسطش یه پله فرمی خورده و اون بالا یه عالم گل و درختچه و فواره است.

دو سمتشم که باز محل عبوره پیاده هاست.داشتم میرفتم بالای اون پله که عرض خیابونو رد بشم که پام رو لبه اش سر خورد و با یه آه بلند افتادم.

پر بودن دستمم باعث شد نتونم قبل فرود پوزیشن مناسب برای جلوگیری از ضربه بگیرم و واقعا یک آن حس اولین ضربه ای که تو تصادف آدم رو منگ میکنه بهم دست داد.

خیلی دردناک بود.

آرنجم،لگنم،پهلوم و قسمت خارجی ران پام ترکیده بودن انگار..

یه ذره همونجور درازکش موندم تا منگی از سرم بپره ببینم چی ب چیه؟ 

با فلاکت سعی کردم بلند شد اما اصلا نتونستم.. یکی دو دقیقه ام نشستم تا دردم کم شه.. بلند که شدم نتونستم راهمو ادامه بدم.نشستم رو سکوی یکی از فواره ها.

دیگه بعد اون درد آرنج و پهلویی که حالا کبود و ورم کرده ان اونقدری آزارم نمیداد که بغض بی غیرتی و سنگدلی مردم....

بلند شدم و اروم اروم راهمو میرفتم.با مانتو شلواره فوق العاده خاکی...با دستی که از آرنج خم شده نگهش داشته بودم و حتی نمیتونستم فرو ببرم تو جیبم تا ببینم گوشیم هست یا افتاده؟

دست سالممو بردم پشت سرم که جیب کوله رو چک کنم برای گوشی متوجه شدم مانتوم کلا از پشتم رفته بالا و زیر کیفم گیر کرده .

یه بغض درشت تر قورت دادم و یه جا ویسادم و مانتو رو یه دستی کشیدم بیرون .به کلاس که رسیدم دیگه دیر شده بود .معلمم از دیدن اون وضعیتم وحشت کرده و بود و سریع رفت آب بیاره برام....

من میدونم که هر اتفاقی یه معلمه.اما از عصر مدام ذهنم مشغول اینه که چی باید از چنین جریانی یاد بگیرم؟

منی که همیشه تا تونستم دست یاری رسوندم.منی که لذت سبک کردن بار آدمها رو چشیدم.منی که سیب زمینی نیستم،بی رگ نیستم.که همنوع حالیمه و خصوصا اگه همجنسم باشه برای کمک بهش هر چی بتونم رو میکنم.

به این فکر میکنم که مردم چه بلایی سرشون اومده؟

چرا دیدن صدمه دیدن آدمها،آزرده شدنشون،درمونده شدنشون برای اکثریت قریب به اتفاق اهمیتی نداره و حتی برای یه تعدادی لذت بخش هم هست؟

شماها فکر کنید تو لحظه ی افتادن من تو خیابون و نزدیک من بودید.فکر کنید موقعی که من داشتم با اون مانتو راه میرفتم پشت سرم بودید.در موردش اینجا کامنت نذارید اما خدایی و وجدانن فکر کنید چقدر انسانیت داشتید؟ چند چندید با خودتون؟ ببینید سیب زمینی هستید یا هنوز بهتون امیدی هست؟


+به جز اینکه سخت بلند میشم،سخت میشینم،سخت راه میرم و اصلا نمیتونم به پهلوی چپم بخوابم و کبود و آسیب دیده ام مشکل جسمی دیگه ای ندارم.

+تو دلی جانم سلامته و از عصر تا حالا دو بار تکون خورده و آرامش خیال بهم داده.

+برای فردا شب آبجیم اینا رو دعوت کردم و امیدوارم صبح فردا خوب باشم.

+دوستای قشنگم پیشاپیش ازتون میخوام از نوشتن کامنتهایی تو مایه های تو چون بارداری الان حساس شدی،نباید فکر این چیزا رو میکردی برای بچت خوب نیست و هر گونه ربط این پست به بارداری من خودداری کنید .من باردار شدم اما گاو نشدم و مسایلی که قبلا برام مهم بودن همچنان به قوت خودشون باقی هستن و اصولا در جایی که من تنها فرقم با اکثر شما فقط یه جوجه توی دل و یه کم بیخوابی شبونه است و وزن متناسبی دارم و همچنان از خیلی ها چابک ترم و ویارم ندارم و تحت تاثیر هورمون هم نیستم،بی ارزش جلوه دادن دغدغه هام یه جور توهین به خط مشی زندگیم محسوب میشه.

+اصول زندگیم همیشه دوست داشتن آدمهاست اما امروز بعد یه سال و نیم که از جریان خفت شدن تو کوچه و اذیت شدن توسط سه تا پسر و باز بی غیرتی و بی توجهی مردم به اونهمه فریاد کمکم میگذره، حس کردم چقدر از یه عده بیزارم... 

+چقدر این شهر برای من بی مهر بوده.. چقدر دوستش ندارم.. چقدر...