نتیجه تصویری

سلام عزیزانم :)

حدود نیم ساعت به اومدن همسر مونده و من واقعا بدو بدو تصمیم گرفتم که پست بذارم :)

خوب از چهارشنبه ام خبر خاصی نیست. کلاس زبانمو رفتم و برگشتم.. الانم کلی تکلیف دارم ..  البته همینجوری خشک و خالی هم نبود.بعد کلاس گرسنگیمو با صدای بلند اعلام کردم و اون رقیب شماره یک که هماهنگ کرده بودم این ترم با هم باشیم گفت بیا بریم بیرون.
دیگه منم که همسر ساعت ده شب برمیگشت گفتم بریم ^_^
ماشینشو عوض کرده بود و گفت بذار بهت شیرینیشو بدم.
رفتیم دور دور کردیم.
بعدم رفتیم یه رستورانی.
جوجه سفارش دادیم و کلی طول کشید آوردن.با هم گپ زدیم خیلی.با هم آشنا تر شدیم و همه چیز از اون دو تا همکلاسی عادی بودن خارج شد دیگه.مثلا من فهمیدم دوستم هنرمنده.دف میزنه.و دستی هم به نوشتن داره.از خانواده هامون کم و بیش گفتیم و شام خوبمونم خوردیم و منو رسوند خونه.

برای پنجشنبه صبح نوبت دکتر داشتم :)

فکر کن نوبتم ده و نیم صبح بود اما مثل اینکه یه عمل پیش اومده بود برای دکتر و دیر اومد و منم که دیدم قراره حالا حالا ها منتظر بمونم رفتم برای خودم آبمیوه و بیسکوئیت خریدم و بعدم گفتم برم بازار یه کم بچرخم ببینم چه خبر؟ :دی

جالب این که تو یه بوتیکی که فکرشم نمیکردم یه چیزایی به چشمم خورد و رفتم داخل.

دو تا پانچو برداشتم پرو کردم.

یکی بافت بود و از بالای شکم یه دکمه میخورد و جلوش باز و دور یقش یه چیزایی شبیه خز بود که قشنگ بود خصوصا طرح بافتش اما به درد خیلی قلمبه ها میخورد نه اونایی که مثل من تازه انگار هسته ی آلبالو قورت دادن ^_^

یکی هم جلو بسته بود.یه جنس پاییزه ی یه ذره کِشی با حاشیه های بافت سولاخ سولاخی ^_^ که من اینو برداشتم رنگ قهوه ای سوختشو. و از شانس خوبم قیمتش از نود به پنجاه شکسته بود که جنسای جدیدشون برسه :)

بعدم از همون جا دو تا شلوار خریدم.شلوار بارداری نیستن اما خیلی مناسبن.از یه طرف زیپ میخورن  و دورشونم کشیه و وقتی شکمم قلمبه میشه راحت میتونم کششو بدم زیر شکمم .یکی مشکی برداشتم یکی هم نخودی ^_^

و برگشتم مطب.
همسر زنگ زد و جوابشو که دادم میگفت
 _
بلاگر جونم؟؟
+گفتم جان؟
_دوستم داری؟
+بله عزیزم.
_خیلی دوستم داری؟
+خیلی عزیزم.
_خیلی عاشقمی؟
+خیلی عزیزم.

_خوب عاشق جان! کلیدتو باز جا گذاشتی خونه.الانم من میخوام برم شرکت.خوبه پشت در بمونی عشق از سرت بپره؟؟


دیگه من داشتم از خنده میمردم.
و قرار شد ببینم آبجیم اینا هستن که من برم اونجا یا کلیدمو بده دست همسایه؟
و خوب آبجیم بود...

 تازه حدود یک و نیم بود که نوبتم شد.

یه کیلو از وزنم کم شده بود و فشارمم پایین بود.البته خوب داشتم از گرسنگی میمردم و از وقت نهارم گذشته بود.
بعدم یهو گفت خوب بپر رو تخت.
گفتم من؟؟؟؟؟؟
گفت بله شما :)
دیگه پریدم و یه مقدار با شکمم ور رفت و یه فشارایی داد :/ بعدم گفت خوب الان صدای قلبشو گوش میدیم.
اون لحظه هر چقدر که ذوق داشتم همونقدر دلم پیش آقای همسر بود که میدونستم میمیره برای بودن تو اون لحظه :)
بعدم صدای قلبشو یه عالمه گوش دادیم و گفت خیلی هم تند تند و سرحال میزنه ^_^
و من همونجا خدا رو کلی شکر کردم و نیشم تا بناگوش باز بود :)
و دیگه آزمایش و سونوگرافی غربالگری رو برام نوشت.و نامه ی واکسن کزازمو نوشت که یه ماه بعد بزنم.و قرص آهنمم عوض کرد بلکه اون جریان گلاب به روییم بهتر بشه :)

بعد همه ی اینا زنگ زدم همسر و داشتم همه چیزو مو به مو براش میگفتم .هی کیگفت فخر فروش! به چه حقی تو تنها گوش کردی صدای قلبشو؟ پس من چی؟

دیگه انقدر نالید و نالید که دیدم گناه داره.تو مطب سونو گرافی که خیلی هم خلوت بود و منشی گفت یه کم صبر کن بفرستمت داخل گفتم نه برای شنبه بهم نوبت بده.خوب شنبه همسر هم هست و یه کم دلش باز میشه دیگه :)

بعدشم تا برگردم خونه ی آبجی صدای قلبش تو سرم بود.
گلهای تو بلوار قشنگ تر شده بودن.
مردم مهربون تر .
شهر تمیز تر.
هوا مطبوع تر.
و همه چیز یه جور دیگه بود...

خیلی خوشحالم خلاصه :)

از امروز هم تا آخر هفته همسر بیشتر خونه است و خوش میگذره حتما...

برای امشب دارم به سینما فکر میکنم.. ببینم نظرش چیه حالا :)

جمعه ی خوبی داشته باشید. نبینم دلتون بگیره هاااا . دوستتون میدارم :*